Silent Spark
Negarنیکی به دیوار تکیه داده بود. اون خیلی سریع متوجه ورود سونو شد و تمام زمان تلاشش رو برای جلب کردن نظر اون پسر انجام داد اما به نظر میرسید که فرد تازه وارد توی دنیای دیگه ای زندگی میکنه و هیچ توجهی به اطرافش نداره. تکیه اش رو از دیوار گرفت. مستقیم پسر رو هدف قرار داد و به طرفش راه افتاد. تیزی نگاهش هر قلبی رو سوراخ میکرد.
سونو زانوبندش رو محکم کرد و سرش رو بالا آورد. پسر پر دردسری که امروز سالن رو روی سر خودش گذاشته بود، داشت به طرفش قدم برمیداشت. فاصلشون کمتر شد، و کمتر. از روی دستپاچگی سلام کرد.
نیکی جلوش ایستاد و به طرفش خم شد. چیزی نگفت و سونو برای لحظه ای نفسش رو حبس کرد. نیکی بدون اینکه نگاهش رو از صورت متعجب مقابلش بگیره بطری آب رو از صندلی کناری برداشت و دوباره فاصله گرفت. خندید و چشمکی رو حواله کرد.
سونو گرم شدن صورتش رو حس میکرد، نفسش رو بیرون فرستاد و به مسیر رفته ی اون پسر چشم دوخت. نیکی از سالن خارج شد و بطری ناشناس رو روی صندلی های بیرونی رها کرد.
مطابق با چیزی که گوش هاش میشنیدن، گفته های سونگهون رو دنبال میکرد. بعید میدونست که چیزی از درس امروز رو یادش بمونه. اون حافظهی خوبی داشت و جزییات سریع توی ذهنش جاگیر میشدن اما برای اون لحظه.. احتمالا چشم های نافذ و شیشه ای سونگهون، تنها چیزی میشد که توی یادش باقی میموند.
نگاه سونگهون بین چشم های سونو و زانو هاش در گردش بود و سعی میکرد تا حالت درست ایستادن روی یخ رو برای بار چندم واسش توضیح بده؛ بدون اینکه متوجه باشه تکرار کردن حرف هاش بی فایدست و ذهن سونو درگیر چیز دیگه ای شده.
هوف کوچیکی از بین لب های سونگهون گذشت و توجه سونو به لب های پسر بزرگتر جلب شد. به سرعت نگاهش رو پس گرفت. دندونش رو به لبش رو فشرد و با شرمندگی چشم هاش رو از مرد گرفت.
-معذرت میخوام، شاید چون اولین باره؟ یکمی مضطربم استاد.
سونگهون اجمالی و کوتاه نگاهش کرد.
-قرار بود هیونگ صدام کنی و با هم راحت باشیم. باید ریلکس کنی سونو. اگه قرار باشه که اینطوری پیش بره، بعید میدونم جلسه ی امروز فایده ی بیشتری داشته باشه.
سونو دستپاچه شد. نه. نمیخواست جلسه تموم بشه. هنوز به اندازه ی کافی با سونگهون وقت نگذرونده بود. هنوز دلش میخواست که نگاهش کنه و بیشتر بشناستش. فکر نمیکرد استادش انقدر جوون باشه. سونگهون براش مایه ی دردسر به نظر می رسید. آهی کشید و با سفت تر کردن پاهاش روی یخ، خم و راست شد.
-نه. معذرت میخوام هیونگ، حواسم رو جمع میکنم!
این بار به صورت سونگهون نگاه نکرد و سعی کرد روی علاقه ای که به پاتیناژ داشته تمرکز کنه. بعد از دنبال کردن حرکات سونگهون، بالاخره موفق شد تا مقدار کوتاهی روی یخ حرکت کنه و با موفقیت ترمز بگیره. لبخند بزرگی از افتخار، روی لب های سونو نشسته بود. به سونگهون نگاه کرد تا میزان رضایت اون رو بسنجه و چهرهی ملایم و لبخند کوچیک سونگهون، باعث شد تا ذوق پسر کوچیکتر چند برابر بشه.
دلش میخواست که کمی شیطنت کنه. جلو تر رفت و بعد... خب، قرار نبود که به عقب لیز بخوره. فقط میخواست به طور ناخواسته ای به سونگهون برخورد کنه ولی حالا سونگهون با عجله به جلو قدم برداشته بود و دستش رو پشت شونه سونو گذاشته بود تا از افتادنش جلوگیری کنه. اون با گرفتن پسر نفس حبس شده اش رو بیرون فرستاد.
سونو بلافاصله بازوی سونگهون رو گرفت تا خودش رو سر پا نگه داره. مردمک های لرزونش روی اون چشم های قهوه ای ثابت شدن.
-خوبی؟
سونگهون پرسید. سونو به پاش کمی حرکت داد و صدای ناخواسته ای از دهنش بیرون پرید. خجالت صورتش رو گلگون کرد. توی اون فضای سرد، گرمای بدن سونگهون کاملا قابل لمس بود. عطر شیرینی که موقع ورود به سالن احساس کرده بود، قوی تر به مشامش میرسید. خودش رو به پسر نزدیکتر کرد. میتونست عطر شکلاتی رو روی یقه هاش احساس کنه.
سونگهون دمی گرفت و سعی کرد تا از سونو فاصله بگیره. دست سونو به سرعت روی شونه های پسر قرار گرفت. نگاهش رو پایین انداخت.
-مچ پام درد گرفته. فکر نمیکنم بتونم تنهایی تا گوشهی زمین برگردم.
مکث کرد.
-متوجه شدم.
کمی چرخید تا هم تراز با سونو قرار بگیره و دستش رو روی کمر گرم پسر نگه داشت. به آرومی روی یخ لغزید و پسر رو با خودش همراه کرد. کمک کرد تا سونو روی صندلی بشینه و بعد از زانو زدن جلوش، کفش هاش رو براش باز کرد. پای راست پسر رو توی دستش گرفت و مچش رو نوازش کرد. پوستش رنگ پریده و روشن بود و ریزجثه تر بودنش نسبت به سونگهون، اینجا هم خودنمایی میکرد.
-فکر میکنم کارمون برای پیشرفت کردنت یکمی سخت باشه.
خندید و دندون های سفیدش درخشیدن. خنده هاش دلنشین بود و سونو احساس کرد که حجم زیادی از قند توی دلش آب شده. سونگهون باعث میشد تا خونش شیرین تر بشه. از نظر سونو، اون عطر درستی رو برای خودش انتخاب کرده بود.
روی تختش غلت زد. دیروز سومین جلسه ی کلاسش رو شرکت کرده بود. به جز آخر هفته ها، یک روز در میون به سالن میرفت تا سونگهون رو ببینه و تمرین هاش رو انجام بده. هر روز ذوقش برای تایم کلاس پاتیناژش بیشتر میشد و کل هفته ی قبل رو با لبخند سپری کرده بود. مچ پاش بعد از یکمی استراحت بهتر شد و آسیبی ندیده بود. البته که این رو مدیون مربی و مراقبش، سونگهون بود.
نمیتونست فکر کردن به این چند روز رو بیخیال بشه و بخوابه. با چشم هایی که باز تر از همیشه بودن، از حالت دراز کشیده بلند شد و روی تشکش نشست. توی تاریکی به در اتاق خیره شده بود و افکار بیشماری که توی ذهنش تلو تلو میخوردن رو تماشا میکرد.
بی خبر، در اتاق باز شد. سونو کمی خودش رو عقب کشید و به دیوار برخورد کرد. سردی دیوار باعث شد که چشماش باز تر بشه. هیسونگ از یکه خوردن پسر خندش گرفت. با چند قدم بلند خودش رو به تخت سونو رسوند و کنارش نشست.
-درستش این نبود که من از دست تو جا بخورم؟ چرا توی تاریکی به در اتاقت زل زدی سونو؟
سونو نفسش رو بیرون فرستاد. خیلی آروم هیسونگ رو هل داد و خودشو عقب کشید.
-فکر نمیکردم پسرخاله ی عزیزم تصمیم بگیره که نیمه شب قدم روی چشمم بذاره.
هیسونگ شونهاش رو بالا انداخت. سرش رو توی اتاق تاریک چرخوند و سعی کرد تمایز بین اشیاء رو بهتر تشخیص بده.
-تو هم خوابت نمیبره سونو؟
هاله ای از مهتاب صورت هیسونگ رو پیدا کرد. حالا چشم های براقش واضح تر دیده میشدن. اونا از نور ماه تغذیه میکردن و بازتابی نقره ای رنگ رو روونه ی اطرافشون میکردن. با این همه، مسلما چیزی توی حالت چشم های هیسونگ فرق کرده بود. سونو احساسش میکرد.
-چیزی شده هیونگ؟
متوجه حرکت لب های هیسونگ شد اما چیزیو نشنید. بعد از مکث کوتاهی صدای پسر به گوش میرسید.
-این روزا روحیهات بهتر به نظر میرسه سونو. تشویقت برای دنبال کردن علاقهات کار درستی بود.
سونو نگاهش رو از هیسونگ دزدید. انگشتاش رو به هم قفل کرد و با تردید لب زد.
-همش بخاطر پاتیناژ نیست هیونگ.
علامت سوال کوچیکی روی پیشونی هیسونگ جا گرفت. چه چیز دیگه ای سونو رو انقدر به هیجان آورده بود؟
لب هاش رو خیس کرد و ادامه داد.
-راستش مربی پاتیناژم.. یجورایی جوون تر از چیزی بود که انتظ..
هیسونگ با صدای بلندی زد زیر خنده. پاهاش رو از روی زمین جمع کرد و کاملا روی تخت نشست.
-جدی میگی؟ ازش خوشت اومده سونو؟ همینه که چند روزه توی فکر گم میشی؟ منو باش که گفتم..
ایندفعه نوبت سونو بود که بپره وسط حرف هیسونگ و قطعش کنه. دستش رو روی دهن هیونگش گذاشت. صدای جیغ و کشیده ای از گلوش خارج شد. "هیونگ!!!"
-اصلا اونطوری که فکر میکنی نیست هیونگ! من تازه چند بار دیدمش و اینطوری نیست که خیلی ازش خوشم بیاد. فقط یجورایی..
ساکت شد. هیسونگ دستش رو روی دست سونو گذاشت و آروم پایینش آورد. سونو نگاهش رو بالا برد و ادامه داد.
-یجورایی دارم جذبش میشم؟ اون خیلی باهام مهربونه. حس میکنم که دارم عقلم رو از دست میدم هیسونگ هیونگ.
هیسونگ دست پسر رو بین دستهاش جا به جا کرد و به نرمی فشرد.
-باید مواظب خودت باشی سونو.
موهای پسر رو کنار پیشونیش جمع کرد و لبخند زد.
-امیدوارم همون چیزی که مناسبته برات اتفاق بیفته پسر کوچولو.
سونو لپش رو از داخل گاز گرفت. به سمت هیسونگ خزید تا توی بغلش بره. سرش رو به سینهی هیونگش چسبوند و همونطور که انگشت های پسر رو بین انگشت هاش تماشا میکرد، بحث رو به قبل برگردوند.
-نگفتی هیونگ. غمگین به نظر میرسی.
باد ملایمی از سمت پنجره راهی اتاق شده بود. خنکی هوا صورت هاشون رو نوازش می کرد.
-فقط.. خوابم نمیبرد سونو.
سرش رو بالا گرفت تا به هیسونگ نگاه کنه. اگه هیسونگ یه اقیانوس بود، میتونست کم آب تر شدنش رو احساس کنه.
-بخاطر جی هیونگه؟! دوباره؟
هیسونگ تظاهر کرد که متوجه منظورش نشده. با ذوق ساختگی ای بخشی از روز مشترکشون رو برای پسر کوچیکتر تعریف کرد. یک چیزی توی مایه های "بی نقص و فوق العاده". هیسونگ داشت چیزی رو پنهان میکرد. سونو از تلاش برای فهمیدن دست برداشت. گرمای پسر آرومش میکرد. چشم هاش رو بست.
هیسونگ پسر کوچیکتر رو آروم سر جاش خوابوند و پتوش رو تا روی سینه هاش بالا آورد. به سمت پنجره حرکت کرد تا ببندتش. نگاهی به بیرون انداخت؛ ماه امشب بی نهایت میدرخشید و کبودی آسمون آشکار شده بود.
هیسونگ میترسید؛ برای از دست دادن یه دوست. برای تغییراتی که شاید هر چیزی که با هم ساخته بودن رو از بین میبرد. اون هنوز نمیدونست که ترس بزرگترین دشمن یه رابطست.
یک هفته ی دیگه تولد سونو بود، باید بحث هاش با جی رو به زمان دورتری موکول میکرد. دلش نمیخواست که روز تولد سونو جو بینشون متشنج باشه.
باید به دیدن مربی سونو میرفت؟ دلش میخواست از هویت اون فرد مطمئن بشه. هیسونگ واقعا حامی مناسبی بود و هیچکس شکی به این موضوع نداشت. پنجرهی اتاق رو تا نیمه بست.
مهتاب با نگرانی صورت سونو رو تماشا میکرد.