Someone
𝗆𝖺ساعت از نیمهشب گذشته بود و طبق معمول آخرهفتهها سونگهون توی کوچهی قدیمیای که بعضیوقتها به اونجا میرفت تا کمتر احساس دلتنگی کنه، نشسته بود و خودش رو به دیوار تکیه داده بود. جایی که اون برای آخرینبار تونسته بود کسی که دوستش داشت رو اونجا ببینه.
وقتهایی که به اینجا میاومد، غرق افکار های مختلفش میشد، دوسال پیش اتفاقهایی اینجا افتاده بود که نمیدونست توَهم خودش میتونه باشه یا واقعا اتفاق افتاده بود. هر لحظه توی ذهنش خاطرههایی که داشتن رو مرور میکرد و باعث میشد فقط عذاب بکشه، اونقدری این فکرها رو قلبش سنگینی میکرد که فقط میخواست هر چه زودتر از اون مکان دور بشه.
اونقدری شب قبل فکرش درگیر بود که نفهمید چطور به خونه رسیده و خوابش برده.
با صدای زنگ گوشیش، سعی کرد زودتر چشمهاش رو از همدیگه باز نگه داره و جواب تلفن رو بده.
- میدونی ساعت چنده؟ نکنه تا الان باز خواب بودی؟
+ جیک کاری داری زودتر بگو، حوصله غرغرات رو ندارم
- سلام، مرسی منم خوبم. وای سونگهون خیلی گند اخلاقی. خب بزار تا طبق معمول قطع نکردی بگم امشب قراره یه مهمونی کوچیک بگیریم، شب حتما بلند میشی میای، فهمیدی؟
+ کیا اونجان؟
- خودمون ۷ نفر نه چیز منظورم خودمون ۶ نفر بود.
سونگهون با شنیدن جمله اول جیک یکم جا خورد و احتمال داد فقط به اشتباه همچین چیزی گفته باشه، چون مطمئن بود که غیر ممکنه اون آدمی رو که هر لحظه آرزوی دوبارهی دیدنش رو داره رو فقط یهبار دیگه ببینه.