Somehow, it’s always you
هر دو تقریباً همزمان گفتن:
ـ تو اینجایی؟
بعد همزمان گوشیهاشونو درآوردن.
کای: «ببخشیددددد یه کار پیش اومددد، دفعه بعدی جبران میکنم هیونگگ»
سوبین: «شرمندهههه مجبور شدم به مینا کمک کنم، میدونی که اگه کاری که میگه نکنم فحش بارونم میکنه! بعدا برات جبران میکنممم»
هر دو چند ثانیه به صفحه خیره موندن، بعد آروم سرشونو بلند کردن و به هم نگاه کردن.
یونجون آه کشید.
+ ...این دوتا رو من میکشم..
------
اون دوتا تصمیم گرفتن با فاصلهی تقریباً یک متر کنار هم خرید رو انجام بدنن اما هیچکدوم حرفی نمیزد. بومگیو ای که از خجالت و معذب بودن نزدیک بود همونجا یه چاله بکنه و خودشو داخل اون دفن بکنه، و یونجونی که نمیدونست چجوری بحثی رو وسط بکشه.
انگار هر دو داشتن وانمود میکردن نفر کناری وجود خارجی نداره. تا اینکه یونجون جلوی یه مغازه ایستاد.
+ خب... اول تو برو
- نه، تو
+ نه تو.
در همون لحظه یه خانم که میخواست وارد فروشگاه بشه بینشون رد شد و گفت:
~ اگه تموم شد، من برم داخل؟
و هر دو با خجالت کنار رفتن
+ ببخشید...
----
وارد فروشگاه شدن و به وسایل داخلش نگاه میکردن. بومگیو گوشیش رو از داخل جیب کتش کشید بیرون و شروع کرد به تایپ کردن
«- سوبین فقط دعا کن من تو یکی رو پیدا نکنم»
+ اینقدر ناراحتی باهام اومدی خرید؟
یونجون با حالت ازرده و بامزه ای گفت، بومگیو سرش رو بالا اورد و گوشی رو برگردوند داخل جیبش
- توی گوشی من سرک میکشی؟
+ جواب سوال منو ندادی!
بومگیو کمی مکث کرد، چی میگفت؟ اره ناراحتم چون الانه از خجالت خودمو خفه بکنم؟
- نه خب... فقط..
+ اگه بابت دیشبه.. ببخشید بدون اجازت انجامش داد-
- نه.
بومگیو با دست جلوی دهنش رو گرفت، بازم بد موقع حرف زده بود.
- نه منظورم اینه که..
یونجون سرشو برگردوند سمت قفسه وسایل ها و زیر لب گفت
+ بیخیال
بومگیو چند ثانیه همونجا موند. نمیدونست چرا همین یه کلمه انقدر توی ذهنش گیر کرده بود.
«بیخیال یعنی چی؟» ، «یعنی ناراحت شد؟»
«یا فقط نمیخواست دربارهش حرف بزنه؟»
نگاهش رو از یونجون گرفت و به وسایلی که جلوی روش بود خیره شد. خودش هم نمیفهمید چرا انقدر همه چیز براش بزرگ شده بود. بالاخره یه اتفاق بود... یه لحظه بود ولی مشکل اینجا بود که مغزش حاضر نبود فقط یه لحظه ببینتش هر بار یادش میافتاد، همون تصویر دوباره برمیگشت. نگاه یونجون، اون لبخند کوچیکش، فاصلهای که بینشون بود...
ـ لعنت
آروم زیر لب گفت و یه وسیلهی دیگه برداشت که حتی نمیدونست چیه.
+این خوبه؟
صدای یونجون باعث شد حواسش جمع بشه.
ـهوم؟
یونجون به چیزی که توی دستش بود اشاره کرد.
+میگم این خوبه؟
بومگیو چند ثانیه نگاهش کرد.
ـ آره... خوبه.
وسیله رو داخل سبد گذاشت و دوباره سکوت بینشون برگشت.
ولی این بار سکوتشون مثل قبل نبود.
قبلاً حتی وقتی چیزی نمیگفتن هم راحت بودن. میتونستن کنار هم راه برن، بدون اینکه لازم باشه چیزی رو توضیح بدن.
اما الان انگار هر دوشون بیش از حد معذب بودن
-------
بعد از اینکه خریدشون تموم شد، از فروشگاه بیرون اومدن. مرکز خرید هنوز شلوغ بود. چراغهای کریسمس از سقف آویزون بودن و صدای آهنگهای کریسمسی همه جا پیچیده بود بومگیو کیسهها رو توی دستش جابهجا کرد.
ـ خب... من دیگه میرم.
یونجون سرشو تکون داد.
+ آره، منم باید برم بعدا باز میام بومجون و ببینم
ـ حتما بیا خیلی خوشحال میشه وقتی تورو میبینه
چند ثانیه همونجا ایستادن.
بومگیو منتظر بود یونجون چیزی بگه. خودش هم نمیدونست چی میخواست بشنوه، فقط نمیخواست اینطوری تموم بشه ولی آخرش فقط یه لبخند کوچیک زد.
ـ فردا میبینمت هیونگ
+آره. فردا میبینمت
و هر دو مسیر خودشون رو رفتن.
بومگیو چند قدم که دور شد، نمیدونست چرا برگشت ولی وقتی برگشت، دید یونجون هم همون لحظه برگشته برای چند ثانیه فقط همدیگه رو نگاه کردن.
بعد هر دو سریع نگاهشون رو دزدیدن و به راهشون ادامه دادن
-------
وقتی بومگیو وارد خونه شد، بومجون مثل همیشه روی تختش دراز کشیده بود.
ـ سلام آقای مهم
گربه فقط یه نگاه بهش انداخت و دوباره چشمهاشو بست
بومگیو لباسشو عوض نکرده، خودش رو کنار تخت پرت کرد
ـ میدونی امروز چی شد؟
بومجون هیچ واکنشی نشون نداد.
ـ البته که نمیدونی تو فقط بلدی غذا بخوری و بخوابی
گربه دمشو تکون داد.
بومگیو خندید.
ـ ولی خب... حداقل گوش میدی.
چند لحظه ساکت شد
ـ امروز با یونجون هیونگ اون یکی بابات رفتم خرید
بومجون گوشش رو تکون داد
ـ همه چیز مثل قبل بود
مکث کرد
ـ ولی نبود
آروم به سقف نگاه کرد.
ـ فکر کنم ناراحتش کردم
دستش رو روی سر گربه کشید.
ـ نمیدونم چرا بهش فکر میکنم بی دلیل میخندم
لبخند کوچیکی زد.
ـ ولی الان مغزم اجازه نمیده عادی رفتار کنم، فکر میکنی اونم اینطوریه؟
بومجون فقط نگاهش کرد.
ـ باشه، فهمیدم جواب نداری.
گربه از جاش بلند شد و رفت.
بومگیو با ناباوری نگاهش کرد.
ـ حتی تو هم رفتی؟ ایگو من باز تنها موندم
-------
فردای اون روز دانشگاه، اولین کسی که دید سوبین بود. و همین کافی بود که تمام اتفاقات دیروز یادش بیاد.
سوبین با دیدنش لبخند زد.
+بومگیوو!
بومگیو ایستاد و با نگاه خیرهای بهش نگاه کرد.
ـ تو.
سوبین همون لحظه فهمید اوضاع خوب نیست.
+چرا حس میکنم هنوز از دستم ناراحتی؟
ـ چون هستم.
+ولی...
ـ نه، ولی نداره سوبیننن
بومگیو کیفشو روی شونهش جابهجا کرد.
ـ تو و کای واقعاً فکر کردین این نقشهتون خوبه؟
سوبین لبخند کوچیکی زد.
+خب... نتیجهش بد نبود.
ـ سوبین
+باشه باشه، ببخشید.
بومگیو چند ثانیه نگاهش کرد.
ـ واقعاً؟
+آره.
ـ پس چرا داری میخندی؟
سوبین نتونست خندهشو نگه داره.
+چون قیافت خیلی بامزهست وقتی عصبانیای.
ـ من یه روز به خاطر تو سکته میکنم.
+ولی هنوز دوستم داری.
بومگیو خواست جواب بده، ولی فقط یه آه کشید.
---------
بعد از تموم شدن کلاسها، بومگیو وسایلش رو جمع کرد و از کلاس بیرون اومد یونجون هم کمی بعد ازش ساختمون هنر خارج شد
+ آمادهای؟
بومگیو کیفشو روی شونهاش انداخت
ـ برای چی؟
یونجون با تعجب نگاهش کرد
+ مگه قرار نبود امروز بقیه وسایل کریسمس رو بگیریم؟
ـ آها... آره
چند لحظه مکث کرد و بعد اضافه کرد
ـ بریم
از دانشگاه بیرون اومدن
بومگیو دستاشو توی جیب کاپشنش کرده بود و به مسیر روبهروش نگاه میکرد یونجون هم کنارش راه میرفت
چند دقیقه که گذشت، یونجون بالاخره سکوت رو شکست
+ سردته؟
بومگیو نگاهی بهش انداخت
ـ راستش یه کم
+ پس چرا اینقدر نازک پوشیدی؟
ـ مگه چی پوشیدم؟
یونجون به سویشرتش اشاره کرد
+ این
بومگیو خندید
ـ خب خوبه دیگه اینکه جذاب باشم مهم تره شاید چند نفر بهم شماره دادن
یونجون اخمی کرد
+ بعدا سرما میخوریا
ـ هیونگ، مامانم نیستیاا
یونجون خندید
+ میدونم
بومگیو هم خندید و دوباره نگاهش رو به جلو برگردوند
چند قدم دیگه رفتن
ـ راستی...
+ هوم؟
ـ سوبین گفت بقیه وسایلو میاره؟
+ آره، گفتن قبل از ما میرسن
ـ امیدوارم کای نصف وسایلو گم نکرده باشه
یونجون خندید
+ بعید نیست
بومگیو لبخند زد
ـ بیا حتی رفیقشم قبول دارهه
چند لحظه سکوت شد، ولی این بار سکوتشون مثل قبل سنگین نبود
یونجون آرومتر گفت
+ بومگیو؟
ـ هوم؟
+ دربارهی این چند وقت...
بومگیو برای چند لحظه ساکت شد
ـ چی؟
یونجون شونه بالا انداخت
+ هیچی... فقط میگم لازم نیست انقدر معذب باشیم
بومگیو نگاهش کرد
ـ منم همین فکر رو میکردم
یونجون لبخند کوچیکی زد و غرولند گفت
+ پس خوبه مونده بودم چقدر دیگه میخوای باهام سرد رفتار کنی
بومگیو هومی گفت و چند قدم دیگه کنار هم راه رفتن
یونجون دوباره گفت
+ فقط یه چیزی
ـ چی؟
+ تو امروز از صبح خیلی ساکتی چیزی شده!؟
بومگیو سریع نگاهش کرد
ـ من؟!
+ آره
ـ تو هم که خیلی حرف نزدی
+ خب داشتم بهت فرصت میدادم حرف بزنییی
ـ چه لطف بزرگی ممنونم یونجون هیونگ
یونجون خندید
+ خواهش میکنم
بومگیو هم خندید
و همین چند جملهی ساده کافی بود تا اون حس سنگینی که این چند روز بینشون مونده بود، یه کم کمتر بشه بعد از چند ساعت گشتن بین مغازهها، بالاخره بیشتر وسایلی که لازم داشتن رو خریدن
بومگیو چند تا کیسه دستش بود و یونجون هم چند جعبه رو حمل میکرد
وقتی به خونه رسیدن، بومگیو جلوی در ایستاد و کیسهها رو زمین گذاشت
ـ وایسا...
یونجون نگاهش کرد
+ چی؟
ـ سوبین و کای کی میان
+ گفتن قبل از ما میرسن
بومگیو در رو باز کرد
همین که وارد شدن، صدای سوبین از داخل خونه اومد
+ بالاخره اومدین؟!
بومگیو کیسهها رو کنار در گذاشت
ـ آره، اومدیم
سوبین از سالن بیرون اومد و به وسایل توی دستشون نگاه کرد
+ همهشو گرفتین؟
یونجون یکی از جعبهها رو بالا گرفت
+ فکر کنم دیگه چیزی نمونده
کای از پشت سر سوبین سرک کشید
~ بقیهش هم اینجاست
بومگیو با تعجب به چند تا جعبهی بزرگ کنار دیوار نگاه کرد
ـ این همه رو کی آوردهههه؟
+ خودمون خب
ـ همهش؟
سوبین با افتخار سر تکون داد
+ آره، ریسهها، چراغها، وسایل درخت، اون ستارهای که گفتی...
کای حرفش رو قطع کرد
~ و یه عالمه چیز دیگه که سوبین گفت لازمه
سوبین با اخم نگاهش کرد
+ چون لازم بود!
بومگیو خندید
ـ باشه باباااا، پس دیگه چیزی کم نداریم
یونجون کیسهها رو روی زمین گذاشت
+ خب، حالا از کجا شروع کنیم؟
کای بدون معطلی به درختی که هنوز گوشهی سالن بود اشاره کرد
~ اول این
بومگیو دستهاشو به کمر زد
ـ خب... پس بریم سراغش
---
چند دقیقه بعد، جعبهها وسط سالن پخش شده بودن
سوبین ریسهها رو باز میکرد، کای دنبال چراغهای کوچیک میگشت و بومگیو هم مشغول سرهم کردن پایهی درخت بود یونجون کنار بومگیو نشست
+ این قسمت رو بده من
ـ بلدی؟
+ نه خب
بومگیو خندید
ـ پس چرا گفتی بده من؟
+ چون قیافت داشت میگفت خودت هم بلد نیستی و به خودت آسیب میزنی بدتر
بومگیو با ناباوری نگاهش کرد
ـ هیونگ؟
یونجون خندید
+باشه اونجوری نگام نکن شوخی کردم
ـ خیلی بامزهای هار هار هار
+ میدونستم
بومگیو زیر لب خندید و دوباره مشغول کار شد چند دقیقه بعد بالاخره درخت سر جاش قرار گرفت
سوبین از دور نگاهش کرد
+ خب، حالا تزئینش کنیم
کای جعبهی توپهای رنگی رو باز کرد
~ هرکی هرچی برداشت، همونو بزنه
بومگیو یکی از توپها رو برداشت
ـ اینو میزنم
یونجون هم یکی برداشت
+ منم اینو
بومگیو نگاهی به تزئینی که توی دست یونجون بود انداخت
ـ اون قشنگتره
یونجون بدون حرف، تزئین رو سمتش گرفت
+ عوض کنیم؟
بومگیو چند ثانیه به دستش نگاه کرد
ـ نه... همون خوبه
لبخند کوچیکی زد و رفت سمت درخت یونجون هم چند لحظه نگاهش کرد و بعد مشغول تزئین کردن شد
کمکم درخت پر از چراغ و تزئینات شد
سوبین ریسهها رو دور پنجره پیچید، کای ستارهی بالای درخت رو گذاشت و بومگیو چند قدم عقب رفت
ـ تموم شد؟
همه چند ثانیه به سالن نگاه کردن
چراغهای ریز روی درخت روشن شده بودن و نورشون روی دیوار افتاده بود
کای با رضایت گفت
~ خیلی خوب شد
سوبین لبخند زد
+ امسال کریسمس قراره خیلی خوب باشه
بومگیو چیزی نگفت فقط به درخت نگاه کرد
بعد نگاهش برای چند ثانیه روی یونجون موند
یونجون هم همون لحظه سرشو برگردوند چشمهاشون به هم افتاد این بار هیچکدوم نگاهشون رو فوراً مثل قبلا ندزدیدن
فقط چند ثانیه ساکت به هم نگاه کردن تا اینکه کای از اون طرف سالن داد زد
~ هی! چرا وایسادین؟ هنوز کلی تزئین داریم!
بومگیو سریع نگاهش رو گرفت
ـ داریم میایم!
یونجون خندید و دوباره سمت جعبهها رفت و بومگیو، با لبخند کوچیکی که خودش هم متوجهش نشده بود، دنبالش راه افتاد