Sorry I love you.
با صدای مربی همه به تمرینات پایان دادن و به سمت اش رفتند.
-همین الان لیست جدول بندی مسابقات برای من ایمیل شد ، توی گروه چت ارسال کردم می تونید چک کنید.
وارد گروه چت شد و دنبال اسم خودش اش گشت .
با دیدن اسم اون پسر به عنوان حریفش، برای چند ثانیه نفس کشیدن رو فراموش کرد.
اون گذشته ی لعنتی تا کیقرار بود عذابش بده؟
ضربان قلب اش ثانیه به ثانیه بالاتر می رفت و سر گیجه توانایی ایستادن رو ازش گرفته بود.
به صورت اتفاقی نگاه چان روی صورت بهم ریخته ی مینهو نشست .
اما صدا زنده شدنش توسط مربی باعث شد تا به سمت رینگ بره.
-مینهو هیونگ حالت خوبه؟
مینهو سری تکون داد و به سختی خودش اش رو به رختکن رسوند.
با عجله از توی کوله ی ورزشی اش قوطی قرص هاش رو بیرون آورد و خورد.
کنار کمد نشست .
دست هاش رو به شقیقه های درد مند اش رسوند و سرش اش رو روی زانو هاش گذاشت.
خاطرات روز های رنگی اش با هیونجین یکی یکی از پشت پلک های بسته اش رد می شد.
قطره ی اشکی از گونه ی چپ اش پایین افتاد .
دیدن اسم پسری که باعث شده بود تا هیونجین ترک اش کنه توی لیست مسابقات ، یکبار دیگه بهش یادآوری کرد که مینهو هرگز نمیتونه از گذشته ی تاریک اش فرار کنه و تا ابد مثل یک سایه همراه اش می مونه.
-مربی برای چی اسم منو توی لیست نذاشتی؟
-تو آسیب دیدی چان. با آسیب دیدگی کتف ات چجوری میخوای مبارزه کنی ؟
-ولی مرب-
-دیگه این بحث کافیه . وظیفه ی تو الان سرپرستی تیم توی روز مسابقاته.
چشمی گفت و نفس اش رو با عصبانیت بیرون فرستاد .
ساعت هفت عصر بود و همگی کم کم درحال ترک کردن باشگاه بودند.
چان بعد از پوشیدن کتونی هاش از سالن خارج شد و به سمت جایی که موتور اش رو پارک کرده بود قدم زد .
با حس کردن درد توی ناحیه گردن اش پلک هاش رو باز کرد.
تمام محیط باشگاه تاریک بود .
بعد از خوردن قرص هاش یادش نمیومد دقیقا کی خواب اش برده .
بلند شد و از رختکن خارج شد .
سکوت تمام فضای باشگاه رو پر کرده بود .
بخشی از فضای باشگاه به دلیل نور چراغ های توی خیابون و ماه روشن بود.
با قدم های آروم به سمت کیسه بوکس رفت .
شاید تنها چیزی که می تونست یکم از درد روح اش کم کنه ، ضربه زدن به کیسه بوکس تا مرز بیهوشی بود .
با رسیدن به موتور مشکی رنگاش ، دستش اش رو توی جیب هودی اش کرد و با حس نکردن سوئیچ یادش اومد که لحظه ی آخر ، روی جا کفشی باشگاه سوئیچ رو فراموش کرده.
کلافه از اتفاقات امروز دوباره به سمت باشگاه برگشت
تماممسیری که تا باشگاه قدم می زد ذهن اش درگیر چهره ی بهم ریخته ی مینهو بود.
در واقع چان هیچ وقت با مینهو مشکلی نداشت.
از همون لحظه ی اول که مینهو وارد باشگاه شد و گفت
-سلام . من لی مینهو هستم امیدوارم هوامو داشته باشید.
و همه دور اش جمع شده بودند تا باهاش صحبت کنند ، چان از فاصله ی دور تر فقط خیره بود به چشمهای پسر کوچیکتر .
اون چشم ها ، درست مثل آسمونی که آخرین ستاره اش رو از دست داده و تاریکی محض رو به آغوش کشیده به نظر می رسیدند.
عشق در نگاه اول کلیشه ای بنظر می رسید ، اما پسر بزرگتر درست از اولین لحظه ی دیدارشون ، خودش اش رو جایی بین سیاهی چشم های مینهو گم کرده بود.
اما بی تفاوتی پسر کوچکتر و سکوت همیشگی اش به تلاش های چان برای نزدیک شدن باعث شده بود تا تنشی بین شون ایجاد بشه .
با رسیدن به در سفید رنگ باشگاه ، سرش رو تکون داد تا دست از فکر کردن به مینهو برداره.
وارد باشگاه شد و از روی جا کفشی سوئیچ اش رو برداشت .
صدای ضربات متعددی که به کیسه بوکس زده می شد و از توی باشگاه به گوش اش می رسید باعث شد تا کلیدی که مربی بهش داده بود رو توی قفل در بچرخونه و وارد باشگاه بشه .
مینهو رو زیر نور کمی که از پنجره ی کوچیک باشگاه می تابید دید.
پسر کوچیکتر بدون مکث ضربه های محکمی به کیسه بوکس میزد.
دست هاش زخمی شده بود .
خون کمی بخاطر زخم دست هاش و شدت ضربات اش تا روی مچ دست اش ریخته شده بود .
نفس نفس می زد .
قطرات عرق تمام گردن اش رو پوشونده بود و تی شرت سفید رنگ اش به بدنش اش چسبیده بود.
با عجله به سمت اش دویید.
-معلوم هست داری چه غلطی میکنی لی ؟
-لعنتی. تو هفته ی دیگه مسابقه داری و این بلایی هست که سر دست هات آوردی ؟
مینهو بدون توجهی به پسر بزرگتر ضربات اش به کیسه بوکس رو ادامه داد .
چان وقتی بی توجهی مینهو رو دید ، کتف اش رو کشید و پسر رو به سمت خودش بر گردوند.
مینهو بدون هیچ حرفی مستقیم به چشم هاش خیره بود و قطرات اشک یکی یکی بدون هیچ صدایی از پلک هاش پایین می چکیدن.
-چیکار کردی با خودت مینهو...
دیدن پسر با دست های خونی و چشم هایی که بدون هیچ صدایی می باریدن تمام وجود اش رو به درد آورده بود.
-سونبه
کمی مکث کرد و ادامه داد.
-یه افسانه هست که میگه اگر به کسی که دوستش داری کفش هدیه بدی اون شخص تورو ترک می کنه .
-من روز تولدش ال استار های مورد علاقه شو براش خریدم .
حق با افسانه بود . اون برای همیشه ترکم کرد.
من از روزی که رفت همون کفش ها رو پوشیدم. اما چرا نمی تونم برم پیشش؟ چرا منم مثل اون نمیرم ؟
چان با ناباوری درحالی که هنوز مچ دست مینهو بین انگشت هاش بود بهش خیره شده بود.
نمی دونست چه جوابی باید به پسر کوچیکتر بده .
درست متوجه حرف های مبهم اش نمی شد ، اما حرف زدن درباره مرگ اش به شدت چان رو بهم ریخته بود.
دست مینهو رو کشید به سمت خودش و پسر رو محکم توی آغوشش نگه داشت.
مینهو با دست هایی که کنار بدن اش افتاده بود توی بغل چان ثابت ایستاده بود .
شاید اگر هر زمان دیگه ای بود با شدت از بغل پسر بزرگتر خارج می شد اما توی اون لحظه مغزش خاموش بود .
اون دوسال تمام تنها بود.
هربار که مادرش و دوست هاش خواسته بودن ببیننش یا تماسی باهاش برقرار کنند، مینهو اجازه نداده بود .
همه فقط بهش می گفتند هیونجین مرده و مینهو باید فراموشش کنه .
اما مینهو...اون فقط نیاز داشت به یک آغوش .
بدون هیچ سوال و حرفی.
-اون منو ترک کرد...هق..همه اش تقصیر منه. من هیچ وقت نفهمیدم...هق...چقدر درد تحمل..میکنه.
صداش و هق هق هاش توی گردن چان خفه می شدن.
بعد از تمام مدتی که قوی بود ، حالا با صدای بلند توی آغوش چان درحال گریه کردن بود.
پسر بزرگتر با یک دست کمر مینهو و با دست دیگه سرش رو نگه داشته بود و نوازش می کرد.
-گریه کن مینهو..من اینجام هیچ مشکلی نیست..بهت قول می دم که...خوب میشی .
بعد از چند دقیقه که توی همون حالت مونده بودن ، مینهو آروم گرفت .
چان ، پسر رو از خودش فاصله داد و بهش اشاره کرد تا روی استپ ها بشینه .
-همینجا بمون . الان بر می گردم .
به سمت رختکن رفت و جعبه ی کمک های اولیه رو از توی کمد برداشت .
ذهن اش به شدت درگیر بود .
درگیر جمله های مبهم و نامفهوم مینهو.
درگیر شخصی که حتی بعد از چند سال ارزش اش رو برای مینهو از دست نداده بود .
و از همه مهم تر درگیر احساسات خودش.
پسر کوچیکتر از کی انقدر برای چان مهم شده بود ؟
جلوی مینهو زانو زد و دست هاش رو گرفت ، با پنبه و الکل آروم ضدعفونیشون کرد .
-یکم می سوزه .
و بعد شروع به فوت کردن جای زخم دستش کرد.
مینهو با سکوت فقط درحال تماشای چان بود .
چسب زخم رو دور آخرین انگشت مینهو چسبوند و مشغول جمع کردن وسایل شد .
-بابت امشب ازتون ممنونم....هیونگ.
با تعجب سرش رو بالا آورد و به مینهو نگاه کرد .
کلمه ای که شنیده بود رو باور نمی کرد.
اون پسر بالاخره بعد از یک سال اجازه داد بود چان یکم بهش نزدیک بشه .
برای معذب نشدن مینهو سریع سرش رو برگردوند ، وسایل رو برداشت و بلند شد .
لبخندی زد و برای عوض کردن حال و هوای مینهو رو به پسر گفت:
-من که مجانی انجامش ندادم!باید غذا مهمونم کنی.
مینهو لبخندی زد و سرش رو تکون داد .
از باشگاه خارج شده بودند و درحال قدم زدن تا مکانی بودند که موتور چان پارک شده بود .
در طول مسیر هیچ حرفی زده نشد .
چان به سکوت پسر کوچیکتر احترام گذاشته بود.
و مینهو فقط به اون چند دقیقه ای که توی آغوش چان بود فکر می کرد .
آغوش غریبه ای که آرامش داشت .
بالاخره به جایی که موتور چان پارک بود رسیدند .
-سوار شو . من تا خونه می رسونمت.
-نه نیازی نیست . خودم پیاده میتونم برم .ممنونم سونبه.
-هی لی مینهو . تو همین نیم ساعت پیش منو هیونگ صدا زدی!
-اه درسته...منو ببخشید سونبه نیم .
-دوستش داشتم چون تو گفتی . پس بازم بگو.
کلاه کاسکتش رو روی سر مینهو گذاشت و اجازه ی مخالفت بهش رو نداد .
سوار موتورش شد و مینهو هم پشت سرش نشست .
شهر توی همهمه و شلوغی اول شب غرق بود .
برگ های زرد و نارنجی رنگ ، دونه به دونه درخت هارو رها می کردن.
نسیم خنک و بوی نم بارون ، حضور پاییز رو فریاد می زد .
مینهو آخرین باری که احساس زنده بودن داشت رو به یاد نمی آورد ؛ اما حالا وقتی که از پشت پسر بزرگتر رو در آغوشش گرفته بود و خیابون های پاییزی رو باهم پشت سر می گذاشتن برای چند ساعت از دنیای تاریک خودش جدا شده بود .
نگران بود تا معتاد آغوش امن اون غریبه بشه.
مینهو ، از یکبار دیگه از دست دادن می ترسید.
بالاخره به جلوی در خونه ی مینهو رسیدن .
پسر از موتور پیاده شد و کلاه رو از سرش بیرون آورد و رو به روی چان ایستاد.
-برو تو هوا سرده.
-فردا تو باشگاه میبینمت...هیونگ
چان با لبخند بخاطر دوباره هیونگ صدا شدنش ، سری تکون داد و بعد از اینکه مینهو وارد خونه شد موتور رو به حرکت درآورد .
با حس نور ملایم آفتاب که از پنجره ی اتاقش به صورت اش تابیده می شد چشم هاش رو باز کرد .
گوشی اش رو از روی میز کنار تختش اش برداشت و ساعت رو چک کرد .
ساعت ۸ و نیم صبح بود .
دیشب تونسته بود اونقدر خسته بود که بدون بیدار شدن بخاطر کابوس های نیمه شبی اش راحت تر خوابیده بود.
از تخت اش بلند شد و دوش کوتاهی گرفت .
از خونه خارج شد و به سمت باشگاه راه افتاد.
جلوی کافه ای که توی مسیر باشگاه اش بود ایستاد ، می خواست به عنوان تشکر برای چان چیزی بگیره اما هیچ ایده ای نداشت که چه چیزی باید بگیره تا با سلیقه ی پسر بزرگتر جور باشه .
بعد از چند دقیقه ی طولانی فکر کردن و نگاه های منتظر صاحب کافه بالاخره به صحبت اومد .
-عام..راستش من می خوام برای یک نفر دیگه سفارش بدم اما سلیقه اش رو نمیدونم
صاحب کافه که یک خانوم میانسال بود لبخند زد و رو به مینهو با چشم های ریز شده ای گفت :
-فکر کنم دوست دخترت خوشحال میشه اگه چیزی که خودت دوست داری رو براش سفارش بدی.
مینهو که حسابی از حرف صاحب کافه شوکه و خجالت کشیده بود ، گوش هاش قرمز شدن .
- اجوما.من کی گفتم میخوام برای دوست دخترم سفارش بدم!
-هی پسر. چه دلیل داره این موقع صبح این همه وقت بزاری برای یه سفارش ساده اگر اون آدم برات مهم نیست ؟
-فقط می خواستم ازش تشکر کنم...من یه شیر قهوه ی گرم سفارش میدم.
وارد باشگاه شد ، سرش رو کمی از کنار در داخل آورد و نگاهی به محیط باشگاه انداخت .
به جز خودش فقط چان و هیون ووک داخل باشگاه بودن.
بسته ای که از کافه گرفته بود رو توی دست چپ اش گرفت و داخل رفت .
-هی مینهو اومدی ؟ صبحت بخیر .
با صدای چان سر جاش ایستاد و به سمت پسر بزرگتر برگشت .
وقتی که با چان چشم تو چشم شد تمام لحظه هایی که دیشب توی آغوش چان گریه کرد بود و حرف های صاحب کافه از توی ذهن اش عبور کردند.
گوش ها و گونه هاش برای دومین بار توی اون روز از خجالت سرخ شده بودن.
سری برای اون دو نفر تکون داد و خیلی سریع خودش رو به رختکن رسوند .
کاپ شیر قهوه و کوله ی ورزشی اش رو توی کمد گذاشت و سرش رو به در کمد تکیه داد .
با توجه به اتفاقات دیشب رو به رو شدن با چان براش سخت بود .
در گیر افکارش بود که با صدای چان درست کنار گوشش هول شده به سمت پسر بزرگتر برگشت .
فاصله ی بین شون اونقدر کم بود که نفس های پسر بزرگتر توی صورت مینهو پخش می شدند و همین باعث می شد تا مینهو بیشتر از قبل گرمش بشه.
-هی پیشی گونه هات حسابی قرمز شدن.
چان درحالی که مقداری خم شده بود و سعی داشت تا خنده اش رو کنترل کنه به مینهو گفت .
-قرمز ؟ نه خیر . فقط بخاطر دوییدن توی سرماست .
و بعد چان رو هول داد و از اون فاصله ی نزدیک خودش رو نجات داد .
پسر بزرگتر با خنده به سمتش برگشت.
مینهو کاپ شیر قهوه ای که گرفته بود رو به سمت پسر گرفت .
-می خواستم بابت دیشب ازت تشکر کنم . چیز بهتری به ذهنم نرسید .
و بعد نگاه اش رو از چشم های چان دزدید و به شیر قهوه ی تو دستش داد .
-اوه.لی مینهو برای من چیزی خریده ؟ نمیتونم باور کنم .
-به نفعته تا گرم و خوشمزه است بخوریش ، وگرنه پشیمون میشم و مال خودم میشه.
-پس سفارش مورد علاقه ی خودتو برام گفتی ؟
(دوست دخترت خیلی خوشحال میشه اگه چیزی که خودت دوست داری رو براش سفارش بدی)
با یادآوری حرف خانوم مسن صاحب کافه خیلی سریع ، قهوه رو به دست چان داد و از رختکن خارج شد .
چان با خنده به خروج مینهو چشم دوخت مقداری از شیر قهوه رو نوشید.
-برای قلب من زیادی شیرینی ، همین میترسونتم لی.
و خودش هم از رختکن خارج شد.
تمام اون یک هفته چان و مینهو از صبح تا غروب که تایم باشگاه به اتمام می رسید ، باهم تمرین می کردند .
چان تجربیات مسابقات قبلی اش رو برای مینهو می گفت و ایراداتش توی مبارزه رو بهش یاد آوری می کرد .
و بعد از تموم شدن تایم باشگاه اول مینهو رو به خونه اش می رسوند و بعد خودش به سمت خونه اش حرکت می کرد .
توی اون یک هفته اون دو پسر اونقدری باهم صمیمی شده بودند که هیچ کس باور نمی کرد ، یک سال تمام برای همدیگه فقط دوتا غریبه بودند .
تمام زمانی که مینهو کنار چان می گذروند باعث شده بود تا تقریبا فراموش کنه حریفی که قراره باهاش مبارزه کنه آخرین دلیلی بود که هیونجین رو ازش گرفت .
هر موقع افکار و خاطرات به سمت اش هجوم می آوردند ، چان با یک آغوش گرم یا بردن پسر به خیابون گردی با موتور حواسش رو پرت می کرد .
چان تبدیل شده بود به دلیلی که مینهو دلش میخواست دوباره زندگی کنه .
بدون کابوس های شبانه .
بدون صداهای مزاحم .
بدون ترس از دست دادن .
ولی مگه میشد ترس از دست دادن آدمی که برات دوست داشتنی و مهم هست رو نداشته باشی؟ نه . مینهو تجربه اش کرده بود ؛ هرگز نمی تونست صداهایی که مدام توی ذهن اش بهش یادآوری می کردن که یه روز چان رو هم از دست میده بیخیال بشه .
-باز غرق شدی توی دنیای افکارت؟
با صدای چان دست از گوش دادن به صداهای مزخرف توی سرش برداشت و به پسر بزرگتر خیره شد .
-هیونگ دوست داری طلوع آفتاب رو با من ببینی؟
ساعت سه و نیم صبح بود.
چان توی بالکن خونه ی پسر کوچیکتر نشسته بود .
هر چقدر که زمان بیشتری رو کنار مینهو می گذروند بیشتر متوجه می شد که دنیای پشت اون چشم هایی که هاله ای از رنگ خاکستری داشتند چقدر دوست داشتنیه.
با هر نسیم پاییزی بوی گل های شب بویی که توی بالکن مینهو بود پخش می شدن.
-هوا سرده میخوای بریم تو ؟
با صدای مینهو به سمت اش برگشت ، چای بابونه ای که پسر براش آورده بود رو ازش گرفت .
-اینجا نشستن کنار تورو دوست دارم .
مینهو که از این حرف یهویی پسر کمی شوکه شده بود چیزی نگفت و روی صندلی کنار چان نشست .
-من تمام این مدت حتی یک طلوع آفتاب رو از دست ندادم .
مقداری از چای بابونه اش نوشید و دست های سردش رو به لیوان چسبوند تا گرمای چای به دست هاش منتقل بشه.
چان که حرکات پسر رو زیر نظر داشت ، پتویی که روی پاش بود رو برداشت و روی بدن مینهو انداخت .
-میدونی هیونگ ، انگار دنیام رو توی لحظه ای بین تاریکی شب و روشنایی روز گم کردم .
سرش رو چرخوند و به چان نگاه کرد با صدای آروم و زیر لب ادامه داد:
-و تو منو دقیقا توی همون خلسه ای که توش گم شده بودم پیدا کردی.
چان نمیدونست چی باید بگه .
قلبش فریاد می زد تا لب های پسر رو به روش تا لحظه ای که دمی توی سینه اش باقی نمونده ببوسه .
اما نمیتونست با یک حرکت عجولانه تمام تلاشی که برای نزدیک شدن به مینهو کرده بود رو نابود کنه .
-هی راستشو بگو چی ازم میخوای که باهام مهربون شدی ؟
مینهو مشتی به بازوی چان زد و خندید .
-خیلی نامردی من کی ازت چیزی خواستم ؟!
-ولی میشه من ازت یه چیزی بخوام ؟
مینهو نگاه منتظرش رو به چان دوخت .
-خب من پیانویی که توی اون اتاق بود رو دیدم .میشه برام پیانو بزنی..؟
با شنیدن در خواست چان ، چای بابونه توی گلوی مینهو پرید و شروع به سرفه کرد.
-ولی هیونگ تو همه چیز رو میدونی . من...من حتی نمیتونم به پیانو نگاه کنم ، چجوری همچین چیزی ازم میخوای؟
-تا کی میخوای ازش فرار کنی ؟ مطمئن باش هیونجین هیچ وقت نمیخواست تو اینکارو بکنی .
-پس حق نداشت ترکم کنه .
فنجان چای رو روی میز کوبید و از روی صندلی بلند شد .
لحن و حرکات پسر کوچیکتر کمی عصبی شده بود .
چان هم فنجان رو روی میز گذاشت و به سمت مینهو رفت و رو به روش ایستاد .
دست های مینهو رو گرفت .
مینهو به دست هاش که توی دست های پسر بزرگتر بودن خیره شده بود.
-ولی من اینجام مینهو ، دست ها تو گرفتم .
نگاه مینهو از دست ها شون به صورت چان دوخته شد .
-فقط یه قطعه ی کوتاه . اگر اذیت شدی ادامه نده.
مینهو دقیقا نفهمید چی توی نگاه چان بود که این اطمینان رو بهش داد که الان بعد از دوسال انگشت هاش کلاویه های خاک گرفته ی پیانو رو لمس کنن .
چان درست کنارش به پیانو تکیه داده بود و به صورتش نگاه می کرد .
چشم هاش رو بست ، تصویر پیانویی که با خون هیونجین رنگ شده بود از پشت پلک های بسته اش کنار نمی رفت .
چان آروم دستش رو روی چشم های مینهو گذاشت .
-به گذشته فکر نکن مینهو. این قطعه برای منه . فقط به من فکر کن و بنواز.
مینهو نفس عمیقی کشید.
تصویر کلاویه های خونی کم کم محو و تصویر لبخند چان پشت پلک هاش نقش بست .
انگشت هاش شروع به حرکت روی پیانو کردند .
بالاخره نواخت .
بالاخره ترسی که تمام وجودش رو در آغوش گرفته بود پس زد و نواخت .
چقدر دلش برای حسی که همیشه موقع نواختن داشت تنگ شده بود .
قطرات اشک اش آروم پایین می چکیدند و مژه هاش رو خیس می کردن.
با زدن آخرین بخش و تموم کردن اهنگ چشم هاش رو باز کرد.
نگاه چان بهش دوخته شده بود .
پسر بزرگتر تکیه اش رو از پیانو گرفت و جلوی مینهو ایستاد.
با یک دست صورتش رو گرفت و سرش رو بالا آورد ، با انگشت شصتش قطره ی کوچیک اشک روی گونه اش رو پاک کرد .
-درست مثل غم تو چشم هات نواختی .
-همونقدر مجذوب کننده و غمگین . چی توی آسمون شب چشم هات هست که از اولین دیدارمون من رو گرفتار خودش کرده مینهو؟
بعد از شنیدن پیانویی که مینهوبراش نواخته بود، دیگه نمیتونست جلوی خودش رو بگیره .
اون پسر توی هر حالتی غمگین و به شدت زیبا بود.
مینهو با بهت به چان و حرکاتش خیره بود .
دست چان آروم به سمت پشت سرش رفت و سرش رو ثابت نگه داشت ، خودش به آرومی روی بدنش اش خم شد .
مینهو از پشت به پیانو تکیه داد بود و چان یک دستش رو ستون بدن اش روی پیانو کرده بود و فاصله ی صورت هاشون رو ثانیه به ثانیه کم تر می کرد.
-دنیای تو ، توی مرز تاریکی شب و روشنایی روز گم شده اما دنیای من ، جایی بین تنهایی و زیبایی توی چشم هات گم شد .
دوستت دارم مینهو .
و فاصله ی صورت هاشون رو به یک نفس رسوند؛اما نبوسیدش . منتظر اجازه ی پسر موند.
تنها چیزی که مینهو حس می کرد صدایی بود که مدام بهش یادآوری می کرد اگر الان چان رو پس نزنه اون رو هم مثل هیونجین از دست میده .
اون می ترسید ، می ترسید تا دوباره وابسته بشه و درنهایت کسی که براش ارزشمند بود رو از دست بده .
سرش رو به سمت چپ چرخوند و با دست هاش چان رو از خودش فاصله داد .
هیچ حرفی زده نشد .
سکوت تنها جمله ی باقی مونده بین شون بود.
چان از خونه ی مینهو خارج شد .
به محض خروج چان ، تمام مقاومت مینهو برای بی تفاوت بنظر رسیدن فرو ریخت و کنار پیانو روی زمین نشست .
-تبریک میگم لی مینهو . یکبار دیگه کسی که دوست داشتی رو از دست دادی.
میخواست صداش بزنه و جلوی رفتن اش رو بگیره می خواست بهش بگه می ترسه یه روزی اون رو هم از دست بده ؛ ولی مگه همین الان هم از دستش نداده بود ؟
کلمات راه خودشون رو گم کرده بودن و توی گلوش خفه می شدن.