Silver Tears p.9

Silver Tears p.9

Wyatt
Silver tears

* میشه بگی چرا انقدر محاسباتت با تعدادشون فرق داشت؟


سونو در حالی که پهلوی زخمیش رو لمس میکرد، با عصبانیت به نیکی نزدیک شد.


*قرار بود سه نفر باشن! فاکینگ 3 تا ترازه‌ای، نه 16 تا. متوجه‌ای؟


با نگرانی دستش رو به سمت زخم سونو برد، که سریع و با شدت نسبتا زیادی، توسط پسر بزرگتر پس زده شد.


^ سونو ... . هیونگ صبر کن! کجا میری؟


بدبختیش، درست از همون روزی که خون نیکی رو برای قرار دادشون نوشیده بود، شروع شده بود.

مارک روی شونه نیکی رو دیده بود؛ ولی انقدر متعجب بود که حتی به پسر کوچیکتر درباره‌اش دروغ گفته بود.


فلش بک----


^ سونو... میشه ازت بپرسم، این مارک گل رز روی شونم چیه؟


سونو نفس عمیقی‌گرفت و اولین چیزی که به ذهنش اومد رو، به عنوان بهونه تحویل نیکی داد.


* اون .. خب، نشانه‌ی قرار دادیه که بستیم.


زمان حال----


بدن اسیب دیده و خسته اش رو، روی تختش پرت کرد. ذره ای اهمیت به خونی شدن ملحفه هاش نمیداد؛ فقط تمرکزش رو روی هیل شدن بدنش گذاشته بود.

تقریبا نیمه های شب بود، ولی هنوز خوابش نبرده بود. خیلی کم پیش میومد نیکی نگران بشه. پسر کوچیکتر به محض دیدن زخمش، رنگش پریده بود.


* شاید بهونه‌ای شد، که بذاره چند روز استراحت کنم.


دوست داشت فعلا به چیزی فکر نکنه؛ پس چشمهاش رو بست، و پتوش رو روی زخمش کشید.

صبح با شنیدن صدای پنجره، وارد حالت حمله‌اش شد ولی دیدن صورت نیکی، باعث شد سریع به حالت عادی برگرده.


* اینجا چه غلطی میکنی نیشیمورا؟! مگه درو ازت گرفتن که از پنجره میای؟!


^ زخمت بهتر شده؟


سونو پوکر به جلوش خیره شد. گاهی فکر میکرد، اینکه با دیوار صحبت کنه، بهتر از صحبت کردن با نیکی می‌تونه باشه. نفسش رو با صدا بیرون فرستاد.


* بهترم. شانس آوردم زود فهمیدم نقره است. سنگمم همراهم نبود؛ داده بودمش به تو ...


نیکی، لوازم ضدعفونی کننده رو، از توی پلاستیک بیرون کشید.


^ بذار بهش رسیدگی کنم.


دوباره سونو دستش رو عقب زد. اینبار برخلاف سری قبل، نیکی عصبی دست پسر بزرگتر رو گرفت.


^ زیاد طول نمیکشه. بذار اوکیش کنم!


* عجب بچه تخس و کَنه ای هستیا!


با لبخندی که نشونه پیروزی، توی بحث چند دقیقه پیششون بود، مشغول تمیز کردن زخم های سونو شد.


^ خیلی اسیب دیدی...


تک تک زخم های سونو رو ضدعفونی کرد، و بانداژ رو دور شکمش پیچید.


^ الان دیگه بهتر میشی.


کنار سونو نشست، و صورتش رو با دقت بررسی کرد.


* چیه؟


^ 16 تا ترازه‌ای... . چیز مشکوکی همراهشون نبود؟


پسر بزرگتر یکم روی تخت دراز کشید.


* همشون علامت خاصی داشتن. سلاح های یکسانی دستشون بود، و انگار کسی از قبل خبر داده بود، که من به دیدنشون میرم.


نیکی هوم نرمی کشید و با مرتب کردن تجهیزاتش، دوباره سمت پنجره رفت.


^ شب هم میام پیشت، لطفا پنجره رو نبند.


چندبار گیج به نیکی،که از پنجره پایین پرید نگاه کرد.


* جدا نمیفهمم! چرا از در استفاده نمیکنه؟ باید جلوشو بگیرم، فیلم جنایی نبینه .


۴۸ : ۸ شب-


بسته خونی که از قبل داشت رو، از یخچال بیرون آورد، و دندوناش رو داخلش فرو برد، تا عطشش رو سیر کنه. همینکه چرخید، با دیدن نیکی توی خونش، فحشی زیر لب داد.


* از در استفاده کن! چرا نمیتونی؟


درحال نزدیک کردن کیسه خون به لباش بود، که نیکی بسته رو گرفت، و با اخم بهش زل زد.

سونو چند ثانیه پوکر، سکوت کرد و لب باز کرد


* باز چته؟ مگه خودت گشنت نمیشه لامصب؟


سونو کلافه دستش رو بین موهاش حرکت داد.


^ خون کیه؟


اگر نیکی به این بحث مزخرف ادامه میداد، امکان اینکه بذاره از خونه خودش بره، خیلی زیاد میشد.


* مال اکسمه، چطور؟ قبل از‌ اینکه کامل از هم جدا بشیم یه مقدار برام گذاش- نیکیییی!!


نیکی، بسته خون رو با قدرت از پنجره بیرون پرتاب کرد، و لباسش رو از روی گردنش کنار داد.


^ چرا از اون استفاده میکنی، وقتی تازه‌اش رو داری؟


میت سونو یه انسان بود. روزی که فهمیده بود، سریعا به خانواده اش مراجعه کرده بود. نمیدونست چطور باید رفتار‌کنه، یا چی در مقابل نیکی بگه؛ پس پدرش قطعا میتونست بهش کمک کنه. اونروز، پدرش تا صبح به حرفاش گوش داده بود و سعی کرده بود به پسرش کمک کنه.


* متوجه نیستی نیکی. ممکنه نتونم خودم رو کنترل کنم.


پسر کوچیکتر بدون اینکه ذره ای تکون بخوره، به چشمهای خوشرنگ سونو خیره شد.


^ تو تنها ومپی هستی که دیدم چشم‌های آبی داره... همرنگ اقیانوسه، من دوستش دارم. میدونم ممکنه کنترل کردن خودت سخت باشه، ولی اهمیتی نمیدم.


سونو با قدمهای ارومی، به پسر کوچیکتر نزدیک شد.


* صدام کن. اگه دیدی متوجه نشدم از نقره استفاده کن.


نیکی سرش رو تکون داد، و با حس دندونای سونو تو پوست گردنش، کمی صورتش رو جمع کرد.

بعد از چند دقیقه، که احساس کرد داره ضعف میکنه، شونه پسر بزرگتر رو فشرد. این اولین بار بود، که میدید یه ومپ نیازش رو کنار زده، و به انسان مقابلش اهمیت میده.

سونو دستش رو روی لباش کشید، تا تمیز بشن و نیکی رو محکم بین بازوهاش نگه داشت.


* حالت خوبه؟


نیکی لبخندی زد، و موهای سونو رو بهم ریخت.


^ فکر کردی اگه بهم دروغ بگی، خودم متوجه نمیشم؟


پسر کوچیکتر رو روی صندلی نشوند و چندتا شکلات داخل دستش گذاشت.


* نمیفهمم چیو میگی؟


^ خودتو به اون راه نزن! مارک روی شونم رو میگم.


انگار که سطل اب یخی ریخته باشن روی سونو، سرجاش ثابت ایستاد.


* از کجا میدونی...؟


^ احمق که نیستم. خیر سرم هانترم ها! چرا بهم دروغ گفتی؟


سونو نفس عمیقی گرفت، و به کابینت تکیه زد.


* چون هنوز ازم کوچیکتری، و اون موقع نمیدونستم باید چیکار کنم.


^ باید برام صبر کنی. جوابش مشخص نیست؟

سونو جلوی پای نیکی زانو زد و روی دستش رو بوسید.


* برات صبر میکنم کوچولوی بداخلاق.

Report Page