Sep215

Sep215

Aynaz

جیسونگ دستی پشت گردنش کشید و از حس گیجی تنها اخمی به ابرو آورد. کلافگی وجودش رو خسته و سردرد مثل همیشه گریبانگیرش بود. نفسی بیرون فرستاد و سرش رو عقب گرفت؛ چشمهاش رو بست و سوالات بی‌جواب رو تنها گذاشت. لحظاتی نگذشت که با سنگینی نگاه، پلکهاش رو فاصله داد و به چشمهای خمار مینهو خیره شد. پسر تنها با تعجب ابرویی بالا فرستاد و چونه‌اش رو چین داد.

"چیزی شده مینهو؟"

مینهو اما در دنیای کلمات بود. واژگان رو پشت سرهم ردیف می‌کرد و جمله می‌ساخت. جوابی نگرفت چون مرد سریعا نگاهش رو به تنها کاغذ زیر دستش داد و با خودکاری قدیمی مشغول نوشتن شد. سرعت انگشت‌هاش چنان سریع بود که تعجب جیسونگ رو بیشتر کرد و حس کنجکاوی پسر رو برانگیخت.

هرچند که سرعت دستش به پای کلمات نقش بسته درون ذهنش نمی‌رسید و تنها با کلافگی یادداشت می‌کرد و افکار بی‌انتها رو به تحریر درمیاورد؛ حتی نفس نمی‌کشید و پلک نمیزد.

"مینهو؟"

"بعدا میبینی."

جوابی سرد و خالی از هر احساسی به صورت جیسونگ برخورد کرد؛ پسر تنها سری تکون داد و مشغول بازرسی دوباره شد.

"حال چیزی جز زیبایی در مقابلم وجود ندارد. زندگی می‌گذرد و صدای ثانیه‌ها به گوش میرسد اما ذهن من تنها به آوای نفسهای تو گوش می‌دهد. وجودت یخ‌زده اما گرمای روحت مرا لمس می‌کند و چنان است که گویی به ابدیت پیوسته‌ام. چهره سفیدت اما با هر لبخند به سرخی درآمده و من تنها به ستایش نشسته‌ام؛ ستایش تو، معبود من.

هنوز هم در تعجبم! وجود الهی تو برای این جسم دنیوی قابل درک نیست و کلمات قاصر از بیان‌اند؛ واژه‌ای برای این درجه از کمال وجود ندارد و من هم شکایتی ندارم! تنها گوشه‌ای می‌نشینم، گاه سیگاری بر لب گذاشته و با چشمهایی خسته وجود تو را ستایش میکنم؛ میپرستم. ذهن من خاموش و لبهایم به هم دوخته شده، آوایی خارج نمی‌شود و دربرابر تو حرفی برای بیان نیست. کوچکترین توجه‌ای از سمتت برایم کافیست و آن لمس الهی، به وجودم معنا می‌دهد؛ گویی تنها برای پرستش تو پا به این جهان گذاشته‌ام و باز هم، شکایتی نیست.

اما باید نوشت، باید از این احساس نوشت! نمی‌دانم و ندانستن کلافه‌ام کرده. دوری واژگان روحم را خسته میکند. آخر چطور برای دیگران وجود معنوی‌ایت را شرح دهم؟ چطور برایشان بگویم که بی‌روح‌ترینِ فرشتگان در مقابلم نشسته و با افکارش بازی می‌کند؟ چه کسی حرف مرا در رابطه با زیبایی ابدی‌ات می‌فهمد و آیا تنها بیان کافیست؟

ذهن و روحم اجازه نمایش تو را به همگان نمی‌دهند و تنها یک جمله به تحریر درمی‌آید. "فرشته من."

آه، امان از این مالکیت! حتی کوچک‌ترین نگاهت به من تعلق ندارد اما چنان به خود مغرور شده‌ام که بجای خالقت نشسته‌ام!

لعنت بر این جهل!

اما، دروغی به لب نمی‌آورم و با شجاعت می‌گویم؛ آن غم درون سینه‌ات را من خلق کردم! من اشکهای سرازیر شده از چشمهایت را ساخته و عشق را در درونت کاشته‌ام. بهترین من، زیباترین، وجود مقدس تو برای من زیادیست و آگاهی ندارم. ترس از ندانستن جسمم را رها نمی‌کند و کاش بدانی که هیچ چیز در این دنیا به من جرئت نمی‌دهد؛ غیر از خنده درخشانت و عاشقانه‌ترین احساس؛ تنها نگاهی از سمت توست!"

Report Page