Slide

Slide

Ray



"دارم میگم بعدا بهت زنگ میزنم عوضی!"


جونگوون با شدت گوشی رو روی میز کارش پرت کرد. تعداد کمی از همکار هاش با تعجب به سمتش برگشتن و برای چند ثانیه بهش خیره شدن.

لعنتی. چرا اکسش نمیکشید بیرون؟

دیگه داشت روانی می شد.


"الانم که جی کرم کون گرفته و هی کار میریزه رو سرم. کیرم توش، اه!"


کارتن پر از ورقه و اسناد مهم رو برداشت و به سمت اتاق جی رفت. برخلاف چند لحظه پیش، با ملایمت در زد و با صدای جی که بهش گفت بیاد داخل، وارد شد.


"اسنادی که میخواستی. امر دیگه ای نداری دیوث؟"


جی از رفتار پرخاشگرانه ی جونگوون قهقهه زد و از روی صندلی چرمش بلند شد. با لبخندی که حرص جونگوون رو در می اورد، بهش نزدیک شد و با پشت دستش، گونه ی دوست پسرشو نوازش کرد.


"چرا انقدر عصبانی ای وونی کوچولو؟"


جونگوون نفسش رو به بیرون فوت کرد و خودش رو روی مبل دو نفره ی لوکس جلوی میز جی، پرت کرد.


"هیچی، فقط کار کسل کننده ست"


جی ابرو ش رو بالا انداخت. عمرا جونگوون از همچین چیزی عصبانی باشه. اون به شدت ادم اروم و صبوریه، مشخصه که یکی یا یچیزی داره اذیتش میکنه.

لبخند ملیحی زد و زانوش رو بین دو تا پای جونگوون گذاشت، به سمتش خم شد و گونه اش رو بوسید.

جونگوون بیشتر پاهاش رو باز کرد و جی همون جا دراز کشید. دست هاش رو دور کمر جونگوون حلقه کرد و سرش رو روی قفسه ی سینه اش گذاشت.


"خیلی دوستت دارم جونگوون. انقدر زیاد که حتی نمیتونم بگم اندازه ی ستاره های کهکشان"


جونگوون با لبخند انگشت هاش رو تو موهای نرم و خوشبوی جی فرو کرد.


"امروز کجا می خوای بریم؟"


جی اخم خفیفی کرد و بعد سرش رو بلند کرد تا به صورت جونگوون نگاه کنه.


"خونه ی من. می خوای چیکار کنیم؟"


جونگوون حالت متفکری به خودش گرفت


"خب...میتونیم شام بخوریم... و... خب هواشناسی رو نگاه کردم و قراره امشب بارون بیاد، پس میتونیم زیر بارون برقصیم و... برای چند ساعت همه چیز رو فراموش کنیم و فقط همدیگه رو دوست داشته باشیم"


جی لبخند ملیحی زد و گونه ی جونگوون رو گاز گرفت.


"مثل همیشه ساده و آرومه. ازش خوشم میاد"


جونگوون اروم از زیر جی بلند شد و خودش رو کش داد.


"پس بعدا میبینمت"


جی بلند شد و به سمت جونگوون خم شد.


"بوس نمیدی؟ بوس خداحافظی"


جونگوون به بامزگی جی خندید و بوسه ی کوتاهی به لب های جی زد. جی لبخند راضی ای زد و به جونگوون که از اتاق بیرون می رفت نگاه کرد.



ساعت 8 شب شده بود و جونگوون همین الانش هم به خاطر کار هاش دیر کرده بود. ماشین رو جلوی آپارتمان جی پارک کرد و پیاده شد.

ماشین رو خاموش کرد و پیاده شد، برای این که زیر بارون خیس نشه به سمت آپارتمان دویید و زنگ رو فشار داد.

در باز شد و جونگوون وارد حیاط اپارتمان، و بعد سوار اسانسور شد. دکمه ی اسانسور رو فشار داد و وقتی به طبقه رسید، از اسانسور خارج شد.

زنگ خونه ی جی رو چند بار فشار داد، ولی هیچکس در رو باز نکرد.

اهی کشید، رمز در رو زد و وارد خونه شد. به طرز عجیبی چراغ ها خاموش بودن و ورودی خونه فقط با نور کم راه پله روشن بود. کلید رو فشار داد و چراغ ها رو روشن کرد.

اما... خونه به شدت بهم ریخته بود و در های بالکن با شدت از باد و بارون به همدیگه برخورد میکردن.

اما....کسی رو توی بالکن ایستاده بود. پشتش به شدت برای جونگوون اشنا بود، و جونگوون اصلا دلش نمیخواست همون فردی باشه که توی سرش بود.

یونجون برگشت و وارد خونه شد، با دیدن جونگوون لبخندی زد و وسط بهم ریختگی ها ایستاد.


"تعجب کردی، نه؟ تو خونه ی دوست پسرت، اکست رو میبینی، در حالی که خونه اش به شدت بهم ریخته ست و خودش هم نیست"


زبون جونگوون از ترس بند اومده بود. نمیخواست به این که چه بلایی سر جی اومده فکر کنه. اما یونجون رو به خوبی میشناخت اون یه روانی بود و جونگوون نمیتونست جلوی افکار منفیش رو بگیره.

یونجون به جونگوون نزدیک شد و توی گوشش زمزمه کرد.


"اون دقیقا کنارت بود جونگوون... توی دست هات...ولی دیدی چجوری از دستت سر خورد و رفت؟ ...درست مثل یه ماهی کوچولوی قرمز~"


صدای خنده هاش کل اتاق رو گرفتن. خوشحالی خاصی تو صداش بود.

جونگوون دیگه نمیتونست تحمل کنه. دیگه نمیتونست اونجا بمونه. دیگه نمیخواست زنده بمونه. فقط میخواست بمیره.

ولی حتما باید یونجون رو هم با خودش می کشت.


"امیدوارم با عذاب بمیری یونجون"


جونگوون چاقوی توی جیبش رو در اورد و توی شکم یونجون فرو کرد. چشم هاش از درد و تعجب گشاد شدن، و روی زمین افتاد. جونگوون با لگد پسر رو روی زمین خوابوند و روش نشست. چاقو رو از شکمش در اورد و توی چشم هاش، گلوش، قلبش و دست هاش فرو کرد. قطره های اشک از چشم هاش می ریختن، ولی نه از ترس یا اون صحنه ی وحشتناک.

فقط خاطرات جی. بوی تنش، موهای نرمش، لبخند های از خود راضیش، جوک های شوهر عمه ایش، قهر کردن های دو ثانیه ای و نازش و... جی. فقط جی. و جی و جی و جی و جی...


"پارک جونگ سونگ..."


اروم اسمش رو زمزمه کرد. پلک هاش رو روی هم فشار داد و بلند هق هق کرد.

بدنش میلرزید، قرار نبود همه چیز اینجوری تموم بشه. قرار بود همه چیز خوب تموم بشه... قرار بود با جی شام بخوره و زیر بارون برقصن... قرار بود برای چند ساعت همه چیز رو فراموش کنن و فقط همدیگه رو دوست داشته باشن...

پس چی شد؟ کجای راه رو اشتباه رفت؟ چه کار اشتباهی کرد؟

صدای آژیر پلیس جونگوون رو به خودش اورد. پسر اروم از روی جسم بی جون یونجون بلند شد و به سمت بالکن رفت.

با دست های خونی دستگیره های سرد بالکن رو فشار داد و باز کرد.

لحظه های اخر زندگی کیریش بود. حالش از خودش بهم می خورد. از نرده بالا رفت و به جسم غرق در خون جی که روی زمین افتاده بود خیره شد.

اگه خودش رو پرت میکرد به معشوقه اش می رسید؟

هم زمان با شکستن در خونه و وارد شدن پلیس ها، جونگوون قدمی به فضای خالی رو به روش برداشت و

به سمت کسی که تا لحظه های اخر هم دیوانه وار عاشقش بود پرواز کرد.



Report Page