Sinner

Sinner

Adelaide

«هی پسر، حالت خوبه؟»

غریبه ازش پرسید ولی اون نمیدونست چی بگه. خوب؟ بیشتر حالش شبیه به کسی که همه چیزش رو از دست داده باشه بود؛

واقعا هم همه چیزش از دست رفته بود.

از روی مستی خندید. دقیقاً یادش نبود چی اذیتش میکرد ولی یه چیزی درد میکرد. قبلش درد میکرد؟ جسمش؟ روحش؟

«خوب نیستم!»

وقتی خاطرات محو کسی از جلوی چشمش رد شد ضعیف گفت و آب دهنش رو قورت داد. حتی چشم‌هاش به زور باز مونده بود و مرد هیچ ایده‌ای نداشت داره از چی فرار میکنه. چی اونقدر ترس داشت که برای فکر نکردن بهش مینوشید، مردی که از نوشیدن متنفر بود؟

«خیلی داری مینوشی. این‌جوری میمیری»

مُردن؟ فکر بدی نبود. ولی با خودش فکر کرد اگه بمیره، تضمینی هست که از شرِ دردش خلاص شه؟ نکنه توی دنیا یا زندگی بعدی هم همراهش بره؟

«میخوای حرف بزنی؟»


چه غریبه‌ی پر حرفی!


«دلم تنگ شده»

یهویی جواب داد و خودش هم شکه شد. چرا بهش گفت... اصلا برای کی؟ چی؟ احتمال میداد تاثیر نوشیدنیِ توی دستش باشه چون واقعا همه چیز در ذهنش محو و نامفهوم شد. تنها چیزی یادش میومد، ناراحتی و غصه بود.

برای کسی که رفته؟

از خودش متنفر بود که داشت سعی میکرد به یاد بیاره. هدف مستی مگه غیر از اینه که برای چند ثانیه هم شده همه چیز رو فراموش کنی؟ پس اون تلاش احمقانه برای به یاد آوردن چهره‌ی قشنگی که دلیل دردهاش شد، چی بود؟


نمیخوام فراموشش کنم. ممکنه دیگه هیچوقت یادم نیاد!


جواب خودش رو داد. حتی فکرِ فراموش کردنش هم میترسوندش. اون همه خاطره‌ی خوب برای فراموش کردن نبود. تنبیه‌‍ش فراموش نکردن و تا ابد به خاطر داشتن بود.

«یوسانگ»

اسمی که زمزمه کرد باعث شد موجی از چیزی که اسمش رو نمیدونست از تک تک سلول های بدنش رد شه. اون موج به قدری قوی بود که احساس کرد قلبش داره خونریزی می‌کنه، انگار که یکی از رگ‌هاش پاره شده باشه.

نفس عمیق کشید و دوباره جرعه‌ای نوشید. باید بیشتر و بیشتر مینوشید تا فراموش کنه، چیزی رو که نمیخواد فراموش کنه.

«کسیه که رفته آره؟»

به تکون دادن سرش بسنده کرد. حالا علاوه بر تمام چیز‌هایی که احساس میکرد، تنگی نفس هم اضافه شد. دیدش تار شد، متوجه نشد بخاطر مستیه یا گریه.

اون که جلوی بقیه گریه نمیکرد، یوسانگ ازش خواسته بود، پس احتمالا اشک نبود. شاید فقط خستگی بهش فشار آورد؟

«اوه مرد... میدونم چه حسی داره. متاسفم»

مرد مخالفت کرد:

«نمیدونی!»

به سکسکه افتاد. سریع دوباره از مشروبش نوشید. با دست آزادش چشم‌هاش رو مالید و آه لرزونی کشید.

«تو نمیدونی آخرین چیزی که ازش یادمه لبخند مهربونشه، نمیدونی وقتی داشت میرفت ازم خواست ببوسمش، نمیدونی من قبول نکردم، نمیدونی با دعوا ازش جدا شدم... تو چی میدونی؟»

با بغض زمزمه کرد و به خودش برای بار هزارم لعنت فرستاد. حالا بر خلاف اون همه تلاش، تک تک لحظات دردناکشون رو به خاطر داشت.

«لعنت به این نوشیدنی های به درد نخور»

گفت و لیوان رو روی میز کوبید. به حدش رسید و میدونست بیشتر نوشیدن بی فایده‌ست. سرش گیج میرفت و دوست داشت بخوابه.

ولی خواب ترسناک تر از بیداری بود، خوابی که هر بار توش یوسانگش رو میدید که خونین و زخمی روی زمین افتاده و گریه میکنه. خوابی که وقتی می‌ره جلو تا کمکش کنه، بلند و واضح میشنوه که اون میگه «هیچوقت نمیبخشمت»

«اون... حق داره منو نبخشه»

سکسکه کرد.

«بخاطر من... با عصبانیت رفت ...بیرون»

حالا خیس شدن گونه‌هاش رو حس میکرد. داشت گرمایی که به مغزش هجوم آورده بود رو حس میکرد. لبش رو زبون زد، همون جایی که مور علاقه‌ی یوسانگ بود.

یوسانگ، یوسانگ، یوسانگ.

همه‌ی چیزی که دنیاش رو در بر گرفته. اگر قرار بود برای اون اسم لعنتی یه رنگ انتخاب کنه، بی شک سیاه رو انتخاب میکرد. شاید چون اون مشکی رو دوست داشت، و یا شاید هم چون دلیل سیاه‌پوش شدنش شد؟

چند سال بود که سیاه میپوشید؟ یک؟ دو؟

«من باعث مرگش شدم...»

دیگه حتی تلاشی برای کنترل خودش نمیکرد. داشت به یه غریبه چی میگفت؟ اون که اهمیت نمیداد! توی زندگیش به جز یوسانگ هیچکس بهش اهمیت نداد، هیچوقت!

«کمک میخ‍-»

دست مرد که داشت سمت شونه‌ش حرکت میکرد رو پس زد. مسخره ترین کار این بود که بخواد از کسی کمک بگیره، دردی که میکشید حقش بود. همه چیز حقش بود و لیاقت پیدا کردن راهی برای فرار رو نداشت.

از جاش بلند شد. تلو تلو میخورد ولی این مانعش نشد. با دستای لرزون گوشیش رو برداشت و برای آخرین بار به عکس زیبایی که پس‌زمینه‌ش بود نگاه کرد. انگشتش رو جوری با محبت روش کشید انگار که خودِ واقعیش اونجاست و داره مثل قبل، نوازشش میکنه و اون زیر لمسِ دست‌هاش میخنده.

خنده... چند وقت بود که ازش محروم شد؟

«دلم برات تنگ شده..»

جوری گفت انگار که به گناهش اعتراف کنه. اینکه هنوز هم -بعد این که زندگیش رو ازش گرفت- عاشقش بود، فکر میکرد اونو به یه گناهکار تبدیل میکنه.

گناهکاری که هر روز و هر شب، خودش رو به اعدام محکوم میکرد و هر روز یک‌ بار روحش رو میکشت.

زندگی با اون اوضاع... چه فلاکت بار!

با قدم‌های سست از اون مکان بد بو و لعنتی بیرون رفت، مکانی که توش برای اولین بار اون فرشته رو دید.

ولی خب، فرشته ها مال آسمون هستن، و در نهایت به همون جا برمیگردن.

اون نمیدونست فرشته داشت برای دیدنش لحظه شماری میکرد.


چنل‌نویسنده

Report Page