Softened Ice
Faint reverieGenre : Drama 𓏺 Romance 𓏺 Sports 𓏺 Tragedy 𓏺 Smut
First part
هوای رختکن تیم هاکی اسکای مثل همیشه بوی تند لاستیکهای خیس، عرق و همهمهی بازیکنان و فلز سرد رو میداد، سکوت سنگینی بعد از تمرین تیم هاکی حاکم بود، آثاری از استرس و نگرانی روی چهرهی بازیکنان دیده میشد، که خبر از ناپایداری و وجود مشکل رو میداد.
نیکی، کاپیتان تیم، کلاه ایمنیش رو با حرص روی نیمکت فلزی پرت کرد. جای خالی بازیکنی که هفته پیش کاملا ناگهانی و بدون هیچ توضیحی تیم رو ترک کرده بود، مثل یه کمبود و حفرهی بزرگ توی ترکیب تیم بود. همه به هم نگاه میکردن، هیچکس نمیدونست چطور باید اون خلاء رو به روش خودش پر کنه.
اون بازیکن، جیک بود، همون کسی که روزی بخش بزرگی از نور و امید نیکی محسوب میشد. حضورش برای نیکی فقط یه رابطه معمولی نبود، جیک انگیزهی اصلی قلبش بود، همون کسی که باعث میشد حتی در سختترین لحظات هم ادامه بده و روی یخ، با تمام توانش بازی کنه.
نیکی خوب میدونست که بخش زیادی از انرژی و تمرکزش در هر مسابقه به خاطر جیک بود. یه نگاه از میان جمعیت، لبخند کوتاهش کنار زمین یا حتی فکر اینکه جیک بازیاش رو تماشا میکرد و باهم بازی رو هدایت میکردن، کافی بود تا نیکی بهتر بازی کنه، انگار حضور جیک همیشه دلیل تازهای برای جنگیدن روی یخ به اون میداد.
اما جیک همهچیز رو طور دیگهای میدید.
اون به مرور احساس کرده بود وابستگی نیکی به اون بیش از حد شده و از طرفی، خودش هم نمیخواست زندگی و آیندهاش رو به این وابستگی گره بزنه. جیک آرزوها و هدفهایی برای خودش داشت و میترسید موندن در این رابطه باعث شه برای تصمیمهای مهم زندگیاش همیشه احساس مسئولیت نسبت به نیکی داشته باشه یا از مسیری که برای آیندهاش در نظر گرفته بود فاصله بگیره.
بعد از دعوایی که بینشون پیش اومد، این فکر به تصمیمی ناگهانی تبدیل شد و بهانه ای شد تا جیک نیکی رو ترک کنه، نیکی حتی فرصت نکرد بفهمه جیک دقیقا از چه چیزی ناراحت شده، چرا تصمیم به رفتن گرفته یا اینکه آیا قراره روزی برگرده یا نه. تنها چیزی که براش باقی موند، جای خالی جیک و قلب شکستهاش و سؤالات بیجوابش بود.
از اون روز به بعد، همون زمین یخی که زمانی برای نیکی پر از انگیزه و هیجان بود، دیگه حس سابق رو نداشت. اون هنوز بازی میکرد، هنوز روی یخ میرفت و هنوز تلاش میکرد مثل گذشته بهترین عملکردش رو نشون بده، اما چیزی درونش خاموش شده بود.
نیکی دوباره تختهی سفید استراتژی بازی رو پاک کرد و با ماژیک، خطوطی رو با حرص کشید. صدای بلندش توی رختکن پیچید:
-توجه کنید، اگه درست دفاع نکنیم و با تاکتیک پیش نریم، تو همون ده دقیقهی اول وا میدیم. این تیم همین الانشم قدرتمنده، نباید بذاریم نبودن یه نفر کل بازیمون رو به هم بریزه. باید خونسردیتون رو حفظ کنید، نباید هول کنید، متوجه هستید چی میگم؟
یکی از بازیکن ها با تردید آب دهنش رو قورت داد و گفت:
-ولی آخه نصف مهارت و ترکیب بازیمون به بازیکن سابق بسته بود، اون خلاقیت و مهارت زیادی داشت...
پسر هنوز حرفش تموم نشده بود که نیکی با حرص لب هاش رو گزید و تن صداش رو بالاتر برد:
-مثل اینکه متوجه نشدید چی میگم؟ گفتم به اون بازیکن دیگه نیازی نداریم، خودمونم میتونیم از پسش بربیایم، هر کدوم از ما به سبک خودمون با استعداد هستیم.
جو رختکن دوباره در سکوت سنگین فرو رفت و بازیکنها به ناچار، با نگاههایی که هنوز تردید در چهرشون موج میزد، سرشون رو به نشونه تایید تکون دادن.
درهمین حین، صدای قدمهای کسی که در راهرو میاومد، سکوت فضا رو شکست.
نیکی که مشغول افکار درهم ریخته اش بود و با عصبانیت ماژیکش رو با دستش فشار میداد، با شنیدن صدای باز شدن در، سرش رو با اخم بالا آورد.
وقتی چشمش به شخصی که دم در بود، افتاد، چشماش گرد شد و ماژیک رو روی لبهی تخته انداخت.
اون پسر پوست روشن، چشم های گیرا و موهای بوری داشت که باعث میشد نیکی لحظهای به اون چه که دیده بود شک کنه و حیرت زده بشه.
بقیه افراد با دیدن تغییر چهرهی کاپیتانشون، سرشون رو بالا آوردند و نگاه اون رو دنبال کردن.
یکی از بازیکنها درحالی که از گوشهی چشم نگاه میکرد، با نگاه پرسشآمیز به بغلدستیش گفت:
-این دیگه کیه؟
سونو، که از حجم نگاههای خیره و سنگین اعضای تیم معذب شده بود، بدنش ناخودآگاه منقبض شد. عرق سردی روی شقیقههاش نشست. با لکنت، در حالی که سعی میکرد نگاهش رو از نیکی که با تعجب تماشاش میکرد بدزده، لب زد:
+بـ ببخشید. بهم گفتن دنبال تیم اسکای بگردم... شما هستین؟ من بازیکن جدید هستم.
نیکی چند ثانیه سکوت کرد، انگار داشت پردازش میکرد که وسط این بحران، اون هم در همین لحظهی حساس، چطور همه چیز انقدر سریع اتفاق افتاد و همه چیز رو زیر و رو کرد.
بعد با لحنی که هنوز تردید در اون موج میزد، گفت:
-بله... ما تیم اسکای هستیم. خوش اومدی.
نیکی نگاهش رو کمی پایین انداخت و به نیمکت خالی کنارش اشاره کرد:
-بشین.
سونو خودش رو به نیمکت رسوند و نشست. نیکی بلافاصله پرسید:
-اسمت چیه؟ چقدر سابقهی بازی داری؟
سونو با شنیدن سوال نیکی، لحظه ای مکث طولانی کرد و حالا، درحالی که استرس گرفته بود، با صدایی که کمی لرزانتر شده بود، جواب داد:
+من، سونو ام... قبلا هاکی بازی میکردم، چند تا مدال هم آوردم، اما... اما خیلی وقته کنار گذاشتمش. حالا تصمیم گرفتم دوباره برگردم و بازی کنم...
هنوز جملهاش تموم نشده بود که نیکی وسط حرفش پرید:
-تمرین کردی؟ فردا مسابقه مهمی داریم.
سونو، درحالی که انتظار این رو نداشت، با گیجی گفت:
+من تازه امروز ثبتنام کردم. نمیدونستم مسابقه داریم...
نیکی با شنیدن این حرف درحالی که شوکه شده بود، دستاش رو کلافه لای موهاش فرو کرد و تار موهاش رو درهم ریخت.
بعد، با لحن دستوری گفت:
-بلند شو، سریع، باید بریم تمرین کنیم.
سونو بدون اینکه چیزی بگه، سرش رو تکون داد و ناخوداگاه لب هاش رو جمع کرد.
بعد، به سمت بخش تعویض لباسها رفتن. سونو با دستهای لرزان، تجهیزات سنگین هاکی رو به تن میکرد. پوشیدن کفشهای اسکیت، برای سونو یه کار طاقتفرسا بود، بعد کلاه ایمنی رو روی سرش بست و محافظها رو دور ساقها و آرنجهاش محکم کرد. وقتی کارش تموم شد، با بدن سنگین و پوشش ضخیمش همراه با نیکی به سمت زمین یخی رفت.
تمرین شروع شد. صدای برخورد تیغههای اسکیت با یخ، مثل کشیدن فلز روی شیشه در گوش سونو میپیچید. نیکی با سرعت و دقت بالا روی یخ حرکت میکرد، اما سونو... سونو فقط تلاش میکرد زمین نخوره. هر بار که میخواست با سرعت بیشتری حرکت کنه، تیغههای اسکیت زیر پاش روی یخ لغزنده کنترل نمیشد و با بدن سنگینش، روی یخ لیز میخورد و میافتاد.
نیکی از دور نگاهی به پسر انداخت، دندانهاش رو از حرص به هم سایید و بعد فریاد زد:
-سونو! چرا اینجوری بازی میکنی! تعادلت رو حفظ کن و ترمز بگیر
نیکی هر بار که بازی سونو رو تماشا میکرد، ناخودآگاه دنبال جیک میگشت، انگار هنوز انتظار داشت ردی از بازی اون روی یخ پیدا کنه.
سونو با بدن خسته و پاهایی که سنگینی میکرد، بلند میشد و دوباره تلاش میکرد.
بعد اون ها تمرین شوتزنی رو شروع کردن. توپ سیاه و سنگین هاکی رو با چوب مخصوصش به سمت سونو میفرستاد تا هدفگیری کنه. اما سونو هر بار که میخواست ضربه بزنه، تمرکزش رو از دست میداد، توپ با شدت کم به دیوار میخورد و تعادلش رو از دست میداد.
نیکی که از شدت فشار مسابقهی فردا کلافه بود، آه بلندی از روی درماندگی کشید. اون با حرص چوبش رو روی یخ کوبید و با صدایی که از عصبانیت میلرزید، گفت:
-تو که میگفتی سابقه بازی داشتی، چطور چیزی از نحوه بازی یادت نمیاد؟ حالا برای مسابقه فردا چیکار کنیم؟
کلمات خشن پسر ، به قلب سونو اصابت میکردن. سونو احساس کرد دنیا داره دور سرش میچرخه. بغض سنگینی گلوش رو فشرد. با صدایی که از شدت لرزش و بغض، به سختی شنیده میشد، گفت:
+مـ متاسفم... من... نباید این موقع میاومدم توی تیم...
سونو قبل از اینکه نیکی فرصت کنه واکنشی نشون بده و حرفی بزنه، چوبش رو کنار گذاشت و با قدمهای نامنظم و بیهدف، از زمین یخ خارج شد. اون نمیتونست بیشتر از این تحمل تحقیر شدن رو به دوشش بکشه.
به محض اینکه از محیط پرسروصدا و پر از فشار تمرین خارج شد، انگار تمام توان بدنش تخلیه شده بود. سرش به شدت گیج میرفت، انگار زمین زیر پاش در حال حرکت بود. ضربان قلبش دوباره به اوج رسید، مثل همیشه، این همون حملهی پنیک پیش از اندازه ای بود که همیشه با اون دستوپنجه نرم میکرد و زندگیش رو به طرز عجیبی مختل کرده بود، همین موضوع اون رو از بقیه متمایز کرده بود و باعث میشد تا بیشتر اوقات از اجتماعات فاصله بگیره و باعث گوشهگیری اون میشد.
اون به دنبال خلوتترین جای سالن گشت و بالاخره یه گوشه پیدا کرد. روی زمین سرد کنار دیوار نشست، زانوهاش رو در سینه جمع کرد و دستهاش رو روی سرش گذاشت. اون میخواست دنیا رو با چشم هاش نبینه، نمیخواست کسی اون رو تو این وضعیت ببینه. در حالی که بدنش با شدت میلرزید، سعی میکرد در حصار دستهاش پناه بگیره، در حالی که صدای خفهی نفسهای نامنظمش، تنها همراه اون در این تنهایی و فشار بود.
با رفتن ناگهانی سونو، نیکی چند لحظه همونجا روی یخ موند. چوبش رو محکم تو دستش گرفته بود و به مسیری نگاه میکرد که سونو از اونجا رفته بود.
-چرا اینقدر زود ناراحت شد؟
با خودش فکر کرد. اخمش آرومآروم باز شد و جای عصبانیت رو نگرانی گرفت. نیکی نگاهی به اطراف انداخت، یه سری از بازیکن ها گوشهی سالن قدم میزدن و باهم صحبت میکردن، چوبش رو کنار گذاشت و از زمین بیرون رفت تا دنبال پسر بگرده.
بعد مدتی، پشت دیوار کنار سالن پیداش کرد. سونو در گوشهای روی زمین نشسته بود، زانوهاش رو جمع کرده بود و دستهاش رو روی سرش گذاشته بود. شانههاش میلرزیدن و نفسهاش بریدهبریده بود.
نیکی با احتیاط نزدیک شد و جلوش زانو زد تا همسطحش باشه. صداش رو پایین آورد و گفت:
-هی... حالت خوبه؟ قبول دارم تند رفتم. این مسابقه واقعا مغزم رو بههم ریخته و زیادی عصبی شدم. نباید اونطوری باهات حرف میزدم.
سونو جوابی نداد. نیکی لحظهای مکث کرد و بعد پرسید:
-میخوای بری خونه و استراحت کنی؟
سونو دستهاش رو آروم از روی سرش پایین آورد و سرش رو بالا گرفت. صورتش رنگپریده بود و چشمهای خسته و نیمهخمارش روی نیکی ثابت موند. نیکی با دیدن وضعیتش نگرانیش بیشتر شد.
"چرا رنگش پریده... حالش خوب نیست"
سونو با صدای ضعیف گفت:
+فعلا نمیخوام برم خونه.
نیکی کمی سرش رو کج کرد و چشم هاش رو ریز کرد.
-چرا؟
سونو نگاهش رو دزدید و با مکث جواب داد:
+خب... راستش جو خونهمون آشفتهست. آخرین باری هم که بیرون اومدم، اوضاع همینطوری بود.
نیکی آهی کشید و لحظهای به فکر فرو رفت. بعد گفت:
-میتونی بیای خونهی من. اگه مشکلی نداره.
+ولی نمیتونم بیام.
-چرا؟
+روم نمیشه... تازه، لازم نیست اینقدر نگرانم باشی. سونو دوباره طبق عادتش، لبهاش رو به هم فشرد.
+من همیشه همینم. بعدشم فقط یه بازیکن اضافیام. فوقش فردا نمیام و تو مسابقه شرکت نمیکنم، اینطوری هم نظم تیمتون بههم نمیریزه.
نیکی اخم کرد و حرفش رو برید:
-دیگه همچین چیزی نگو. مطمئنم استعداد داری، فقط آمادگیش رو نداری، که اونم بهدست میاری.
بعد از جا بلند شد و با لحن دستوری اضافه کرد:
-حالا هم با من میای خونه. باید حرف کاپیتانت رو گوش بدی.
سونو با تردید به اون نگاه کرد، بعد لبهاش رو جمع کرد و پوفی کشید.
+باشه...ولی چطور میخوای توی یه روز آمادگی منو برگردونی؟
نیکی دستش رو به سمت اون دراز کرد.
-با من بیا خونهی ما، تا بهت نشون بدم.
سونو چند لحظه به دست نیکی خیره موند، بعد اون رو گرفت و بهآرومی از جاش بلند شد، بعد باهم به سمت در خروجی ورزشگاه رفتن.
هوای بیرون از سالن، سوز و سرمای اواخر دسامبر رو داشت. برف سبکی شروع به باریدن کرده بود و چراغهای رنگی کریسمس سرتاسر خیابون رو تزئین کرده بودن.
نیکی جعبهی سیگار رو از جیبش بیرون آورد، یکی از سیگارها رو بیرون کشید و روشن کرد. پک کوتاهی زد و دود رو در هوای سرد بیرون داد، دود سفید در سرمای شب با بخار نفسش درهم آمیخت و برای لحظهای مقابل صورتش محو شد.
سونو با دیدن سیگار وسط انگشتهای نیکی، نگاهی بهش انداخت و پرسید:
-همیشه سیگار میکشی؟
نیکی سرش رو پایین آورد و نگاهش رو به سونو کرد.
+نه، معمولاً کم میکشم.
سونو کمی فکر کرد، بعد فقط سرش رو تکون داد و چیزی نگفت.
مسیری که تا خونهی نیکی طی میکردن، در سکوت گذشت، وقتی بالاخره به مقصدشون رسیدن، نیکی شروع به باز کردن قفل در خونهش کرد، گرمای دلنشینی به صورتشون خورد. خونهی نیکی دنج و آروم بود. دکور مینیمال با توناژهای گرم قهوهای و کرم داشت، که حال و هوای کلاسیکی رو به تصویر میکشید.
سونو به محض اینکه وارد شد، نفس عمیقی کشید و با لحنی که کمی از اضطرابش کم شده بود، زمزمه کرد: -چقدر اینجا به دل میشینه... بهم آرامش میده.
نیکی که داشت وسایلش رو گوشهای میگذاشت، لبخند کوتاهی زد.
+ممنونم، خوشحالم که دوستش داری.
سونو سرش رو چرخوند و نگاهی به دور و بر انداخت. چشمش به قاب چوبی کنار شومینه افتاد. عکس دوران دبیرستان جیک بود. سونو چشماش رو ریز کرد، اون چهره براش خیلی آشنا بود، انگار اون رو جایی دیده بود. کنجکاویش گل کرد و با تردید پرسید:
-این پسر کیه؟
نیکی به سمت سونو برگشت.
+کی؟
و بعد نگاهش به قاب افتاد. اخم غلیظی روی پیشونیش نشست و نفرت عجیبی در قلبش فراگیر شد.
سریع چند قدم برداشت، قاب رو برداشت و بدون اینکه فرصت بیشتری به سونو بده، اون رو به سمت کمد کناری برد و پشت یه گلدون مخفی کرد. بعد با لحنی سرد و خشک گفت:
+چیز خاصی نیست. یه دوستیه که حالا دیگه تو زندگیم نیست.
سونو که متوجه واکنش سنگین نیکی شد، شونهای بالا انداخت و سرش رو به نشونهی تایید تکون داد.
-خب...باشه، حالا قراره چیکار کنیم؟
نیکی دستش رو لای موهای مشکیش کشید،
بعد با دستش به سونو اشاره کرد تا بلند بشه.
+بلند شو، باید بریم یهجایی.
سونو سرش رو تکون داد و از روی مبل مخملی بلند شد.
اونها به سمت زیرزمین پایین پله رفتن. برخلاف انتظار سونو، اونجا یه زمین تمرینی کوچک بود، نیکی به گوشهای اشاره کرد که در اون اسکیت های چرخدار روی زمین بود.
+اون اسکیت هایی که روی زمینه رو پات کن.
بعد سونو با تردید اسکیتها رو پوشید.
نیکی توپ هاکی رو وسط زمین گذاشت.
+ببین، توی هاکی، قسمت سنگینی بدنت باید همیشه پایین باشه. اگه مستقیم بایستی، این حرکت نادرسته. زانوهات رو خم کن، مثل وقتی که میخوای بشینی.
تمرین شروع شد. سونو بارها لیز خورد، اما نیکی با صبر، تکنیک کنترل چوب و جابهجایی توپ رو به اون یادآوری میکرد. با آرامش، از پشت سر سونو نکات رو میگفت. سونو کمکم داشت راه میافتاد. یکباره چوبش رو زیر توپ انداخت و اون رو با دقتی که مدتها از دست داده بود، به سمت دیوار پرتاپ کرد.
هیجان عجیبی در وجودش فوران کرد، بعد فریاد زد: -بالاخره دارم موفق میشم!
اما در همون لحظه، بیش از حد به خودش فشار آورد. پاش به توپ گیر کرد، تعادلش بههم خورد و به سمت عقب پرتاب شد. چشماش رو بست تا درد برخورد با زمین رو حس کنه، اما برخورد اتفاق نیوفتاد.
نیکی سریع خودش رو رسوند، با یه حرکت، کمر سونو رو گرفت و با دست دیگش بازوی اون رو محکم نگه داشت تا از افتادنش جلوگیری کنه. سونو که در آغوش نیکی معلق مونده بود، با تعجب و نفسنفسزنان به چشمای اون نگاه کرد. فاصلهشون اونقدر کم بود که صدای نفسهای تند هم رو میشنیدن.
نیکی هم برای یه لحظه خشکش زد. صورت سونو در کسری از ثانیه سرخ شد و خجالت تمام وجودش رو گرفت.
نیکی لبخند ریزی زد، تعادل بدنش رو حفظ کرد و بعد، کمی فاصله گرفت.
+داشتی موفق میشدی... تکنیکت درست بود، فقط سرعتت زیاد شد.
سونو که هنوز سرش گیج میرفت، با لکنت گفت: -میدونم...
اون سعی کرد فاصلهش رو حفظ کنه و دوباره توپ رو با چوبش لمس کرد.
نیکی با دیدن اینکه سونو چطور در یه شب در حال پیشرفت بود، خشنود و راضی میشد. احساس میکرد اون پسر چیزی داره که اون رو از دیگران متمایز میکنه، چیزی که باعث میشه از نظر استعداد و حتی ظاهر، کسی به پاش نرسه. حس عجیبی به سراغش اومده بود، حسی که خودش هم توضیحی براش نداشت. اون هم بعد از مدتها، حسی که باعث شده بود لبخندی واقعی به خاطر اون پسر روی لبهاش بنشینه.
در میان افکار سرد و گرمش، یخهای وجودش کمکم در حال آب شدن بودن، که ناگهان، صدای اعلان گوشی نیکی که روی نیمکت افتاده بود، سکوت زیرزمین رو شکست.
توجه نیکی به صدا جلب شد. به سمت گوشی رفت، اون رو برداشت و قفل صفحه رو باز کرد.
همین که نگاهش به صفحه افتاد، با دیدن اسم جیک، چهرهش در یه لحظه دگرگون شد، رنگ از صورتش پرید.
روی صفحه نوشته شده بود:
"میتونیم حرف بزنیم؟"
سونو متوجه تغییر قیافه نیکی شد، سرش رو برگردوند و به اون نگاه کرد، با نگرانی پرسید:
-نیکی، حالت خوبه؟ چی شده؟
نیکی بدون اینکه نگاهش رو از گوشی بگیره، با صدایی که از خشم و شوک میلرزید، زیر لب گفت:
+لعنتی...
بعد، در حالی که پاسخ منفیش رو برای اون تایپ میکرد، بعد از فرستادن پیام، گوشیش رو روی حالت هواپیما گذاشت.
سونو چند لحظه به چهرهی بهم ریختهی نیکی خیره شد. نگاه نیکی به فضای خالی روبروش دوخته شده بود، سونو دستش رو دراز کرد و خواست بازوی نیکی رو بگیره، اما قبل از اینکه بهش برسه، نیکی با تندی دستش رو عقب کشید، انگار که از تماس فیزیکی ترسیده باشه.
نیکی بلافاصله متوجه واکنش تندش شد و با یه لبخند کج و مصنوعی که هیچ شباهتی به رفتار همیشگیش نداشت، گفت:
+ببخشید، حواسم نبود... یکم خستهام
اما سونو نگاهش رو از دستهای نیکی که هنوز روی گوشی، محکم و سفید شده بود، برنمیداشت. نیکی حتی متوجه نبود که بند انگشتهاش از شدت فشار دستش، درد میگیرن. سونو آروم پرسید:
-نیکی، اگه دستت رو بیشتر از این فشار بدی، گوشی میشکنه. مطمئنی چیزی نشده؟
نیکی تازه به خودش اومد، نگاهش رو به دستش انداخت و با تردید انگشتهاش رو از دور گوشی باز کرد. صدای لرزون نفسش پیچید.
با نشنیدن جوابی از پسر، سونو آهی کشید و زمزمه کرد:
+تو هم امروز خیلی کار کردی، بریم استراحت کنیم، فکر میکنم دیگه برای مسابقهی فردا آماده باشم.
نیکی سرش رو تکون داد و لبخند کم رنگی زد.
-من مطمئنم که تیممون برنده میشه، سونو.
سونو در جواب لبخندی زد و سرش رو تکون داد.
بعد باهم به سمت طبقه بالا رفتن.
نیکی به سمت اتاقش رفت.
در اتاق رو باز کرد و با نگاهی که هنوز ردی از آشفتگی داشت، به سونو اشاره کرد که داخل بیاد. سونو بدون حرف اضافه، پشت سر اون وارد شد.
سونو با دیدن اتاق نیکی، لحظهای اخم کرد و به فکر فرو رفت، بعد از کنار نیکی رد شد تا برگرده پایین و اجازه بده نیکی در تنهایی استراحت کنه.
ناگهان گرمای دست نیکی رو دور مچ دستش حس کرد.
-کجا داری میری؟
صدای نیکی توی اتاق پیچید، آروم و جدی بود.
سونو کمی جا خورد و سعی کرد با لحن خنثی جواب بده:
+نمیخوام مزاحمت بشم... تو اتاقت استراحت کن، من میرم پایین،روی مبل میخوابم.
نیکی ابروهاش رو در هم کشید و فشار دستش رو کمی بیشتر کرد، انگار که از حرف سونو بدش اومده بود.
-این چه حرفیه که میزنی؟
نیکی مکثی کرد و با لحنی که حالا نرمتر شده بود، ادامه داد:
-اینجا با هم میخوابیم. قرار نیست تنها باشی.
سونو برای لحظهای نفسش رو حبس کرد. نگاه نیکی مستقیم به چشمهای اون گره خورد. سونو احساس میکرد حرارت صورتش در حال بالا رفتن بود.
نیکی زیر لب گفت:
-اگه... اگه روی تخت راحت نیستی، من میتونم روی زمین بخوابم. اصلا مشکلی نیست.
سونو که دیگه نمیتونست سنگینی نگاه نیکی رو تحمل کنه، با عجله گفت:
+باشه...
سونو وقتی جواب داد، حس کرد گونههاش از شدت خجالت میسوزه. اما نیکی با یه نگاهی که ترکیبی از مهربانی و شاید کمی شیطنت بود، فقط نگاهش کرد.
هر دو روی تخت دراز کشیدن. نیکی بلافاصله پشتش رو به سونو کرد و فاصلهی کم، بین بدنشون ایجاد کرد. سونو در دقایق اول، معذب بود، دستهاش رو کنار بدنش صاف نگه داشته بود و سعی میکرد نفسهای عمیق بکشه تا ضربان قلبش آروم بگیره. اما کمکم، گرمای ملایم حضور نیکی کنارش و سکوت سنگین اتاق، گارد سونو رو شکست. اونقدر آرامش گرفت که پلکهاش سنگین شد.
چند دقیقه بعد، نیکی آروم سرش رو چرخوند. نگاهی به چهرهی آروم سونو انداخت. وقتی مطمئن شد که شاید سونو به خواب رفته باشه، اون رو تماشا کرد، انگار داشت با خودش کلنجار میرفت که آیا حرف بزنه یا نه.
نیکی با صدایی که به سختی از گلوش خارج میشد، زمزمه کرد:
-سونو... بیداری؟
سونو که تازه داشت به خواب میرفت، نیمههوشیار جواب داد:
+هوم؟...
نیکی مکثی کرد و با صدای بم ادامه داد:
-میخواستم بگم... لطفا بابت فردا استرس نداشته باش. میدونم نگرانی، ولی من کنارتم. باشه؟
سونو لبخند محوی زد، بدون اینکه چشمهاش رو باز کنه، فقط سرش رو خیلی کم تکون داد.
+باشه...
دوباره سکوت حاکم شد. اما اینبار انگار نیکی هم نمیتونست بخوابه. چند لحظه بعد، اینبار سونو بود که بدون تکون دادن بدنش، آروم زمزمه کرد:
+نیکی... بیداری؟
نیکی بیدرنگ جواب داد:
-آره... بیدارم.
سونو چرخید و حالا صورتش به سمت پشت سر نیکی بود. با صدایی که از ته دلش میاومد، گفت:
+میدونی... خیلی مهربونی. حداقل با من که اینطوری هستی. کاش... کاش میتونستم درک کنم توی اون مغزت چی میگذره. کاش میتونستم غم درونت رو درمان کنم.
نیکی لبخندی غمگین زد که سونو نمیتونست ببینه. نیکی هم چرخید تا حالا روبروی سونو باشه. توی تاریکی اتاق، چشمهای نیکی برق میزد. نیکی با صدایی که حالا کمی میلرزید گفت:
-تو هم خیلی مهربونی، سونو... این رو میدونی؟
سپس، بعد از مکثی طولانی، با لحنی که انگار داشت از خودش سوال میپرسید، گفت:
-چرا فکر میکنی من غمگینم؟
سونو دستش رو آروم جلو برد، طوری که انگار داشت با این کار بخشی از وجودش رو به نیکی میبخشید، و دستش رو همونجا روی سینهی نیکی گذاشت.
+چون...من این رو از اعماق قلبت حسش میکنم.
نیکی با حس کردن گرمای دست سونو روی قلبش، برای لحظهای نفسش توی سینهش حبس شد. تپش قلبش زیر انگشتهای سونو، تندتر و نامنظمتر از همیشه بود، انگار سونو داشت تمام اون آشوبی که نیکی سعی میکرد پنهانش کنه رو لمس میکرد. نیکی نگاهش رو به چشمهای سونو دوخت، انگار توی اون تاریکی، فقط سونو بود که میتونست اون رو ببینه.
-این...خیلی جالبه
سونو، درجواب لبخند زد، بعد، بیاختیار و با حرکتی که از ارادهش خارج بود، صورتش رو جلوتر آورد. وقتی پیشونیاش رو آروم به پیشونی نیکی تکیه داد، سکوت عجیبی بینشون حاکم شد که صدای نفسهای هر دوشون رو واضحتر میکرد.
نیکی حس کرد انگار زمان برای یه لحظه ایستاد. تموم دیوارهایی که دور خودش کشیده بود، با این تماس فروریخت. نیکی ناخودآگاه دستهاش رو دور بدن سونو حلقه کرد و اون رو توی آغوشش کشید.
سونو، در پاسخ به گرمای آغوشش، خودش رو بیشتر بهش چسبوند. لبخندی کوچکی روی لبش نشست، آرامشی که مدتها دنبالش بود رو بالاخره توی حصار بازوهای نیکی پیدا کرده بود.
بعد توی آغوش هم به خواب رفتن.