Shot

Shot


دو سه روزی میشد خبری از سروش نبود،شجاع میدونست کجا باید پیداش کنه ولی میخواست کمی بهش زمان بده.

مشکلی توی رابطه خودشون پیش نیومده بود ولی سروش اخیرا توی کاری که چندین مدت بود وقتشو روش گذاشته بود شکست خورده بود و عمیقا نیاز به تنهایی داشت تا دوباره خودش رو پیدا کنه اما چیزی که شجاع رو مضطرب و اذیت میکرد این بود که اینبار سروش بدون هیچ حرف و خبری گذاشته بود و رفته بود.

نه میخواست خلوتش رو خراب کنه نه دلش میومد از اون موجود کوچولوی دوس داشتنی کینه به دل بگیره اما دیگه زمان زیادی میشد از این اتفاق و کم‌کم نگرانی توی وجودش داشت پایدار میشد.

لباس هاش رو عوض کرد و با برداشتن سوئیچ ماشین از خونه خارج شد.

کمی توی خیابون دور زد و چند ساعتی رو به گشتن توی همون حوالی گذروند. دیگه بیشتر از این وقت تلف کردن رو جایز ندونست و به سمت کلبه جنگلی همیشگی حرکت کرد.

سروش چندین سال بود که هر وقت خودشو گم‌میکرد میرفت اونجا و بعد از چند روز زمانی که بر می‌گشت انگار دوباره جون گرفته بود و حالش زمین تا آسمون فرق میکرد،هیچکس اجازه نداشت پاشو اونحا بزاره هیچکس غیره شجاع!

شجاع با همه یکی نبود شجاع یه تیکه از وجود سروش بود روحش با روح شجاع یکی بود و دلیلی نداشت خلوتگاهش رو باهاش قسمت نکنه.

اما شجاع خودش به سروش احترام میذاشت و دلش نمیخواست که بیشتر وقت ها اونجا بره؛معتقد بود که پسر کوچولوش گاهی نیاز داره تا خودشو خراب کنه و دوباره تو تنهایی بسازه.

ولی اینبار زیادی متفاوت بود.

بعد از حدود چند ساعت بلاخره رسید.

با تردید از ماشین پیاده شد و رو به روی در کلبه ایستاد.

هنوز دو دل بود که بره تو یا نه حتی امکان داشت  راهی که اومده رو برگرده که با باز شدن در تمام افکار پر از شکش یکباره ازبین رفت‌. 

سروش با دیدن شجاع بدون لحظه ای درنگ خودش رو به آغوش حمایتگر شجاع رسوند و دستاش رو دور بدنش محکم کرد.

شجاع بوسه ای روی سرش زد و دستاش رو آروم روی کمرش کشید.

سروش سرش رو به سینه اش مالید و همونطور که توی بغلش گم‌میشد گفت:

-اگر یکم‌ دیگه طولش میدادی خودم میومدم.

از بغل هم بیرون اومدن و وارد کلبه شدن،شجاع روی کاناپه کنار شومینه نشست و سروش هم بدون ذره ای فاصله کنارش؛سرشو روی شونه اش گذاشت.

+از اولش هم باید خودت میومدی ناراحتی تو ناراحتی منم هست و به همون اندازه برام مهمه بدون کنارتم‌همیشه بچه؛تا وقتی نیاز داری ناراحت باش ولی بهم قول بده بعدش قوی تر از جات بلند بشی چیزی نگفتم و دنبالت نگشتم اما اینو بدون که هر وقت احتیاج داشتی حرف بزنی من هستم که بشنوم؛اگر میخوای ناراحت بمونی بیا بغل خودم ناراحت بمون فهمیدی سنجابک؟

سروش سرشو تکون داد و دستش رو بین دستای شجاع قفل کرد.

-نمیخوام‌هیچ وقت ناراحتیم باعث اذیت شدن بقیه بشه؛مخصوصا تو خودت میدونی شجاع من بیشتر از چیزی که فکرشو بکنی دوست دارم ولی این دلیل نمیشه همه مشکلاتم رو بهت بگم تا تورو هم درگیر کنم اگر الان شکست خوردم تقصیر خودمه خیلی جدی گرفتم حرف هارو قول هارو آدمارو حتی دنیارو ...


شجاع دستشو روی موهای بهم ریخته سروش کشید و کمی مرتبشون کرد،لبخند گرمی زد و همونطور که کنار گوشش زمزمه میکرد حرفای شیرینش رو شروع کرد.

+وقتی که سخت بود،تو غرق شدی و ترس رو احساس کردی و تنها راه رفتی؛نامرئی بودن رو احساس کردی و جوابی وجود داشت که نمیتونستی راه رو ببینی برگرد پیش خودم چون تا ابد تمام تلاشم اینه که حالتو خوب کنم.

دیدم خستگی چشمای براقتو کوچولوی من؛نکنه بشکنی ها اگه شکستی هم یادت نره که الماس تراش داده شده تا قشنگ شده!  

سروش لبخند غیر قابل انکاری زد، سرش رو کمی پایین تر برد و درست روی قلب شجاع قرار گرفت.

می شنید صدای ضربان قلب اون رو که نه بلکه ضربان زندگی رو میدونست بدون شجاع هیچ وقت قرار نیست زندگیش انقدر دلچسب باشه ته قلبش و مغزش و روحش این باور حک شده بود که شجاع علت اصلی اینه که هنوز داره نفس میکشه.

چند دقیقه ای در سکوت گذشت و فقط صدای سوختن هیزم های داخل شومینه و بارون شدیدی که پشت شیشه بود سکوت رو گاهی برهم میزد.

سروش بلاخره شروع به صحبت کرد؛با صدایی هرچند گرفته از بغض و فرت خستگی و گریه و نا امیدی اما ته قلبش روشن بود چون فانوس امید زندگیش کنارش بود.

-هیچکس هیچوقت قرار نیست واسه من مثل تو بشه و من هیچکس رو تا آخر عمرم قرار نیست شبیه تو دوس داشته باشم ؛ این قوی ترین و پایدارترین قولیه که من توی زندگی به خودم میدم حتی اگر یک روزی برسه که دیگه کنارم نباشی شجاع،دوست دارم‌اندازه ذره ذره وجود ناچیزم. :)

Report Page