Seoul winter

Seoul winter

evan

زمستان 2016 - سئول


پای راستش رو روی پای چپش انداخت و اون ها رو زیر میز کارمادرش که بالاجبار قرار بود تکالیفش رو اونجا تموم کنه تکون داد.

میز کار مادرش توی اتاق پدرومادرش قرار داشت کنار پنجره بزرگی که به سمت حیاط خلوت باز میشد و درختان بی برگ و نمای زمستونی اونجا رو به نمایش میذاشت حالا پنجره با قطرات بارون خیس شده بود و نمای بیرون رو تار میکرد .


حدود یک ساعتی از رفتن خانواده شیم و سرزنش های مادرش برای رفتار امشبش میگذشت.

حالاطبق عادت همه‌ی اعضای خانواده لی به کار خودشون میرسیدن ؛ پدر توی اتاق کارش مشغول سازمان دادن به برنامه فردای شرکت

مادرش روبه‌روی اون در حال چک کردن ایمیل های تجاری

و سونگهون مثل همیشه توی اتاقش در حال دیدن انیمیشن مورد علاقش قبل از خواب

البته هیسونگ به این فضای خونه عادت داشت

همیشه خونه سکوت بود مگر اینکه سونگهون وادارش میکرد باهاش گیم بزنه یا ی فیلم جدید برای دیدن پیدا کنه یا دوستاش رو بیاره توی خونه ک اون مواقع هیسونگ هیچوقت از اتاقش خارج نمیشد

حتی اینکه دوستی نداشت و توی خونه به تحصیلش ادامه میداد هم براش ی عادت شده و باهاش کنار اومده بود در صورتی ک سونگهون با کوچیکتر بودنش آزادی بیشتری نسبت ب اون داشت.

اینها از حسی نشئت میگرفت ک دست خودش نبود فقط اونجوری بدنیا اومده بود و اینکه پدرومادرش ازش میخواستن سرکوبش کنه هم ی چیزعادی بود.


با شنیدن صدای زنگ تلفن پدرش از پاتختی ، صندلیش رو عقب کشید و تلفن رو بدست مادرش رسوند

دیدن اسم آقای شیم کافی بود همینطور که مداد رو توی دستش میگرفت و به سوالات چشم دوخته بود سراپاگوش بشه برای شنیدن مکالمه‌ای که هیچ حدسی از اون نداشت

خانم لی نگاهی به هیسونگ انداخت ، تماس رو وصل کرد و روی میکروفن قرار داد

"چیزی شده آقای شیم؟"

صدای غریبه‌ای از پشت گوشی بلند شد .

"همراه آقای لی "

"بله بفرمایید من همسرش هستم"

"از بیمارستان چانگ آنگ تماس میگیرم شما چه نسبتی با خانواده شیم دارید ؟"

مادرش سراسیمه بلندشد و همونطور که گوشی رو به گوشش نزدیک میکرد سمت اتاق کار همسرش قدم تند کرد .


------

سونگهون پونزده ساله خواب آلود و متعجب کنار برادرش ایستاده بود و باهم کفش پوشیدن با عجله پدرومادرشون رو نگاه میکردند

"خانم چان"

" بله خانوم"

" شاید امشب خونه نیومدیم زود بخوابونشون و حواست باشه فردا قبل مدرسه سونگهون خوب صبحونه بخوره ، با معلم هیسونگ هم صحبت میکنم صبح زودتر بیاد"

"چشم خانوم مواظب خودتون باشین"

خانم لی سرش رو تکون داد و پشت سر همسرش از خونه خارج شد .

برادر کوچیکتر چشماش رو مالید و همراه خانم چان حرکت کرد .

هیسونگ روبه‌روی در بسته شده ایستاده بود و به نگرانی های مسخره مادرش پوزخند میزد حتی یادش نمیومد اخرین باری که مادرش رو سر میز صبحونه دیده کی بوده

پدرومادرش مدام در حال سفر های کاری و خوشگذرونی با همکاراشون بودن تنها زمانی دور هم جمع میشدن ک آخر هفته خانواده شیم از اینچئون ب دیدنشون میومدن .


سلانه سلانه از پله ها بالا رفت و خودش رو به اتاقش رسوند ، قرار نبود با این اضطراب و نگرانی خوابش ببره پس پشت میز تحریرش نشست و پرتره هایی ک توی کشو قفل شده میز قایم میکرد رو بیرون اورد .

همیشه با دیدن خطوطی ک نقاشی رو کامل میکردن و چهره های بی نقص رو نشون میدادن لبخند میزد و به هنر خودش افتخار میکرد.


بعد از ورق زدن پرتره ها و دوباره توی کشو قرارشون داد در کشو رو قفل کرد و کلیدش رو زیر چراغ مطالعه گذاشت.

دستاش رو روی میز قفل کرد و سرش رو روش گذاشت

فقط یک سال دیگ مونده بود که کره رو ترک کنه و برای تحصیل در دانشگاه به آمریکا بره .

این یکی دیگ از اجبار هایی بود که بخاطر پسر و نوه بزرگتر بودن یا متفاوت بودنش باید بدوش میکشید ، زیر لب تکرار کرد :

" من باید هیونگ خوبی بشم"

" من باید برای سونگهون مایه افتخار بشم "

"من باید مرد بشم"


کم کم چشماش گرم شد و خواب تن ظریف و متلاطمش رو ربود .

https://t.me/en_h1009

Report Page