Silent cry.

Silent cry.

elena

نمیتونست تصور کنه چان میتونه انقدر بی رحم باشه..
هنوزم فکر میکرد با این همه اتفاق هنوزم چان دوسش داره، هنوزم بخشی از وجودش متعلق به سونگمینه اما امشب همه چیز براش معلوم شد‌‌.
هیچوقت نمیتونست چان متعلق به سونگمین باشه یا حتی بالعکس! حداقل اون همچین فکری میکرد اما چرا نگهش داشته؟؟ چرا استفادشو نمیکنه و ولش کنه و بره؟؟ تا کی باید این وقاحتو قبول کنه و غرورشو به خاطر چان پایمال کنه؟؟ اما با وجود اینا بازم سونگمین نمیتونست از چان بگذره..
حتی اگر مایل هاهم ازش دور بوده باشه نمیتونست هیچوقت اونو از قلبش برونه.
با کشمکش هایی که تو سر داشت با صدای فلیکس شکسته شد و همه بهش چشم دوختند.

"اقای بنگ خسته نشدید از این کاراتون؟؟

امشب انگار عمدا میخواستن به اعصاب چان هجوم بیارن و بهم بریزنش. اما چان با خونسردی تمام لب زد:

+منظورتون چیه؟

تک خنده ی طعنه داری زد و لبای خشکشو با زبونش خیس کرد

"اگه همینجوری به اذیت کردن سونگمین ادامه بدید نمیتونم چشم پوشی کنم!!

چان متقابلا تک خنده ای زد و خیلی سعی میکرد فکو پوزشو نیاره پایین

+چه مدرکی دارید که من دارم اذیتش میکنم؟؟

فلیکس به سونگمین نزدیک شد و بازوهای لرزیدشو گرفت.

"معلوم نیست؟؟ تمام بدنش میلرزه، عرق سرد میریزه و حتی جرعت نگاه کردن به شماروهم نداره. میخوای مدرک از این واضحتر نشونتون بدم؟؟

چان ثانیه ای طول نکشید که لبخندش محو شد و دستاشو به مچ دستای فلیکس گره داد و اونو با خشم از بازو های سونگمین رها کرد. هیونجین قدمی به جلو برداشت تا چانو متوقف کنه اما بنگچان لب زد:

+اگر یه قدم دیگه برداری هیونجین قسم‌ میخورم همینجا جمجمه ی عشقتو خورد میکنم و دستایی که سونگمینو لمس کرده رو قطع میکنم پس بهتره هیچ کاری نکنی!

دستای فلیکسو با قدرت رها کرد و هیونجین هم رگ گردنش از شدت عصبانیت نمایان شده بود..
قابلیت این رو داشت همین الان چان رو زنده به گور کنه اما نمیتونست تو این مراسم لعنتی هیچ غلطی بکنه پس مجبور شد دستای فلیکسو گرفت و کنار خودش وایستاند.

-بهتره این رفتارای جامعه گریزیتو کنترل کنی بنگچان شی. تو که گفتی هیچ حسی به سونگمین نداری اما چی شد که رگ غیرتت بالا زد؟؟

از کی جرعت کرده بود انقد غیر رسمی و گستاخانه صحبت کنه؟؟ قدمی به جلو برداشت اما با گرفتن دستاش توسط سونگمین متوقف شد.

_آقایون بس کنید!! اینجا مهمونیه نباید کسی متوجه تنش بینتون بشه نه؟؟

رو به چان گفت:

_لطفا توهم تو تولد پدربزرگت رعایت کن مثلا امشب شب مهمیه!.

با حرف سونگمین قانع شد و کمی از عصبانیتش خاموش شد.
ناگهان مردی غریبه کنار چان ایستاد و گفت:

""پدربزرگتون قراره سخنرانی رو شروع کنه بنگچان شی، منتظر باشید.

بنگچان کتشو مرتب کرد و به سونگمین اشاره کرد تا بشینه. وقتی هیونجین و فلیکس ازشون جدا شدند هردو رو صندلی نشستن و به منتظر سخنرانی پدربزرگ چان شدند. با صدای رسا لب زد و توجه مهمونارو جلب کرد..

'متشکرم از همگی که تو این روز بزرگ تشریف آوردید و برام کادوهای ناچیزی تدارک دیدید.
قبل از هرچیزی میخوام مسئله ای رو درمیونتون بزارم..

در بین صحبتای پدربزرگ سونگمین دستاش شروع کرد به لرزیدن و پاهاشو از رو استرس شدید تکون میداد و کنترلی روش نداشت..
وقتی توجه چان به استرس و اضطراب سونگمین جلب شد با تعجب بهش خیره شد و در گوشش زمزمه کرد.

+چت شده کیم سونگمین؟؟

لعنتی فکرشو نمیکرد با دیدن پدربزرگش انقد استرس بگیره و توجه چان رو به خودش جلب کنه..
مطمئناً پدربزرگش شکه میشد از دیدن سونگمین کنار چان..
بعد از اون اتفاق قول داده بود برای همیشه چانو رها کنه و به پشت سرش هم نگاه نندازه اما دوباره همو ملاقات کردند.. ناگهان میون استرس و اضطرابش چشم پدربزرگش میون مهمونا میچرخید و ناگهان تماس چشمی عجیبی با سونگمین برقرار کرد و پوزخندی زد. سونگمین که متوجه نگاهش شد اسید معدش بالا رفت و از صندلی بلند شدو میون مهمونا که به سونگمین خیره شده بودند گذشت و از مراسم خارج شد. چان میخواست از جاش بلند شه و به سمت سونگمین قدم برداره تا حالشو چک کنه اما با حس کردن دستایی روی شونش رو صندلی هدایت شد و نشست.

""وقتش نیست اقای بنگ باید منتظر باشید تا سخنرانی پدربزرگتون تموم شه!

چان میترسید سونگمین از فرصت استفاده کنه و در ره اما مجبور دوباره نشست و لیوان الکلشو پر کردو سر کشید و به ادامه ی صحبت های پدبرزرگش گوش داد‌.

'این مهمونی بزرگو فقط برای تولدم تدارک ندیدم بلکه برای کناره گیریم از شرکت و جانشین کردن تنها نوه ی شایستم یعنی بنگچان این جشن بزرگو گرفتم. از اونجایی که وقت بازنشستگیم رسیده وقتش رسیده تا جوونا این شرکت بزرگو اداره کنن و پیرا بازنشسته شن نه؟؟

همه خنده ی مضحکانه ای کردندو اما چان بدون هیچ واکنشی گوش میدادو استرس داشت..

'اینبار خودش رو صدا میزنم. چان لطفا بیا رو سکو و حرف بزن.

چان بلند شد و گام های بزرگشو رو به جهنمی که خودش اسمشو گذاشته بود برداشت..
بلاخره اون روز رسید تا کل شرکتو تصاحب کنه اما دلشوره ی عجیبی داشت و حس خوبی نداشت.
به سکو که رفت رو به میکروفون و مهمونا گفت:

+خوشحالم لایق همچین لقبی شدم و از پدربزرگم بابت همچین پاداشی سپاس گذارم.
اما قبل از هرچیزی میخوام درمورد موضوعی باهاتون صحبت کنم!

ناگهان با به هم خوردن صدای در سونگمین رو دید که وارد مجلس شده و سر جای خودش نشسته.‌
چان لحظه ای نتونست ازش چشم برداره و حرفی بزنه.
قیافش نگران و رنگ پریده بود. هیچوقت در این حالت ندیده بودتش اما دست پدربزرگشو به پشتش حس کرد که زمزمه کنان گفت:

'منتظر چی هستی؟؟ همه به تو خیره شدن!

+من به عنوان نوه ای که به انتخاب پدربزرگش جانشینی شرکت رو به عهده داره قراره همسر و شریک آیندمو به شما معرفی کنم.

سونگمین طی سخنرانی چان با نگاهی مبهم و گیج بهش چشم دوخته بود..

+میدونم همگی شکه شدید اما من نمیتونم شرکتو تنهایی اداره کنم و نیاز به کسی رو دارم که همراه من مسئولیت همه چیز رو قبول کنه. قراره همه چی برنامه ریزی شده پیش بره و به خوبی قبلش شرکت اداره بشه.

پدربزرگش خونش به جوش رسیده بودو از حرفای چان سردرنمیاورد. یعنی قرار بود اون پسررو به عنوان همسر و شریک شرکت معرفی کنه؟؟

+کیم سونگمین بلند شو کنارم بایست.

سونگمین که ترسش هزار برابر از قبل شده بود با تردید از جاش بلند شد. یعنی تو این مدت همچین نقشه ای داشت؟؟ قرار بود چان اونو به عنوان همسرش به عموم معرفی کنه؟؟ اما با چه هدفی؟؟ میخواست کامل تصاحبش کنه تا دوباره فرار نکنه؟؟ اما اون گفت هیچ حسی بهش نداره و قرار نیست داشته باشتش...
قدماشو به آرومی برمیداشت و وارد سکو شد.
چان با لبخند گرم ساختگیش دستشو گذاشت رو کمرش و کنار خودش کشوند. همه تعجب کرده بودند به خصوص هیونجین و فلیکس که طی این مدت با دهنی باز به سخنرانی چان خیره شده بودند‌.
چان با صدایی رسا که اعتماد به نفسشو از لحنش میتونست تشخیص بده گفت:

+همسر و شریک آیندم کیم سونگمین.

سونگمین با حدقه و چونه ای لرزیده به چان خیره شده بود. باورش نمیشد امشبش انقد عجیب بگذره..
رسما سونگمینو داخل هچل گرفتار کرده بود بدون اینکه برای چان مهم باشه، اون تنها چیزی که براش اهمیت داشت قرار گرفتن اسم سونگمین تو شناسنامش و تصاحب کردن اون بود نه چیز دیگه ای.

+شب خوبی رو داشته باشید و با خیال راحت از خودتون پذیرایی کنید.

چان تعظیمی کرد و سونگمینم همراهش تعظیمی کرد.
پدربزرگ حرفی برای گفتن نداشت و فقط نگاه های مبهمشو به سونگمین و چان دوخت که ناگهان پشت سرشون به حرف در اومد

'بعد مدت ها پیدات شده تا نوم و جایگاهشو بدزدی کیم سونگمین؟

سونگمین روش رو که برگردوند دستای لرزیدشو به پشتش قایم کرد و میخواست حرف بزنه که چان گفت:

+امیدوارم از این به بعد که سونگمین همسر آینده ی من خواهد بود به درستی باهاش رفتار بشه پدربزرگ! من هیچ بی احترامی رو که شامل همسرم میشه رو قبول نمیکنم حتی اگر شما باشید!

سونگمین با برق چشماش و اشکایی که دور چشملش حلقه زده بود به چان خیره شد و پدربزرگش اخرین حرفشو گفت:

'درسته رئیست کردم اما دور ورت نداره بنگچان!

چان پوزخندی زد:

+فعلا که برداشته اقای بنگ بزرگ.

دست سونگمین رو دو دستاش قفل کرد و یک راست سالن بزرگو ترک کردند.
تو راهرو قدم برمیداشتن که ناگهان با صدای هیونجین متوقف شدند.

-صبر کنید!!

به طرف صدا که چشم دوختند هیونجین کنارشون ایستاد و گفت:

-یعنی نقشت همین بود چان؟؟میخواستی با اینکارت ازم انتقام بگیری؟؟

چان دستای سونگمین رو رها کرد و روبروی هیونجین که فاصله رو به حد اکثر رسوند ایستاد و لب زد:

+اسمشو نمیزارم انتقام اسمشو میزارم تصاحب کردن چیزی که مدت ها پیش مال خودم بوده هوانگ هیونجین!

چان با چینی که رو ابروهاش پاک نمیشد به چان و پوزخندی که از صورتش پاک نمیشد نگاه میکرد.
ازش فاصله گرفتو دست سونگمین رو مجدد گرفت و اونجارو ترک کرد.
تو طول مسیر هیچ حرفی ردو بدل نمیشد.
نه سونگمین سوالی میپرسید نه چان حرفی میزد‌، ماشین سکوت سنگینی رو در بر گرفته بود و نگرانی سونگمینو بیشتر و بیشتر میکرد. میتونست امشبو به بدترین شب عمرش ثبت کنه چون فقط امشبش پر بود از استرس، اضطراب و ناراحتی بی پایان...
از ماشین که پیاده شدن یه راست به سمت اتاق قدم برداشتند. سونگمین درحال تعویض لباسا بود که نگاه خیره ی بنگچان رو پشت سرش حس کرد.

+حرفی نداری برای گفتن؟؟

_چه حرفی میتونم داشته باشم؟؟

چان قدمی جلوتر اومد

+به نظرت این سکوتت یکم نگران کننده و عجیب نیست؟

سونگمین درحال کندن دکمه هاش بود که چان نزدیکش شد و به جای سونگمین خودش دکمه های پیرهنشو باز میکرد.

+از اینکه قراره همسرم بشی خوشحال نیستی؟؟

سونگمین از برخورد نفسای گرمش و حرفای زمزمه وارش گونه هاش قرمز شده بودو روشو به طرف مخالف چرخاند

_هیچ حسی ندارم همونطور که تو دیگه هیچ حسی بهم نداری و قراره این ازدواج اجباریو به خاطر منفعت خودت برگزار کنی.

چان که کامل دکمه هارو باز کرد لباسشو از تنش کند و بدن برهنه ی سونگمینو با انگشتای سردش لمس میکرد و لرز خفیفی رو به جون سونگمین مینداخت.

+خوشحالم الان که قبول کردی هیچ حسی بهت ندارم چون هروقت به اون چشمای لعنتیت نگاه میکنم حالم ازت به هم میخوره متوجهی؟؟

یعنی نمیتونست کمتر بی رحم باشه؟؟ اون حرفارو جوری به زبون میاورد که انگار سالهاست خودشو برای بیان این کلمات آماده کرده بود‌‌. حتی از سنگم سفتر بودو هیچوقت اون احساسی که پشت قابش پنهون کرده رو رونمیکرد، ولی اگه احساسی پشت قاپ نمیبود چی؟؟ اگه همش توهمات خود سونگمین میبود چی؟؟

_ازم متنفری؟؟

با معصومانه ترین حالت ممکن به زبون آورد و برای آخرین بار میخواست خودشو مطمئن کنه.
چان خیره به لب های خیسش گفت:

+اوهوم، با تمام وجودم ازت متنفرم.

این آخرین تیری بود که به قلب سونگمین پرتاب کرد.
از چان فاصله گرفت و وارد دستشویی شد. با ریختن آب سرد روی صورتش میخواست تمام حواسشو پرت کنه و حرفای چان رو که رو سرش میچرخید رو فراموش کنه اما مگه میتونست؟؟ وقتی در باز شد چان اونو از پشت در بغل گرفت و گردن خوش بوشو با تمام وجود بو میکرد.

+بوی خیلی خوبی میدی..

سونگمین چیزی نگفت و بغضشو قورت داد.
میخواست دستایی که دور شکمش قفل شده رو آزاد کنه اما اون با دستای ضعیفش زورش به چان نمیرسید‌.
چان سونگمین رو به طرف خودش چرخاند و کمرشو گرفتو رو لبه ی سینک دستشویی قرارش داد.
لباشو به لبای سونگمین نزدیک کرد و با زبونش لبای شیرین توتفرنگیش رو لیس زد..
انگشتاش رو کمر سونگمین میرقصید و طعم لباشو با تمام وجودش میچشید..
سونگمین با تمام توانش یخه ی چانو با دستای عرق کردش گرفته بودو میخواست مانع کاراش بشه اما مطمئن بود نمیخواست عقب نشینی کنه..
چان اون رو بلند کرد و زمزمه کنان گفت:

+پاهاتو دور کمرم حلقه کن و سفت منو بگیر تا نیوفتی!

سونگمین چاره ای جر گوش کردن به حرفش رو نداشت. پاهاش رو دور کمرش حلقه زد و همزمان با بنگچان با لباش بازی میکردو راه تنفسی سونگمین رو سختتر.
اون رو که به طرف تخت میبرد هر از گاهی حس میکرد قراره از پشت بیوفته اما چان محکم اونو گرفته بود و قرار نبود آسیبی بهش برسونه. اون رو روی تخت قرار داد و خودش روش خیمه زدو لباسای روی تنشو کامل کند.
سونگمین سنگینی چان رو که رو خودش حس میکرد حس خفگی و استرس ول کنش نبودو نمیدونست حال بعدش قراره چجوری باشه...
چان سرشو گذاشت رو گودی گردنش و میک میزد و با مارک هایی که قرار بود هفته ها رو گردن سونگمین بمونه صدا و ناله های سونگمین رو بالا و بالاتر میبرد.

Report Page