Silent Snow
Nylaصدای زنگ کلاس بومگیو رو از خواب عمیقش بیدار کرد. دستی به چشمهاش کشید، و قوسی به کمرش داد. کتابش رو توی کولهی سورمهای رنگش گذاشت و زیپ اون رو بست.
یکی از بندهاش رو روی شونهی چپش گذاشت و از کلاس خارج شد.
گوشی توی جیبش لرزید.
_ الو سوبین هیونگ
+ سلام گیو
سرفهی کوتاهی کرد؛ صدای خشدارش انگار از ته گلوی خستهش بیرون اومده بود.
حرفش رو ادامه داد:
+ دانشگاهت تموم شده؟
_ سرما خوردی هیونگ؟
+ آره یکم، میشه یه سر بری دفترم و پروندههای روی میزم رو بیاری؟
_ چند دقیقه دیگه اونجام.
تلفن که قطع شد، بومگیو قدمهاش رو به سمت دفتر سوبین برداشت. نسیم خنک بهاری موهاش رو به بازی گرفته بود، بوی خاک خیس هنوز توی هوا بود و درختها با شکوفههای صورتیشون بهار رو فریاد میزدن.
کمی بعدتر به ساختون کوچیک و دوطبقهای رسید. پلهها رو بالا رفت، بوی همیشگی قهوهی داغ با کاغذهای قدیمی به مشامش میخورد.
ساختمون خلوت بود و فقط تیکتاک ساعت بود که سکوت رو میشکوند.
سمت دختر لاغر اندامی که منشی سوبین بود رفت؛ سوبین از قبل با منشیش هماهنگ کرده بود، پس فقط سلامی کرد و کلید اتاق رو ازش گرفت.
کلید رو توی قفل چرخوند و دستگیرهی در رو به آرومی فشار داد، در با صدای خفیفی باز شد.
وارد شد و کولهش رو روی مبل چرم رنگی گذاشت، و خودش روی صندلی سوبین نشست.
" خب پروندههای روی میز... "
پروندههایی که سوبین بهش گفته بود رو از روی میز برداشت ولی چشمش روی یکی از اون ها متوقف شد.
روی اون پرونده ' چوی یونجون ' نوشته شده بود ولی از این متعجب نشد؛ از نوشتهی قرمز رنگی که اتاق رو سرد و تاریک میکرد، تعجب کرد.
" پرونده به علت فوت بیمار بسته شده "
پروندههای توی دستش با صدای بلندی زمین افتادن. انگار اتاق کوچیکتر شده بود، دیوارها بهش فشار میآوردن و نفسش رو تنگتر میکردن.
ته ذهنش میدونست که دیدن پروندهی بیمار کار درستی نیست، اما تکتک سلولهای بدنش عاجزانه میخواستن که این پرونده برای یونجون نباشه.
دست لرزونش رو روی اون گذاشت و ورق زد، صفحهی اول مشخصات بیمار بود. نام، سن، شمارهی تلفن... همهی این مشخصات متعلق به یونجون بود، همون یونجونی که به زندگی بومگیو رنگ بخشیده بود.
چشمهاش داغ شدن و نفسش گلوش رو میسوزوند. اشک از چشمهاش شروع به ریختن کرد، روی گونههاش سر خورد و جای لبهاش تموم شد.
کمی تردید داشت، تردید از اینکه صفحات رو ورق بزنه و با چیزی که دلش نمیخواست روبهرو بشه؛ ولی دیگه دیر شده بود و نگاهش روی گزارش جلسهی اول قفل شده بود.
_ " گاهی فکر میکنم حتی اگه فردا نباشم هم کسی متوجه نبودم نمیشه. "
صدای گرفته و آروم یونجون که این جمله رو میگفت، توی گوشش پیچید. حالا تصویر تار دفتر سوبین رنگ گرفته بود و یونجون روبهروش نشسته بود. شونههاش کمی خمیده، و انگشتهاش با بند آستینش بازی میکردن. چشمهاش خسته بودن، اما یه لبخند زورکی روی لبش داشت.
_ میدونی بومگیو… بعضی وقتا حس میکنم حتی اگه فردا نباشم، هیچکس دنبالم نمیگرده.
این رو گفت و با نگاه نصفهنیمهای به بومگیو خندید، انگار نمیخواست نگرانیاش رو ببینه.
بومگیو یادش میومد که چطور اون روز فقط سکوت کرده بود؛ نتونسته بود هیچ جوابی بده جز چشمهاش که روی یونجون قفل شده بودن.
اشکهاش با خوندن هر کلمه، بیشتر روی کاغذ ریخته و اون رو خیس میکردن.
_ " آقای چوی، گاهی حس میکنم فقط زندهام...فقط جسمم داره زندگی میکنه نه روحم. هرشب خاطراتی که باهاش داشتم رو مرور میکنم تا شاید توی خواب ببینمش، ولی اون حتی توی خوابمم نمیاد. "
نوشتههای سوبین که وضعیت یونجون رو توضیح میداد، بیشتر اون رو عذاب میداد... یونجون عملا بعد از بومگیو مرده بود، یه مردهی متحرک.
قلبش طاقت این جملات رو نداشت اما بازم میخواست تا آخرش رو بخونه. گوشیش بیوقفه زنگ میخورد اما تپش قلبی که داشت بیشتر به گوش میرسید. دلیل اصلی که بهخاطرش به اینجا اومده بود، کاملا فراموشش شده بود.
+ " میخوای بیشتر درموردش باهام حرف بزنی؟ "
_ " بعضی چیزا رو فقط وقتی میتونی بفهمی که نیمهشب زیر برف وایسادی و از خنده نفست بند اومده باشه... من نمیتونم چیزی رو توضیح بدم هیونگ و توهم نمیتونی درک کنی، چون اون لحظه فقط بین من و اون بود. "
از مدلی که یونجون، سوبین رو صدا میزد، معلوم بود که بینشون رابطهی دوستانهای شکل گرفته بوده. اون جملات برای سوبین فقط حرفهایی بودن از طرف بیمارش، اما برای بومگیو هر کلمهش یادآور خاطرهای از گذشته بود...
صدای خندهی یونجون گذشته رو براش زنده کرد.
اولین برف سال میبارید. یونجون و بومگیو توی پارک نزدیک به خونشون برف بازی میکردن.
بومگیو، گلولهی کوچیکی که از برف رو آماده کرده بود رو سمت شونهی یونجون پرتاب کرد.
بومگیو با گونههای سرخ شده از سرما، و خندهی بلندی که یونجون رو هدف گرفته بود، وسط سفیدی برفها ایستاده بود.
نفسهای گرمش، مثل بخار کوچیکی جلوی لبهاش محو میشد.
یونجون همینطور که برفها رو از روی زمین جمع میکرد و با لبخندی که روی لبهاش نشسته بود، گفت:
_ میدونی بومی، دلم میخواست اولین برف امسال رو با تو ببینم... انگار اینطوری همه چی رنگ خاصی به خودش میگیره.
توی اون سرما وجود یونجون بود که فضا رو براش گرم میکرد. از اون خاطره سال ها بود که میگذشت ولی با به یاد آوردنش، قلبش مثل همون روز برفی گرم شد.
خنده و نگاه یونجون، حس خوشبختیِ کوتاه و معصومانهای رو بهش میداد، اما همون لبخند به سرعت جاش رو به دلتنگی و سکوتی عمیق داد.
همون لحظهی خوب، حالا مثل یک زخم تازه روی قلبش حس میشد؛ چون میدونست که اون لحظه دیگه تکرار نمیشه، و یونجون قرار نیست که برگرده.
اشکهاش با جوهر کلمات قاطی شده بود و به سختی میشد اونها رو خوند.
صفحه رو ورق زد و نگاهش روی یه جمله قفل شد.
" آخرین جلسهی ثبت شده "
قلبش از تپیدن ایستاد و دوباره اشک توی چشمهاش حلقه زد. دستهاش لرزش بیشتری پیدا کرد، بلاخره با حقیقتی که از قبل میدونست روبهرو شد.
+ " امروز چه حسی داری یونجون؟ "
سوبین با لبخند ملیحی که گوشهی لبش پررنگ شده بود، پرسید و منتظر جوابی از طرف یونجون بود.
_ " امروز بیشتر از قبل فکر میکنم همه چیز پوچه… همه خاطرات، همه خندهها
_ "توی راه به تمام خاطراتی که از بومگیو یادم مونده بود، فکر کردم. اون ناخواسته کل زندگی من رو گرفته؛ هرجا که میرم اون رو همونجا پیدا میکنم، توی هر سکوتی صدای خندههای دیوونه کنندهش رو میشنوم و برای یه لحظه خوشحال میشم. "
_ " اون نگاهی داشت که هیچکس نتونست بهم بده... در کنارش حسهایی رو تجربه کردم که برام غریبه بودن، شاید همه چیز بینمون اونقدر خاص نبوده باشه ولی هر ثانیه و هر لحظهش برای من با ارزش ترین لحظات زندگیم بوده. "
سوبین بدون هیچ قضاوتی توی صفحهای که جلوش قرار داشت، چیزی نوشت.
یونجون با بغضی که توی صداش پنهان شده بود، ادامه داد:
_ " گاهی حس میکنم زنده بودنم فقط برای تحمل کردن درده… اما وقتی اون کنارم بود، بازم دلم میخواست نفس بکشم...ولی دیگه بومگیویی وجود نداره، پس نفس کشیدن من هم بیفایدهست. مگه نه؟ "
سوبین با چشمهای ترسیدهش نگاهی به یونجون کرد.
_ " شوخی کردم هیونگ، منظوری نداشتم "
با لبخندی که معلوم بود زورکیه جواب داد.
_ " فکر میکنم جلسهی امروزمون تموم شد...هفتهی بعد میبینمت "
سوبین از این رفتارش و حرفهایی که یکم پیش زد، میترسید و ترسش به واقعیت تبدیل شد.
قبل از جلسهی بعدیشون، نامهای از یونجون پیدا کردن که الان دست سوبین بود.
صفحهی بعدی پرونده کاملا سفید بود، به جز خطوط دستنوشتهی یونجون...
" هیونگ، میدونم که هیچوقت نتونستم مثل بقیه بیمارهایی که داشتی احساساتم رو کامل برات تعریف کنم، ولی توی این مدت باعث شدی حس کنم هنوزم میشه زندگی کرد، هرچند که این برای من غیرممکن بود. حدس زده بودم که تو همون دوست بومگیو هستی که تراپیسته و کلی توی کارش موفقه، ولی نخواستم بهت بگم که میشناسمت... آخرین و تنها خواهشم ازت دادن این نامه بهدوستت بومگیوئه.
بومگیو، از همون روز برفیای که باهم گذروندیم فهمیدم چه جایگاهی توی زندگی و قلبم داری. مهمترین جایگاه برای من دقیقا همونجایی بود که تو ایستاده بودی.
این رو میدونم که هرچی تنگتر رویات رو بغل کنی، زودتر از دستت میره؛ ولی اگه نتونم رویام رو محکم بغل کنم چجوری میتونم حس کنم که اصلا رویایی دارم؟ اصلا چجوری میتونم حس کنم که زندهام؟
تو منو کامل میکردی، تموم حس ناکافی بودنی که بقیه بهم میدادن رو تو کافی میکردی؛ ولی وقتی تو نیستی من چطور به زندگیم ادامه بدم؟
هر شبم با نوشتن نامههایی از تموم حرفهای نگفتهام برای تو سپری میشد... پس میخواستم آخرین خاطرهای که به یاد میارم، آخرین نفسی که میکشم و حتی آخرین کلمهای که مینویسم برای تو باشه.
زندگیم برای دوست داشتنت خیلی کوتاه بود، قول میدم توی زندگی بعدی بازهم دنبالت بگردم و بیشتر از روز اول عاشقت بشم گیوی من.
امیدوارم مثل روزای قبل از من شاد و خوشحال بمونی، درست همونطوری که باید باشی.
بومگیو دستش رو روی صفحه گذاشت، اشکهاش دوباره سرازیر شدن. قلبش سنگین بود، اما هر کلمهی نوشته شده، تموم خاطراتشون رو براش زنده میکرد.
دستش لرزید و نامه رو نزدیک صورتش آورد؛ بوی جوهر، حس حضور یونجون رو زنده میکرد. بومگیو حس کرد که نه فقط دلتنگی، بلکه نوعی خالی بودن عمیق در وجودش جریان داره؛ خلائی که هیچ کلمه و هیچ اشکی نمیتونست اون رو پر کنه.
سکوت اتاق سنگین بود، اما در دل بومگیو، عشق و حضور یونجون زنده مونده بود؛ تنها چیزی که باعث ادامه دادنش میشدن، همین خاطرات و لحظات بودن.
و در همون لحظه، بومگیو فهمید که درد و غم، هرچند طاقتفرسا، تنها راهی هست که هنوز اون رو به یاد یونجون نگه میداره.