Shohikigen
OceanƁlųe'باید بیدار شی.'
این تمام چیزی بود که توی اون لحظه با تمام وجودش میخواست؛ ولی پلک زدن همیشه اینقدر سخت و عذابآور بود؟ صدای متناوب و ضعیفی که میشنید باعث میشد دلش بخواد بلند بشه و با مشت محکمی اون منبع صدا رو ساکت کنه ولی بدن سخت و کرخت شدهاش به اون اجازه حرکت کردن نمیداد.
سفیدی؛ سفیدی تنها چیزی بود که بعد از باز کردن پلکهاش -که سختتر از کار توی معدن برای اون شده بود- جلوی دیدش قرار گرفته بود. بوی الکل و دیدن سیم و دستگاههای مختلفی که دورش قرار داشتن، مهر تاییدی به حضورش توی بیمارستان میزدن؛ ولی چرا باید توی بیمارستان میبود؟ اون مطمئن بود که مثل همیشه بعد از یه روز کاری سخت توی شرکت، در حال برگشت به خونه و رفتن پیش کوما، سگ کوچیک و دوست داشتنیش بود.
"اوه جناب چوی! بالاخره بهوش اومدید."
نگاهش به سمت دختری که با اسکراب آبی رنگی بالای سر اون ایستاده بود و مشغول دستکاری دستگاهها بود کشیده شد. دختر بیوقفه، با لبخندی که روی لبهاش جا خوش کرده، مشغول بالا و پایین کردن و فشار دادن دکمههای مختلفی روی دستگاه بود.
"دیگه وقتش بود بیدار بشید چوی سونگچول-شی! این مدت به اندازه کافی استراحت کردید."
با شنیدن و حس لمس خندههای دختر، لبهاش رو برای صحبت و جواب دادن باز کرد ولی انگار قرار نبود اون روز، بدنش و حنجرهاش به میل و خواسته اون عمل کنن. سونگچول پر بود از سوالهای بیجواب و این ناتوانی برای حرف زدن بیشتر از همیشه اون رو عذاب میداد.
"من... کجام؟"
اگر لرزش حنجره و حرکت لبهای خودش رو حس نمیکرد، نمیتونست باور کنه این صدایی که به گوشهاش رسیده صدای خودشه؛ این صدای خشدار و گرفته مایلها از صدای واقعی و همیشگی اون فاصله داشت.
"شما الان بیمارستانید. بعد از تصادفی که داشتید اینجا بستری شدید و الان بهوش اومدید. من گفتن باقی مسائل رو به عهده دکتر معالجتون میذارم جناب چوی؛ ولی الان یه نفر هست که خیلی دوست داره شما رو ببینه."
با شنیدن حرف دختر، نتونست جلوی در هم گره خوردن ابروهاش رو بگیره، چه کسی منتظر اون بود؟ مینگیو -برادر کوچکترش- برای سفر کاری به بوسان رفته و جیسو و سوکمین -دوستهای صمیمی از دوران دانشگاهش- برای ماه عسلشون به آمریکا رفته بودن تا کنار خانواده پسر بزرگتر ماه عسلشون رو بگذرونن، و مطمئن بود سونیونگ و جیهون اونقدر درگیر پروژه بزرگی که به تازگی قبول کرده بودن هستن که وقت نمیکنن به بیمارستان بیان.
اونقدر درگیر افکار درهم و آشفتهاش شد که رفتن پرستار رو متوجه نشد. با باز شدن ناگهانی در و به داخل جهیدن شخصی که با چشمهای خیس و لبخندی که تمام صورت خیسش رو پوشونده بود، اخم روی صورتش پررنگتر شد. چرا مرد روبهروش اصلا برای سونگچول آشنا به نظر نمیاومد؟
"اوه خدای من. چولی عزیزم! باورم نمیشه بالاخره... بالاخره تموم التماسهام جواب دادن."
مرد روپوش سفیدی به تن داشت که یقههاش نامرتب بودن، همراه آیدی کارتی دور گردنش که احتمالاً بهخاطر دویدن به پشت گردنش چرخیده بود. موهاى بلوند و بلندش بههمریخته دور صورتش ریخته بودن و پریشونی ظاهرش رو دو چندان میکردن و در آخر گودی زیر چشمهای کشیدهاش نشون میدادن که زمان خوبی رو سپری نکرده. خودش رو به کنار تخت سونگچول رسوند، دست اون رو بین دست سرد و لرزونش گرفته و اون رو به آرومی نوازش میکرد.
چشمهای خیس مردی که کنار تخت ایستاده بود و با دست آزادش، موهای ریخته شده روی پیشونی سونگچول رو نوازش میکرد اونقدر پر از احساس و دوست داشتن بودن که سونگچول از بیان سوالی که از بدو ورود مرد میخواست بپرسه، شرم داشت. نمیدونست چرا حتی نمیتونه گوشهای از ذهنش خاطرهای از شخص روبهروش پیدا کنه.
"ببخشید... شما؟"
و همین سوال، همین چند کلمه برای خشک شدن لبخند روی لبهای مرد، متوقف شدن حرکت دستهاش روی موهای سونگچول و غرق شدن ستارههای چشمک زن درون چشمهاش کافی بود. سونگچول نمیدونست؛ ولی با همین سوال کوتاهش روح خسته و آسیب دیده مرد -غریبهای آشنا که سونگچول رو لحظه به لحظه بابت به یاد نیاوردنش شرمنده میکرد- رو نابود کرده بود.
_________________________
سکوت تنها صدایی بود که توی اتاق شنیده میشد. جونگهان بیتوجه به مردی که روبهروی نگاتسکوپ ایستاده و به تصویر اسکن مغزی بیمارش نگاه میکرد، مشغول جویدن ناخنهاش -به عادت همیشگیش وقتی که استرس داشت- بود.
"متاسفم که این رو میگم هانی؛ نتیجه گرافیهاش نشون میده هیچ آسیبی به لوب تمپورال و فرونتال وارد نشده، حدست درسته... فراموشی انتخابی. بیشتر از این چیزی نمیتونم بگم."
مرد همونطور که عینک گردش رو از روی چشمهاش برمیداشت، گفت و بعد از جدا کردن برگه گرافی از صفحه نگاتسکوپ و خاموش کردن اون صفحه نورانی، به سمت میز چوبی قهوهای سوختهای که وسط اتاق، که روی اون پلاکاردی با نوشتههای طلایی 'هونگ جیسو، متخصص مغز و اعصاب' قرار داشت، حرکت کرد.
جونگهان برای ثانیهای نفس کشیدن رو فراموش کرد، همین چند جمله کوتاه برای فرو ریختن آخرین ویرانههای عشق پسر نشسته روی کاناپه اتاق کافی بود. انگشتهاش بهخاطر فشردن زیاد به شلوارش بابت متوقف کردن لرزش بیش از حدشون، به رنگ سفید در اومده بودن.
نفهمید چه زمانی گریهاش گرفت تا وقتی که خیسی قطرههای اشک روی دستش رو حس کرد. پوزخندی زد، سرش رو بالا گرفت و شروع به پلک زدنهای پشت هم کرد، نباید بیشتر از این گریه میکرد و ضعیف میبود.
"میدونی جیسو... توی این یک سال گذشته، روزی نبوده که از خودم نپرسم چرا من؟ یعنی من چقدر گناهکار بودم که اینهمه عذاب باید سهم من باشه؟"
صدای هقهق آرومی که از بین لبهاش فرار میکرد، سکوت خفهکننده اون اتاق رو میشکست. لبهاش رو به هم فشرد و آستین روپوش پزشکیش رو با شدت روی چشمهای خیسش کشید تا اشکهاش رو پاک کنه.
نمیدونست آتیش خشمی که لحظهبهلحظه درونش شعلهورتر میشد از چه چیزی منشأ میگیره؛ از خودش که اینقدر ضعیف و شکننده شده بود یا از سونگچول که از بین تمام آدمهای دنیا، تصمیم گرفته بود با قلب شیشهای معشوقش بازی بکنه و اون رو به یاد نیاره.
با تکون خوردن جزئی کاناپه و حس کردن گرمای آغوش دوست صمیمیش، سرش رو به سینه پسر تکیه داد و به خودش اجازه داد برای اون روز و اون دقایق، کمی ضعیف و آسیبپذیر باشه.
جیسو خرد شدن و فرو ریختن صمیمیترین دوستش رو میدید و نمیتونست بیشتر از این سکوت کنه و از دور نابود شدنش رو ببینه.
'من قویتر از چیزی هستم که با این مسائل گریهام بگیره.'
این باوری بود که جونگهان توی تموم سالهای زندگیش بهش پایبند بود؛ باوری که توی یک سال گذشته، با اتفاقی که برای سونگچول افتاد و به کما رفتنش ترک برداشت و با فوت مادرش نابود شد. باوری که جونگهان هنوز سعی داشت با چنگ زدن به آخرین ریسمانهاش، زنده بمونه و خودش رو قوی نشون بده.
"من تکتک کلیساهای این شهر رو متر کردم بلکه بهم برگردوننش ولی نمیدونستم اینجوری باید بهای باز شدن دوباره چشمهاش رو بپردازم."
این حقیقت تلخی که نمیتونست منکرش بشه. جونگهان آدمی نبود که به خدا و محبتش اعتقاد داشته باشه وقتی زندگیش پر شده از سیاهی و درد بود. پسر هیچوقت فکر نمیکرد روزی با چشمهای خیس روی نیکمتهای چوبی همون کلیسایی بشینه که فرد موردعلاقهاش هر یکشنبه به اونجا پناه میبرد و با دستهای گره خورده، از خدا طلب آمرزش میکرد.
"میدونی که همهچیز درست میشه هانی. میدونم که دووم میاری، چون سختتر از اینها رو گذروندی... سختتر از اینها رو با هم گذروندیم."
جیسو همونطور که اجازه میداد پسر بزرگتر پارچه اسکراب مشکی رنگش رو با اشکهاش خیس کنه گفت و به آرومی مشغول نوازش موهای بلند جونگهان شد.
نمیدونست چطور باید پسر بزرگتر رو آروم کنه. میدید پسری که تمام سی و دو سال زندگیش رو با اون گذرونده لبه پرتگاه و در حال فروپاشیه، میدید که چطور غبار غم بیشتر و بیشتر زندگی پسر رو تیره و تار میکنه اما نمیتونست کاری جز هدیه دادن شونهاش برای اشکهای اون بکنه.
"دکتر یون جونگهانی که من میشناختم عادت داشت اشک کارآموزهاش و بقیه رو در بیاره."
جونگهان با شنیدن حرفهای کنایه آمیز جیسو به آرومی خندید، و مشت آرومی به پهلوی پسر زد و نفس عمیقی کشید؛ جیسو مثل همیشه بلد بود که چطور با شوخیهای سادهاش حالش رو بهتر کنه.
دستی به چشمهای خیسش کشید، دوست نداشت به این زودی از آغوشی که پسر در سکوت به اون هدیه داده بیرون بیاد، یک سال گذشته اونقدر پر از درد بود که خودش رو لایق این آغوش و چشیدن دوباره احساس 'تکیه کردن' میدونست.
"چی؟ باورم نمیشه بدون من 'بغل گروهی' داشتین! چطور دلتون میاد جهیونی بدون بغل بمونه؟"
هر دو پسر با شنیدن صدای آشنای دوستشون و دیدن لبهای آویزون سوکمین -که سرش رو از لای در داخل آورده بود- به آرومی خندیدن و توجهی به غرغرهای ریز و زمزمهوار پسر نکردن.
"باورم نمیشه با این اخلاق، تو سی و یک سالت باشه لی سوکمین."
جونگهان با دیدن سوکمینی که با لبهای آویزون به اونها نزدیک میشد و جعبه کوچیکی -که با اومدن سوکمین به داخل اتاق، بوی دارچین و سیب تمام فضای اونجا رو پر کرده بود- به دست داشت به آرومی خندید، سرش رو از شونه جیسو برداشت و کمی خودش رو روی کاناپه جابهجا کرد تا فضای کوچیکی برای نشستن سوکمین ایجاد کنه.
"چه سی و یک ساله چه یک ساله، خب دلم بغل میخواد."
جونگهان با شنیدن حرفهای سوکمین، با لبخندی که روی لبهاش بود، دستش رو دور شونه پسر کوچیکتر حلقه کرد و اون رو به آغوش کشید. به برق نقرهای رنگ و ظریف حلقهای که توی انگشت دست چپش میدرخشید خیره شد؛ حلقهای که دیدن دوبارهاش یادآور تمام خاطرات این یک سال عذاب بود.
یادش اومد که چطور بعد از یک سال هنوز کادوی ازدواج زوج کنارش رو نداده. قرار بود فردای عروسی، بعد از دعوت کردن اونها به خونه مشترکش با سونگچول، کادویی که با کمک و سلیقه سونگچول انتخاب کرده بودن رو بهشون هدیه بده ولی تصادف پسر بزرگتر توی همون روز، همه چیز رو به هم ریخت.
با پیچیدن دوباره عطر دارچین، نگاهش به سمت جعبه بین دستهای پسر که آرم طلایی و مشکی رنگ 'Sunflower' روی اون میدرخشید خیره شد؛ آرمی که به رستورانهای زنجیرهای که خود سوکمین تاسیسشون کرده بود تعلق داشت.
"از بوی دارچین و سیبی که داره میاد میتونم حدس بزنم توی جعبه پای سیب هست، درسته؟"
سوکمین با دیدن جونگهان که با چشمهای بسته، بو میکشید و خودش رو به سمت جعبه خم میکرد، نفس عمیقی کشید و چرخی به چشمهاش داد. یون جونگهان و علاقه بیش از حدش به شیرینی دو چیز جدایی ناپذیر بودن.
"پای سیبه ولی نه برای تو یون جونگهان! تا خبر بهوش اومدن سونگچول هیونگ رو شنیدم، از یکی از آشپزهام خواستم این رو آماده کنه."
دیدن لبخند و چشمهای براق سوکمین بیشتر قلب جونگهان رو به درد آورد. پای سیب شیرینی موردعلاقه سونگچول بود و سوکمین با شنیدن خبر بیدار شدن پسر بزرگتر، سریع خودش رو با پای سیبهای گرم و تازهای که ترد بودنشون حتی با استشمام بوی شیرینشون مشخص بود، به سرعت به بیمارستان رسونده بود.
"چی شده هیونگ؟ چرا اینقدر ساکتی؟ چولی هیونگ که بهوش..."
جیسو با دیدن سکوت جونگهان و سوکمینی که هر لحظه بیشتر از قبل سوالهاش رو به سمت پسر روونه میکرد، دستش رو روی شونه پسر کوچیکتر گذاشت و با فشار آرومی روی شونهاش، سوکمین رو به سکوت دعوت کرد، بعداً میتونست بهش شرایط رو توضیح بده.
لبهای به هم دوخته شده جونگهان، چشمهایی که با شنیدن اسم سونگچول نور زندگیشون رو از دست داده و دستی که بیرحمانه مشغول کندن پوست کنار ناخنش بود اصلاً نشونههای خوبی برای سوکمین نبودن.
"جیسویا! چرا اینجوری میکنی؟"
جونگهان دیگه نمیتونست تحمل کنه. نمیتونست جلوی خیس شدن دوباره چشمهاش رو بگیره. نمیدونست چه جوابی باید به سوکمین بده، شاید هم داشت بیش از حد واکنش نشون میداد ولی تقصیر خودش نبود وقتی که روحش خسته، زخمی و درمونده شده بود.
از ضعیف بودن متنفر بود ولی امروز انگار همه چیز دست به دست هم داده بودن تا قلب زخمی اون رو بیشتر از قبل به درد بیارن.
به آرومی از روی کاناپه بلند شد، بعد از زدن ضربه آرومی به شونه سوکمین، لبخندی روی صورتش نشوند و به سمت در اتاق حرکت کرد.
لبخندی که بعد از خارج شدنش از اتاق به قطرههای اشک روی گونههاش تبدیل شد؛ لبخندی که تموم عضلات صورتش رو به درد میآورد و به سختترین کار دنیا تبدیل شده بود.
*یه توضیح بدم، نگاتسکوپ، یه وسیله مثل یه صفحه روشن و پرنوره که پزشکا از اون برای دیدن عکس اسکنهای بدن استفاده میکنن.