Softened Ice
Faint reverieGenre : Drama 𓏺 Romance 𓏺 Sports 𓏺 Tragedy 𓏺 Smut
Second Part
۲۱ ساعت بعد، سالن ورزشی هاکی
رختکن تیم اسکای پر از رفتوآمد بود. بازیکنها لباسهاشون رو میپوشیدن و بندهای محافظ و کلاههاشون رو تنظیم میکردن.
یکی از بازیکنها، در حالی که دستکشهاش رو میپوشید، رو به نیکی گفت:
-کاپیتان، امروز میبریم!
نیکی چوبش رو برداشت و لبخند زد.
+معلومه، ما برای این مسابقه سخت کار کردیم پسر.
چند نفر از بازیکنها برای لحظهای دست از کار کشیدن و به نیکی نگاه کردن. یکیشون با تعجب گفت:
-صبر کن… نیکی لبخند زد؟
یه نفر دیگه پاسخ داد:
-معمولا قبل بازی فقط بهمون میگه حواسمون رو جمع کنیم و اشتباه نکنیم.
نیکی شونهای بالا انداخت و مشغول محکمکردن دستکشهاش شد، انگار چیزی نشنیده باشه. سونو که کمی اونطرفتر کلاهش رو تنظیم میکرد، لبخند کوچکی زد. دیدن این روی نرمتر نیکی هنوز براش تازه بود.
کمی بعد، تیمها از تونل وارد سالن شدن. نورافکنها روی یخ میدرخشیدن و صدای تشویق تماشاگرها فضای ورزشگاه رو پر کرده بود. بازیکنهای اسکای و تیم وِیل روی زمین پخش شدن و هرکدوم به سمت جایگاه خودشون رفتن. نیکی در خط حمله قرار گرفت و سونو چند قدم اونطرفتر، آمادهی شروع بازی ایستاد.
روی نمایشگر بزرگ سالن، اطلاعات پیش از مسابقه ظاهر شد:
اسکای در برابر ویل
نتیجه: ۰–۰
دوره: اول
زمان: ۲۰:۰۰
شروع بازی: فیسآف در دایرهی مرکزی
زیر اون، ترکیبهای آغازین دو تیم و موقعیت بازیکنها نمایش داده شد. در هاکی روی یخ، هر تیم شش بازیکن روی یخ داره: پنج بازیکن میدان و یه دروازهبان. بازیکنها در خط حمله، دفاع و دروازه قرار میگیرن و هنگام فیسآف، دو بازیکن میانی روبهروی هم میایستن تا برای پاک بجنگن.
بازیکنها داشتن به خط شروع نزدیک میشدن که ناگهان یکی از بازیکنهای تیم ویل وارد زمین شد.
قدمهای نیکی همونجا متوقف شد، رنگ از چهرهاش پرید.
اون شخص جیک بود.
همون جیکی که زمانی پیرهن اسکای رو میپوشید، حالا با پیرهن تیم ویل وارد زمین میشد، انگار هیچوقت همتیمی نیکی نبود.
نیکی زیر لب گفت:
-جیک… اینجا چیکار میکنه؟ باورم نمیشه. از تیم ما رفت… حالا هم تو تیم حریفه، چطور تونست بهم انقدر آسیب بزنه؟
صداش اونقدر آروم بود که فقط سونو شنید. نیکی همچنان به جیک خیره مونده بود، فکش سفت شده بود و دستش دور چوبش محکمتر جمع میشد.
سونو اول به نیکی نگاه کرد، بعد مسیر نگاهش رو دنبال کرد، همین که جیک رو شناخت، دستش ناخودآگاه روی دهنش رفت و نفس کوتاهی کشید. اون جیک رو از تلویزیون دیده بود.
لحظهای بعد، ابروهاش درهم رفت.
نیکی تازه داشت دوباره حالش خوب میشد. حالا با دیدن جیک انگار همهچیز بههم ریخته بود.
سونو درحالی که مضطرب شده بود، بی اختیار دست نیکی رو گرفت و کشید.
+بیا، باید بریم سر جای خودمون.
اما نیکی تکون نخورد. هنوز نگاهش به جیک دوخته شده بود و انگار صدای سونو رو درست نمیشنید. دل سونو فشرده شد. دستش رو رها کرد و یه قدم جلو رفت، با بغضی که نمیخواست نیکی ببینه.
جیک درحالی که نگاه خیرهی کسی رو روی خودش حس میکرد، ناگهان چشمش به نیکی افتاد، که وسط زمین بی اختیار بهش خیره شده بود.
چشم هاش گرد شد و بغض سنگینی گلوش رو فشرد،
جیک کسی بود که اون زمان قدر نیکی رو نمیدونست. نیکی همیشه بیش از حد به اون توجه میکرد، اما جیک هیچوقت متوجه ارزش اون حجم از توجه نمیشد. حالا، بعد از گذشت اون همه سال، جیک پشیمون بود، چون حالا خودش هم نمیتونست محبت و عشق نیکی رو تو هیچکس دیگه ای پیدا کنه.
بعد از چند ثانیه، نیکی بالاخره به خودش اومد و نگاهش رو از جیک دزدید.
همراه سونو به خط شروع رفت. دو بازیکن میانی در دایرهی مرکزی مقابل هم قرار گرفتن.
داور هم با پاک در دستش، وسطشون ایستاد. سونو سرش رو پایین انداخته بود و از نگاهکردن به نیکی پرهیز میکرد.
نیکی با دیدن چهرهی پریشون پسر، آروم پرسید:
-چی شده؟
سونو روش رو برگردوند تا نیکی چشمهای خیسش رو نبینه.
+مهم نیست
نیکی خواست چیزی بگه، اما همون لحظه داور سوت زد و پاک رو برای شروع بازی وسط دو چوب انداخت.
سونو خودش رو وادار کرد روی بازی تمرکز کنه. بازیکنها برای پاک هجوم بردن و صدای برخورد چوبها روی یخ پیچید.
سونو درحالی که بازی میکرد، ذهنش پر از تلاطم شده بود.
+اون فقط دوستش بود که نیکی اینطوری بههم ریخت؟ اصلا شبیه واکنش دیدن یه دوست نبود… نکنه قبلا باهم رابطه داشتن؟
سونو چوبش رو محکمتر گرفت و نگاهش رو به بازی دوخت، با خودش تکرار کرد:
+اصلا به من چه ربطی داره؟ چرا من اینجوری بههم ریختم؟ من که فقط دوستشم.
بازی با سرعت جلو میرفت. صدای تیغههای اسکیت روی یخ و فریاد بازیکنها در سالن میپیچید. بازی تا لحظههای پایانی نفسگیر مونده بود و نتیجه هنوز صفر بر صفر بود.
بعد، درست وقتی تیم اسکای فرصت حمله پیدا کرد، پاک به سونو رسید.
برای یه لحظه مکث کرد.
فکرش هنوز پیش نیکی و جیک بود. دستهاش کمی میلرزید و از درون آشوب داشت. اما بعد نگاه کوتاهی به نیکی انداخت، نیکی اونطرف زمین آماده بود، چشم از بازی برنمیداشت.
سونو نفس عمیقی کشید.
-باید به اضطرابم غلبه کنم. باید بازی کنم… باید نیکی رو خوشحال کنم.
چوبش رو عقب برد و با تموم توان به پاک ضربه زد. پاک با سرعت از وسط مدافعها گذشت و از کنار دروازهبان رد شد، تور دروازه تکون خورد. و پاک گل شد.
سوت داور در سالن پیچید.
نمایشگر نتیجه رو نشون داد:
اسکای ۱-۰ ویل
بازی به پایان رسید.
همتیمیهای سونو با فریاد شادی به سمتش هجوم آوردن. چند نفر اون رو در آغوش گرفتن و یکی از بازیکنها با هیجان گفت:
+چه شوتی بود! ترکوندی پسر!
نیکی هم خودش رو به جمع رسوند. دستش رو دراز کرد تا سونو رو بغل کنه، اما سونو درست پیش از رسیدنش، آروم از مسیرش کنار رفت.
سونو لبخند کمرنگ و ظاهری زد، لبخندی که به چشمهاش نمیرسید.
-ببخشید… باید برم
و بیاونکه منتظر جواب بمونه، از زمین خارج شد.
نیکی دستش رو پایین آورد و رفتن اون رو نگاه کرد. لبخندش محو شد. جیک، که کمی اونطرفتر ایستاده بود، متوجهی تغییر حالت نیکی شد. نیکی خواست به دنبال سونو بره، اما جیک با عجله خودش رو به اون رسوند و راهش رو بست.
-وایسا. باید باهات حرف بزنم
نیکی با خشم نگاهش کرد.
+تو از من چی میخوای؟ تیم رو ترک کردی، حریفم شدی، باعث شدی سونو ناراحت بشه… اونهمه بهم آسیب زدی. حالا ازم میخوای باهات حرف بزنم؟
جیک برای لحظهای سرش رو پایین انداخت.
-لطفاً. فقط یه بار حرفامو بشنو، بعدش هر کاری خواستی بکن.
نیکی نگاهی به راهرویی انداخت که سونو از اون جا رفته بود. معلوم بود که حوصلهی موندن نداشت، اما بالاخره با بیمیلی گفت:
+باشه، زود باش، باید برم پیشش.
اونها چند قدم از شلوغی فاصله گرفتن و کنار یکی از راهروهای خلوت ایستادن. نیکی دستهاش رو روی سینهش گره کرد و با لحنی تند گفت:
+خب، میشنوم
جیک نفس سنگینی کشید.
-میدونم اون موقع خودخواهی کردم. برای خواستههای خودم ترکت کردم و بهت آسیب زدم، بیاینکه حتی به احساست فکر کنم. تو واقعا دوستم داشتی… و من قدرش رو ندونستم
نیکی چیزی نگفت. نگاهش سرد بود.
جیک ادامه داد:
-راستش، هرچقدر زمان گذشته، بیشتر فهمیدم که کسی مثل تو پیدا نمیشه. خیلی پشیمونم، نیکی. هنوز دوستت دارم. فقط میخواستم اینو بدونی.
اونطرف در نیمهباز اتاق، سونو ایستاده بود. هر کلمه مثل سنگی روی سینهش میافتاد.
جیک گفت:
-مجبور نیستی چیزی رو درست کنی یا دوباره بهم فرصت بدی. من ازت همچین چیزی نمیخوام. فقط میخواستم بگم تا این بار روی دوشم نمونه.
اشک از گوشهی چشمهای سونو پایین اومد. دستش رو روی دهنش گذاشت تا صدایی از گلوش بیرون نیاد. دیگه نتونست بمونه. برگشت و با عجله به سمت رختکن دوید.
نیکی صدای قدمهای تند رو شنید و سرش رو به طرف در چرخوند، اما جیک هنوز روبهروش ایستاده بود.
لبخندی تلخ و عصبی روی لب نیکی نشست.
+برای گفتن این حرفها خیلی دیر شده، جیک. آسیبهایی که بهم زدی هنوز باهامه و یادم نرفته، نه عشقی که هیچوقت ازت نگرفتم و دیگه هم دنبالش نیستم.
جیک خواست چیزی بگه، اما نیکی فرصت نداد.
+این آخرین باریه که باهم حرف زدیم، موفق باشی.
بعد بیاونکه منتظر جوابی بمونه، از کنارش گذشت و بهسرعت راه افتاد.
راهروها رو گشت، رختکن، نیمکتهای کنار زمین و اتاقهای اطراف رو یکییکی سر زد. چند بار اسم سونو رو صدا زد، اما جوابی نشنید. بالاخره در یکی از اتاقهای کوچک رختکن رو باز کرد.
سونو اونجا بود، گوشهای نشسته بود، شونههاش میلرزید و صورتش رو با دستاش پوشونده بود.
نیکی همونجا ایستاد.
-سونو…
سونو دستش رو از روی صورتش برنداشت.
-لطفا بهم نگام کن. میتونم توضیح بدم.
سونو با شنیدن صدای نیکی، سرش رو با تندی بالا آورد. چشمهاش از شدت گریه قرمز شده بود و صورتش خیس اشک بود. تمام ناامنیها و حسادتهای چند ساعت پیش، توی سینهاش فوران کرد. با صدایی که از شدت بغض میلرزید، فریاد زد:
+دقیقا چی رو میخوای توضیح بدی؟ برگرد پیش کسی که دوستش داری، رابطتت رو با اون بساز.
سونو با حرص اشکهاش رو با پشت دستش پاک کرد و ادامه داد:
+مگه من اینجا چه نقشی دارم که میخوای به من توضیح بدی؟ چرا وقتت رو تلف میکنی؟ ما فقط دوستیم، میفهمی؟ فقط دوستیم، پس هیچچیزی رو به من توضیح نده، اصلا... هیچ ربطی به من نداره!
نیکی که تا اون لحظه سعی میکرد خشمش رو کنترل کنه، انگار با شنیدن کلمهی دوست، کنترلش رو از دست داد. صورتش از عصبانیت گر گرفته بود. با قدمهای بلند خودش رو به سونو رسوند، طوری که سونو مجبور شد روی صندلی عقب بره. نیکی دو طرف صندلی رو گرفت و سونو رو بین خودش و دیوار حبس کرد. با صدایی که از شدت حرص میلرزید، غرید:
-دیگه این کلمه رو به زبون نیار، فهمیدی؟ اسم اون لعنتی رو هم دیگه به زبون نیار!
سونو درحالی که مضطرب شده بود و نفسنفس میزد، میخواست دهن باز کنه و جواب بده، ولی نیکی اجازه نداد. صورتش رو با حرص و خشم جلو آورد، طوری که فاصلهشون کمتر شد. چشمهای نیکی برق عجیبی داشت که ترکیبی از خشم و یه اشتیاق عجیب بود.
-من نمیتونم... نمیتونم به چشم دوست ببینمت. تو چطور میتونی انقدر راحت این حرف رو بزنی درحالیکه قلب من داره از جاش کنده میشه؟
و بدون اینکه منتظر جواب بمونه، لبهاش رو محکم روی لبهای سونو کوبید. نیکی میخواست با این کار، تمام اون دیوارهایی که بینشون کشیده شده بود رو خفه کنه.
سونو برای لحظهای خشکش زد، اما بعد، دستهاش که مشت شده بود، شل شد و آروم روی بازوهای نیکی نشست.
حالا فضای رختکن، بهجای بوی سرد یخ، پر شده بود از تپشهای نامنظم قلبهایی که حالا دیگه نمیتونستن خودشون رو پشت نقاب دوستی پنهان کنن.
باور کردن اتفاقی که افتاده بود برای سونو سخت بود. از یه طرف، تمام تصوری که تا اون لحظه از رابطهاش با نیکی داشت، در چند لحظه فرو ریخته بود، اما از طرف دیگه، استدلالی که همیشه بااون خودش رو قانع میکرد ، اینکه برای نیکی فقط یه دوست معمولیه که تازه باهم آشنا شدن، دیگه با اتفاقی که افتاده بود جور درنمیاومد.
با این حال، چیزی که بیشتر از همه وجودش رو درگیر کرده بود، ترس و اضطراب عجیبی بود که با بقیه روز ها فرق داشت.
میخواست نیکی رو پس بزنه و از این موقعیت فرار کنه، اما بدنش برخلاف ذهن آشفتهاش واکنشی نشون نمیداد و ناخوداگاه لذت میبرد. تا اینکه کمکم خودش رو درگیر لحظهای دید که جرئت قطع کردنش رو نداشت.
نیکی سرش رو عقب کشید و با چشمهایی ریزشده به صورت سرخ و متورم سونو و موهای بههمریختهای که روی صورتش ریخته بود، نگاه کرد. نفسش رو آروم بیرون داد و هیسی کشید:
-هنوزم جرئت داری اون جملهی 'ما فقط با هم دوستیم' رو تکرار کنی؟
سونو که هنوز نمیتونست افکارش رو مرتب کنه، با مکث و کمی لکنت جواب داد:
+من؟...خب... نه، ندارم.
فاصلهی صورتشون هنوز کم بود. سونو با صدایی آرومتر زمزمه کرد:
+فکر میکنم خودت میدونی چطور خیال این قلب مضطرب رو راحت کنی...
نیکی با شنیدن حرف سونو، کمکم از اون حالت عصبی بیرون اومد و لبخند جای اخمهاش رو گرفت، منظور سونو رو بهخوبی فهمیده بود. دستش رو پشت گردن پسر گذاشت و با حرکتی آروم، سونو رو به سمت خودش کشید.
-اینکه یه نفر بتونه توی چند روز، آدم متفاوتی رو تا این حد خوب بشناسه و حتی از علایقش سر دربیاره، معمولا خیلی کم پیش میاد، نه؟
نیکی این را با لحن غرورآمیز گفت و با دقت به چهرهی زیبای پسر روبهروش خیره موند.
سونو آروم خندید و پیشونیش رو به پیشونی نیکی تکیه داد.
+دقیقا برای همینه که ازت خوشم میاد.
بعد بدون اینکه منتظر جوابی از نیکی باشه، لبهاش رو آروم و با تردید روی لب های پسر گذاشت.
نیکی با احساس بوسهی نرمی که روی لب هاش نشسته بود، ناخوداگاه قلبش به لرزه دراومد و لطافتی که لبهای خوش فرمش داشتن، افکارش رو درهم ریخت.
ناخوداگاه حین بوسهی پسر نالهی کوتاهی کرد و چشمهاش رو بست.
عطشی که توی اعماق وجودش جریان پیدا کرده بود، اون رو از خودبیخود میکرد.
با لب هاش لب های نرم پسر رو به بازی گرفت و درحالیکه بدن پسر رو تحت کنترل خودش درآورده بود، انگشتاش رو به سمت دکمه های پیراهن پسر برد و با ریتم نامنظم شروع به باز کردنش کرد.
سونو با واکنش سریع نیکی، ناخوداگاه بدنش رو جمع کرد و با برهنه شدن بدنش، کمی لرزید.
دوباره صورت هاشون از هم فاصله گرفت و سونو، درحالیکه دمای بدنش بالا و بالاتر میرفت، شروع به نفسنفس زدن میکرد.
+منتظر چی هستی؟... انجامش بده.
نیکی خندهی کوتاهی کرد و با صدای بمش زمزمه کرد:
-گفتم شاید زیاد خوشت نیاد و بابتش مضطرب بشی. خواستم اول مطمئن بشم.
+من مشکلی ندارم...
نیکی با شنیدن جوابش، دیگه چیزی نگفت. فقط لبخند محوی زد و بدون اینکه منتظر حرف دیگهای از سونو بمونه، سرش رو پایین آورد و نزدیک گردن پسر آورد، بعد لب های گرم و داغش رو روی پوست داغ پسر گذاشت و شروع به مک های کوچک و آروم روی پوست پسر کرد
سونو با احساس کشیده شدن پوستش، آه لرزونی از لب هاش بیرون داد و چشم هاش رو بست.
نیکی همینطور به مک زدن روی پوستش ادامه میداد و وقتی سطح پوستش کبود میشد، بوسهای روی جای کبودی میزد و این باعث لرزش و لذت در سونو میشد.
نیکی سرش رو پایین برد و نظارهگر بدن خوش فرم و نحیف پسر شد، بعد پوزخندی زد و با عشق به چهرهی سونو خیره شد تا واکنشش رو ببینه.
سونو با احساس خیرهی سنگین پسر، ناخوداگاه خجالت کشید و سرش رو برگردوند.
بعد نیکی سرش رو پایین آورد و شروع به مک زدن هر قسمت از بدن پسر کرد.
صدای آه و نالهی سونو بلند و بلندتر میشد و نیکی رو حریص تر و به انجام کار های بیشتری ترغیب میکرد.
سرش رو پایین تر آورد و لب هاش رو از هم فاصله داد، بعد شروع کرد به مکیدن نیپل پسر، که حالا به لطف نیکی برآمده تر از همیشه شده بود.
زبونش رو دور نیپلش چرخوند و همزمان با فشار، مک محکمی روی اون میزد.
سونو از شدت شوک و لذت توانایی حرف زدن رو از دست داده بود و کنترلی روی کلماتش نداشت.
+هی...تمومش کن...حس عجیبی داره
نیکی درجواب پوزخندی زد و هومی کشید، بعد سرش رو پایین تر برد و کش شلوار پسر رو با لب هاش گاز گرفت
سونو با احساس سر نیکی روی لگنش از شدت خجالت ناله بلندی کرد.
نیکی سرش رو بالا آورد و با چشم های گرد شده به پسر نگاه کرد:
-اگه همینجوری به بلند ناله کردنت ادامه بدی، کل پرسنل ورزشگاه از وضعیتمون باخبر میشن.
سونو سرش رو برگردوند و عصبی، دستش رو روی دهنش گذاشت.
نیکی از روی سونو بلند شد، لحظهای چهرهی پسر رو برانداز کرد و بعد، شروع به درآوردن لباس های خودش کرد.
بعد دستش رو جلو برد و شروع به در آوردن شلوار و باکسر پسر کرد.
سونو به محض اینکه پایین تنهی لختش رو دید، احساس سرمای عجیبی سراغش اومد و درحالی که از شدت خجالت گونه هاش سرخ شده بودن، با دستهاش صورتش رو پوشونده بود.
نیکی با دیدن واکنش بامزهی سونو، لبخندش رو نتونست پنهان کنه. چند لحظه فقط به پسر روبهروش خیره موند و از تماشای چهرهی زیباش لذت برد، انگار هر حرکت و واکنش سونو، بیشتر از قبل شیفتهاش میکرد.
-حتی توی این وضعیتی که برای خودمون درست کردیم هم وقتی خجالت میکشی، خیلی بامزه میشی، سونویا... آدم دلش میخواد از شدت بامزه بودنت قورتت بده.
سونو که انتظار شنیدن چنین حرفی رو از نیکی نداشت، با خندهای عصبی سرش رو تکون داد و گفت:
+خفه شو! من اصلا بامزه نیستم. ابهتمو زیر سؤال نبر.
نیکی لحظهای مکث کرد، بعد با تردید چشمهاش رو ریز کرد و نگاهش رو روی عضو برانگیختهی پسر و بعد روی چهرهی سونو ثابت نگه داشت.
-حتی وقتی الان ازت میخوام یه کاری رو انجام بدی، باز هم فکر میکنی ابهتت سر جاش میمونه؟
سونو درحالی که گیج شده بود، با تردید نگاهش کرد:
+چی...منظورت چیه؟
نیکی که روی صندلی نشسته بود، درحالیکه با دستش به پاهای خودش ضربه میزد، به سونو اشاره کرد تا بیاد و روی پاهاش بنشینه.
-بیا اینجا.
سونو درحالی که سعی میکرد تا حرف نیکی رو تو ذهنش پردازش کنه، با تردید اومد و درحالیکه از خجالت ذوب میشد، روی پاهاش نشست.
عضو نیکی درحالی که برآمدگیش به باسن سونو میخورد، سونو با احساس برخورد باسنش روی عضو بزرگ نیکی، نفسش رو در سینهش حبس کرد و تنفس های نامنظمش رو بیرون داد.
نیکی درحالی که کمر ظریف سونو رو با دستهاش گرفته بود، زمزمه وار گفت:
-بشین روش
بعد سونو بدون اینکه چیزی بگه، با تردید روی عضوش نشست.
فشار عضو نیکی بر روی حفرهی پسر، اوایل بسیار دردناک بود و باعث شد تا سونو دوباره ناخوداگاه، ناله های بلندی سر بده.
نیکی برای تسکین درد پایین تنهی پسر، شروع به بوسه های کوتاه در ترقوهی پسر کرد و آروم زمزمه میکرد، تا حواسش رو پرت کنه:
-آفرین، همینجوری ادامه بده، الان بهش عادت میکنی
+درد...خیلی درد داره
سونو گفت، و سعی کرد تا به آرومی روی عضوش حرکت کنه، با هر حرکت، فشاری که به حفرهش وارد میشد، شوک عجیبی به بدنش میداد و لذت رو با درد شدیدی تجربه میکرد.
کم کم به سایز عضوش عادت کرد و نیکی، سونو رو ترغیب کرد تا سرعتش رو بیشتر کنه.
نیکی دستش رو روی کشالهی ران پسر گذاشته بود و با هر حرکت سونو، دستهاش نوازش وار روی پوستش کشیده میشد.
سونو درحالیکه سرعتش رو زیاد کرده بود، احساس میکرد که لذت و گرمای شدیدی بدنش رو گرفته و درحالی که تلاش میکرد ناله های از سر لذتش رو کنترل کنه، موفق به این کار نمیشد.
با برخورد عضو نیکی به نقطهی جی پسر، ناگهان کمر سونو قوسی گرفت و بدنش شروع به لرزیدن کرد.
نیکی همزمان با فشاری که بر روی عضوش وارد میشد، ناله های زیر و بمی میکرد.
نیکی درحالی که همزمان بدنش در تلاطم بود، غرق تماشای پسر روبه روش بود، که حالا توی خواستنی ترین حالت ممکن با هر حرکت شروع به اغوا کردنش کرده بود.
اون دندون هاش رو از شدت لذت به هم سایید و هردو، درحالی که همزمان به کام شدن نزدیک بودن، نیکی کمر سونو رو محکم گرفت و لگنش رو محکم به سمتش کشید.
سونو با ضربه محکمی که داخل حفرهش خورده بود، روی شکم نیکی کام شد و بعد از اون، مایع گرمی رو داخل خودش حس کرد، نیکی هم بعد از چند ثانیه کام شد.
سونو از شدت خستگی، با ظاهر بههمریخته و گونههایی که هنوز سرخ و متورم بودن، سرش رو روی شونهی نیکی انداخت. نیکی هم چونهاش رو آروم روی سر پسر گذاشت و با صدایی بم و زیر زمزمه کرد:
-امروز توی خوشگل ترین و اغوا کننده ترین حالت ممکن بودی پسر.
سونو از خجالت صورتش رو کمی پایین انداخت و زیرلب گفت:
+خفه شو...
-چرا؟
+چون خجالت میکشم.
نیکی دستهاش رو بالا آورد و صورت سونو رو با دستهاش قاب گرفت. نگاهش رو روی چهرهش نگه داشت و آروم گفت:
-حتی خجالت کشیدنت هم خیلی قشنگه.
سونو با تردید نگاهش کرد و بعد آهسته گفت:
+ولی بقیه اینا رو نمیبینن... فقط تویی که میبینیشون.
لبخند نیکی همون لحظه محو شد. نگاهش رو چند ثانیه روی صورت سونو نگه داشت و اخم ظریفی وسط ابروهاش نشست.
-معلومه که فقط من باید ببینم.
سونو با تعجب نگاهش کرد.
+چرا؟
نیکی کمی نزدیکتر شد و با لحنی آروم اما جدی گفت:
-چون لازم نیست بقیه ببیننش.
چند لحظه سکوت کرد، بعد نگاهش رو دوباره به چشمهای سونو دوخت.
-این چیزایی که من توی تو میبینم، برای منه... نمیخوام هر کسی ببینتشون و بفهمه که چقدر خاصی.
مکثی کرد و بعد، ادامه داد:
-میدونی؟ هر بار که کنارت هستم، با خودم فکر میکنم چقدر خوشحالم که سرنوشت کاری کرد که تو وارد تیم من بشی. تو فقط باعث پیشرفت من و تیم نشدی، از وقتی اومدی، انگار دنیای من هم روشنتر شده. انگیزهای که برای ادامه دادن دارم، خیلی وقتها به خاطر توئه... و شاید هیچوقت نتونم درست توضیح بدم چقدر از داشتنت خوشحالم.
سونو درحالی که با دیدی عمیق به حرف هاش گوش میداد، لبخند دلگرم کننده ای زد و در جواب، پیشونیش رو به پیشونی نیکی چسبوند و گونهاش رو بوسید.
به آرومی زمزمه کرد:
+میدونستی، توهم متقابلا باعث شدی اعتمادبهنفسم بیشتر بشه... باعث شدی کمتر مضطرب باشم و بیشتر به خودم و چیزی که میتونم انجام بدم باور داشته باشم. منو از اون حالتی که همیشه توش گیر کرده بودم بیرون کشیدی... واقعاً منو نجات دادی، هم روحم رو و هم جسمم رو.
چند لحظه سکوت کرد و نگاهش رو به نیکی کرد.
+ازت ممنونم، نیکی... بیشتر از چیزی که بتونم با چندتا کلمه توضیحش بدم.