"Soft fall"

"Soft fall"

𝐇𝐚𝐧𝐮𝐥 @blluelili


ماگ شیر قهوش و از روی میز برمی‌داره و همونطور که لقمه کره بادوم زمینی با عسلش رو می‌جوید یه ذره ازش مینوشه، طبق معمول لبخند مرموز و کم جونی گوشه لبش نشسته بود، واز فکر کردن به چیزی که توی ذهنش می‌گذشت لذت می‌برد و مدام سناریو های جدیدی برای بهتر کردن نقشش کنار هم می‌چید، که با صدای باز و بسته شدن درب رشته افکارش پاره شد و انتظارش واسه اومدن رئیسش پایان گرفت. لقمه رو کمی سریع تر میجوه و قورتش میده و ماگش رو از لبهاش فاصله‌ میده و روی میز میزاره . با همون لحن شیطون همیشگی لب میزته ،


_اووه! هیونگ بیدار شدی بالاخره


بدون اینکه نگاهی بهش بندازه از قصد با لقمه بزرگتری دهنش رو پر میکنه ،


_بیا قهوه برات میریزم، بیا بشین



یونگی همونطور که موهای خیسش و با حوله سفید روی شونش خشک می‌کرد جلو میاد و روی صندلی میشینه و با لحن سرد و اروم همیشگیش میگه


_میدونی از اینکه با دهن پر باهام حرف بزنی متنفرم نه!؟


خنده تو گلویی جیمین باعث پف کردن صورتش و بسته شدن چشماش میشه


_عه! لو رفتم؟


فنجون قهوه ای که براش اماده کرده بود و از زیر دستگاه قهوه ساز برمی‌داره و جلوش میزاره.


_همیشه بهت اسون نمیگیرم ،دفعه بعد جوابم یه مشته توی صورتت


جیمین راضی از کرمی که ریخته بود لقمه دهنش رو زودتر قورت میده و دوباره سر جاش میشینه،


_این همه خشونت نیاز نیست رئيس جون،فقط لذت ببر و سخت نگیر هوم؟


یونگی کلافه پفی میکنه و نگاهش و تو حدقه چشمش میچرخونه ، چتری های خیسش توی صورتش پخش شده بودن، بالاتنه برهنه و پایین تنه ای که فقط با یه حوله پوشونده شده بود ،عضلاتی ورزیده و پوستی سفید، و اون خال های کوچولوی روی پوستش منظره ای وصف نشدنی از تابلوی نقاشی ایی بود که جیمین هر روز به تماشای زیباییش می‌نشست ،نمی‌خواست منکر این بشه که برخلاف اولین روز، از اینکه اونجا و تو خونه اون ادمه راضیه.


_امروزم مثل همیشه انجامش بده، دست بالا با منه، پس حواست و جمع کن، نمیخوام اتفاق بدی بیوفته.

_مجبوری این همه ریسک کنی؟ شاید یه اتفاقی افتاد که


یونگی با تن صدای بالا تر و لحنی جدی تر مانع ادامه حرفش شد

_هیچ اتفاقی قرار نیست بیوفته، تمرکزت رو روی اون مسابقه لعنتی بزار و هیچ کار دیگه ای نکن.


شیطنت جیمین طبق معمول مانع این میشد که چیزی و جدی بگیره، با لبخند پهنش نوک زبونش رو روی دندون های بالاییش میکشه و لب پایینش و گاز میگیره و نگاهش رو از اون چهره یخ زده و جدی میگیره و تکیه کمرش رو به پشتی صندلیش میده. جوری که دو کلمه اخر حرفش تاکیدی و با مکث باشه میگه


_بله هرچی شما بفرمایید.. رئیس مین.

عا راستی تولدتم مبارک.


از جاش پا میشه و گوشیش و از روی میز برمی‌داره و به سمت اتاق میره.

_امیدوارم از کادویی که قراره بهت بدم خوشت بیاد


نیشخندی لبهای یونگی و به اسارت خودش در میاره، نفسی از اعماق ریه هاش دم و باز دم میکنه و فنجون قهوش و برمی‌داره.

عطر تلخ قهوه مشامش رو به بازی گرفته بود و اونو توی فکری عمیق فرو برده بود، نگاهش به پارکت های طی کشیده شده آشپز خونه دوخته میشه.

استفاده از اون پسر تا به الان براش چیزی جز منفعت نداشت، اما فکری که تازگی ذهنش رو به خودش مشغول کرده بود چیزی جز برنده شدن توی مسابقات شرط بندی ایی بود که توشون شرکت میکرد ، احساسی که انگار از فکر کردن بهش خوشایندی عجیبی و ته قلبش مینشوند.

و تنها یک چیز مانع این میشد که بهش دامن بزنه و باورش کنه، غروری که تا به حال به پای هیچ عشقی سر خم نکرده بود و تن به هیچ اعترافی نداده بود.


_پس من زودتر میرم رئیس جون.

_دیگه چیزی و تکرار نمیکنم

_نمیخوای بگی مراقب خودم باشم ؟ اااه ناسلامتی برگ برندتم.

_حوصله ندارم جیم!

_عاااشش...خیل خب.. من رفتم


شیطنت کلام جیمین هیچ وقت نمیتونست ذره ای از جدیت یونگی کم کنه، اما اینبار حرفش کمی بیشتر اونو توی فکر فرو برد، برگ برنده ای که انگار هر روز هویت جدیدی به خودش می‌گرفت، انگار هر روز که می‌گذشت اون پسر چیزی بیشتر از یه مهره طلایی همیشه برنده براش محسوب میشد. اما هنوز توی درک اون احساسات جدیدی که درحال تجربشون بود احساس گنگی میکرد.


(2 ساعت بعد)


صدای تشویق ها و اون جمعیت شلوغ حاکی از هیجان بالا و پر شور جو مسابقه بود ،همه برای دیدن مسابقه اون غریبه ی همیشه برنده ای اومده بودن که هیچ کس نمی‌دونست یهو از کجا سر و کلش وسط مسابقات پیدا شده بود و دست کم بیشترین برد هارو از آن خودش کرده بود.

قلب جیمین انگار نمی‌خواست هیچ وقت به اون حجم آدرنالینی که توی خونش ترشح میشد عادت کنه، گاهی وسوسه ی هوس انگیز اونو وادار میکرد تا هویت اصلی خودش رو فاش کنه اما میدونست این کار علاوه بر موقعیت یونگی ممکنه جون خودش رو هم به خطر بندازه.

ماسک صورتش رو بالا تر کشید، بند کلاش رو سفت کرد و بی توجه به کری خوندنای رقباش مشغول بستن چسب دستکش هاش میشه.


_الان داری منو تماشا میکنی! دلم میخواد نظرت و راجع به هدیه ای که قراره بهت بدم بدونم رئیس جون ولی حیف که نمیتونم از نزدیک ری اکشنت و ببینم.


با تک خنده تو گلویی شیشه محافظ کلاهش و میبنده و دسته فرمون موتورش رو تو ی مشت هاش میگیره و منتظر شروع مسابقه میمونه.


تو تمام مدت یونگی با سکوتی از جنس اطمینانی مضطربانه به صفحه نمایش تلویزون خیره بود و لیوان ویسکی توی دستش رو آروم حرکت میداد و با شستش خیسی جرعه هایی که نوشیده بود رو پاک می‌کرد،


_چی فکر میکنی مین یونگی ، امروز دست و دلباز تر شدی مثل اینکه زیادی به بردت مطمنی.


یونگی پای دیگش رو روی پاش میندازه و تکیه اش رو به اغوش مبل میبخشه ،


_تا الان چیزی غیر از این بوده؟

_مشکوک میزنی پسر،محاله هر بار پیش بینیت درست از اب در بیاد نکنه تقلبی در کاره


پوزخند تحقیرآمیزی گوشه لب یونگی رو کشید. با همون اعتماد به نفس همیشگیش نگاهی به مرد رقیبش انداخت و برای مزه کردن نوشیدنیش لیوان و سمت دهنش برد


_اگه خیلی مطمنی به تقلب من! فقط ثابتش کن


گفت و زبونش رو مهمون مزه تلخ و گس نوشیدنیش کرد ،بوی دود و الکل توی بار براش ازار دهنده بود و نور های نئونی قرمز و بنفش چشم هاش و اذیت میکرد اما اون لحظه توجهش به چیز دیگه ای بود، اون روز بالا ترین دست رو برداشته بود و باختش چیزی جز سقوط از پرتگاهی که طمعش اونو به سمتش هول داده بود.. نبود، با اعلام شروع مسابقه جو سنگین تر از قبل شد، همه شرکت کننده ها به هر نحوی که بود سعی در پیشی گرفتن از رقبای خودشون داشتن ،اما.. اینبار انگار اوضاع کمی پیچیده بنظر میومد،بازیکن انتخابی مین یونگی که هربار به طور مخفیانه انتخاب میشد ، اینبار جور دیگه ای مسابقه میداد، برخلاف همیشه اینبار بیش تر از حد معمول از رقباش عقب افتاده بود و این اضطراب یونگی رو به خروش آورده بود.

لیوان و توی دستش می‌فشره و تکیه اش رو از مبل میگیره و ارنج هاش و روی زانو هاش میزاره، اون لحظه مدام توی ذهنش مشغول کلنجار رفتن با خودش شده بود


_چیکار داری میکنی احمق! معلوم هست!!


گزارش های ناامیدانه گزارشگر هر لحظه به جو متشنج و پر تنش فضا اضافع می‌کرد قهرمان همیشه برنده حالا چندین دور از رقیبان سرسخت خودش عقب افتاده بود و بنظر می‌رسید هیج راه برگشتی وجود نداره،

اما یونگی نمی‌خواست به این زودی اثری از عصبانیت رو توی چهرش به نمایش بزاره اونم مقابل کسایی که با تکبر محض به رجز خوانی هاشون فقط لبخند زده بود.

زبونش رو به دیواره لپش می‌فشره و دندون هاش رو روی هم کلید میکنه، جا به جا شدن مدام فکش نشون از عصبانیتی بود که سعی در کنترلش داشت


_میدونی که داری با جونت بازی میکنی پارک؟!


نگاهش رو از صفحه تلوزیون میگیره و به نقطه نا معلومی میدوزه و محتویات لیوانش رو یک نفس سر میکشه و اونو روی میز میزاره. انگار دیگه گوشاش نمیشنید درگیری های ذهنش به کل حواسش رو از روند مسابفه پرت کرده بود، طولی نمیکشه که با اعلام برنده مسابقه و قاطی شدن تشویق ها و فریاد های نا امیدانه توجهش جلب میشه.


«و برنده این دوره از مسابقه شماره 10 قهرمان ناشناخته و اما خوش‌شانس»


.**


صدای بلند کوبیده شدن در جیمین رو به خودش میاره،

_خودت خواستی پسر، فاتحت و بخون.


با خودش زمزمه کرد و از روی مبل پاشد،


_از هدیه ات خوشت اومد؟

_یک کلمه دیگه حرف بزن تا دنده هات و خرد کنم .


جیمین با خنده و اضطرابی خنده دار عقب رفت و روی مبل پشت سرش ایستاد و به طرز خنده داری کوسن روی مبل و دستش گرفت تا مثلا محافظی در برابر خشونت یا پرخاشگری های پسر بزرگتر با‌شه..


_ا. او او او هیونگ.. اروم باش مرد حالا که چیزی نشده فقط خواستم یه تنوعی ایجاد کنم ،گفتم شاید از برد های تر و تمیز و پشت سر هم خسته شده باشی اینبار یه کوچولو هیجان کار و بالا ببر-


با اسیر شدن گلوش توی مشت پر زور یونگی ادامه حرفش توی دهنش خفه شد. و با برخورد محکم پشتش به نشیمنگاه مبل با چشمای بهت زده و شوکه شده تو صورت عصبی پسر بزرگتر خیره شد.


_حقته گردنت و بشکنم پسره احمق نزدیک بود بابت ندونم کاریات تاوان سنگینی و بپردازم اون وقت بود که دیگه قرار نبود تو زندگیت حتی یه روز خوشم ببینی پارک جیمین ..


جیمین به سختی اب گلوش و فرو فرستاد و با گرفتن دست یونگی سعی در آزاد کردن راه نفسش داشت.


_ح.. حالا که چیزی نشده هیونگ فقط.. فقط خواستم..


جیمین که ادامه حرفش رو بی فایده میدونست، طبق معمول منتظر نقش بستن کبودی ها و خون مردگی هایی که به واسطه  کتکهای یونگی روی بدنش ایجاد میشدن میمونه. چشم هاش و میبنده و خلاف جهت نگاه یونگی سرش رو کج میکنه،


_م..متاسفم.. ف. فقط زودتر تمومش کن


نگاه سرد یونگی دونه به دونه اجزای صورت پسر کوچیک تر رو از نظر میگذرونه ، خیلی وقت بود که دستش به کتک زدن پسر کله شقش نمی‌رفت ، انگار نگاهش قرار بود از اول تنها روی یک نقطه اونم لبهای درشت و خوش فرمش قفل بشه.

حتی نمیتونست دقیقا به یاد بیاره که از کدوم نقطه به بعد، حس مالکیت نسبت به این پسر پیدا کرده بود، حسی که.. وقتی اینجور مواقع به اوج کنترلگری خودش می‌رسید چیزی جز یه لذت زیر پوستی براش نبود.

امکان نداشت، اون نباید به این زودی تسلیم کسی میشد، اما پارک .. قدرت عجیبی توی عوض کردن نظرش پیدا کرده بود.

اروم گره ای که دور گلوش فشرده بود رو باز میکنه،


_باید وقتی همچین تصمیمی گرفتی به عواقبش فکر میکردی


گوشه لب جیمین به لبخندی کثیف کشیده میشه،بدون اینکه چشماش و باز کنه میگه


_این بار چندمیه که تسلیمم شدی رئیس مین


این گستاخی و سرکشی پسر کوچیکتر جذابیت خاصی براش پیدا کرده بود دستش و گوشه سر جیمین روی مبل میزاره و روی تنش خیمه میزنه..


_زبون سرخ سر سبز می‌دهد بر باد بچه، انقد با اعصاب من بازي نکن

_جدی؟


با گره خوردن نگاه اغوا گرانه جیمین به نگاه‌ش برای چند لحظه سکوت بینشون حاکم فرما شد ، جیمین از قدرتی که در برابر رئیس زورگو و پرخاشگرش پیدا کرده بود لذت شیرینی و احساس می‌کرد. اینکه بالاخره تونسته بود اون ببر وحشی و رام خودش بکنه حس قدرت بهش میداد، با دست آزادش گوشه یقه لباسش و به بازی میگیره، و محسوس مشغول لمس بدن یونگی میشه


_نگفتی از کادوی تولدت خوشت اومد؟


قفل نگاه یونگی از لبهای جیمین شکسته شد و روی چشمای عسلیش نشست ،


_تا کادو چی باشه!


کمی فاصله صورتشون رو کمتر کرد، حالا گرمای نفس های جفتشون پوست همدیگه رو لمس میکردن، بوی نفس الکلی یونگی و عطر آدامسی جیمین تضاد خاصی رو ایجاد کرده بودن که برای هردوشون سرمست کننده بود،حالا جیمین لبهای یونگی رو جام شرابی میدونست که میل شدیدی به نوشیدن ازشون داشت،


_مثلا یه بوسه؟


جیمین گفت و بی پروا حلقه ای با دستش دور گردن یونگی انداخت و بوسه ای روی لبهای پسر بزرگتر نشوند ،نگاه بهت زده یونگی به چشمان بسته جیمین خیره مونده بود و گاها نوسان به خودش می‌گرفت، برای اولین بار، جسارت پسر کوچیکتر اونو وادار به تجربه حسی کرده بود که تا به حال ذره ای درک ازش نداشت، حالا جدای از گرمای لبهای جیمین روی لب های یخ بسته خودش، تنها جریان تند خون توی رگهاش و تپش وحشیانه قلبی بود که سالهای زیادی حضورش رو کنج قفسه سینه اش از یاد برده بود، چیزی نگذشته بود که پلک های از اختیار خارج شده اش اونو غرق تاریکی ایی از جنس شهوت عشق میکنن تا اونو مهمون لذت اولین بوسه اش بکنن... شاید این شروع عشقی بود که یونگی هرگز انتظارش رو نداشت

لب‌ها که از هم جدا شدن، سکوت سنگین‌تری بینشون افتاد، از اون سکوت‌هایی که پر از حرف‌های گفته‌نشده‌ست. یونگی نفسش رو با مکثی لرزون بیرون داد، انگار تازه فهمیده بود سال‌هاست چقدر کم نفس می‌کشیده.

با صدایی که برخلاف ظاهرش ترک داشت، آروم گفت

_می‌دونی خطرناک‌ترین بخش این کار چیه جیم؟


جیمین با چشم‌های نیمه‌بسته، پوزخند کم‌رنگی زد


_اینکه برای اولین بار، خودت می‌خوایش… نه اینکه مجبورش باشی

.

دست یونگی از روی شونه‌های جیمین سر خورد و روی قلبش مکث کرد، ضربان تند، بی‌پروا،بی‌اجازه.


_من هیچ‌وقت چیزی رو این‌قدر از کنترلم خارج ندیدم…

_شاید چون این بار، قرار نیست کنترل کنی. فقط حسش کن.


چشم‌های یونگی توی چشم‌های عسلی جیمین قفل شد، برای اولین بار نه از بالا، نه از موضع رئیس، بلکه درست هم‌سطح.


_اگه بمونی… دیگه راه برگشتی نیست.


لبخند جیمین تلخ‌تر از قبل شد


_من از همون روزی که فهمیدم می‌تونم تو رو بلرزونم، راه برگشت رو سوزوندم.


یونگی پلک زد، اعترافی بی‌صدا از لای نگاهش رد شد.اون ببر وحشی، بالاخره فهمیده بود بعضی زخم‌ها با دندان ایجاد نمی‌شن…با دل ایجاد می‌شن. و این بار،شکار…خودش بود.



Report Page