Eventually, us.
amarisامروز هم باران میبارید. جونگهان بارونی بلند مشکی رنگش رو به همراه چکمههای پاشنهداری پوشیده بود. چندسالی میشد که منتظر امروز بود، منتظر تکرار دوبارهی اون روزها, با این تفاوت که این بار آماده بود تا از احساسش بگه و به اون هم اجازهی حرف زدن بده. به هرحال ده سال برای کنار اومدن با این علاقه کافی بود، نبود؟
قدمزنان به سمت محل قرار رفت. استرس داشت اما صدای برخورد قطرههای ریز و درشت باران بهش آرامش میداد.
جونگهان از باران متنفر بود؛ اگر ازش میپرسیدی هیچ توضیحی برای تنفرش نمیداد. فرقی نداشت چقدر باران شدید باشه، اون حتی از ریختن تک قطرهای به روی لباسهاش هم متنفر بود و همیشه سعی میکرد در روزهای بارانی خونه بمونه.
از زمانی که بینشون فاصله افتاد، کم کم تنفرش جاش رو به احساس آرامش داد. این صدا و بوی خاک نمزدهی بعد از باران یادآور پسر مو سیاهش بود؛ روزهایی که باران میبارید و جونگهان خودش رو در اتاقش حبس میکرد، پسر با ذوق کودکانهش زیر پنجرهی اتاق جونگهان میان قطرههای باران میرقصید و صداش میزد، اما هیچوقت جوابی نمیگرفت و مشکلی هم نداشت. اون از تنفرش نسبت به باران با خبر بود و قصدی به اجبار نداشت. جونگهان ازش ممنون بود. میدونست اگر حتی یک قطره هم به روش بریزه تا آخر شب دیگران روی ناخوش اون رو میدیدند و احتمالا صبح روز بعد باید با بدن سوخته از تبش رو به رو میشدند. اون از مریضی و بیحالی بدش میومد پس تا جایی که میتونست از آب هم دوری میکرد.
شاید حضور فیزیکی جاشوا رو برای ده سال نداشت، اما با وجود همین یادآورهای کوچیک، قلب بیتابش رو آرام میکرد. چی از جونگهان میموند، اگر همین نشانههای باقیمونده از جاشوا در زندگیش رو هم نداشت؟ اینها تمام چیزی بودند که قلبش رو گرم نگه میداشت و اون را وادار به ادامه دادن میکرد.
هنوز به خاطر داشت که روز آخر چطور با لبخند از پسر جدا شد و بعد از اون رو دیگه چشمهاش نخندید. اما باز هم به امید دیداری دوباره لبخندی هرچند مصنوعی به لب داشت. و حالا روزی که سالها در انتظارش بود، رسیده بود.
به زیر درخت بید مجنونی که سالها قبل اولین بار پسر رو اونجا ملاقات کرده بود رسید. هنوز هم زیبا و باعظمت بود اما باز هم چشمهای جونگهان رو مجذوب خودش نکرد، اون زیبایی رو در چشمهای قهوهای پسر، در میان موهای مشکی رنگش و لبخند گرم روی لبهای سرخش پیدا کرده بود.
روزهای اول شاید جونگهان حتی نگاهی هم بهش نمیانداخت. برخلاف روحیهی شاداب پسر، اون آروم بود و کمی گوشهگیر. جونگهان همیشه در خلوت و دایرهی امن خودش بود تا زمانی که جاشوا وارد زندگیش شد و ریتم ملایم زندگیش رو بهم ریخت.
اون روزها براش سخت بود. جاشوا خبر نداشت، اما جونگهان هر روزی که مدرسه نمیاومد رو در مطب دکترها میگذروند تا شاید از ضعف بدنش کم بشه و به این راحتیها مریض نشه؛ یک باد، قطرهای باران و کمی گرما و هرچیزی میتونست اون رو مریض و خونهنشین کنه. برای همین هم جونگهان ترجیح میداد همیشه به دور از هر فعالیتی گوشهای تماشاگر جریان زندگی دیگران باشه. بیماری خودایمنیش انگار حس زندگی کردن رو ازش دزدیده بود.
حضور جاشوا تلنگری شد برای جونگهان که بدونه هنوز هم زندهست و باید زندگی کنه.
لبخندی روی لبش نشست و با وجود باران و زمین خیس، همونجا به انتظار آشنای قدیمیش زیر درخت نشست. هندزفریش رو وصل کرد و آهنگی که سالهاست همدمش بود رو پلی کرد. محو آهنگ بود و غرق خاطرات.
با احساس دستی که روی شونهش چند ضربهای زد، بالا رو نگاه کرد و مرد قد بلندی رو دید. اون شخص قطعا جاشوا نبود. متعجب آهنگ رو متوقف کرد، هندزفری رو از گوشهاش در آورد و بلند شد.
سوالی به شخصی که حالا رو به روش ایستاده بود و بستهای در دست داشت نگاه کرد.
«متاسفم که مزاحمتون میشم، شما یون جونگهان هستین؟»
جونگهان در جواب مرد، سری تکون داد.
«خودمم، شمارو میشناسم؟»
«ونوو هستم، برادر هونگ جاشوا. این بسته برای شماست، جاشوا فرستاده.»
جونگهان نگاهی به بستهای که به طرفش دراز شده بود انداخت و ابرویی بالا انداخت.
«پس چرا خودش نیومد؟ اون کجاست؟ این بسته چیه؟»
پسر بسته رو در دستهای جونگهان گذاشت.
«متاسفانه جاشوا نتونست امروز بیاد. من نمیدونم داخل این بسته چی گذاشته اون فقط ازم خواست این رو تحویلتون بدم. با اجازهتون من دیگه باید برم، امیدوارم جواب دلخواهتون تو این بسته باشه.»
کمی از روی ادب، خم شد و بعد سوار ماشینی که جونگهان تا الان متوجهش نشده بود، شد و در مقابل چشمهایی که حالا رنگ تعجب و خشم گرفته بود، محو شد.
︶ ︶ ︶ ︶ ︶ ︶ ︶
درست یک هفته از اون روز گذشت. جونگهان تمام این هفت روز رو فکر کرد، انقدر فکر کرد که از زور سنگینی افکارش سردرد گرفت. حتی با این حال هم نتونست درک کنه که چرا جاشوا بعد از ده سال سرقرار حاضر نشد و فقط یک بسته که هنوز هم نتونسته بود بازش کنه رو فرستاد. اگر جاشوا حالا فراموشش کرده باشه چی؟
ده سال زمان کمی نبود؛ هرکسی میتونست در طول ده سال عاشق بشه، ازدواج کنه و حتی در نهایت جدا بشه. آدمها میتونستن در این سالها دانشگاه برن و با مدرک بالایی فارغ التحصیل بشن و به کار مشغول بشن. مردم در ده سال از زندگیشون میتونن خیلی چیزها به دست بیارن و از دست بدن. پس ده سال زمان کمی نبود تا جونگهان بتونه بالاخره با احساساتش کنار بیاد.
برای اون پسر ده سال طول کشید تا از احساس شرم و ترسی که گریبانگیرش بود جدا بشه و حداقل پیش خودش اعتراف کنه که احساساتش چیزی بیشتر از حس یک دوست بوده.
جونگهان ده سال دوری جاشوا رو تحمل کرد. سخت بود و طاقتفرسا اما این زمان هرچند طولانی لازم بود تا اون با همهچیز کنار بیاد، خودش رو بسازه و در بهترین حالت خودش، پیشقدم بشه و به عشقی اعتراف کنه که سالها زندگیش رو در بر گرفته بود.
اون میتونست در طول این ده سال، هروقت که اراده کرد به سمت جاشوا قدم برداره، اما هیچوقت آمادگیش رو پیدا نکرد، هیچوقت تا به امروز نتونست از احساس شرمش کم کنه و عشقش رو پیروز این مبارزه کنه.
ده سال زمان کمی نبود اما جونگهان نیاز داشت تا این ده سال رو بگذرونه و حالا قویتر و استوارتر از همیشه به سمت جاشوا قدم برداره.
flashback.
آخرین روز مدرسه بود؛ بعد از کلاسها به محل قرار همیشگیشون رفتند و زیر درخت بید مجنون بیحرف نشستند.
جونگهان قرار بود بره، از این مکان دور بشه و به کشور دیگهای منتقل بشه تا بتونه درمان بشه. هر دو آگاه بودند که شاید فرصت دیگهای نباشه، شاید سالها دور از هم بمونند و هیچوقت دوباره پیش هم برنگردند، اما طوری که انگار روی لبهاشون مهر سکوت زده باشند، هیچ چیز نگفتند.
جاشوا هندزفریش رو از جیب درآورد، به گوشی متصل کرد و یک طرف رو به جونگهان داد و دیگری رو در گوش خودش گذاشت. وقتی خواننده شروع به خوندن کرد، جونگهان با لبخند غمگینی به جاشوا نگاه کرد «من هم همینطور جاشوا، درکت میکنم اما حالا زمان ما نیست» با خودش فکر کرد. جاشوا هم در جواب لبخند معنادار جونگهان خنده کوتاهی سر داد.
شاید این آخرین لحظاتشون در کنار هم بود، اما اونها شنیدن آهنگی که براشون پر از حس بود رو به هر حرفی ترجیح میدادند و در اون لحظه حتی همین آهنگ هم خوشحالشون میکرد.
جاشوا آماده بود به احساسش اعتراف کنه. نیاز داشت این خواستن رو فریاد بزنه. جونگهان رو در آغوش بکشه و بهش بگه که منتظرش میمونه. اون رو مطمئن کنه که روزی که برگرده جاشوا هنوز هم همینجا منتظرش هست و این بار به عنوان چیزی بیشتر از یک دوست کنارش خواهد بود.
با وجود تمام اینها باز هم هیچی نگفت و در سکوت جونگهان رو همراهی کرد. میدونست که اون هنوز آماده نیست. شک داره، ترسیده و این احساس براش ناشناختهست. شاید اگر الان جاشوا حرفی بزنه جونگهان رو برای همیشه از دست بده.
جاشوا احساسات جونگهان رو به خودش ترجیح میداد و به خاطر اون سکوت کرد. سکوتی که شاید در اون زمان بهترین انتخاب بود، اما بعدها میتونست به بزرگترین پشیمونی زندگیشون تبدیل بشه.
لحظههای آخرشون کنارهم به همین سادگی با اتمام آهنگ به پایان رسید. از زیر درخت بلند شدند. جاشوا، جونگهان رو در آغوش کشید، موهای بلند پسر رو کنار زد و زیر گوشش زمزمه کرد.
«ده سال بعد همین روز، زمانی که دیگه دو تا پسر بچه نیستیم و حالا بزرگ شدیم، قرار ما همینجا زیر همین درخت.»
و بعد ازش جدا شد و درحالی که در مسیرش قدم میزد، با همون خندهی زیبای همیشگیش سرش رو به طرف جونگهان برگردوند.
«تا اون موقع مراقب خودت باش، یون جونگهان»
و بعد جونگهان رو همونجا تنها گذاشت.
جونگهان سرجاش انگار که یخ زده باشه، ایستاد و تا زمانی که مادرش صداش کرد و تقریبا دست اون رو به طرف ماشین کشید، به خودش نیومد. وقتی سوار ماشین شد، کم کم از حالت شوک خارج شد و از خداحافظی ساده و خندهدارشون، خندهای سر داد.
end of flashback.
︶ ︶ ︶ ︶ ︶ ︶ ︶
هشت روز گذشت. بالاخره برای رویارویی با گذشتهای که سالها ازش فرار کرده بود و جنگید تا به اینجا برسه، آماده بود. همهچیز دربارهی آیندهای که این گذشته براش رقم میزد، مبهم بود.
جونگهان هنوز هم برای باز کردن اون بسته و رو به رو شدن با اون استرس داشت. اما حالا راهی که به جاشوا میرسید رو با تمام احساسات ترسناکش، حاضر بود طی کنه تا به اون برسه.
این همه سال گذشته بود، احساساتش برخلاف فاصله زیاد بینشون، همچنان پابرجا بود و شاید حتی در نبودش بیشتر هم شده بود. طول کشید تا اهمیت حضور جاشوا در زندگیش رو درک کنه و ترسهاش رو کنار بذاره.
جونگهان زمان زیادی رو صرف کرد تا بفهمه زندگی با وجود سختیهاش هم درجریانه؛ تو میتونی در بین این بالا و پایینها بترسی و تردید داشته باشی، این اجازه رو داری که به خودت زمان بدی و نیازی به عجله کردن نیست. هیچ اشکالی نداره اگر گاهی رو دور کند پیش بری.
مطمئن نبود که آیا جاشوا هم ده سال براش صبر کرده و یا اینکه تنها کسی که هیچوقت نتونست عاشقانه وارد رابطه بشه خود جونگهان بوده. براش اهمیتی نداشت حتی اگر جاشوا الان با کسی آشنا شده باشه، مهم این بود که حالا با خودش صادق بود و میدونست که آمادگیش رو داره. و البته همین براش کافی بود که جاشوا خوشحال باشه حتی اگر این خوشحالی در کنار جونگهان نباشه.
ده سال پیش، جونگهان نیاز داشت روی خودش و بدنی که دچار بیماری خودایمنی بود تمرکز کنه. باید برای خودش وقت میگذاشت تا از نظر جسمی و روانی کاملا خودش رو آماده ورود به یک مرحله جدید زندگیش، یعنی بزرگسالی و مسئولیتهاش میکرد. اون نمیتونست وسط شلوغیهای زندگی یک رابطه رو شروع کنه و جاشوا رو هم غرق در درگیریهاش بکنه.
جونگهان لازم داشت قبل از هرچیزی خودش رو بسازه ؛ حتی اگر این پروسه برای ده سال هم طول میکشید باز هم اهمیتی نداشت. اون باید اول خودش رو میساخت.
با تیشرت ساده و شلوار جینش، کیف در دستش و بستهی جاشوا در دست دیگرش از خونه خارج شد. درحالی که هندزفری رو داخل گوشهاش قرار میداد، آهنگی پلی کرد و به سمت مقصدش حرکت کرد.
زیر لب با آهنگ همخونی کرد تا بالاخره به همون درخت معروف خاطراتشون رسید.
زیر درخت نشست. کیف رو کنارش گذاشت و بسته رو جلوش قرار داد. آهنگ رو متوقف کرد و برای لحظهای بیحرکت به بسته زل زد.
«اوکی جونگهان تو میتونی، بیا انجامش بدیم.»
نفس عمیقی کشید و با کاتر کوچیکی که از بغل کیفش درآورد بسته رو باز کرد. نگاهش پر از کنجکاوی، ترس و کمی هم خوشحالی بود. بعد از ده سال چیزی از جاشوا گرفته بود.
اولین چیزی که بیرون آورد نامهای بود که در پاکت آبی رنگ زیبایی قرار داشت. پشت پاکت با خط زیبا و خوانا نوشته شده بود «برای جونگهان عزیزم».
لبخند زد. پاکت رو باز کرد، کاغذ رو از داخلش درآورد و شروع به خوندن کرد.
«به جونگهان دوستداشتنیم،
حالا که این نامه رو میخونی، سالها از آخرین دیدار ما گذشته و من دلتنگتر از هروقتی برای تو دست به قلم شدهم.
میدونی من هیچوقت تو نامه نوشتن خوب نبودم، برخلاف تو که از آغاز شاعر بودی. انگار که این هنر با روح لطیفت آمیخته شده بود و برای تو بود.
جونگهان، من نمیدونم چطور باید بنویسم، من بلد نیستم اما میخوام به سادگی برات از احساساتی بگم که هر دو در گذشته دفنش کردیم. برای مدت طولانی ازش فرار کردیم، دویدیم تا جایی که از نفس افتادیم اما نتونستیم از اون احساس پنهان بشیم.
اگر بخوام روراست باشم، بعضی روزها از دیدار دوبارهت ناامید شدم. در این سالها تلاش کردم تا با آدمهای دیگه آشنا بشم، کسی رو پیدا کنم و بهش عشق بورزم اما نشد. هیچکس برای من، تو نبود.
عشق من به تو نه تنها کم نشد، بلکه روز به روز بیشتر از قبل ریشههاش در دلم رشد کرد. شاید بپرسی اگر از اول این همه عاشق بودم چرا اون روزها حرفی نزدم؟ جواب سوالت اینه که اگر به گذشته بر میگشتم بیشک باز هم همین راه رو پیش میگرفتم.
تو ترسیده بودی. اون روزها درگیر خیلی چیزها بودی و این احساس برات تازه و جدید بود. سردرگم بودی و این از کلافگیت مشخص بود. نمیتونستم وقتی هنوز شک داشتی و با این حس ناآشنا بودی، خودخواه باشم و برای آرامش و دل خودم تو رو درگیر موضوع تازهای بکنم.
تو نیاز به زمان داشتی و من همیشه به این احترام میذارم. حتی اگر سالهای بیشتری هم نیاز باشه من صبر میکنم چرا که به جز تو هیچکسی نمیتونه، نگاهم رو خیره خودش کنه و قلبم رو بیتاب کنه.
یون جونگهان، قلب من همیشه متعلق به توئه و تا ابد منتظرت میمونم.
دوستدار تو، جاشوا هونگ.»
لبخندی که با دیدن اسم جاشوا به روی لبهاش نشسته بود، حالا عمیقتر شد.
در اون لحظه احساسات پیچیدهای داشت؛ غم و دلتنگی برای روزهایی که میتونستند باهم داشته باشند، شادی از اینکه هنوز هم فرصت داشت و دیر نشده بود و میل شدیدی به در آغوش کشیدن جاشوا.
با خوشحالی، چیز دیگهای از بسته بیرون آورد؛ دفتری که در دستش بود رو باز کرد و از نوشتههای داخلش متعجب شد. جاشوا... این رو برای اون آماده کرده بود؟
با وجود گذشت ده سال، بهش فکر کرده بود، به روزهایی که ممکن بود باهم بگذرونند، ایدههای قرار مختلف، آهنگهایی که دوست داشت مثل گذشته با یک هندزفری کنار هم گوش بدند و مکانهایی که فکر میکرد جونگهان خوشش میاد. جاشوا به تمام اینها فکر کرده بود و این دلگرمی بزرگی برای جونگهان بود.
ده سال گذشته بود و با این حال جاشوا منتظرش مونده بود. ده سال زمان کمی نبود و با این حال اون پسر براش صبر کرده بود؛ جونگهان امیدوار بود که ارزش این صبر رو داشته باشه و جاشوا رو ناامید نکنه.
حالا از احساسات جاشوا باخبر بود، اما هنوز هم یک چیز نامعلوم بود، جاشوا کجاست؟
دوباره داخل بسته رو نگاه کرد و این بار با برگهی یادداشت کوچیکی رو به رو شد. با این امید که جواب سوالش رو پیدا کنه برگه رو باز کرد.
«متاسفم که نتونستم بیام، یه عمل اورژانسی داشتم و تو بیمارستان یولجه گیر افتادم. به زودی میبینمت.»
چشمهاش روی نوشتههای یادداشت ثابت موند. زمزمه کرد.
«بیمارستان؟ عمل؟!»
هولزده از جاش بلند شد و وسایلش رو برداشت. سوار اولین تاکسیای که پیدا کرد، شد و فقط اسم بیمارستان رو گفت.
بعد از گذشت تقریبا پانزده دقیقه به مقصد رسید. عجلهای کرایه رو حساب کرد و با سرعت به سمت ورودی بیمارستان و پذیرش رفت. درحالی که بخاطر مسافت کوتاهی که دوید، نفس نفس میزد رو به مسئول پذیرش کرد.
«سلام، ببخشید جاشوا، جاشوا هونگ اینجاست؟»
«لطفا چند لحظه صبر کنید براتون چک کنم.»
جونگهان با چشمهای ترسیده از اتفاق احتمالی، منتظر به پرستار خیره بود که آوای آشنایی از پشت سرش اومد.
«دنبال من میگردی؟»
اون صدا و خندهی ریز همراهش. یعنی میتونست..؟ نگاهش رو از پذیرش برگردوند و شوکه به فرد روبهروش خیره شد.
«بالاخره بهم رسیدیم»
جاشوا با اون روپوش سفید و موهایی که حالا قرمز بود، زیباتر از هر وقتی به نظر میاومد. لبخندش هنوز هم گرمای خاصی داشت و هرکسی رو وادار به لبخند زدن میکرد.
«جاشوا- تو.. تو خوبی؟ بیمارستان؟ عمل؟ تو-»
هنوز هم نگران و ترسیده بود.
جاشوا بدون تامل، جونگهان رو در آغوش کشید و طبق عادت گذشته، دستش رو پشت سر اون روی موهای سیاهش قرار داد.
«من خوبم عزیزم، حالا که بهم رسیدیم خوبم.»
و بعد اون رو رها کرد و دستش رو گرفت.
«بیا بریم کافهی پشت بیمارستان، خیلی چیزا برای گفتن داریم.»
جونگهان اما هنوز خیره بود و ساکت.
جاشوا اون رو همراه خودش کشید و وادار به حرکت کرد. مسیر ده دقیقهای رو تا خیابان پشت بیمارستان طی کردند، تا به کافهی کوچیک و خلوتی رسیدند.
همونجا پشت یکی از میزهایی که در محوطه بیرونی قرار داشت، نشستند. جاشوا با اشاره به گارسون، ازش درخواست دو فنجان چای و کیک شکلاتی کرد.
«ببخشید که ازت نپرسیدم چی میخوای، تو هنوز تو شوکی پس منم همونی که همیشه دوست داشتی رو سفارش دادم.»
لبخند زد، درحالی که ذهنش درگیر بود و پر از حرفهای ناگفته، به رفتار دوستداشتنی جاشوا لبخند زد. هنوز هم یادش بود.
«ممنونم، خودم هم همین رو میخواستم.»
جاشوا متقابلا لبخندی به روی لبهاش نشوند.
با تک سرفهای صداش رو صاف کرد.
«اول از همه بابت نیومدنم معذرت میخوام، میدونم خودم این قرار رو گذاشته بودم اما خب الان یه دکترم و اون روز یه عمل اورژانسی پیش اومد. اون بسته رو از قبل آماده کرده بودم و مجبوری به ونوو دادم برات بیاره.»
خندهی خجالتزدهای کرد.
«بابت یادداشت هم متاسفم، چون عجلهای نوشتم حواسم نبود که ممکنه بترسونتت.»
«نگران شدم که نکنه دیر کرده باشم.» به آرومی زیر لب زمزمه کرد، اما جاشوا شنید.
دستهای جونگهان رو در دست گرفت و شصتش رو نوازشوار روی دستش حرکت داد.
«ده سال طول کشید، اما بالاخره ما اینجاییم. به اندازه ده سال برات حرف دارم اما فکر کنم تو بخوای اول صحبت کنی.»
جونگهان به دستهاشون نگاه کرد و با صدای آرومی صحبت کرد.
«ممنونم که منتظرم موندی. باید خیلی زودتر میومدم اما نتونستم. هنوز آماده نبودم، خیلی چیزا سرجاش نبود و زمان نیاز داشتم. میدونستم ممکنه از دستت بدم و تو در طول این سالها با کسی آشنا شده باشی اما خب بازم نتونستم پیشقدم بشم.»
بین صحبتش نفس عمیقی کشید و نگاهش رو از دستهاشون، به صورت جاشوا جابجا کرد.
«خیلی طول کشید و بابتش متاسفم اما واقعا این ده سال لازم بود. من باید اول خودم رو میساختم، آماده میکردم و زندگیم رو به یک وضع مناسب میرسوندم تا تو رو هم وارد درگیریهام نکنم و بتونم برات آرامش بیارم، چیزی که بیشتر از هرچیزی لایقشی.»
مکث کوتاهی کرد.
«اگه زودتر میومدم ممکن بود هر پلی که پشت سر داشتیم رو خراب کنم و هر آیندهی شیرینی که میتونست در انتظارمون باشه رو خراب کنم. پس صبر کردم، به امید اینکه شاید تو هم منتظرم بوده باشی و هنوزم راهی برای ما باشه خودم رو ساختم و الان اینجام. واقعا متاسفم که طول کشید و اگر الان بخوای من رو پس بزنی کاملا حق داری، ده سال زمان کمی نیست.»
بعد از اتمام حرفش سرش رو بالا آورد و با لبخند جاشوا رو به رو شد. چهرهش آرامش زیادی داشت و همین از استرس و تنش جونگهان کم میکرد. «دوستداشتنی» با خودش فکر کرد.
«من میتونم صحبت کنم؟»
جونگهان در جوابش سر تکون داد.
قبل از اینکه جاشوا شروع به صحبت کنه، سفارشهاشون رسید و فنجانهای چای در مقابلشون قرار گرفت. بعد از رفتن گارسون، جاشوا با لحن ملایمی شروع به صحبت کرد.
«تو هیچ عذرخواهی به من بدهکار نیستی عزیزم. اگر من ده سال منتظر موندم، خواست خودم بوده و تو مقصر نیستی. مطمئنم که همون روزا میدونستی احساسم نسبت به تو چیه، اما هیچوقت حرفی ازش نزدم. شاید نمیدونستم چی تو سرت میگذره اما متوجه بودم که الان درگیری و زمان درستی نیست که من هم به درگیریهات اضافه بشم و خب تو باید میرفتی برای نفع خودت. به این امید بهت گفتم ده سال دیگه هم رو ببینیم، که شاید اون موقع بازم حسمون مثل گذشته باشه و بالاخره شانسی داشته باشیم. من منتظرت موندم چون قلبم برای تو بود. احساسم بهت اوایل شاید از سر بچگی بود، اما کم کم تو بخش بزرگی از زندگیم شدی که هیچوقت نتونستم کنارش بذارم.»
جاشوا دست جونگهان رو محکم گرفت و به چشمهاش خیره شد.
«تو ارزش ده سال صبر کردن و بیشتر رو داشتی. اگر لازم بود حتی ده سال دیگه هم برات صبر میکردم. جونگهان میخوام بدونی که هیچ آدمی کامل نیست. تو با تمام شکستگیهات و مشکلاتت هم لایق دوست داشتنی و لازم نیست تنهایی همهچیز رو تحمل کنی. تو میتونی کنار کسی که دوست داری این روزهارو بگذرونی، خودت رو بسازی، باهم خودتون رو بسازید و این کاملا اوکیه.
من به زمانی که لازم داشتی احترام گذاشتم و میذارم اما فراموش نکن که تو هیچوقت تنها نبودی و هر لحظه که اراده میکردی، من به سمتت میومدم.»
قطره اشک ناخواستهای به روی گونههای جونگهان چکید که با لبخند روی لبهاش در تضاد بود.
"منم از همون زمان دوستت داشتم اما برای ابراز احساسات زیادی ترسیده بودم. ممنونم صبر کردی جاشوا، ممنونم که هستی. من بالاخره قدرت اینکه بهت از احساسم بگم رو پیدا کردم. امیدوارم من رو لایق این عشق و خودت بدونی. میخوام بدونی دوستت دارم، همیشه و تا ابد.»
جاشوا خندهی شیرینی سر داد و اشک روی گونههای جونگهان رو پاک کرد.
«من میتونم هزاران سال دیگه هم برات صبر کنم و هنوزم عاشقت بمونم. ممنونم که به زندگیم برگشتی یون جونگهان.»
هر دو خندیدند. سالها دلتنگی، انتظار و ندیدن همدیگه باعث شد بفهمند بیشتر از چیزی که فکر میکردند برای همدیگه ارزش دارند و حاضرند برای محافظت از دیگری دست به هرکاری بزنند، حتی اگر اون کار ایستادن در مقابل دنیا باشه.
خیره در چشمهای قهوهای جاشوا، با لب خندان زمزمه کرد.
«از حالا به بعد من و تو در مقابل دنیا»