Sleepy Forest
greyجنگل برعکس شبهای قبل آروم بود. خبری از صدای مزاحم گرگهای کوهستان و جغدهای شببیدار نبود، و فضای اطراف کلبههای کمپ با صدای دریاچه و جیرجیرکها پر شده بود. صدای سوختن خردهچوبهای خشکی که آتش رو به روشون رو نیمهروشن نگه داشته بود هم آرامش خاصی بهشون میداد. ساعت حدود دوازده نیمه شب بود. انگار جنگل داشت چرت میزد.
هیسونگ - در حالی که به تنهی بزرگ و قطع شدهی درخت که روی زمین گذاشته شده بود تکیه داده بود - مشغول کامل کردن لیریک آهنگ جدیدش بود. گیتارش کنارش بود و هر چند دقیقه یک بار آکوردهای مختلف رو برای تنظیم آهنگش امتحان میکرد. جهیون هم در حالی که با فاصله کمی ازش نشسته بود، درگیر نقاشی جدیدش بود و با جدیت به تبلتش خیره شده بود.
"نمیدونم باید باهاش چیکار کنم." جهیون زیر لب گفت، و با صدای آرومتری زمزمه کرد:
"یه چیزی کم داره."
هیسونگ سرش رو بالا اورد و به پسر مو مشکی نگاه کرد، که بر خلاف خودش فقط با یه تیشرت نازک اونجا نشسته بود و روی تبلتش خم شده بود. هیسونگ میتونست دوباره یه سخنرانی جدید رو درمورد طرز نشستنش و لباس پوشیدنش توی هوای پاییزی شروع کنه، اما سوال جهیون جالبتر بود. برای همین دفترش رو کنار گذاشت و کمی بهش نزدیکتر شد.
"اوه... این همون نقاشی جدیدته؟"
"اوهوم." جهیون در حالی که نگاهش هنوز هم به صفحه تبلت بود ادامه داد: "حس میکنم باید یه چیزی بهش اضافه کنم."
هیسونگ دوباره به نقاشی نگاه کرد و متفکرانه گفت:
"خب... این منظره یه اقیانوسه که با آسمون شب ترکیبش کردی، طوری که انگار توی مرزشون یکی میشن. ایدهی صور فلکیای که توی اقیانوسن و ماهیهایی که توی آسمونن به قدر کافی خلاقانه هست، و چیز خاص و عجیبِ دیگهای نیاز نداره تا خوب به نظر بیاد. "
کمی مکث کرد. "مگه این که بخوای بیشتر از این سورئالش کنی."
جهیون سرش رو به دو طرف تکون داد.
"نه، منظورم اینه که... اه نمیدونم. اولین بار نیست که دوتا چیز رو با هم ترکیب میکنم، اما این بار حس میکنم پوچه و یه چیزی کم داره."
هیسونگ به نیمرخش خیره شد. اون واقعا در مورد اقیانوسِ آسمانیش نگران به نظر میرسید، و هیسونگ متوجه نبود که حین نگاه کردن بهش چقدر مجذوب به نظر میاد. کمی جلوتر رفت و دستش رو دور شونه جهیون گرفت، و گونهش رو بوسید.
"بهم اعتماد کن جهیون." و در حالی که مدام بوسههای سبکش رو روی گونههای سرد پسرش قرار میداد، زیر لب ادامه داد:
"تنها چیزی که این نقاشی کم داره امضای هنرمندشه."
جهیون که همین الانش هم لبخند میزد، سعی کرد از گرمای تن هیسونگ نهایت استفاده رو ببره. تا دو روز دیگه قرار بود به سئول برگردن و دوباره روتین درس خوندنشون رو شروع کنن، و دور شدن از این آرامش واقعا مورد پسند هیچکدومشون نبود.
"میشه سرم رو روی پات بذارم؟" جهیون پرسید. هیسونگ سرش رو تکون داد و بلافاصله عقب رفت تا به تنهی درخت تکیه بده. آتش هنوز هم با فاصلهی کمی جلوشون میسوخت، و جهیون روی زمین دراز کشید و سرش رو روی پای هیسونگ گذاشت.
هیسونگ همیشه از این کارش احساس خوبی میگرفت، چون اینطوری میتونست موهای جهیون رو نوازش کنه و با حرکت دادن انگشتش روی بخشهای مشخصی از گردنش به خوابیدنش کمک کنه. وقتی اون بالاخره بعد از یه روز طولانی کنارش آروم میگرفت و حالت چهرهش از نگران و جدی به آسوده و بیدغدغه بدل میشد، چند برابر زیباتر به نظر میرسید.
آرامش بهش میاومد. اونقدر که هیسونگ دلش بخواد هردوشون رو توی یکی از اتاق های کلبه حبس کنه تا بتونن تا ابد از شهر و شلوغی و دانشگاه دور بمونن.
"هیسونگ هیونگ؟"
هیسونگ به خودش اومد. "هوم؟"
چند بار پلک زد تا افکارش محو بشن و بتونه به حرفهای جهیون دقت کنه. "راحتی؟ میخوای پام رو تکون بدم؟"
جهیون لبخند محوی زد و گفت: "راحتم."، که باعث شد خیال هیسونگ هم از اون بابت راحت بشه.
بعد از چند ثانیه ادامه داد: "فقط داشتم فکر میکردم... مردم سالهاست از اقیانوس و کهکشان و جنگلها نقاشی میکشن. من خیلیهاشون رو دیدم، اما هیچکدوم مثل اینی که کشیدم احساس عجیبی بهم نمیداد."
لحظهای مکث کرد. "نکنه کارِ روح جنگله!"
این باعث شد هیسونگ بخنده. صدای خندههای آرومش که با صدای سوختن چوب ترکیب میشد باعث شد جهیون هم ناخوداگاه بابت خندوندنش از خودش راضی باشه.
"نمیدونم کارِ کیه، اما میدونم عاشق پالت رنگی ام که برای اقیانوست انتخاب کردی." هیسونگ گفت.
جهیون لبخند عریضی زد. "آره، دیدی؟ خودمم عاشقشم. حس میکنم تنها بخش خوبش همونه."
هیسونگ از دیدن ذوق جهیون باز هم لبخند زد. برای لحظهای فکری به سرش زد.
"هی... اگه اینقدر از نقاشیت ناراضی ای، میخوای برات خرابش کنم؟"
جهیون برای چند ثانیه بهش خیره شد، و با شکاکی گفت: "باز چی توی اون کلهی خلاقت میگذره لی هیسونگ؟"
هیسونگ بی اختیار خندید و گفت: "یه کپی از نقاشیت سیو کن و تبلتت رو بده به من."
"بگو ببینم میخوای باهاش چیکار کنی؟"
"فضولی نکن پابو. فقط بدش به من"
جهیون کمی مکث کرد. اون به هر حال قرار نبود نقاشیش رو پست کنه و نقاشی هم قرار نبود خراب بشه - چون هیسونگ به عنوان دانشجوی موسیقی اونقدر در نقاشی استعداد داشت که میتونست امتحانات عملی جهیون رو براش پاس کنه - پس حتی نیازی به کپی کردن نبود.
هیسونگ همزمان با گرفتن تبلت از جهیون، دفتر آهنگهاش رو از روی زمین برداشت.
"خب... حالا چشماتو ببند."
جهیون دوست داشت مخالفت کنه و کنجکاوی بچگانهش رو بروز بده، اما فقط چشمهاش رو بست.
هیسونگ هم مشغول نوشتن لیریک آهنگ جدیدش با رنگ سفید روی اقیانوس نیلی رنگی که جهیون کشیده بود، شد.
"زود باش دیگه، فضولی خفهم کرد." جهیون زیر لب گفت.
هیسونگ که با لبخند مشغول نوشتن بود، گفت:
"یه لحظه... الان تموم میشه."
جهیون سعی کرد گوشش رو به صداهای اطراف بده و زیاد فضولی نکنه تا هیسونگ بتونه کارش رو تموم کنه.
هیسونگ آخرین خط رو هم نوشت، و نگاهی اجمالی به کارش انداخت. دستخط خوبی داشت و ایدهش جالب از آب در اومده بود.
"خب... تموم شد."
جهیون چشمهاش رو باز کرد و به سرعت بلند شد تا نقاشیِ آپدیت شده رو ببینه.
لیریک رو زیر لب خوند.
black lines drawn around my neck
Blue eyes and head lying rest
I was dyin in every second of it
Roundin my brain like a carousel
Glasses break, it's train wreck but
It all went down and rose up when I saw you
Eras changed, eyes turned to honey brown
Kiss your hands, heaven comes to ocean down
Down to my earth, up to a golden town
Keepin a promise, you and I, every up & down
Lavenders, kisses so tender
and stars collide into waves everytime I touch you
Softly as moonlight's on your face
I kiss you, leave love trace
Nothing's easy 'n perfect but
we will make it and we'll fly so far
You love it when I turn your jokes to songs
Ain't no black line drawn on my scars, now
It's me and it's you, the lightshow starts
but i can't take my eyes off you, eyes dropped
to your lips, it's imperfect
But who cares, if we're gonna make it
Rising in though the low, as I fall for you
از شدت قشنگی متن آهنگ لبخندش هر لحظه بزرگتر میشد.
"هی، این خیلی قشنگه..."
لیریک به طرز عجیبی روی اقیانوس نشسته بود و باعث شده بود نقاشی شبیه به کاور همون آهنگ به نظر بیاد.
"آهنگش رو ساختی، یا همین جدیدهست؟" جهیون پرسید.
"جدیده. فقط آکوردهاش رو تنظیم کردم." هیسونگ جواب داد.
کمی مکث کرد. "داشتم فکر میکردم اگه دوست داشته باشی میتونیم ضبطش کنیم."
جهیون لحظهای مکث کرد. "کنیم...؟"
"اگه دوست داشته باشی و موافق باشی... میتونم از این به عنوان کاورش استفاده کنم و با هم ضبطش کنیم."
هیسونگ آروم و مردد به نظر میرسید، اما واقعا دوست داشت این کار رو بکنه. با این که فقط دو ماه از قرار گذاشتنشون میگذشت، هر روز بیشتر به این نتیجه میرسید که دوست داره این کار رو انجام بده. بعضی از ورسهای اون آهنگ رو بر اساس خاطرات خودش با جهیون نوشته بود، و حالا مطمئن بود هیچ دلش نمیخواد اون رو بدون صدای جهیون ضبط کنه. البته اگه قرار بود اون نقاشی کاورش باشه، احتمالا فقط کُرس رو روش مینوشت و بقیه لیریک رو اسپویل نمیکرد. اما این بار برای جهیون نوشتش تا ببینه از ترکیب لیریک با نقاشیش خوشش میاد یا نه.
"البته هیچ اصراری نیست، منظورم اینه که اگه تو دوست داری انجامش میدیم."
جهیون لبش رو گاز گرفت. هیسونگ واقعا یه نابغه بود، و اون نقاشی دیگه منفور و پوچ به نظر نمیرسید. انگار کشیده شده بود تا آهنگ هیسونگ رو به نمایش بذاره و اشعار اون رو حمل کنه.
"معلومه که دلم میخواد." جهیون گفت و جلو رفت تا هیسونگ رو بغل کنه.
هیسونگ هم متقابلا دست هاش رو دور کمر جهیون گرفت. احساس خوبی داشت. انگار این مهر تاییدی به نشانه رضایت هر دوشون برای عمیقتر شدن اون رابطه بود. به طرز عجیبی دیگه برای برگشتن به سئول احساس بدی نداشت.
دستهاش رو دور کمر جهیون محکمتر کرد و گردنش رو بوسید. میخواست عقبتر بره که جهیون با گرفتن گردنش دوباره اون رو به خودش نزدیک کرد و این بار لبهاش رو بوسید.
صدای ناله آروم هیسونگ نشون میداد که هنوز هم برای بوسههای ناگهانی و عمیق جهیون ضعیفه؛ درست مثل روز اول که زیر نمایش آتش بازی سال نو هیسونگ رو بوسیده بود و پسر بیچاره تا چند دقیقه نمیتونست باور کنه خوابه یا بیدار. نمیدونست چی باعث میشه جهیون اینقدر رویایی ببوسه، اما هرچیزی که بود بعد از گذشت دو ماه، هنوز هم قلبش رو به تپش میانداخت. سرش رو کمی کج کرد لب پایینش رو بین لبهاش گرفت.
جهیون طبق عادت همیشگیش دستهاش رو دور گردن هیسونگ حلقه کرد، و فاصله بینشون به کمترین حدش رسید. اشتیاقی که برای بوسیدن داشت باعث شد هیسونگ حتی بیشتر به وجد بیاد، کمرش رو بگیره و به پشت روی زمین دراز بکشه. جهیون هم همراهیش کرد. چرا که نه؟ ایده بوسیدن و لمس کردن هیسونگی که روی چمن دراز کشیده بود و با نور ماه روی صورتش رویایی به نظر میرسید باعث شد همون احساس همیشگی زیر دلش داشته باشه. همون گرمای غیرقابل وصف و شیرین.
دستش رو آهسته زیر هودی هیسونگ برد و شروع به نوازشِ بدنش کرد. تاثیرِ هر یک از لمسهای دستش رو میتونست توی حرکت لبهای هیسونگ و صدای نالههاش ببینه.
"باید برگردیم." هیسونگ بین بوسه گفت.
"برگردیم؟" جهیون پرسید.
"میخوام ستارهها رو با اقیانوس یکی کنم. ولی اینجا نه." هیسونگ گفت، و باعث شد جهیون آروم بخنده.
گرمایی که از بوسهشون به وجود اومده بود ضربان قلبشون رو همچنان بالا نگه داشته بود.
"اما توی اقامتگاه که نمیشه. بقیه خوابن."
"اونجا نه. توی ماشین." هیسونگ گفت. بدجوری هورنی به نظر میرسید.
"اونطوری بهم نگاه نکن. صندلی ماشین قطعا از زمین سفت و سخت اینجا راحتتره."
"باشه." جهیون گفت و بلند شد. دستش رو جلوی هیسونگ گرفت تا برای بلند شدن کمکش کنه.
"فقط مواظب باش ماشینت با اقیانوسی که از ستارهها میسازی غرق نشه."
هیسونگ خندید. باید حواسش رو جمع میکرد تا صندلی عقب ماشینش دوباره کثیف نشه.
"بدویم؟"
جهیون لبخند زد. "باشه." کنار هیسونگ ایستاد و
زیر لب ادامه داد: "یک، دو، سه..."
_________________________________________
_________________________________________

این وانشات کوتاه رو ۱۸ نوامبر ۲۰۲۳ نوشتم. یه جورایی هدیه خداحافظی برای یه دوست بود، اما بعدها فهمیدم به خداحافظی نیازی نبود، چون ما اصلا قرار نیست از هم دور بشیم؛ حتی اگه شرایط تغییر کنه. برای همین ازش اجازه گرفتم تا اینجا آپش کنم. امیدوارم دوستش داشته باشید.