Sleep walkers

Sleep walkers

By kuta part 20

نور طلایی صبح از لای پرده‌های ضخیم اتاق کار چکه می‌کرد روی کف سرد اتاق هوا ساکت بود بیش از حد ساکت تنها صدایی که شنیده می‌شد، صدای منظم نفس کشیدن بومگیو بود اما این صدا برای یونجون مثل سوهان کشیدن روی روحش بود، دست‌هاشو محکم دور بازوهاش حلقه کرده بود نشسته بود روی لبه میز همون‌جایی که هنوز رد خیس لمس دیروز باقی بود.


چشم‌هاشو بسته بود اما نمی‌تونست چیزی رو پاک کنه اون لحظه لعنتی که لباش با بومگیو تماس پیدا کرد، هنوز تو ذهنش زنده بود، مثل یه لکه جوهر روی کاغذ سفید اون تاحالا چندین بار لبای بومگیورو بوسیده بود ولی اینبار فرق داشت ، اینبار این بوسه با تپش قلبش همراه بود ، لعنت به خودش! لعنت به ضعفش،به احساساتی که قرار نبود داشته باشه.


زیر لب با صدای گرفته زمزمه کرد:

«تو فقط یه ابزار بودی... فقط یه ابزار لعنتی»


صدای تکونی از پشت سرش اومد بومگیو مثل کسی که از یه خواب عمیق یا شاید یه کابوس طولانی بیدار شده باشه، با گیجی سرشو بالا آورد نگاهش تار بود، پلک‌هاش سنگین، ولی لب‌هاش یه لبخند کودکانه داشت.

با صدایی خش‌دار، نجوا کرد:

«... ناجی... ناجی من...»


قلب یونجون فشرده شد نه از محبت از ترس از تهدید اون چیزی که توی بومگیو بیدار شده بود دیگه انسان نبود، یا حداقل، دیگه چیزی نبود که بشه کنترلش کرد.


یونجون سریع از جای خودش بلند شد، نگاهشو ازش دزدید و لحنش سرد و برنده شد:


«ساکت شو لازم نیست حرف بزنی »


بومگیو با چشمای خمار و ناتوان به یونجون زل زده بود دستشو به سختی بالا آورد، مثل بچه‌ای که دنبال آغوشه، ولی یونجون حتی یه قدم عقب‌تر رفت دیگه حتی به خودش اجازه نمی‌داد نزدیک بشه.


«چی شده ناجی؟» بومگیو زمزمه کرد «من کار بدی کردم؟»

یونجون پوزخندی زد ، نگاهش مثل آینه بود، سرد و بی‌انعکاس

«بدی؟ تو فقط یه معما شدی بومگیو... یه معمای خطرناک هم برای من هم برای خودت»


تو نگاه یونجون حالا فقط تحلیل بود دیگه نه مهربونی، نه حتی خشم فقط یه ارزیابی خاموش، مثل دانشمندی که به آزمایش شکست‌خورده‌اش نگاه می‌کرد و بومگیو؟

مثل عروسکی که باتری اشتباه خورده، بی‌هدف و متوهم، وسط اتاق چرخ می‌زد و مدام اسم "ناجی" رو صدا می‌کرد.


یونجون می‌دونست... زمان زیادی باقی نمونده یا باید این پروژه رو تموم می‌کرد، یا تموم می‌شد چون حتی وقتی به این فکر میکرد بومگیو یه روز براش اونقدر مهم میشه که درد میکشه ، احساس شکست میکرد.


پنت هاوس یونجون


آفتاب هنوز از پنجره نپریده بود که پیام رمزنگاری‌شده‌ی فرانسوی‌ها روی یکی از ترمینال‌های طبقه پایین چشمک زد دعوت‌نامه‌ای رسمی، از سمت خانواده‌ی «دو مونترول»، برای ضیافتی در عمارت خصوصی‌شون پر زرق‌وبرق، سیاست‌زده، و خطرناک.

یونجون مدت‌ها بود باهاشون کار می‌کرد دروغ می‌فروخت و اطلاعات می‌خرید اما این مهمونی چیزی فراتر از صرفاً معاشرت بود قدرت‌نمایی بود و بوی تهدید می‌داد این چیزا تو دنیای سیاه بی پایان قاچاقچی ها عادی بود


کاغذ دعوت‌نامه رو لای انگشت‌هاش چرخ داد روی تخت‌خواب هنوز رد حرارت بومگیو بود، ولی خودش توی اتاق بغلی نشسته بود پاهاشو جمع کرده بود تو فکر بود بدون حرکت


یونجون داخل رفت و نگاهی کوتاه بهش انداخت و بی‌هیچ مقدمه‌ای گفت:

« فردا شب مهمونی داریم فرانسوی‌ها دعوت کردن »


بومگیو سر بلند کرد توی چشماش اون برق مرموز همیشگی بود، اما این‌بار چیزی بهش اضافه شده بود شاید یه شوق کودکانه یا یه کنجکاوی که با سرکوب مبارزه می‌کرد.


«مهمونی؟» لبخند نصفه‌ای زد «پس می‌خوای منم باهات بیام »


یونجون بی‌احساس شونه هاشو بالا انداخت


«لازمه کنارم باشی یه چهره‌ی قابل اتکاء برای فرانسوی‌ها »


بومگیو آروم گفت:

«اگه این یه مهمونی‌ـه بذار خودم لباسمو انتخاب کنم»


یونجون برای لحظه‌ای مکث کرد نه از درخواست، بلکه از اعتماد به نفس پشتش دستی به چونه‌اش کشید و نگاه سنگینی به بومگیو انداخت.

«لباس؟؟ یهویی بود چیزی هست بخوای بپوشی؟»


«نه.» بومگیو شونه‌ای بالا انداخت «ولی دلم میخواد بجای پوشیدن کتای خاکستری و مشکی یه لباس قرمز بپوشم از اینکه شبیه عروسک توی ویتریم بدم میاد »


اون حرف، یه تیر بود بی‌هدف اما دقیق یونجون چیزی نگفت فقط سری به نشونه‌ی تأیید تکون داد بیشتر شبیه قبول نکردن حقیقت بود بومگیو انگار فقط ساعاتی رو بیدار میشد ، یچیزی میگفت و می‌خوابید


‌.

.



نیم ساعت بعد، هر دو در آسانسور خصوصی پایین رفتند سکوت بینشون حاکم بود، اما عجیب، سرد نبود بازار زیرزمینی لباس، مخصوص خدمتکار ها و فرشته‌های سقوط‌کرده، زیر یکی از گاراژهای قدیمی شرق شهر پنهون شده بود جایی که می‌شد هر چیزی رو پیدا کرد از کت‌وشلوارهای ایتالیایی گرفته تا ماسک‌های بالماسکه‌ای که نفس‌کشیدن رو سخت می‌کردن.


بومگیو با دقت راه می‌رفت با انگشت‌هاش پارچه‌ها رو لمس می‌کرد و چشم‌هاش برق می‌زد اما نه از شادی از نوعی درگیری با واقعیتی که نمی‌فهمیدش، گاهی بلند بلند با خودش زمزمه می‌کرد، چیزهایی در مورد لباس‌های ضد‌گلوله‌ی مخفی یا رد خونی که با پارچه مشکی ست می‌شه.


یونجون از دور نگاهش می‌کرد و لب‌هاش به هم فشرده بود نمی‌دونست که این اجازه‌دادن، یه اشتباهه یا یه آزمایش.


بومگیو ایستاد و دستی کشید روی کت مخملی تیره‌ای با یقه‌ی بلند ، درست مثل یه زمرد قرمز رنگ

«این؟» برگشت سمت یونجون«فکر می‌کنی وقتی اون فرانسویا منو ببینن، حس کنن دارم بهشون لبخند می‌زنم… یا تهدیدشون می‌کنم؟»


لبخند یونجون سرد بود و بی حوصله

«فرقی نمی‌کنه تو فقط باید کنارم باشی بقیه‌اشو خودم هندل می‌کنم برو بپوشش اینو »


و بومگیو، با نگاهی مبهم، آهسته زیر لب گفت:

«باشه»


هوای مغازه‌ی خاص و گرون‌قیمت ، خفه بود ترکیبی از نورهای زرد مایل و عطر چوب سوخته‌ی دکورهای فرانسوی، فضا رو توی سکوتی لوکس غرق کرده بود، فروشنده‌ها به احترام یونجون، هیچ‌کدوم نزدیک نمی‌اومدن اون یه مشتری معمولی نبود کسی بود که نگاه نمی‌کرد، انتخاب می‌کرد.


اما اون روز، برای اولین‌بار، یونجون فقط تماشا می‌کرد.


بومگیو چند دست لباس با خودش برد داخل اتاق پرو صدای خش‌خش پارچه، قلاب‌هایی که از چوب آویزون می‌شدن، و زیپ‌هایی که با مکث باز می‌شدن، با هر تپش قلب یونجون ترکیب می‌شد اون بیرون ایستاده بود، دست‌هاش توی جیب پالتوی بلندش بود ، ولی نگاهش خشک روی پرده‌ی اتاق پرو قفل شده بود.


چند دقیقه بعد پرده آروم کنار رفت.


بومگیو با یه کت مشکی بلند بیرون اومد قد لباس تا زیر زانوهاش بود، یقه‌ی براق چرمش با اون پوست روشن و موهای ریخته‌شده روی پیشونیش تضاد عجیبی داشت توی نور مایل، چشم‌هاش خسته، گود افتاده و با این حال براق بودن، مثل یه کابوس زیبا که نمی‌فهمی بترسی ازش یا مجذوبش شی.


چرخید و یه قدم به جلو برداشت و لبخند کوچیکی زد.


« چطور شدم؟»


یونجون نگاهش سرد و بدون تغییر موند ولی ذهنش نه ، توی ذهنش چیزی ترک برداشت اون لباس به بومگیو نمی‌اومد روی تنش می‌نشست انگار از همون اول براش دوخته شده بود چیزی توی اون صحنه عادی نبود یه چیزی زیادی زنده بود.


«لباس بعدی رو بپوش» لحنش بی‌احساس بود، ولی نفسش کمی سنگین‌تر شده بود.


بومگیو رفت داخل و صدای تعویض لباس، تبدیل شده بود به صدای کشیده‌شدن خاطراتی که یونجون نباید بهش فکر می‌کرد نباید بومگیو رو این‌طور می‌دید نه به عنوان مردی که خوب تو لباس می‌نشست نه به عنوان کسی که نگاهت رو نگه می‌داره.


دفعه‌ی بعد که بیرون اومد، یه کت و شلوار طوسی روشن پوشیده بود نازک، فرم گرفته، و با کراوات مشکی خیلی باریک دکمه‌ی بالا رو باز گذاشته بود و موهاش کمی به هم ریخته بود، ولی همین بی‌نظمی، لعنتی ، اونقدر جذاب بود که یونجون سرشو کمی چرخوند.


بومگیو جلو آینه ایستاد، شونه‌هاشو صاف کرد نگاهی به خودش انداخت، بعد به یونجون:


«این یکی چطوره؟ می‌تونه فرانسوی‌ها رو قانع کنه که من آدم خطرناکی‌ام؟ یا جونور تورو؟ »


یونجون بازم چیزی نگفت نمی‌خواست نشون بده که اون تصویر، اون بدن، اون لحن، اون ترکیب، براش خیلی زیادی درست بود فقط گفت:

«همینو بپوش.»


بومگیو به خودش تو آینه لبخند زد. اون لبخند... یه چیزی بین بچه‌ای که اسباب‌بازی‌شو پیدا کرده و گرگی که ردی خون رو گرفته.


بعد مکث کرد و سرشو به سمت یونجون برگردوند.

«تو انتخابش کردی یا من؟ چون الان مطمئن نیستم...میخواستم قرمز باشه»


یونجون این بار مستقیم نگاهش کرد یه سکوت سنگین بین‌شون افتاد برای چند لحظه انگار صداها توی مغازه خاموش شد، نورها کند شدن، و فاصله‌ی بین‌شون مثل نخ نازکی کشیده شد که فقط یه نفس می‌خواست برای پاره‌شدن.


اما یونجون پلک زد، برگشت سمت در خروجی

«بپوشش برای مهمونی وقت نداریم.»


بومگیو نگاهش رو ازش برنداشت اما چیزی نگفت و دوباره پشت پرده رفت، یونجون هنوز همون‌جا ایستاده بود ولی حالا دست‌هاش توی جیب نبودن. یکی‌شون مشت شده بود. ناخن‌هاش کف دستشو فشار می‌دادن.


اون قرار بود از بومگیو استفاده کنه.


ولی حالا یه صدای ضعیف توی ذهنش نجوا می‌کرد:

«اگه اون به جای ابزار، تبدیل به چیزی بیشتر شه چی؟»


و این سوال، خطرناک‌تر از همه‌ی چیزایی بود که تا حالا باهاشون روبرو شده بود.


در ورودی سالن با صدای سنگین باز شد، نور زرد طلایی چلچراغ‌های کریستال، روی زمین مرمر و لباس‌های مجلل، تکه‌تکه می‌تابید، عطرهای تند فرانسوی، صدای کریستال‌هایی که به هم برخورد می‌کردن، و نجوای پولدارهایی که هیچوقت بلند حرف نمیزدن ، همه‌چی اونجا تجملی بود، عریان و بی‌رحم.


یونجون با آرامش همیشگی وارد شد با کت مخملی مشکی و دستی که پشت کمر بومگیو گذاشته بود، قدم‌هاش شمرده، با اعتماد به نفسی سرد ، با اینکه یجورایی بومگیو بادیگاردش به حساب میومد ولی یونجون ترجیح میداد با اداب فرانسوی ها جلو بره چون بومگیو اونقدرام کنترل روی رفتارش نداشت و لباسش؟ بیشتر از بادیگارد و کمتر از نجیب زادها بود ، شبیه هیچ‌کسی تو اون سالن نبود.


موهای بلند و کمی شلخته‌شو پشت گوش داده بود، رد سرمه‌ی خفیف زیر چشمش، مثل یه سایه خواب‌آلود روی نگاهش نشسته بود، کت طوسی روشن، روی تن لاغر و کشیده‌ش طوری افتاده بود که نگاه هر کسی رو ناخودآگاه دنبال خودش می‌کشید، یقه‌اش کمی باز بود، خط گردنش سفید و کشیده، مثل خطوط ظریف یه نقاشی دقیق.


و همین باعث شد سالن به لحظه‌ای ساکت شه.


نگاه‌ها یکی‌یکی می‌چرخیدن و پچ‌پچ‌ها مثل شعله‌های آرومی که کم‌کم زبونه میکشن، از گوشه‌های سالن بالا رفتن.


«اون پسره کیه؟» «با یونجون اومده… این دومین مهمونیه که کسیو با خودش میاره؟» «خیلی جوونه… مدل؟ بازیگر؟» ـ «نه… ببین چجوری راه میره اون فقط زیبا نیست، خطر داره!» « راه رفتنش معمولیه ولی صورتش.. خاص نیست؟ »


یونجون ساکت بود ولی نگاه می‌کرد، زیر اون نگاه‌های کنجکاو، یه حس خاصی توی چشم‌هاش افتاده بود، غرور؟ نه! شاید چیزی نزدیک‌تر به ترس، ترس از اینکه اون پسر، اون خوابگرد شکسته، حالا داره بین گرگ‌ها قدم میزنه و همه دارن حضورشو حس می‌کنن.


بومگیو اما بی‌توجه به همهمه، فقط به صدای موسیقی گوش می‌داد ، با سر پایین، گاهی به لیوان شرابی که توی دستش گذاشتن نگاه می‌کرد، گاهی به نقش‌های دیوار، یه لبخند کوچیک و خفیف و غیرقابل تفسیر ، روی لبش بود، مثل کسی که داره خواب می‌بینه و می‌دونه خوابه، ولی نمی‌خواد بیدار شه.


ناگهان مردی میانسال با کراوات ابریشمی و موهای جوگندمی نزدیک شد، فرانسوی، با لهجه‌ای کشیده و صدایی که از سیگار زیاد خفه شده بود.


«آه یونجون…! خوشحال شدم که اومدی و این…؟»

اشاره‌ای به بومگیو کرد، ولی مستقیم بهش نگاه نمی‌کرد.

«پارتنر جدیده؟»


یونجون لبخند محوی زد، اونقدر کوتاه که نمی‌شد ازش معنی خاصی برداشت

«فقط یه همراه ، کسی که باید دیده بشه »


مرد خندید ولی چشماش نه.

«دیده شد، همه دیدنش ، مبهوت کننده ست ، نگاهش کن درست مثل نقاشی های آسیاییه »


بومگیو نگاهش رو به مرد دوخت یه نگاه مستقیم، پر از چیزی که انگار خودش هم نمی‌فهمید ، مرد سریع نگاهشو دزدید و رفت سمت میز نوشیدنی‌ها.


یونجون با صدای آرومی گفت:

«دیدی؟ همه تو رو دیدن و میخوانت نگاهشون میگه »


بومگیو زیر لب زمزمه کرد:

«اونا نمیدونن… که من تو رو می‌بینم، فقط تورو دوست دارم فقط تو ناجی منی.»


و این جمله، با اون لحن آرام و گیج، جوری به دل یونجون نشست که برای یه لحظه تنفسش رو سخت کرد، اون دیوونه‌ای که باید ازش استفاده می‌کرد، حالا داشت با یه جمله‌ی ساده، کنترل بازی رو به هم می‌ریخت و از همه بدتر بومگیو مدام کلمه « دوستت دارم » رو تکرار میکرد و این قلبشو به درد میاورد ، دوستت دارم کلمه ای نبود که برای یونجون ساده باشه، اون کلمه ، باارزش و غیر قابل تمسخر بود.


در گوشه‌ای از سالن، جایی که صدای موسیقی کمی ضعیف‌تر بود و بوی سیگارهای گران‌قیمت با عطرهای شیرین فرانسوی قاطی شده بود، بومگیو ایستاده بود، لیوان نیمه‌خالی شراب توی دستش بود و چشم‌هاش روی یک نقش روی دیوار ثابت مونده بودن نه به خاطر زیبایی اون نقش بلکه به خاطر شباهتش با چیزی که توی یکی از خواب‌هاش دیده بود یه حلقه... آتیش گرفته، دور یه صورت بدون چشم.


در همین لحظه، مردی بلندقد با ریش مرتب‌تراشیده و پالتوی طوسی نزدیک شد، صدای قدم‌هاش روی زمین مرمر مثل صدای تیک‌تاک ساعت بود.


ـ «پسر جذابی هستی.»


بومگیو کمی چرخید، ولی چیزی نگفت فقط نگاه کرد عمیق و آروم با چشمانی که معلوم نبود بیداره یا هنوز وسط یکی از خواب‌هاشه.


مرد ادامه داد: «من اتی‌ین هستم، از طرف یکی از شرکای یونجون، فقط می‌خواستم بدونم… تو دقیقاً چی هستی برای اون؟»


بومگیو خندید، آروم، بی‌صدا، مثل کسی که یه لطیفه درونی یادش اومده باشه.


ـ «من؟… من رویام گاهی هم کابوس.»


اتی‌ین ابرو بالا انداخت، بومگیو خیلی راحت فرانسوی حرف میزد ، اونقدر راحت که انگار زبان مادریش بجای کره ای ، فرانسوی بود!


«جالبه. یونجون همیشه با دقت انتخاب می‌کنه ولی تو… تو فرق داری.»


بومگیو کمی جلو اومد.

«فرق ندارم، فقط یه لحظه گم شدم.»


اتی‌ین دستشو بلند کرد و روی شونه‌ی بومگیو گذاشت.

ـ «ببین… اگه یه روز خواستی جدا شی از اون سایه‌ی سردش… من کسی‌ام که می‌تونم کمکت کنم، یونجون... از اوناییه که با آدم بازی می‌کنن و بعدش که دیگه به دردش نخوردی پرتت میکنه یجای دور ، درست مثل قبلی ها »


بومگیو انگار فقط یه کلمه شنیده باشه، آروم گفت:

« قبلیا؟ »


اتی‌ین خندید.

« سونگ مین ! اسمشو شنیدی؟ »


بومگیو اخم کرد ، صورتش جدی شد ، انگار با یه نیشگون از خواب بیدار شده نه کامل ولی در حد فهمیدن

«سونگ مین؟»


اتی‌ین مکث کرد، مطمئن شد بومگیو حتی اسم سونگ مین هم نشنیده ، میمیک صورتش تغییر کرد جوری که انگار به فرصت خیلی طلایی به دست آورده

ـ «ازش چیزی نمیدونی؟ عجیبه همه میدونن»


بومگیو گیج بود ، بیشتر شاید عصبی، از اینکه مرد کامل حرف نمیزد و این مغزش رو بهم میریخت با صدای که انگار از ته چاه میومد زمزمه کرد:


« اون کیه... »


لحنش ناامید بود ، مثل کسی که از یه بحث بزرگ جا مونده ، همه اطرافیانش میدونن ولی اون نه


قبل از اینکه اتی‌ین بتونه حرفی بزنه، یونجون از پشت سرشون ظاهر شد، با همون لبخند همیشگی اما چشمایی که کمی باریک‌تر شدن.


ـ «اتفاق خاصی افتاده؟»


اتی‌ین بلافاصله دستشو از شونه‌ی بومگیو برداشت

ـ «نه نه... فقط گفت‌وگوی دوستانه، پسر جالبیه و اینکه خیلی خوب فرانسوی حرف میزنه »


یونجون نگاهشو به بومگیو دوخت ، حتی نمیدونست بومگیو میتونه فرانسوی حرف بزنه

ـ «آره... خیلی جالبه»


اتی‌ین عقب کشید و ازشون فاصله گرفت

وقتی که رفت، یونجون با صدای آروم و کمی تند گفت:

ـ «چی گفت؟»


بومگیو خیره به جایی که اتی‌ین رفته بود گفت:

ـ «گفت ناجی رو دوست نداره، گفت... میتونه نجاتم بده ولی من فقط یه ناجی دارم.»


یونجون برای لحظه‌ای نمی‌دونست باید خوشحال باشه یا نگران، لحن بومگیو ساده بود... ولی پشت اون سادگی یه جدیت عجیبی خوابیده بود، یه قسمتی از ذهن بومگیو که حالا انگار بیدار شده بود، قسمتی که هیچ خط قرمزی نمی‌شناخت.


صدای سازهای زهی به‌آرومی در فضا پیچید، ویولن‌ها در پس‌زمینه نوایی کشیده و سنگین می‌زدند و بعد پیانو با ریتم ملایم خودش وارد شد. نورها کمی تاریک‌تر شدن، حال و هوای سالن به‌سمت چیزی رمانتیک یا شاید چیزی خطرناک کشیده شد.


یونجون که حالا گلاس شرابش رو تا نیمه خالی کرده بود، خم شد سمت بومگیو، با نگاهی آروم ولی جدی، بهش گفت:


ــ «بیا، وقتشه یکم بدرخشی»


بومگیو اول چیزی نگفت، پلک‌هاش سنگین شده بودن، نه از خستگی، از درگیری ذهنی هنوز صدای مرد توی گوشش بود، اون اسم… "سونگ مین". با تُنی که انگار داره یه راز قدیمی رو از زیر خاک بیرون می‌کشه ولی نگفت کیه نگفت چرا اون اسم مهمه، فقط گذاشت و رفت.


اما با این حال، بومگیو سرش رو تکون داد و قبول کرد یا شاید فقط به ناجی‌اش اعتماد داشت، بی‌قید و شرط.


دست در دست یونجون، قدم به مرکز سالن گذاشتن زمین زیر پاشون سفید و صیقلی بود نور آبی کم‌رنگ روی پوستشون افتاده بود و چشم هر کسی رو به‌سمتشون می‌کشید جمعیت به‌وضوح عقب رفت تا جا باز کنن برای اون دو نفر که حالا انگار از یه صحنه‌ی تئاتر قدم گذاشته بودن وسط زندگی واقعی.


یونجون آروم دست بومگیو رو گرفت، اون‌طور که انگار مدت‌هاست این رقصو تمرین کردن ولی بومگیو... یه جور عجیبی به کفش‌هاش نگاه می‌کرد و بعد به یونجون، لبخند زد، اما سرد، ناآگاه، شبیه کسی که یه چیزی پشت لبخندش قایم کرده.


موسیقی بلندتر شد و صدای ویولن‌ها کشیده‌تر، پرتنش‌تر رقصشون شروع شد.


در ظاهر، هماهنگ بودن، یونجون هدایت می‌کرد و بومگیو دنبالش می‌اومد بدن‌هاشون با ریتم آهنگ موج برمی‌داشت، جمعیت نگاه می‌کرد، پچ‌پچ می‌کرد، و تو نگاه‌هاشون سوال بود «اون پسره کیه؟»، «چرا یونجون باهاشه؟»، «چرا این‌قدر خاص به‌نظر میرسه؟»


ولی هیچ‌کس نمی‌دونست تو سر بومگیو چی می‌گذره.


اسم... سونگ مین...


اون کی بود؟ چرا شنیدن اسمش باعث شد مغزش تیر بکشه؟ یه خاطره؟ یه کابوس؟ یا یه چیز فراموش‌شده که قرار نبود هیچ‌وقت یادش بیاد؟


چرخش بعدی رقص رو خراب کرد، بومگیو تعادلشو از دست داد، اما یونجون با مهارت گرفتش، محکم، مثل یه رهبر قدیمی که یاد گرفته پشت لبخندهاش اضطراب رو پنهون کنه.


ــ «حواست نیست»


صدای یونجون بود، آروم. در گوشش زمزمه کرد.


بومگیو آهسته گفت: «اون مرد... گفت یه نفر هست... یه کی.....»


یونجون توی حرکت بعدی، بدن بومگیو رو با فشار بیشتری چرخوند، این‌بار طوری هدایتش کرد که دیگه هیچ‌کس صدای مکالمه‌شون رو نشنوه.


« چی گفت؟ »


بومگیو حرفشو خورد نباید یونجون میفهمید « هیچی»


یونجون سرش رو نزدیک‌تر برد، نگاهش تیره و بسته شد.


« چیزی رو ازم پنهان میکنی؟ »


بومگیو توی چشماش زل زد یه ثانیه لرزید نه از ترس، از حقیقتی که زیر پوست حرفای مغزش خوابیده بود


آهنگ به اوج رسید.


آخرین چرخش و آخرین قدم، و بعد سکوت.


همه کف زدن سالن پر از تشویق شد ولی بین اون همهمه، بین اون نورها و لباس‌های مخملی و نوشیدنی‌های گران، یه جمله تو ذهن بومگیو پیچید:


«سونگ مین... من راز تورو پیدا میکنم.»


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

Report Page