Snowy day

Snowy day

EWAN

همیشه میگن بهترین ادمای زندگیتون زمانی از راه میرسن که شما توی بدترین موقعیت زندگیتون هستین. من هیچ وقت اعتقاد نداشتم تا اینکه تورو دیدم.

موقع برگشتن از تمرین توی پیست یخ، برف سنگینی راه افتاده بود. اتوبوسی نبود و پیاده هم خیلی رفتن سخت بود. فکر میکردم قراره توی برف گیر کنم اما همون موقع تو از راه رسیدی.

با اینکه منو نمیشناختی اما وقتی دیدی توی برف گیر کردم حاضر شدی منو سوار کنی و به خونم برسونی. داشتم از سرما یخ میزدم و میلرزیدم که تو از راه رسیدی. وقتی سوار ماشینت شدم، بخاری رو کاملا روشن کردی و سمت من گذاشتی. حتی کت خودت که روی صندلی عقب بود رو بهم دادی تا گرم بشم.

خونه من خیلی از پیست دور بود و توی برف رفتن خیلی سخت بود. تقریبا یک ساعت طول کشید تا منو برسونی به خونم.

توی مدتی که توی ماشینت بودم، خیلی اروم باهام حرف میزدی تا یکم جو رو دوستانه کنی. چرا دروغ بگم واقعا رفتارت برام خیلی جذاب بود، جوری که حرف میزدی، صدات، حتی مدل رانندگی کردنت هم برام جذاب بود. جوری که با یک دست رانندگی میکردی واقعا هات بود.

موقعی که میخواستم پیاده بشم، تمام شجاعتم رو جمع کردم و شمارت رو ازت گرفتم. وقتی دیدی چطور با لکنت ازت شمارت رو میخوام، خنده ای کردی و بهم شمارت رو دادی.

از اون روز به بعد بیشتر باهم در ارتباط بودیم. همون روزی که دعوتت کردم به پیست یخ تا بلاخره بهت اعتراف کنم، تو هم بهم اعتراف کردی. فکر نمیکردم احساساتم دو طرفه باشه . انقدر خوشحال بودیم که کل شب رو توی پیست بازی میکردیم.

از اینکه اون روز سوار ماشینت شدم خیلی خوشحالم. مرسی که با گرمای درونت به زندگی سردم روح بخشیدی.


یادداشت سونگهون بعد از روز اعترافش به نیکی

Report Page