Shadows of Yesterday
by ehsantxtfiction_moa
خلاصه:
یونجون یه دانشجوی سال اول نقاشیه که دنیای خودش رو با رنگها میسازه، ولی توی زندگی واقعی انگار همیشه سعی میکنه همه چیزو بیرنگ و خنثی نگه داره بین بومها و قلمموهاش یه حقیقتی رو قایم کرده که از نظر خانوادش اصلا قابل قبول نیست: گرایش جنسیشه
همه چیز از یه بوسه شروع شد تو مدرسه کسی که روش کراش داشت؛ یه لحظه که شاید کوتاه بود، ولی برای یونجون همه چیزو به هم ریخت خانوادش اون اتفاق رو نه یه حس واقعی، بلکه یه مشکل میبینن که باید “درمان” بشه برای همین هم اونو میفرستن پیش تراپیست
حالا یونجون گیر افتاده بین فشار خانوادش، جلسههای تراپی، و چیزی که توی دل خودش میدونه واقعیه اون باید با این ترس روبهرو بشه که آیا قراره همون آدمی بشه که بقیه ازش میخوان، یا بالاخره جرات میکنه خودش باشه و زندگیشو اونجوری که واقعا هست پیش ببره
چپتر اول : اسم من چوی سوبینه
مادرش درِ اتاق رو باز میکنه و میاد تو یه نگاه به دور و برِ اتاقِ شلخته و بههمریختهاش میندازه، آه میکشه و با صدای نسبتاً بلندی صداش میکنه: «یونجونا بیدار شو، صبح شده مگه نباید بری دانشگاه؟ امروز روز اولت نیست؟»
یونجون از اون زیر پتو یه غُرِ ریزی میزنه: «آهه باشه»
مادرش بیخیال نمیشه؛ دوباره حرفش رو تکرار میکنه، میاد جلوتر و پتو رو از روی سرش میکشه: «بلند شو دیگه یونجون، بیا صبحونه بخوریم»
یونجون با موهای قهوهایِ روشنِ بههمریخته که هنوز فرمِ فرقِ کجش از دیشب روی موهاش مونده، چشماشو باز میکنه با بیحالی دستشو میکشه لای موهاش و میگه: «بیدارم باشه» و بالاخره خودشو از روی تخت جمعوجور میکنه
همینطور که بلند میشه، از روی شونه یه نگاه به مادرش میندازه زنِ خوبی بود، واقعاً بود، ولی ترسِ بیش از حدش از احساساتِ یونجون همهچیز رو خراب میکرد؛ همین ترسِ لعنتی بود که باعث شده بود مجبورش کنه بره پیش اون تراپیست
یادِ تراپیست که میافتاد، حرصش میگرفت باورنکردنی بود که یه روانشناس که کارش شنیدنِ حرفای بیمارشه، چطور میتونه اینقدر عوضی باشه اون زن واقعاً یه موجود شیطانی بود؛ جوری با روح و روان آدم بازی میکرد و بهت چنگ میانداخت که آخر سر با یه حس گناه و ناکافی بودنِ شدید از اتاقش میومدی بیرون حسی که قشنگ راهِ نفست رو میبست و خفت میکرد
یونجون یه خمیازه کشدار میکشه، دستی به شکمش میکشه و جوری که انگار خوابه، راه میافته سمت حموم پشت سرش، مادرش همچنان مشغول ورفتن با پتو و مرتب کردن تخت خواب شلوغپلوغشه
یونجون میره توی حموم و شیر آب گرم رو باز میکنه چند لحظه بعد، زیر فشار آب داغ، حس میکنه تمام عضلاتش رها میشن یه نفس راحت از ته دل میکشه و انگار تمام خستگی دیشب از تنش سر میخوره و میره پی کارش از زیر دوش میاد بیرون و جلوی آینه قدی حموم میایسته یه نگاه به بدن ورزیدهاش میندازه، چند تا فیگور جلوی آینه میگیره و با یه لبخند محو از حموم خارج میشه
میره سراغ کمدش یه پیراهن آبی سرمهای لخت و خوشدوخت برمیداره و میپوشه آستینهاش رو تا روی ساعد بالا میزنه و دکمههای بالای یقه رو باز میذاره تا یکمی از گردن و ترقوهاش پیدا باشه بعد هم یه شلوار بگ لی پاش میکنه؛ از اون مدلهایی که بالای رونش تنگه و پایینش گشادتر میایسته در آخر، دستبندهای چرمیش رو دور مچش میبنده و زنجیر نقرهای همیشگیش رو میندازه دور گردنش و میره سمت در خونه
داره بند کفشاش رو میبنده که صدای عجلهدار مادرش از پشت سرش میاد که تندتند به سمتش میدوئه: «آه یونجونا! بهت که گفتم، اول صبحونه بخور بعد برو»
یونجون همونطور که خم شده و کفشاش رو پاش میکنه، از گوشه چشم یه نگاه به پذیرایی میندازه؛ باباش پشت میز نشسته، با آرامش صبحونهشو میخوره و اصلاً توی این دنیا نیست؛ انگار نه صدای اونا رو میشنوه و نه براش مهمه یونجون نگاهشو برمیگردونه سمت مادرش، یه لبخند مصنوعی روی لباش مینشونه و میگه: «نه، نمیخوام تو راه یه قهوه میخرم، لازم نیست»
مادرش سری تکون میده و عقب میکشه، اما انگار یهو چیزی یادش اومده باشه، متوقف میشه دوباره میاد جلو، دستشو میذاره روی شونه یونجون، ضربه آرومی بهش میزنه و با یه لحنِ خاصِ نصیحتگونه میگه: «یونجونا توی دانشگاه یه دختر خوب پیدا کن، باشه؟»
یونجون فقط نگاهش میکنه مادرش دستشو از روی شونهاش برمیداره و با همون لبخندِ نگران میگه: «خب، برو دیگه، دیرت نشه»
اون ساعتِ صبح هوا واقعاً خوب بود یه باد و نسیم خنک و ریز بین درختها میپیچید و شکوفههایی که توی هوا معلق بودن، قشنگ حس شروع بهار رو میدادن یونجون بین آدمهایی که هر کدوم توی شلوغی صبحِ خودشون غرق بودن، راهشو باز کرد و خودشو به کافه سرِ خیابون رسوند
رفت تو و توی صف ایستاد از پشت دیوار شیشهای کافه، یه نگاه به گروهی از دانشآموزها انداخت که با سر و صدا از جلوی کافه رد میشدن یه لبخند خیلی ریز گوشه لبش نشست، اما صدایی خیلی زود از فکرش کشیدش بیرون
«نفر بعدی...»
یونجون یه قدم رفت جلو دستش رو توی موهای قهوهای روشنش کشید؛ همون موهایی که کج روی پیشونیش ریخته بودن بعد کارت بانکیش رو درآورد و گفت:
«یه لاته لطفاً»
دختر صندوقدار برای چند ثانیه فقط مات نگاهش کرد انگار یهو حواسش پرت شده بود یونجون زیادی مرتب و بینقص به نظر میرسید؛ از صورت صاف و موهای بههمریخته ولی خوشحالتش گرفته تا بازوها و هیکل ورزیده اش
یونجون که دید جوابی نمیده، دوباره گفت:
«یه لاته لطفاً»
دختر انگار تازه به خودش اومد
«اها، بله.. بله...، حتما»
یونجون یه لبخند کوتاه زد دختر سریع سفارش رو ثبت کرد، ولی یونجون همون لحظه که منتظر بود، نگاهش افتاد به پسری که پشت سر دختر ایستاده بود
یه پسر جذاب با دستهایی قوی و ورزیده رگهای روی ساعدش کاملاً پیدا بودن و موقع کار کردن، بیشتر به چشم میاومدن یونجون بیاختیار یه نفس عمیق کشید یه گرمای آشنا توی تنش دوید، اما سریع خودش رو جمع کرد و نگاهش رو دزدید؛ انگار نمیخواست حتی یک ثانیه بیشتر، به خودش اجازه فکر کردن بده
چند لحظه بعد، دختر لیوان قهوه رو به سمتش گرفت و یونجون دست دراز کرد تا بگیرتش
دختر موقع دادنِ قهوه، یه لحظه دستش رو عقب کشید تا یونجون مجبور بشه مستقیم به چشمهاش نگاه کنه با یه لحنِ امیدوار و مشتاق پرسید: «امم میتونم شمارهت رو داشته باشم؟»
توی چشمای دختر معلوم بود که چقدر دلش میخواد جواب مثبت بشنوه، ولی یونجون خیلی آروم قهوه رو از دستش گرفت، یه لبخندِ جذاب زد که دختر رو بیشتر از قبل شیفته خودش کرد، و خیلی کوتاه گفت: «نه، ممنون»
بعد هم برگشت و به سمت در خروجی راه افتاد دختر که تیرش به سنگ خورده بود، پشت سرش یه ناله ریز از سر اعتراض و حسرت کشید و زیر لب غر زد، ولی یونجون بدون اینکه به پشت سرش نگاه کنه، از در کافه رفت بیرون
یونجون راه افتاد سمت دانشگاه مسیرش اصلا سرراست نبود؛ اول مترو، بعد اتوبوس و بعدش هم کلی پیادهروی با خودش فکر کرد اگه قرار باشه هر روز این همه راه رو بیاد و بره، قطعا تا آخر ترم از پا درمیاد واسه همین همونطور که قدم میزد، ذهنش رفت سمت پیدا کردن یه کار پارهوقت و اجاره کردن یه استودیوی کوچیک و نقلی نزدیک دانشگاه
بعد از حدود ۴۵ دقیقه بالاخره رسید محیط دانشگاه بدجوری زنده و پر از انرژی بود همهجا سالبالاییها رو میدیدی که خیمه زدن و دارن واسه انجمنهاشون عضوگیری میکنن چند تا دختر و پسر پریدن جلوی یونجون و با هیجان ازش خواستن توی انجمنشون ثبتنام کنه یونجون هم خیلی خونسرد فقط به اعضای انجمنها نگاه میکرد؛ اگه کسی به نظرش جذاب میومد، مکث میکرد، ولی واقعیتش این بود که تا اون لحظه هیچکی به چشمش نیومد
یهو یه دختر با موهای دماسبی و یه تیشرت ساده که یه گردنبند ظریف انداخته بود، پرید جلوش و با چشمای گرد گفت: «دوست داری توی انجمن مدلینگ ما باشی؟»
یونجون هنوز نخواسته بود جواب بده که یه صدای بم و مردونه از سمت راستشون بلند شد: «یومی! چند بار بهت گفتم اینجوری نپر تو صورتِ آدمها؟»
یونجون سرش رو به سمت صاحب صدا چرخوند و قفل شد یه پسر کیوت با موهای مشکی که لایههایی ازش روی صورتش ریخته بود، پشت یه عینکِ باکلاس صورتش انقدر ناز بود که وقتی لبخند میزد، چال گونهاش قشنگ خودش رو نشون میداد یونجون یه لحظه ماتش شد؛ اصلاً یادش رفت کجاست
پسر یه سری به نشونهی تاسف برای یومی تکون داد و رو کرد به یونجون: «ببخشید مایلید به انجمن مدلینگ ما بیاید؟ راستش صورت خیلی جذابی دارید»
از تعریفِ پسر، یهو یه گرمای شدید توی تنِ یونجون پیچید و حس کرد صورتش داره مثل لبو قرمز میشه دستپاچه شد و منمن کنان گفت: «امم ..من»
پسره سریع پرید وسط حرفش و با یه لبخند مهربون گفت: «آها راستی، من چوی سوبینم از آشنایی باهات خوشبختم»
یونجون فقط تونست سر تکون بده سوبین دوباره اون چال گونهاش رو به رخ کشید و گفت: «خب میخوای که؟..»
یونجون که انگار جادو شده بود، سریع جواب داد: «آره! ..آره،.. میخوام»
سوبین با خوشحالی سر تکون داد و گفت: «عالیه از این طرف» و با دستش به سمت غرفهشون اشاره کرد یومی هم که از خداش بود، سریع برگههای نامنویسی و ثبتنام رو براش آورد تا پرش کنه
به خاطر جمعیت زیادی که دور میز جمع شده بودن و شلوغیِ دور و بر، جا خیلی تنگ بود یونجون وقتی خواست روی میز خم بشه تا فرم رو پر کنه، تنش کاملاً به تنِ سوبین چسبید کنار همدیگه ایستاده بودن و یونجون میتونست گرمای بدنش رو کاملاً حس کنه نفس نفس زدنهای آرومِ سوبین درست کنار گردنش میخورد و واقعاً داشت کنترل اوضاع رو براش سخت میکرد حس کرد یه چیزی بین پاهاش داره سفت میشه برای اینکه لو نره، سریع خودشو عقب کشید، نفسشو حبس کرد و با یه لبخند برگه رو داد دست سوبین: «امم ..بفرمایید»
سوبین برگهها رو گرفت و لبخند زد: «ممنون»
یونجون برگشت تا به سمت کلاسش بره هنوز داشت با سوبین چشم تو چشم نگاه میکرد که ناگهان یکی از پشت محکم بهش خورد قهوهای که دستش بود، روی پیراهن آبی سرمهایِ قشنگش ریخت
یونجون که جا خورده بود، با عصبانیت برگشت و گفت: «حواست کجاست.. آخه؟ ...لعنتی»
کسی که بهش خورده بود یه دختر بود دختره حتی صبر نکرد تا درست عذرخواهی کنه؛ فقط یه سر تکون داد و خیلی سریع از کنارش رد شد و دور شد ولی وقتی داشت رد میشد، یونجون یه بوی خیلی خاص به مشامش خورد؛ بوی شامپو یا نرمکنندهاش ترکیبی از هلو و قهوه بود، یه بوی عجیب و غریب که توی اون گیرودار جلب توجه میکرد تنها چیزی که از دختره تو ذهنش موند، یه نیمتنه صورتی رنگ، یه شلوار بگ با کلی آویز تزئینی فانتزی و اون موهای بلندش بود که فقط از پشت اونا رو دید
یونجون با کلافگی به پیراهنش نگاه کرد چند بار با دستش کشید روی لکهها تا پاکشون کنه، اما لکهی قهوه قویتر از این حرفها بود و فقط پخشتر شد
سوبین که صحنه رو دیده بود، سریع رفت سمت غرفه و از توی کیفش یه تیشرت درآورد اومد جلو، تیشرت رو گرفت سمت یونجون و گفت: «بیا، اینو بگیر... عوضش کن اونطرف دستشویی هست، میتونی بری اونجا»
یونجون نگاهی به ساعت انداخت؛ کلاسش داشت دیر میشد و چارهی دیگهای هم نداشت با کمی مکث تیشرت رو از سوبین گرفت، سر تکون داد و گفت: «ممنون بعداً برات می شورمش و میارم»
سریع راه افتاد سمت دستشوییِ ، پیراهن خیس و لکهدارش رو دکمه به دکمه باز کرد و از تنش درآورد بالا تنه ورزیده و برهنهاش توی آینه مشخص بود دستش رو برد بالا تا تیشرت سوبین رو سرش کنه که یهو صدای باز شدن در اومد و قامت سوبین توی چهارچوب در ظاهر شد که اومد تو
سوبین با یه پلاستیکِ خالی توی دستش اومد تو تا یونجون بتونه پیراهن کثیفش رو بذاره داخلش، ولی به محض اینکه نگاهش افتاد به یونجون، سر جاش خشکش زد
بدن ورزیده و روی فرمِ یونجون واقعاً چشمگیر بود؛ شونههای پهن، شکم کاملاً تخت و عضلانی، و اون موهای قهوهای که حالا به خاطر درآوردن لباس، بههمریختهتر و جذابتر روی پیشونیش ریخته بود سوبین بیاختیار چند قدم نزدیکتر شد یونجون که جا خورده بود، سر جاش ایستاد سوبین داشت خیلی واضح و از نزدیک براندازش میکرد انگار دست خودش نبود؛ دستش رو آروم آورد بالا و کشید سمت شکمِ یونجون تا عضلاتش رو لمس کنه
یونجون با یه صدای اعتراضِ ریز و ناگهانی، خودش رو یه قدم عقب کشید سوبین انگار تازه از خواب بیدار شده باشه، سریع دستش رو کشید عقب، صورتش یکم سرخ شد و دستپاچه گفت: «آه ببخشید! بیا این پلاستیک واسه لباست»
یونجون سریع تیشرت سوبین رو پوشید اما اوضاع اصلاً خوب نبود؛ لعنتی، دیکش زیر شلوارش کاملاً سفت شده بود و داشت به پارچه شلوارش ضربه میزد تمام بدنش داغ شده بود و کنترل کردنِ خودش توی اون فاصله کم با سوبین داشت غیرممکن میشد یه نفس عمیق کشید، عضلاتش رو منقبض کرد تا اوضاع رو آروم کنه و با صدای خشداری گفت: «باشه ممنون دیگه باید برم، فعلاً»
بعد انگار که بخواد بحث رو عوض کنه تا سوبین متوجه چیزی نشه، دم درِ دستشویی ایستاد و پرسید: «آها راستی اعضای کلاب از کی دور هم جمع میشن؟ منظورم اینه چه روزهایی باید بیام؟»
سوبین یه نگاه متفکرانه بهش انداخت، عینک روی بینیش رو صاف کرد و گفت: «از پسفردا شروع میشه خودِ دانشگاه روی بردِ اصلی میزنه، نگران نباش»
یونجون سر تکون داد و گفت: «باشه» و سریع از دستشویی زد بیرون تا نفسش بالا بیاد
لعنتی، دیرش شده بود
یونجون با عجله دوید سمت تابلوی اعلانات تا شماره کلاسش رو پیدا کنه توی راه کولهش رو روی شونهاش جابهجا کرد و با دست دیگه یه بار محکم موهاش رو عقب زد چشمش بالاخره افتاد به شماره کلاس
(۲۱۱ رنگشناسی)
«آره، خودشه»
بدون معطلی از پلهها رفت بالا نفسنفسزنان خودش رو رسوند جلوی در کلاس، اما همین که از شیشهی باریک روی در نگاه انداخت، حرصش گرفت استاد اومده بود و بچهها هم داشتن یکییکی سر جاشون مینشستن
زیر لب با کلافگی گفت:
«لعنتی»
اگر اون دختر به لباسش گند نزده بود، الان خیلی راحت زودتر رسیده بود و لازم نبود اینطوری جلوی در آویزون بمونه
همون لحظه یه صدای نازک و بیحوصله از پشت سرش اومد:
«میری تو یا نه؟»
یونجون برگشت یه دختر پشت سرش ایستاده بود؛ موهای قهوهایِ پرپشت و حالتدارش باز دور شونههاش ریخته بود، یه نیمتنه صورتیِ کمرنگ پوشیده بود که یقهاش باز بود، با یه گردنبند ظریف دور گردنش و یه شلوار بگ روشن هندزفری هم توی گوشش بود و انگار اصلاً حوصله معطل شدن نداشت
یونجون اخم کرد و گفت:
«چی؟»
دختر بدون اینکه اهمیتی بده، از کنارش رد شد، چند ضربه به در زد و مستقیم وارد کلاس شد همون لحظه که از بغلش رد شد، یه بو خورد توی صورت یونجون
(هلو و قهوه)
یونجون همونجا خشکش زد
خودش بود همون دختره..
همون که قهوه رو ریخته بود روی لباسش...
اخمهاش بیشتر توی هم رفت و سریع دنبالش وارد کلاس شد دلش میخواست همونجا یه چیزی بارش کنه، ولی معلوم بود وسط کلاس نمیتونه دعوا راه بندازه
دختر اما انگار نه انگار خیلی راحت و با یه لحن تمسخرآمیز گفت:
«سلام استاددد، دلم براتون تنگ شده بود»
چند نفر از بچهها خندیدن استاد، که یه پسر نسبتاً جوون بود، با ناباوری نگاهش کرد و گفت:
«اَه خدای من، بازم تو؟ چجوری ممکنه یه نفر دوبار یه درس رو بیفته، جنی روبی جین؟»
دختر شونهای بالا انداخت، انگار این موضوع اصلاً براش مهم نبود
یونجون که دید حواس همه رفته سمت اونا، از فرصت استفاده کرد و سریع رفت یه صندلی خالی پیدا کرد و نشست
کولهش رو گذاشت کنار پاش و در حالی که هنوز اخمش باز نشده بود، توی دلش گفت:
«پس سالبالایی... مردود ...شده یعنی؟»
اسمش توی ذهنش چرخید
جنی روبی جین
با این حال، هنوز از دستش عصبانی بود هر بار که چشمش به تیشرت سوبین میافتاد که تنش بود، بیشتر یاد قهوهی ریختهشده میافتاد و حرصش میگرفت
استاد با یه نگاه نامطمئن به جنی گفت:
«باشه برو بشین»
ولی قبل از اینکه جنی راه بیفته، انگار یه چیزی یادش افتاد سریع دستش رو یه کم بالا آورد و گفت:
«نه، وایستا لباست مناسب کلاس نیست زیادی بالاتنهات بازه و یکم..»
جنی همونجا ایستاد ابروش رو داد بالا و با لحن تندی گفت:
«ببخشید؟ چه مشکلی داره دقیقاً؟»
استاد یه سرفهی خشک کرد، معلوم بود خودش هم از حرفی که زده مطمئن نیست
«منظورم اینه که انگار با لباست داری بیش از حد توجه جلب میکنی»
جنی یه پوف کلافه کشید، کیفش رو محکم گذاشت روی نزدیکترین میز و بیهیچ خجالتی رفت جلوی کلاس بعد رو به همه برگشت و با صدای بلند گفت:
«خب دوستان عزیزم، چون ظاهراً لازمه شفافسازی کنم اگه کسی فکر کرده لباس من یعنی دعوت به قرار یا رابطه، از همین الان بگم که نه، نمیخوام این لباسمم چراغ سبز واسه هیچچیز نیست پسرا، دخترا نه، ممنون»
بعد خیلی ریلکس به یکی از دخترهایی که ردیف جلو نشسته بود یه چشمک زد اون دختر بیچاره همون لحظه سرخ شد و سرشو انداخت پایین
جنی دوباره برگشت سمت استاد و با یه لبخند نصفهنیمه گفت:
«دیگه مشکلی نیست نه؟ همه فهمیدن»
استاد این بار از خجالت یه سرفهی دیگه کرد و زیر لب گفت:
«آره ..آره..، برو بشین»
چند نفر توی کلاس خندهشون گرفته بود، چند نفر هم با تعجب به جنی نگاه میکردن ولی یونجون فقط ساکت نشسته بود و با چشمهاش دنبالش میکرد؛ اونقدری که انگار میخواست با نگاهش سوراخش کنه
جنی که انگار سنگینی اون نگاه رو حس کرده بود، یه لحظه سرش رو سرجاش چرخوند نگاهش دور کلاس چرخید تا آخر رسید به یونجون چشمهاش ریز شد و زیر لب، جوری که فقط اون بفهمه، گفت:
«چه مرگته؟»
یونجون فقط یه چشمغرهی سنگین بهش رفت، بعد بیهیچ حرفی کتابش رو باز کرد، انگار نمیخواست حتی یه ثانیه بیشتر وقتش رو تلف کنه