Sex Monster
بار «دراگون بلک»، جایی نبود که تازهکارها راحت بتونن واردش بشن. بوی خون، الکل و آدرنالین توی هوا چرخ میخورد. صدای موزیک سنگین در حال کوبیدن بود و نور قرمزِ سوسوزن، تنها چیزی بود که چهرهی اون همه خلافکار لعنتی رو قابل تشخیص میکرد.
وسط اون همه دود و همهمه، بومگیو ایستاده بود. کت چرم تنگ، زنجیر نقرهای دور گردنش، نگاهش مغرور اما لرزان. برای بار اول وارد بازی بزرگی شده بود. پشت سرش چیزی نداشت جز شهرتی نصفهنیمه توی گروهی کوچیک. ولی یه چیز داشت که خیلیا نداشتن جسارت احمقانه.
در اونطرف، یونجون نشسته بود. چویی یونجون. اسمش توی خیابون با «هیولای سکس» یکی شده بود. کسی که میگفتن نه رحم داره، نه محدودیت. یه گانگستر قدیمی با لبخند سرد و نگاههایی که پوست رو میشکافت. شنیده بود یه تازهکار داره زیاد گندهگویی میکنه، و از اون خوشش نیومده بود.
وقتی بومگیو جلو اومد و گفت:
«میخوام باهات شرط ببندم.»
همه بار ساکت شد.
یونجون لیوانش رو پایین گذاشت، بهآرومی بلند شد و صاف روبهروش ایستاد. انگار دنیا کند شد.
«شرط؟ با من؟» صدای بمش مثل زهر توی هوا پخش شد.
بومگیو گلوی خشکشدهش رو صاف کرد. «آره. یه بازی. هرکی باخت، تا یه هفته تموم، بدنش مال اون یکی باشه.»
پوزخند یونجون کشیده شد، ولی چشماش تیرهتر شدن. چند قدم نزدیک شد. «میدونی شرط با من یعنی چی؟ اگه ببازی... حتی یه شبم آروم نمیخوابی.»
بومگیو بدون اینکه چشم ازش برداره گفت: «پس باید مطمئن شم که نمیبازم.»
بازی، یه جور شرطبندی با کارتای خاص بود. قوانینی که فقط کسایی مثل یونجون بلد بودن. یه میز تاریک، یه چراغ قرمز بالای سرشون، و جمعی از تماشاگرای خونسرد که فقط دنبال هیجان بودن. هر کارت مثل یه زخم به روح بومگیو مینشست. تا لحظهی آخر فکر میکرد شانس باهاشه.
اما وقتی کارت آخر رو کشید...
سکوت عجیبی روی جمع افتاد.
بومگیو باخته بود.
لبخند کجی روی لب یونجون نشست. همون لحظه به سمتش خم شد و زیر گوشش زمزمه کرد:
«بهت هشدار داده بودم، کوچولو. حالا بدن لعنتیت، مال منه.»
بومگیو سرجاش خشکش زد. نگاهش پر از هزارتا حس پیچیده بود—ترس، خجالت، یهجور بیپناهی... و چیزی دیگه که خودش هم نمیتونست اسمشو بذاره.
یونجون بازوشو گرفت، محکم ولی نه دردناک. نگاهش به جمعیت بود.
«امشب زودتر بارو میبندیم.»
بدون حرف اضافه، بومگیو رو کشید سمت اتاق پشتی. در سنگین پشت سرشون بسته شد. نور کم، صدای موزیک خفه، نفسهای کوتاه.
بومگیو ایستاده بود، هنوز نمیتونست باور کنه.
یونجون آروم نزدیکش شد. دستش رو گذاشت روی چونهی بومگیو و مجبورش کرد نگاه کنه توی چشمهاش.
«میخوام مطمئن شم فهمیدی شرط یعنی چی. این یه مجازات نیست، یه تسلطه. و تو...»
سکوتی کشدار افتاد.
«قراره یاد بگیری چطوری تسلیم بشی.»
و بعد شروع کرد به بوسیدن لبهای نرم پسرک بومگیو اولش تقلا کرد که پسر بزرگتر رو کنار بزنه ولی نشد چون زورش رو نداشت دست دیگه ای یونجون رفت زیر لباس پسرک و نیشگون محکمی از نوک سینه پسرک گرفت که باعث شد بومگیو توی دهن یونجون ناله کنه بوسشون با صدای پاپ تموم شد یونجون شروع به در آوردن لباسهای پسرک
لباسهای پسرک دونه دونه روی زمین افتاده بودن و الان بومگیو برهنه بود یونجون با دیدن بدن برهنه ی پسرک فاکی زیر لبش گفت و حمله کرد سمت گردنش هر اینچ از بدن پسرک رو مارک میکرد انگار دیوونه شده بود با دو دست آزادش شروع کرد به بازی کردن با نوک سینه های پسرک
یونجون دو دستش رو از سینه های پسرک جدا کرد بومگیو رو روی تخت هول داد از کشوی سمت راست تخت یه دستبند نقره درآورد و باهاش دست های پسرک بالای سرش قاب کرد
دوباره شروع کرد به بوسیدن تموم بدن بومگیو و هر قسمت از بدن بومگیو مارک میکرد ، بومگیو خودش هم نمیدوست چرا ولی احساس کرد انگار داره ستاره هارو میبینه اینقدر غرق لذت بود که با وارد شدن عضو بزرگ پسر بزرگترش به خودش اومد
به کمرش قوسی ناله های پسرک کل اتاق رو گرفته بود با هر ضربه ی یونجون به نقطه ای حساس بومگیو ناله ی میکرد اتاق شده بود صدای ضربه های یونجون و ناله های بم بومگیو یونجون از پسر کوچکترش بیرون کشید و تموم کامش رو روی شکم و پاهای پسرک ریخت،
صبح روز بعد، بومگیو با بدن خسته اما ذهنی درگیر، توی همون تخت دراز کشیده بود. یونجون کنار پنجره سیگار میکشید. نور آفتاب روی بدن نیمهبرهنهش میافتاد. برگشت، با همون لبخند شیطانی همیشگی گفت:
«روز اول تموم شد. شش روز دیگه مونده.»
بومگیو چیزی نگفت. فقط زیر لب نفس کشید.
و برای اولین بار... حس کرد شاید باخت، همون چیزی بود که ته دلش همیشه میخواست.