Smile again!
Yasnaفلش بک
سرش رو پایین انداخته بود و آروم به اشکایی که روی پارکت میریخت نگاه میکرد با اینکه دیدش تار بود. بدون اینکه متوجه بشه اونقدر پوست انگشت شصتش رو کنده بود که کامل دستش پر از خون شده بود و لبِ استینِ پیرهن سفیدِ تقریبا بدننماش رو خونی کرده بود. درد انگشتش کمتر از درد حرفایی بود که اون مرد میزد و مستقیم مثل تیری به قلبش برخورد میکرد.
جی: اصلا حواست هست چی دارم بهت میگم؟ دارم میگم اون آدم خطرناکه و تو حتی بدتر هم میکنی؟ براش ی چنین لباسی میپوشی؟ هی، به من نگاه کن جیک. همونطور که تو چشمای اون زل میزنی به من نگاه کن.
جی یقه پیرهن حریری جیک رو گرفته بود و تکونش میداد و جیک با هر تکون بیشتر از قبل اشک میریخت، که در توسط هیسونگ باز شد. با صحنه ای که دید تنها امیدش برای اعتراف احساساتی که همیشه مخفی کرده بود، خرد شد و تنها فکری که به ذهنش رسید نجات دادن جیک از اون وضعیت تحقیر آمیز بود. پس به سمت جیک که حالا اونقدر گریه کرده بود که رنگ صورتش شبیه گچ دیوار شده بود و چشماش به رنگ سبز میزد و بهش زل زده بود و حتی حال تعجب کردن نداشت، قدم برداشت. جیک رو آروم طوری که نیوفته از کنار گرفت و آروم دستش رو از شونه تا آرنجش کشید. جیک سریع دستش رو بالا آورد و آروم با دستی که خونی بود چشماش رو پاک کرد و با پیرهنش صورتش رو پاک کرد.
جیک: من خوبم هیونگ. چیزی نیست. جی فقط داره نصیحتم میکنه.
آروم زمزمه کرد. اونقدر آروم که فقط «خوبم»، «نصیحتم» و «هیونگ» به گوش رسید و بقیه حرفاش فقط لب زدن هایی بی معنی بودن. جیک سرش رو آروم بالا آورد و با چشمای پر از اشک به جی که جلوش وایساده بود نگاه کرد.
جیک: جی من واقعا متاسفم. نمیخواستم اینکارو کنم. فقط میخواستم یکی باشه که منو بخواد.
آروم و شمرده شمرده همه حرفاشو زد. و با آخرین حرفش دست راستش رو روی سینش مشت کرد و دست دیگش رو به سمت جی که با خشم و ناراحتی بخاطر بهترین دوستش به وجود اومده بود دراز کرد تا دستش رو بگیره.
جی، اون رو توی بغلش کشید و سرش رو نوازش کرد. به هیسونگ که با دندون هاش رو روی هم فشار میداد و بهشون نگاه میکرد خیره شد و بغضش رو قورت داد.
جی: تو همه جوره زیبایی جیک. حتی با زخمای روی بدنت. همه عاشق تو میشن. ولی بعضی ها سو استفاده میکنن پسر.
با جمله آخرش موهاش رو دور انگشتش پیچید. و لبخندی پر از درد به جیک که تو بغلش بخاطر گریه میلرزید زد.
پایان فلش بک~
جی: جیک بیا شام.
بعد از باشه آرومی نگاهش رو از تیغ توی دستش گرفت. امشب وقتش بود. وقتش بود تا از همه بابت تمام کارایی که کرده بود تشکر کنه و جمعشون رو ترک کنه.
بهترین لباسش رو پوشید. لباسی که سال ها فقط میتونست با دیدنش گریه کنه.
آروم آروم از پله ها پایین رفت. سعی کرد تمام ثانیه ها رو توی ذهنش مرور کنه. از بچگیشون. از وقتی که با نیکی کل خونه رو میدوئیدن. از وقتایی که هیسونگ بلند بلند غر میزد که نیکی نباید وقتی فصل سرماست با شلوارک جلوی پنجره بشینه و برف رو تماشا کنه. تا تابلو هایی که همشون لبخند میزدن. لبخند هایی زیبا. لبخند هایی که جیک حتی مثلشون هم نمیتونست داشته باشه. به میز شام رسید. دستپخت جی قرار بود تا ابد تنها دستپختی بمونه که قرار بود یادش بمونه. به سونگهون که توی چیدن ظرف ها روی میز با سونو کمک میکرد نگاه کرد و سعی کرد نیم رخ هردوشون یادش بمونه. به جونگوون که به نیکی میگفت باید کدوم قاشق، چنگال و چاقو هارو امشب برداره و هیسونگ که داشت کیک رو با احتیاط از یخچال خارج میکرد و جی که با احتیاط داشت سوپ رو داخل ظرفش میکشید هم با دقتی نگاه میکرد که انگار آخرین باره میبینتشون. امشب تولدش بود و همه آماده بودن. همه آماده اتفاق ها و آرزو های جیک بودن.
بعد از تموم شدن شام، نوبت حرف های جیک بود.
جیک از روی صندلی بلند شد و آروم با چنگال به لیوانش ضربه زد. توجه همه، حتی نیکی کوچولوشون بهش جمع شد. نیکی فقط ۱۸ سال داشت. جیک واقعا بخاطر نیکی متاسف بود. خاطراتی که اون بچه باید تحمل میکرد و به دوش میکشید اونم تنهایی، عذابی بیش نبود.
جیک: ممنونم بابت تولدی که من نمیخواستم داشته باشم ولی با همه احمق بازی هام منو همراهی کردین.
جی «خفه شو» آرومی زیر لب زمزمه کرد که باعث خنده سونو با چشمای روباهگونش شد. جیک هم لبخندی نرم زد.
نیکی: هیونگ آرزوت چی بود؟
جیک سکوت کرد و فقط اجازه داد صدای تقریبا بالغانه نیکی توی فضا بپیچه.
جیک: آرزو کردم تو به سلامتی بزرگ بشی. هیسونگ هیونگ دیگه سرت حرص نخوره. سونگهون راجب چیزایی که درباره احساساتشه بیشتر حرف بزنه. سونو کمتر خودش رو مخفی کنه. جی کمتر به خودش سخت بگیره. جونگوون هم یکم استراحت کنه. و برای همتون آرزو سلامتی کردم.
جونگوون کم کم نگران جیک شده بود. حرفای امشبش کمی عجیب بنظر میومد و بوی اتفاقی که نمیخواست بهش فکر کنه رو میداد. هیسونگ هم نگاهی به جونگوون که با نگرانی به جیک چشم دوخته بود انداخت و متوجه شد اون هم حسی که خودش داره رو تجربه میکنه.
جیک: معذرت میخوام که با کارام فقط اذیتتون کردم. هیچوقت دلم نمیخواست توی شرایط سخت براتون مشکلاتی ایجاد کنم شبیه اونا. دلم نمیخواست... هیچوقت...
وسط حرفاش بود که یهو بغضش ترکید. همونطور که اشک هاش از گونهاش پایین میریختن لبخند زد.
جیک: جی هیچوقت دلم نمیخواست کاری کنم برای بدنم کسی منو بخواد. متاسفم که باعث شدم عصبی بشی. ببخشید که اون شب پیرهنت رو با اشکام خیس کردم.... خیلی احمقم که اینارو میگم.. معذرت میخوام.
دستاش رو داخل موهاش برد و چنگی بهشون زد و بهمشون ریخت.
اشکاش رو به سرعت پاک کرد.
جیک: امیدوارم همگی زندگی خوبی داشته باشین. خیلی دوستون دارم.
و لبخندی زد که هیچوقت هیچ کدومشون تا الان ندیده بودن. لبخندی که فقط توی یکی از عکسای بچگی جیک دیده بودن. همشون به سرعت بلند شدن و محکم در آغوشش کشیدن.
———————————————
نمیتونست بخوابه. باید انجامش میداد. پس به دوستاش گفت فقط داره میره پشت بوم تا هوایی عوض کنه. مطمئن شد نامه ها رو جایی گذاشته که بتونن پیداشون کنن.
لباسش رو مرتب کرد. موهاش رو مرتب کرد و به سمت پشت بوم رفت. مطمئن شد کسی پشتش نمیاد.
در رو باز کرد و با خوردن باد سردی به صورتش چشماش رو بست. حس سرما بعد از ی مکان گرم که ازش بیرون میای واقعا بهترین حس بود. در رو آروم پشت سرش بست و قدم هاش رو به سمت لبه پشت بوم شروع کرد. لبه پشت بوم اونقدر بلند نبود که نشه روش وایساد. پس با احتیاط سعی کرد روش وایسه. به شهر نگاه کرد. منظره فوقالعادهای بود. اشک هاش دوباره سرازیر شدن. به آسمون نگاه کرد. به ستاره ها. و نفس عمیقی کشید و چشماش رو بست. فقط یک قدم دیگه برداشت و صدای برخورد چیزی به خیابونی که حالا غرق خون شده بود تنها صدایی بود که توی آخرین لحظه ها شنید. امیدوار بود هیچوقت هیچکس براش ناراحت نباشه. هیچکس از اینکه اون دیگه نیست پشیمون نباشه. جیک مطمئن بود تمام چیزایی که باید رو توی اون نامه ها نوشته بود. پس مطمئن بود که اگه نباشه اونا بازم به زندگیشون ادامه میدن. مطمعن بود اونا بدون اون میتونن. اونا قوی بودن. مطمعن بود دوستاش قوی تر از خودش هستن. پس توی آخرین لحظه ها که فقط چهره نگران هیسونگ رو میدید لبخندی زد و آروم چشماش رو بست.