Six Vingt

Six Vingt


6:20



بارون از اون بارون‌های آروم پاریس بود؛ همون‌هایی که نه اون‌قدر شدید بودن که مردم رو به دویدن وادار کنن و نه اون‌قدر ضعیف که بشه نادیده‌شون گرفت.

قطره‌ها روی شیشه‌های بلند کافه سر میخوردن و نور چراغ‌های خیابون رو به لکه‌های طلایی و کش‌اومده‌ای تبدیل میکردن.
کافه بوی قهوه‌ی تازه، چوب قدیمی و دارچین میداد.
تهیونگ هر روز سر ساعت شش و بیست دقیقه وارد میشد.

همیشه همون میز کنار پنجره رو انتخاب میکرد، پالتوی قهوه‌ایش رو روی پشتی صندلی می‌انداخت، یک فنجون قهوه سفارش میداد و بعد، بدون اینکه واقعاً چیزی بنوشه، به پیانو نگاه میکرد.

پیانوی مشکی گوشه‌ی کافه سال‌ها بود که همون‌جا قرار داشت و مردی که پشتش مینشست، تقریباً به اندازه‌ی خود پیانو ساکت بود.
تهیونگ هیچ‌وقت اسمش رو نپرسیده بود. فقط چند بار صداش رو شنیده بود...

«قهوه؟»
«بله»
«چیز دیگه میل ندارید؟»
«خیر»
همین.

شاید توی تمام این چند ماه، مجموع کلماتی که بینشون رد و بدل شده بود به ده کلمه هم نمیرسید اما.. تهیونگ عاشقش شده بود.
شاید احمقانه بود، شاید حتی کمی غم‌انگیز. اما آدم برای عاشق شدن که اجازه نمیگیره..
تهیونگ توی فرانسه به دنیا اومده بود. اسمش کره‌ای بود، چهره‌ش کره‌ای بود، پدر و مادرش کره‌ای بودن، اما اولین گریه‌اش توی بیمارستانی توی حومه‌ی پاریس شنیده شد. برای همین همیشه حس می‌کرد بین دو جهان ایستاده، نه کاملا فرانسوی، نه کاملا کره‌ای.. برای همین هیچوقت احساس تعلق به جایی یا کسی رو نداشت، برای همین همیشه رویا پردازی میکرد.. انگار توی دنیای واقعی، هیچکس قرار نبود به رویا های پسری که به هیچ جا تعلق نداره گوش بده.. اما اون مرد پشت پیانو؟ اون فرق داشت.. اون می‌تونست هر چیزی باشه و تهیونگ، توی ذهن خودش براش داستان ساخته بود.
مردی تنها. مردی که شب‌ها برای کسی که زمانی دوستش داشته پیانو میزنه. مردی که قلبش رو پشت اون سکوت پنهون کرده. مردی که شاید یه روز، بالاخره، نگاهش رو از روی کلیدهای پیانو برداره و مستقیم به تهیونگ نگاه کنه..
اما اون روز.. اصلا قرار بود برسه؟

_____

پنجشنبه ای بارونی بود.. تهیونگ مثل همیشه وارد شد. سر ساعت شش و بیست دقیقه. مثل همیشه پالتوش رو آویزون کرد. مثل همیشه پشت همون میز نشست. و مثل همیشه، قبل از اینکه قهوه‌اش برسه، به پیانو نگاه کرد.
اما این بار مرد پشت پیانو تنها نبود... زنی با وقار کنارش ایستاده بود.. درحالی که اون مرد.. برای اولین بار لبخند میزد.

و تهیونگ برای اولین بار دید که لبخند اون مرد دقیقا چه شکلیه. زیبا بود، بیش از حد زیبا..

گارسون فنجون قهوه رو روی میز گذاشت.

_همیشگی

تهیونگ حتی سرش رو بلند نکرد.

_ممنون

گارسون چند ثانیه همون‌جا ایستاد. با لحن پر از آرامش اما کمی نگران زمزمه کرد.

_حالتون خوبه؟

تهیونگ لبخند کمرنگی زد.

_آره

دروغ بود.. حالش کاملا بد نبود اما نمیتونست حس بدی که داشت رو هم از بین ببره. مرد پشت پیانو شروع به نواختن کرد. این بار موسیقیش فرق داشت.آروم‌تر، گرم‌تر، و عجیب.. عاشقانه‌تر بود.

انگاد هر نت بیانگر چیزهایی بودن که اون پیانیست هیچوقت حاضر به بیان کردنشون نبود..
درحالی که اون زن کنار مرد پیانیست مینشست، حلقه ی انگشت های تهیونگ دور فنجون قهوه محکم تر شد.
مرد بهش نگاه کرد، موسیقی ادامه پیدا کرد، و تهیونگ تمام تلاشش رو میکرد تا به تنش واضح بین اون دونفر توجه نکنه.. اما ناموفق بود.

وقتی قطعه تموم شد، برای چند ثانیه سکوت آرام بخشی به کافه حاکم شد. مرد با همون لبخندی که حالا کمی رنگ اضطراب به خودش گرفته بود، از پشت پیانو بلند شد.
به سمت دیگه ی زن رفت، دست ظریفش رو گرفت.. و زانو زد.

_با من.. با من ازدواج میکنی؟


فنجون از دست تهیونگ رها شد.
صدای شکستن چینی روی کف چوبی، حتی از موسیقی هم بلندتر بود. اونقدری بلند که باعث شد توجه چند نفر به جای مرد زانو زده، به تهیونگ مبهوت جلب بشه. درحالی که مرد حالا جعبه‌ی کوچیکی از جیبش بیرون می‌آورد.
تهیونگ دیگه چیزی نمی‌شنید.
نه صدای بارون بیرون از کافه رو، نه صدای دست زدن مردمی که برای زوج توی کافه شادی میکردن رو، و نه صدای گارسون‌هایی که با عجله به سمت میز اون می‌اومدن.

_من.. معذرت میخوام.. عذر میخوام.. خسارتش رو پرداخت میکنم..

با وجود عذرخواهی پر از اضطراب و دست و پا شکسته‌ش.. باز هم به اون دونفر خیره بود.. به چی امید داشت؟ واقعا به چه چیزی امیدوار بود وقتی حتی از اون فاصله هم میتونست برق چشم های اون زن رو ببینه.. وقتی میتونست عشق خودش رو روی زانوهاش برای اون زن ببینه..

بلند شد، نمیتونست با دقت تمام اون صحنه رو ببینه و خودش رو بیشتر زجر بده. پس فقط بلند شد. پالتوش رو برداشت و بدون اینکه به کسی نگاه کنه، از کافه بیرون رفت.
هوا سرد بود، خیابون تاریک، و پاریس برای اولین بار شبیه یک شهر غریبه به نظر می‌رسید.
کمتر از چند دقیقه ی بعد، صدای باز شدن در کافه پشت سرش اومد.

_تهیونگ

اخم کرد،صدای آشنایی بود.. گارسون!
همون پسری که همیشه قهوه‌اش رو می‌آورد.
همون که همیشه وقتی بارون می‌بارید، صندلی کنار پنجره رو براش خشک می‌کرد و گرم نگه میداشت. همون که یک‌بار وقتی تهیونگ سرما خورده بود، به جای قهوه براش چای زنجبیل آورده بود و گفته بود:
«امروز قهوه نخورید»
تهیونگ برگشت. پسر روبه‌روش ایستاده بود. موهاش کمی خیس شده بود. نفسش از سرما سفید میشد.

_چرا اومدی بیرون؟

تهیونگ خندید.
خنده‌ای که بیشتر شبیه شکستن چیزی بود.

_فکر کردم..

اخم کرد و حرفش رو خورد. پسر با همون آرامش همیشگیش پرسید.

_فکر کردی چی؟

تهیونگ به زمین نگاه کرد.

_هیچی

سکوت بینشون، بیشتر از چند ثانیه دووم نیاورد گارسون دبواره پرسید.

_می‌خوای برگردیم داخل؟

و تهیونگ، فقط سری به معنای نه تکون داد.

پسر قدمی به سمت تهیونگ برداشت.. نه اونقدر نزدیک که تهیونگ احساس کنه کسی بی اجازه وارد حریم خصوصیش شده، نه اونقدر دور که احساس درک نشدن به تهیونگ بده، فقط میخواست بهش بگه که تنها نیست..

_من خیلی احمقم، نه؟

_نه

_چرا، هستم

_نیستی

تهیونگ سرش رو پایین انداخت، باورش نمیشد از اول عاشق کسی بوده که کس دیگه ای رو برای شریک زندگیش انتخاب کرده بود، شاید حتی خیلی قبل تر از ورود تهیونگ به اون کافه.

_من هر روز میومدم تا اونو ببینم..

_میدونم

تهیونگ سرش رو بالا آورد.

_چی؟

پسر به خیابون خیس نگاه کرد..

_می‌دونستم
_از کجا؟
_چون هر روز وقتی وارد می‌شدی، اول به اون نگاه می‌کردی.. و هر روز وقتی می‌رفتی، آخرین نفری که نگاه می‌کردی هم اون بود
_چرا وقتی انقدر بهم دقت میکردی، هیچوقت چیزی نگفتی؟


این بار پسر لبخند زد. لبخندی کوچک و خسته. شبیه همون لبخندی که تهیونگ موقع تمسخر احساسات خودش زد.

_چون وقتی کسی این‌قدر با دقت به یه نفر دیگه نگاه می‌کنه، آدم عاقل وسط مسیر نگاهش نمی‌ایسته..

تهیونگ برای چند لحظه سکوت کرد.. بعد با لحنی که کمی شرمنده بود پرسید.

_اسمت چیه؟
_جونگکوک

جونگکوک جوری جواب داد که انگار این سوال رو خیلی دیر شنیده، تهیونگ اما برای اولین بار اسمش رو شنید.
جونگکوک، اسم ساده‌ای بود، اما عجیب آشنا.
و بعد به آرومی همه چیز رو به یاد آورد.
چای زنجبیل. صندلی کنار پنجره. چتر مشکی‌ای که یک شب بی‌صدا روی میزش گذاشته شده بود. قهوه‌ای که یک بار بدون اینکه سفارش بده، شیرین‌تر شده بود، چون جونگکوک فهمیده بود اون روز حالش خوب نیست. دستمالی که همیشه کنار فنجونش قرار می‌گرفت و.. اون نگاه.
نگاهی که هیچ‌وقت متوجهش نشده بود.

با گیجی کاملا واضحی زمزمه کرد.

_تو همیشه اینجا بودی..

جونگکوک شونه‌ای بالا انداخت.

_آره
_و من هیچوقت.. ندیدمت

جونگکوک چیزی نگفت. این بار تهیونگ خودش به سمتش قدم برداشت.

_چرا؟

جونگکوک بلای چند دقیقه بی‌صدا خیره موند. چشم‌هاش آروم بودن، و لحنش کمی.. دلخور، اما نه دقیقا از تهیونگ.

_چون تو هیچوقت دنبال من نمی‌گشتی

تهیونگ احساس کرد چیزی توی سینه‌اش فرو ریخت. نه مثل وقتی که فنجون شکسته بود، آروم‌تر بود عمیق‌تر بود.. چیزی بود که مدت‌ها اونجا حضور داشت و حالا تازه صداش رو شنیده بود.

_جونگکوک..
_هوم؟
_اگه من از اول نگاهت می‌کردم چی؟


جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد. بعد لبخند زد، ایندفعه.. شاید کمی امیدوار تر.

_اون‌وقت شاید داستانمون فرق میکرد

تهیونگ نگاهش رو به چشم هاش داد.

_و الان؟

جونگکوک دست‌هاش رو توی جیب پالتوش فرو برد.

_الان هم.. می‌تونی بهم نگاه کنی و داستانمون رو تغییر بدی

تهیونگ چیزی نگفت. فقط نگاه کرد. این بار.. واقعا نگاه کرد. نه به پیانو. نه به مردی که همیشه پشت اون می‌نشست. نه به داستانی که خودش برای یه غریبه ساخته بود. بلکه به پسری که تمام این مدت، پشت پیشخوان کافه ایستاده بود و هر روز شاهد عاشق شدن اون برای آدم دیگه‌ای بود.

بارون روی خیابون می‌بارید. چراغ‌های کافه روی شیشه‌های خیس می‌لرزیدن. و داخل کافه، پیانو دوباره شروع به نواختن کرده بود..

اما ایندفعه، تهیونگ اهمیتی به پیانیست پشت پیانو نمیداد.. حالا میخواست به پسری نگاه کنه که همیشه سفارشش رو میاورد.

____

چند روز بعد، تهیونگ دوباره وارد کافه شد. باز هم همون ساعت. شش و بیست دقیقه.
اما این بار، قبل از اینکه به میز همیشگیش بره، مستقیم به سمت پیشخوان رفت.
جونگکوکی که مشغول خشک کردن یه فنجون بود سرش رو بالا آورد و لبخند درخشانی زد.

_همیشگی؟

تهیونگ با لبخند کمرنگب سرش رو کج کرد.

_نه
_پس چی؟

تهیونگ لبخند زد.

_شیرقهوه
_قهوه رو ترک کردی؟
_نه

کمی مکث کرد.

_فقط امروز دلم خواست چیزی بخورم که تو پیشنهاد دادی

لبخند جونگکوک آروم‌تر شد.

_بشین، برات میارمش

چند دقیقه بعد، فنجون شیرقهوه روی میزش قرار گرفت. جونگکوک طبق معمول می‌خواست برگرده سر کار که با صدای تهیونگ متوقف شد.

_جونگکوک
_هوم؟
_امشب کی کارت تموم میشه؟

جونگکوک چند لحظه مکث کرد.

_هشت و نیم

تهیونگ با انگشتش لبه‌ی فنجون رو لمس کرد.

_پس ساعت نه جلوی کافه منتظرت می‌مونم

جونگکوک ابروهاش رو بالا انداخت.

_برای چی؟

تهیونگ این بار مستقیم نگاهش کرد و بدون هیچ مقدمه چینی ای جواب داد.

_قرار

جونگکوک برای چند ثانیه مبهوت شده بهش خیره موند.. بعد لبخندی زد که تهیونگ تا اون روز ندیده بود.

_باشه
_باشه؟
_باشه

تهیونگ هم خندید.

_خوبه، پسر خوب

جونگکوک لبخندی برای اون لقب تشویق‌مانند زد و بعد، به سمت پیشخوان چرخید، اول دو قدم برداشت، و بعد دوباره به عقب برگشت.

_تهیونگ
_چیه؟
_میشه خیلی خوشتیپ و خوشگل نپوشی؟

تهیونگ با تعجب نگاهش کرد.

_چرا؟

جونگکوک لبخند خجالتی ای زد و دستی پشت گردنش کشید.

_چون از خجالت آب میشم، من قراره از سر کار بیام..

تهیونگ خندید.. و برای اولین بار، خنده‌ش اون‌قدری بلند بود که چند نفر از میزهای اطراف برگشتن و نگاهش کردن.. حتی پیانیست محبوبش.. با اینکه هنوز هم گاهی ناراحت میشد که برای چه مدت طولانی ای کسی رو دوست داشت که هیچوقت برای اون نبوده، اما اونقدر ها هم پشیمون نبود.. جونگکوک پسر خوبی بود.. واقعا خوب.

____

ساعت نه، جونگکوک از کافه بیرون اومد. و تهیونگ درست همونطور که گفته بود منتظرش بود. وقتی جونگکوک به سمتش قدم برداشت بدون هیچ حرفی دستش رو گرفت. این بار نه به عنوان گارسون و مشتری.. فقط به عنوان کسی که قرار بود از اون شب به بعد، جایگاه دیگه‌ای توی زندگی تهیونگ داشته باشه.. تهیونگ لبخند زد.

_بریم؟

جونگکوک لبخندی زد، به جلو خم شد و درحالی که چتر مشکیش رو باز میکرد، بوسه ی تقریبا طولانی اما سطحی ای روی لب‌های تهیونگ گذاشت. با عقب اومدنش دوباره لبخندی به چهره ی کمی متعجب تهیونگ زد و چتر رو بالای سر هردوشون گرفت.

_بریم..


امیدوارم دوستش داشته باشید، شنوای نظراتتون هستم سیرناهای من.

Report Page