Seven Minutes In Heaven

Seven Minutes In Heaven

@KIMTAE_FAMILY

_ بهشت رو نشونم بده کوکی!


مجوز صادر شد و همین برای جونگ‌کوک کافی بود تا به لب‌های هیونگش هجوم بیاره!


به‌اندازه‌ی دو سال دلتنگی، لب‌هاش رو بوسید و باعث آزادشدن ناله‌های بمش شد.


حتی یک ثانیه رو هم از دست نداد؛ از تمام زمانش برای پرستیدن لب‌ها و گردن هیونگش استفاده کرد.


درحالی‌که با دست‌هاش، به‌آرومی پسر بزرگ‌تر رو لخت می‌کرد، بوسیدش و روی گردنش زبون کشید.


لباس‌هاشون دونه‌دونه روی زمین افتادن و تن عریان و گرمشون، روی هم کشیده شدن.


همین‌طور که گردن خوش‌بوی تهیونگ رو می‌بوسید، دست‌هاش رو پایین آورد و روی باسن خوش‌فرم پسر گذاشت.


لرزش تن تهیونگ نشون‌دهنده‌ی تأثیرپذیری‌اش در مقابل جونگ‌کوک بود؛ حسش به پسر، باعث می‌شد تا در برابرش آسیب‌پذیر به نظر برسه.


پسری که روزی خودش حامی و تکیه‌گاهش بود، حالا با تنش جوری بازی می‌کرد که باعث می‌شد دلش بخواد پاهاش رو براش باز کنه و اجازه بده تمامش رو صاحب بشه.


جونگ‌کوک تن خوش‌رنگ هیونگش رو از دیوار جدا و اون رو به‌سمت تخت هدایت کرد.


با گرفتن بازوش، از گرمای لذت‌بخشش دل کند و تهیونگ رو، روی شکم خوابوند.


جونگ‌کوک وقتی این نقشه رو برنامه‌ریزی کرده بود، فکرش رو هم نمی‌کرد که کار به اینجا کشیده بشه. فکر می‌کرد که درنهایت بتونه احساساتش رو اعتراف کنه و بعد، پذیرای چَکی روی گونه‌اش باشه؛ اما حالا هیونگش مقابلش روی شکم دراز کشیده بود و بدن زیباش رو به رخ چشم‌های حریص پسر می‌کشید.


جونگ‌کوک لوب رو از کشوی کناری درآورد و با آغشته‌کردن انگشت‌هاش، روی هیونگش خم شد.


لب‌هاش رو، روی گردن تهیونگ کشید و هم‌زمان انگشت‌هاش رو بازیگوشانه درون سوراخ تنگ هیونگش بازی داد.


کم‌کم انگشت‌های بیشتری اضافه می‌کرد و صدای هیونگش رو بیش از قبل بالا می‌برد.


وقتی که حس کرد تهیونگ آماده‌ست، مقدار بیشتری از اون ماده‌ی لزج رو، روی عضوش مالید و هیونگش رو، به کمر برگردوند.


می‌خواست چهره‌اش رو ببینه؛ دو سال فاکی از دیدن زیباییِ اعصاب‌خردکنش محروم بود؛ اما حالا می‌تونست اون زیبایی رو زیرش ببینه.


پاهای عسلی‌اش رو از هم باز کرد و لبه‌ی تخت، بین پاهای خوش‌تراشش جا گرفت.


عضوش رو بدون اینکه درون کاندوم محصور کنه، روی سوراخ پسر کشید و خیره در چشم‌هاش، به‌آرومی واردش شد.


تهیونگ چشم‌هاش رو با درد بست و نفسش رو در سینه حبس کرد؛ اما هر دو اون لحظه می‌دونستن که اگه کسی بهشون بگه، بهشت دقیقاً همچین حسی داره، هر دو باور می‌کردن!


اون دو سال‌ها به‌طور مخفیانه احساساتشون نسبت به هم رو در سینه پرورش می‌دادن و حالا وقتش بود تا عقده‌های تمام این مدت رو با معاشقه‌شون خالی کنن.


وقتی کامل واردش شد، بیشتر به‌طرف هیونگش خم شد تا با بوسیدن لب‌هاش، حواسش رو از درد واردشدن عضو کلفتش پرت کنه.


_ هیونگ...


با ناله تهیونگ رو صدا زد و باعث شد تا چشم‌های خمارش رو باز کنه و به مال جونگ‌کوک بدوزه.


_ خیلی عاشقتم؛ ببخشید که بزدلانه از احساسم بهت فرار کردم؛ اما بهت قول می‌دم دیگه هیچ‌وقت رهات نکنم.


تهیونگ پاهای بازشده‌اش رو دور کمر لخت جونگ‌کوک حلقه کرد و خیره به چشم‌هاش لب زد:


_ اگه می‌دونستم برای نگه‌داشتنت فقط کافیه پاهام رو برات باز کنم، خیلی وقتِ پیش این کار رو می‌کردم.


جونگ‌کوک به‌آرومی خندید و بار دیگه لب‌های هیونگش رو به یک بوسه دعوت کرد.


_ برای نگه‌داشتنم لازم نیست پاهات رو باز کنی خرس عسلی؛ فقط کافیه در قلبت به روم باز باشه.


لبخند شیرینی روی لب‌های تهیونگ نشست و باعث شد تا پسر کوچک‌تر دلش بخواد با ضربات محکمش، اون لبخند رو از روی لب‌های معشوقش پاک کنه.


دو طرف پهلوهای عسلی‌رنگش رو گرفت و محکم درونش کوبید؛ طوری که صدای کوبش‌هاش از اتاق خارج شدن و به گوش هوسوک و جیمینی که بعداز اعتراف شیرینشون، به بوسه‌ای اکتفا کرده بودن هم برسه.


_ واقعاً دارن انجامش می‌دن؟


جیمین با تعجب پرسید و به قیافه‌ی متعجب دوست‌پسرش (دوستی که همین چند دقیقه‌ی پیش به دوست‌پسر تبدیل شده بود) نگاه کرد.


_ ایول به رفیق خودم؛ باید راز موفقیتش رو بپرسم.


با مشت آرومی که به بازوش خورد، به‌آرومی خندید و لپ‌های سرخ از خجالتش رو با پایین‌انداختن سرش از دیده‌ی جیمین پنهان کرد.


_ باورم نمی‌شه تهیونگ این‌قدر زود وا داده!


_ زود؟ اون احمق‌ها چند ساله عاشق همن؛ ولی تنها کاری که کردن فرار از همدیگه‌ست.


جیمین سرش رو کج کرد و با شنیدن ناله‌ی بلند تهیونگ، دست هوسوک رو گرفت و از اونجا دور شد.


_ من و تو هم دو ساله روی هم کراش داریم؛ ولی مثل حیوون روی هم نپریدیم.


با انتهای جمله‌اش، دستش محکم کشیده شد و درون بغل گرم هوسوک فرو رفت.


_ اگه مشتاقی می‌تونیم ما هم انجامش بدیم.


_ هیونـــــــگ!


فریاد جیمین با ناله‌های بلند دو پسر کوچک‌تر هم‌زمان شد؛ پسرهایی که برخلاف هیونگ‌هاشون، محتاطانه عمل نکردن و فرصتشون رو برای یکی‌شدنشون از دست ندادن.


جونگ‌کوک با شدت درون تهیونگ کام شد و اجازه داد با بیرون‌کشیدن عضوش، صحنه‌ی زیبایی مقابل چشم‌هاش شکل بگیره.


_ بهشت من تویی ته؛ بهشت من همین صحنه‌ست؛ ریختن کامم از سوراخ سرخ شده‌ات.


تهیونگ با چهره‌ای سرخ‌شده از لذت، نمی‌تونست به حرف‌های شرم‌آور پسر کوچک‌تر واکنشی نشون بده؛ نه تا وقتی که خودش هم بهشت رو در حس پرشدنش توسط دونسنگش می‌دونست!


جونگ‌کوک پیشونی‌اش رو آروم روی شانه‌ی هیونگش گذاشت و با صدای گرفته‌ای زمزمه کرد:


_ چطور تونستم این همه مدت بدونِ تو دووم بیارم خرس عسلی؟


تهیونگ لبخند کم‌رنگی زد، انگشت‌های کشیده‌اش رو درونِ موهای خیس از عرقِ جونگ‌کوک وارد کرد و در سکوت، به صدایِ نفس‌های دوست‌پسرش گوش سپرد.


_ نمی‌خوای باهام حرف بزنی ته؟ مگه نمی‌دونی که چقدر محتاج شنیدنِ صداتم؟


پسر بزرگ‌تر آه کوتاهی کشید.


_ چی بگم؟ وقتی که هنوز نتونستم باور کنم این اتفاقی که بینمون افتاده، واقعیه؛ حس می‌کنم هر لحظه ممکنه بیدار بشم و ببینم که همه‌اش یه رؤیا بوده.


جونگ‌کوک سرش رو بالا آورد. نگاه تیره‌اش باز هم محزون شده بود؛ اما لحنِ سرخوشش، این رو پنهون می‌کرد.


_ پس من یه پیشنهادی برات دارم.


تهیونگ با نگاه پرسش‌گری بهش خیره شد و منتظر ادامه‌ی حرف‌هاش موند.


_ چطوره هر روز تکرارش کنیم تا بالأخره باورت بشه؟


تهیونگ برای چند ثانیه با دهان نیمه‌باز و چشم‌های گردشده‌ای بهش خیره شد و بعد بی‌اختیار خندید.


_ مطمئنی این راهکار برای کمک به منه؟


جونگ‌کوک شانه‌ای بالا انداخت و لبخند شیطنت‌آمیزی گوشه‌ی لبش نشوند.


_ معلومه که مطمئنم؛ نسخه‌هایی که نوشته می‌شن، باید روزانه مصرف بشن تا جواب بگیری.


تهیونگ با خنده سرش رو تکون داد و گفت:


_ که باید روزانه مصرف بشن! اون‌وقت نسخه‌ای که برای من نوشته شده، به چه صورته؟


جونگ‌کوک با خونسردی جواب داد:


_ صبح‌هات رو باید با یه بوسه از دوست‌پسرت شروع کنی، دُز این بوسه‌ها باید سه دقیقه‌ای باشن؛ البته این توصیه‌ی پزشکته.


پسر بزرگ‌تر نیشخند جذابی زد.


_ که پزشکم، آره؟


جونگ‌کوک لب‌هاش رو جمع و وانمود کرد که جدیه.


_ بله پزشکتون؛ همون متخصص قلبی که فقط کیم تهیونگ رو درمان می‌کنه.


تهیونگ خندید و سرش رو به سینه‌ی دونسنگش تکیه داد.


_ تو یه روز منو دیوونه می‌کنی جونگ‌کوک!


پسر کوچک‌تر، درحالی‌که موهای دوست‌پسرش رو به‌هم می‌ریخت، با لحن شیفته و پرمهری گفت:


_ پس تا اون موقع من از تنهایی دیوونه‌بودنم لذت می‌برم هیونگی.


امیدوارم از خوندنش لذت برده باشین.🫰💕

Report Page