Selven
https://t.me/Ostivm“پاپا پاپا”
پسرک قدمهای کوچکش رو به سرعت یکی بعد از دیگری برمیداشت تا خودش رو به مردی که توی آشپزخونه درحال آشپزی کردن بود و اون رو پاپا خطاب کرده بود برسونه تا نقاشیای که ساعت ها براش وقت گذاشته بود رو بهش نشون بده ، مرد با شنیدن صدای پسرکش دست از کار کشید و به سمت صدا برگشت
“نیران!! چیزی شده؟”
پسر که حالا جلوی پای مرد رسیده بود ، برگهای که روش رو با تمام عشق کودکانش رنگآمیزی کرده بود رو بالا آورد و با ذوق و برق توی چشمهاش منتظر به مرد خیره شد تا واکنشش رو نسبت به شاهکارش ببینه ، مرد کنار پسر روی یک زانو نشست و برگه رو به آرومی از دستای کوچک پسر بیرون کشید و با دقت به نقاشی خیره شد ، تعداد زیادی بچه و دوتا مرد بالای سرشون که درحال دست زدن بودن و از محتوای نقاشی میشد فهمید که نیران جشن تولد دوستش سورا رو کشیده ، مرد خوب نقاشی رو آنالیز کرد و بعد با ذوق لبخندی زد ، دستی به سر پسرک کشید و استعداد پسرش رو تحسین کرد
“پسر هنرمندِ پاپا ، میخوای راجع به نقاشیت برام توضیح بدی؟”
نیران خودش رو به پاپاش نزدیکتر کرد و با انگشتای کوچولوش به کرکترای نقاشیش اشاره میکرد ، اول از همه خودش و بعد سورا و یکی یکی بقیهی بچهها تا اینکه رسید به دوتا مرد توی تصویر
“ایناهم شما و بابا هستین”
مرد با هیجان ابرویی بالا انداخت و موهای پسری که خودش رو توی بغلش جا داده بود بهم ریخت
“بازم از این نقاشیای خوشگلت بکش برامون”
“چشم”
مرد نقاشی رو جلوی پسر گرفت و با سر بهش اشاره کرد
“میخوای به باباهم نشونش بدی؟”
“معلومه که میخوام”
“پس نظرت چیه تو منتظر بابا بمونی منم شام رو حاضر کنم؟”
پسرک سری تکون داد و با نقاشیای که به سینهش چسپونده بود به سمت کاناپه رفت و خودش رو بالا کشید و روی کاناپه نشست ، مرد به سمت گاز رفت و به ادامهی کارش پرداخت و هر چند دقیقه یک بار برمیگشت و به نیران نگاهی مینداخت ، پسر کوچولو با ذوق غیر قابل توصیفی به نقاشیش زل زده بود و با صدایی که فقط خودش میشنید با اون کاغذ بیجون حرف میزد ، تا اینکه وقتی مرد برای آخرینبار برگشت که نیران رو چک کنه ، جثهی کوچک پسرک رو روی کاناپه ندید ، به سرعت به سمت کاناپه رفت و با نیران که به خواب شیرینی فرو رفته بود روبهرو شد ، دیدن صحنهی روبهروش بیاختیار خندهای روی لبهاش کاشت ، بخاطر محدودیتهای رابطشون با رحِم اجارهای صاحب بچه شدن ، اما از نظر سانتا ، نیران شباهت زیادی به پرث داشت گونههای برجستهش ، لبهای باریکش و حتی لبخندی که قند توی دل سانتا آب میکرد ، همونطور که مرد به پسر کوچولوش زل زده بود ناگهان در با صدای آرومی باز شد و مَردش از لای در وارد شد و بلافاصله سانتا انگشت اشارهش رو روی بینیش گذاشت و به نیران اشاره کرد ، پرث هم دستهاش رو به نشونهی تسلیم بالا آورد و قدمهاش رو آرومتر از قبل برداشت ، سانتا سمت مَردش رفت و با گرفتن سرشونههای کتش اون رو از تنش خارج کرد و مرتب روی کاناپه گذاشت تا در اسرع وقت اون رو سر جاش توی کمد آویزون کنه ، پرث روی کاناپه پایین پاهای نیران نشست و از سانتا خواست که بره و کنارش بشینه و سانتا هم به خواستهی مرد نه نگفت
“کی خوابید؟”
“درست نمیدونم اومدم دیدم خوابیده”
مرد دستهاش رو دور شونهی سانتا انداخت و اون رو کمی به خودش فشرد ، سانتا دست پرث رو توی دستش گرفت و به حلقهی ازدواجشون که نزدیک هفت سال میشد روی انگشتهاشون جا خوش کرده بود بوسهای زد و به مرد کنارش نگاه کرد
“گشنه نیستی بریم شام بخوریم؟؟”
پرث لبخندی زد و با کمی خم شدن فاصلهی صورتاشون رو به حداقل رسوند و بوسهای عمیقی روی لبای پسر کاشت
“گشنه که هستم ولی شام همینجاست”
پسر کوچکتر با حرکت مَردش لحظهای شکه شد و لبش رو داخل دهنش کشید ، دیوونهی این عادت پرث و بوسههای یهوییش بود
“جدی بودم پی پرث”
“منم جدی بودم”
و بعد هم بدون اینکه به پسر فرصت بده در صدم ثانیه لبهاش رو شکار کرد و عین یه ببر گرسنه میبوسید ، پسر کوچکتر هم با اشتیاق همراهی میکرد ، بعد از دوسال رابطه و هفت سال زندگی مشترک هنوز بوسههاشون به شیرینی دفعهی اولی بود که لبهاشون رو بهم رسوندن ، پسر کوچیکر همزمان که لب پایین مرد رو به داخل دهنش میکشید نیم نگاهی به نیران انداخت که با دیدن صحنهی روبهروش لبهاش بین لبهای خشک شد و ثانیهای بعد ازش جدا شد ، پرث از این حرکت سانتا تعجب کرد اما رد نگاهش رو که دنبال کرد به نیران کوچولویی رسید که درحال مالوندن چشمهاش با پشت دستش بود ، هردو بهم نگاهی انداختن و لبخند ضایعی تحویل همدیگه دادن و پسر کوچکتر بلند شد و جلوی کاناپه کنار پسرکش زانو زد و با انگشتش آروم روی گونهی برجستهی پسر کشید و آروم زمزمه کرد
“بابا اومده نیرانم حالا میتونی نقاشیِ خوشگلت رو نشونش بدی”
پسرک با شنیدن زمزمهی پاپاش آروم چشمهاش رو باز کرد و پرث با حرکتی روی کاناپه جابهجا شد و خودش رو به پسراش رسوند و در مکالمشون شریک شد
“چی میخوای نشونم بدی نیرانِ بابا؟”
مرد این رو درحالی پرسید که دستش رو بین موهای پسر برده بود و اون شرارههای آتش مشکیش رو نوازش میکرد ، پسرک با زمزمهی پاپاش و نوازش باباش لبخند روی لباش نشست و روی کاناپه نشست و همون لحظه انگار که چیزی یادش اومده باشه اطرافش روی کاناپه رو نگاه کرد و سانتا که ذهن پسرکش رو خونده بود کاغذی که روی زمین افتاده بود رو برداشت و جلوی نیران گرفت ، نیران با خوشحالی کاغذ رو از دستای سانتا گرفت ، سانتا بلند شد و کنار اون دونفر نشست و نیران حالا وسط اونها قرار گرفته بود ، پسرک کاغذ توی دستش رو بالا آورد و به مرد بزرگتر نشون داد
“ببین بابایی این تولد سوراست اوناهم شما و پاپا تاتا هستین”
مرد دستی به سر پسرش کشید و با بوسهای روی موهای مشکی رنگش پسر رو کمی به خودش نزدیکتر کرد
“نقاشیت حرف نداره”
سانتا با دراوردن صدایی از ته گلو مکالمهی پدر پسریشون رو بهم زد و توجههارو به سمت خودش جلب کرد
“فکرکنم دیگه وقت شامه”
با این حرف هر سه بلند شدن و نیران بعد از اینکه نقاشیش رو روی میز گذاشت و به همراه سانتا به سمت میزی که هنوز تهی از غذا بود رفت ، اما پرث لحظهای ایستاد و به نقاشی ِپسرکش نگاهی انداخت و ناخواسته اخم کم رنگی بین ابروهاش نشست ، انگار که چیزی ته دلش راضی به رفتن پسرش به اون جشن تولد نبود اما با صدایی که اسم اونو به زبون میاورد افکارش رو کنار زد و سعی کرد فکرهای منفیش رو کنار بذاره
“پی پرث”
سانتا مردش رو مخاطب قرار داد و اون رو به میز شامی که با عشقی که این هفت سال ذرهای ازش کم نشده بود بلکه هرروز بیشتر و بیشتر میشد چیده بود ، دعوت کرد.
پسرک درحالی که نقاشیش رو توی دستش گرفته بود و دست دیگهش بین دستای باباش بود به ساختمون روبهروش خیره شد ، انقدری ذوق داشت که چهرهی معصوم و کودکانهش کامل این رو برملا میکرد ، سانتا که درحال خارج کردن وسایل و کادوهای نیران از ماشین بود با پاکت وسایل سمتشون اومد و با اخم کمرنگی به وسایل توی پاکت نگاهی انداخت ، پرث که متوجه رفتار عجیب پسر شد نگاه کوتاهی اول به پسرش بعد به سانتا انداخت
“دنبال چیزی میگردی؟”
سانتا با سوال پرث بلاخره نگاهش رو از پاکت گرفت و به مرد روبهروش داد و با کلافگی دستی به موهاش کشید
“فکر میکنم کلاه نیران رو یادم رفته بردارم”
نیران با شنیدن حرف پاپاش نگاه نگرانی به هردوی اونا انداخت و حالا ذوق توی چشمهاش جاش رو به بغض و نگرانیای به شکل قطرهاشکی که توی چشمهاش حلقه زده بود داد
“حالا چیکار کنم؟ بدون کلاه که تولد مزه نمیده”
سانتا با لبخند حمایتگر و امیدبخشی کنار پسرک زانو زد تا هم قد پسر بشه و حرفهاش تاثیر بیشتری بذاره
“نگران نباش نیرانم یکم صبرکن و بسپرش به پاپا ، دیر داشتنش بهتر از هیچوقت نداشتنشه”
بعد هم دستی روی موهاش کشید و بوسهای روی اونها کاشت ، پاکت رو دست پرث داد و سوئیچ ماشین رو ازش گرفت
“شما برید بالا ، من با کلاه برمیگردم”
بعد از خرید کلاه و مقداری شیرینی به سمت ساختمونی که قرار بود تولد توی یکی از واحدهای اون ساختمون برگزار بشه رفت ، وقتی به نزدیکیهای چهارراهی که اون رو به مقصدش میرسوند رسید به ترافیک نسبتا سنگینی خورد ، دلش نمیخواست پسرش رو بیشتر این منتظر بذاره هرچند میدونست نیران نسبت به سنش اونقدر عاقل هست که وقتی پاپاش دلیل دیر رسیدنش رو براش توضیح بده درک کنه و دلخور نشه ، اما از طرفی هم سانتا دوست داشت نیران بچگی کنه و به وقتش عاقل و بالغ باشه ، تقریبا بیشتر ترافیک رو پشت سر گذاشته بود وقتی به چهارراه رسید متوجه دود غلیظ و خاکستری رنگی شد که از کوچهای که اون ساختمون داخلش قرار داشت شد بلند شده بود ، برای لحظهای زیر دلش خالی شد اما سعی کرد به چیزای منفی فکر نکنه چون پسرش و مردش هردو منتظر اون بودن تا شادی اون جشن رو باهاش شریک بشن و برای اون دود هم هیچ ایدهای نداشت ، احتمالا یک آتشسوزی کوچک بود که برای یکی از ساختمونها رخ داده بود از ته دلش دعا کرد که کاش اتفاقی برای هیچکس نیوفتاده باشه ، بلاخره از اسارت ترافیک درومد و به سمت کوچه پیچید اما با دیدن صحنهی رو به روش پاش رو سریع روی ترمز گذاشت که باعث کمی پرت شدن خودش به سمت جلو شد ، هیاهویی از مردم جمع شده بودن تا شاهد اتفاق رخ داده باشن هرچند مامورهایی بودن که سعی داشتن اونها رو از محل حادثه دور نگه دارن اما مردم مقاومت بیشتری میکردن تا چیزی که داره اتفاق میافته رو از دست ندن ، درد خفیفی از سمت معدهش احساس کرد و سریعا از ماشینش خارج شد ، هرطور شده وارد جمعیت شد و با اینکه چندباری در مرز افتادن بود و حتی پاهاش لگد شده بود خودش رو از جمعیت رد کرد و به محل حادثه رسوند ، ورودی کوچه با نوارهای زرد رنگی بسته شده بود ، قطعا هرکسی بود میدونست اون نوارها برای چی استفاده میشن ، ورود ممنوع !
فضا پر شده بود از مه غلیظی از جنس دود ، دودی که نمیشد تشخیص داد منبعش درست کجاست ، امیدوارم بود پرث مراقب نیران بوده باشه که پسرشون اون صحنههارو به چشم ندیده باشه که روحیهی بچگانهش خشه دار بشه و سانتا بیشتر از هرکسی مردش رو قبول داشت و به اون اعتماد داشت ، پرث مرد محتاطی بود ، سانتا لحظهای درنگ نکرد و از نوارهای زرد رنگ گذر کرد ، قطعا میدونست الان جشنی درکار نیست و همه باید به یک مکان امن منتقل شده باشن ، البته امیدوار بود ، برای لحظهای بهش یادآوری شد که موبایلی هم وجود داره که بتونه از پسر و همسرش خبری بگیره و اصلا نیاز نباشه خودش رو به خطر بندازه ، پس بدون معطلی گوشیش رو از جیبش خارج کرد و شمارهی پرث رو گرفت اما با صدای پشت گوشی سوزی از بدنش رد شد
“دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد”
بدون مکث دوباره شمارهرو گرفت و باز هم همون صدا و همون جمله ، دیگه تردید نکرد و قدمی برداشت و کمی نزدیکتر شد ، حالا میتونست کمی بهتر ببینه ، نور چراغ ماشین آتشنشانی توی دود خودنمایی میکرد و مأمورای آتشنشانی درحال گشتن بین آواری بودن که تقریبا بیشتر آسفالت رو مال خودش کرده بود ، همین که قدم بعدیش روی زمین نشست صدایی مانع از برداشتن قدم بعدیش شد
“آقا نمیتونید وارد بشید این نقض قوانینه”
سانتا به سمت صدا برگشت ، دقیقا همینو کم داشت ، یکی از ماموران با لباسی طوسی رنگ که نوارهای زردِ روی لباسش بیشتر از هرچیزی خودنمایی میکردن داشت به سمتش میومد ، با اینکه محتویات معدهش همه درحال جنگ بودن اما با دم و باز دمی سعی کرد خونسردی خودش رو حفظ کنه
“معذرت میخوام آقا ، همسرم و پسرم توی یکی از این ساختمونها بودن باید مطمئنشم حالشون خوبه”
مرد کمی کلاه قرمز رنگ روی سرش رو عقب کشید و با دستی که جلوی سانتا گرفت سعی کرد اون رو از محل حادثه دور کنه
“نگران نباشید تا الان حادثه هیچ کشتهی زنی نداشته اما راجع به پسرتون نمیتونم اطمینانی بهتون بدم”
سانتا مقاومت کرد و با هدایت مرد هیچ تکونی نخورد ، با هر کلمهای که مرد میگفت سانتا وجود پاهاش رو کمتر احساس میکرد ، لرزی به کل تنش افتاده بود و سرمایی که تنش رو در بر گرفته بود اجازه نمیداد روی درد معدهش تمرکز کنه
“اما همسر من خانم نیست”
اینو درحالی میگفت که اشک توی چشمهاش حلقه زده بود و صداش از بغض میلرزید ، میدونست اتفاقی برای خانوادهی کوچولوش نیوفتاده اما اون اشکها فقط بخاطر نگرانی بود ، مرد کمی سکوت کرد ، انگار که داشت کلماتی که قرار بود از دهنش خارج بشن رو مزه میکرد با اینکه برای گفتنشون تردید داشت اما چارهای هم نداشت ، باید وظیفهش رو انجام میداد
“افرادی که آسیب دیدن و زنده موندن رو به جای امن فرستادیم و امیدوارم بچه و همسرتون رو اونجا پیدا کنید ، اما امکانش هست با من بیاید برای شناسایی اجساد؟”
مشت محکمی به شکم سانتا خورد ، دیگه پاهاش توانی برای نگه داشتن بالا تنش نداشتن ، اما با این حال عرق کف دستش رو با شلوارش پاک کرد و سعی کرد تمام تلاشش رو برای همکاری با مرد ، بکنه
“ح..حتما”
مرد اون رو به محلی دور از حادثه برد ، جایی که چند جسد به ردیف چیده شده بودن ، قلبش با تمام شدت به قفسهی سینش میکوبید ، هیچوقت خودش رو برای چنین چیزی توی زندگیش آماده نکرده بود ، آیا آمادگی دیدن اون صحنه رو داشت؟ آیا آمادگی این رو داشت که چهرهی مردش و پسرش رو بین اون اجساد ببینه؟ نه قطعا نه!
با تکون دادن سرش افکارش رو پس زد ، حق نداشت حتی راجع بهش فکر کنه ، سیلیای به صورت خودش زد سعی کرد افکار خودش رو کنترل کنه ، سیلیای که به خودش زد به قدری محکم بود که مطمئن بود اگه پرث صورتش رو توی اون حالت ببینه قطعا ازش اعتراف میگیره که کی اینکارو کرده تا بانی قرمزی روی صورتش رو از صفحهی روزگار محو کنه جوری که انگار از اول متولد نشده بود ، اما هیچ ایدهای نداشت که وقتی بفهمه باعث و بانیش خود پسرشه چه واکنشی نشون میده ، دستهاش رو قطع میکرد؟ سانتا الان حاضر بود دستهاش رو هم از دست بده اما هر سه صحیح و سالم به خونه برگردن ، مرد با صدای سیلی لحظهای به سمت پسر برگشت ، اما واکنشی نشون نداد ، میتونست درک کنه که اون پسرجوان الان چه آشوبی رو داره توی وجودش حمل میکنه و با خودش کلنجار میره ، با دیدن وضعیت پسر دلش نمیخواست افرادی که دنبالشون میگرده رو بین اون جنازههای بیجون و سوخته پیدا کنه ، به نظرش هنوز برای به دوش کشیدن اون غم جوون بود ، سانتا با توقف مرد با فاصلهای چند متری از مرد ایستاد و با رفتنش به سمت کیسههای مشکی رنگی که جنازهها درونشون پیچیده شده بودن بیحرکت فقط تماشا کرد ، اکثر کیسههای مشکی رنگ بچه بودن ، حتی نمیتونست تصور کنه چهرهی پسرکش رو بین اون کیسهها ببینه ، بین تمام اونها فقط دوتا جسد بودن که جثهشون از بقیه بزرگتر بود و میشد فهمید متعلق به دوتا مَرده با توجه به اینکه هیچ زنی جونشو از دست نداده بود ، پاهاش جونی برای قدم برداشتن نداشتن ، برای قدم بعدیش مردد بود اما انجامش داد و حالا علیرغم خواستهی قلبیش بالای سر اجساد ایستاده بود
“آمادهای؟”
صدای مرد مثل شوک اون رو از دنیای خودش بیرون آورد و لحظهای طول کشید تا متوجه بشه مرد چه چیزی رو به زبون آورده ، آماده بود؟ اگه میگفت آره ، دروغ گفته بود ، دروغی بزرگ ، اصلا آمادگیش رو نداشت اما هرطور که شده اون دروغ رو به زبون آورد
“آره”
پرث همیشه اون رو بابت کم نیاوردن و قوی موندنش تحسین میکرد اما اون لحظه نمیخواست قوی باشه ، میخواست پسر کوچولویی باشه که بغل مَردش گریه میکنه اما حالا بهجای مَردش تنها ترس از دست دادنش رو به آغوش گرفته بود ، مرد با گرفتن تایید پسر زیپ کیسهی اول رو پایین کشید و سانتا با دیدن صحنهی رو به روش معدهش توی هم پیچید و موج تهوعی از شکمش رد شد ، کل چهرهی بچهی روبهروش سوخته بود ، اما میتونست از موهای بلندش تشخیص بده که نیران نیست ، بیتردید سری به نشونهی نه تکون داد ، مرد زیپ کیسه رو بست سراغ جنازهی بعدی رفت ، اونم پسرک سانتا نبود و بلاخره به جسد اولین مرد رسیدن ، زیپ کیسه پایین کشیده شد ، قطعا اون چهره متعلق به مَرد سانتا نبود ، مجدد سر تکون داد ، طوفان توی سر پسر کمی آروم گرفت اما نه کاملا چون هنوز چهارتا جسد دیگه مونده بود ، اون تمام این مدت دستش روی دهنش بود و درتلاش برای این بود که تهوع بهش غلبه نکنه و مطمئن بود قبل از اینکه به جسد آخری برسن تموم محتویات معدهش با خاک روی زمین یکی میشه ، بر خلاف انتظارش مرد بلند شد و دست از کارش کشید و قبل از اینکه سانتا سوالی بپرسه جواب سوالش رو گرفت
“اون چهارتا جنازه به دلیل سوختگی زیاد دیگه با چشم قابل شناسایی نیستن و به پزشک قانونی منتقل میشن”
حرفهای مرد مثل تازیانه به پاهاش خورد ، مغزش دیگه فرمان نمیداد ، برای لحظهای هم که شده میخواست از اون فضای پر مه و دود فاصله بگیره
“بهتره به خونه برید و استراحت کنید ، امیدوارم خانوادتون صحیح و سالم به خونه برگردن”
اما حرف مرد به سانتا ذرهای امید نداد و با لبخند زوریای از مرد تشکر کرد و سریعا خودش رو از فضا خارج کرد و کمی دورتر از ماشینش و جمعیتی که بهش چشم دوخته بودن به دیوار تکیه داد ، پاهاش اندک توانی که داشتن رو از دست دادن و بیاختیار روی زمین نشست ، تمام افکارش دست به دست هم داده بودن تا اون رو از پا دربیارن اما حقیقتی به افکارش دست نداد ، اون اول از همه پسرِ مَردش بود و دوم پاپای نیران ، فکر اون دو نفر تنها چیزی بود که اون رو سرپا نگه میداشت ، بیاراده لبخندی روی لبهاش جا خوش کرد ، چنگی به دیوار زد و روی پاهاش ایستاد و به سمت ماشینش قدم برداشت ، به محض اینکه توی ماشین نشست نگاهش به کلاه تولدی که قرار بود به پسرش برسونه افتاد ، بیاختیار اشکهاش سرازیر شدن و دستی به کلاه کشید
“زود برگرد کنار پاپا ، باشه؟”.
متوجه نشد کِی و چقدر طول کشید اما بلاخره به خونه رسید ، توی تموم راه فکرش پیش اون چهارتا جسد بود ، اینکه نترسیده بود قطعا دروغ محض بود ، بلاخره خودش رو وسط سالن خونه پیدا کرد ، خونهای که صدای خندههای نیران داخل نمیپیچید ، صدای شیطنتهای دوتایی مرد و پسرش به گوش نمیرسید ، سرمای اون خونه مثل تازیانه به تنش میخورد و تمام تنش رو به لرزه در میآورد ، با آشوبی که توی دلش بود مطمئن بود که چشمهاش بهم نمیومدن اما خودش رو روی کاناپه انداخت و بدون اینکه متوجه بشه چشمهاش سنگین شدن و پلکهاش بهم رسیدن.
“پاپا!”
“سانتا”
اطرافش رو هالهای از دود فرا گرفته بود ، با صداهایی که مکرر اسمش رو به زبون میاوردن پریشون و سردرگم به دنبال صدا میگشت تا اینکه چشمش به پسرکش که دستش توی دست مَردش بود و با فاصلهی نه چندان زیادی به سمتش میومدن ، خورد ، سریع به سمتشون دوید و هردوی اونهارو به آغوش کشید ، لبخند از روی لبش کنار نمیرفت ، میدونست که خانوادهش هیچوقت ترکش نمیکنن ، هنوز کلی راههای نرفته داشتن که باید باهم توی مسیرشون قدم میذاشتن
“کجا بودین؟؟ نمیدونین چقدر نگران شدم”
پسر گفت و همزمان قطرههای اشک روی گونههاش افتاد ، پیشونیش رو به پیشونی مَردش تکیه داد و چنگی به پیراهنش زد
“میدونستم منو تنها نمیذاری قلبِ سانتا”
“ازت ممنونم که مثل همیشه تابآوردی و هیچوقت فراموش نکردی که پسر منی ، ستارهی خاکستری”
حرفهای مرد گرما رو به قلب پسر هدیه میداد ، قلبش جوری آروم گرفته بود که انگار تمام اون اتفاقات همه کابوسی بیش نبودن اما برای به پایان رسیدن کابوسش باید به خونه برمیگشتن ، پسر کوچکتر نرمی لبهاش رو به لبهای مَردش رسوند و بوسهای رو شروع کرد که انگار اولین و آخرین بار بود که طعم اون لبها رو میچشید ، مَرد هم دستش رو دور کمر پسر انداخت و اون رو به خودش نزدیکتر و در بوسهی گرم و سرشار از عشق و جنونش همراهی کرد ، لحظهای بعد لبهاشون از هم فاصله گرفت و سانتا دست مردش رو گرفت و اونو به سمتی کشوند که میدونست اونهارو به خونه میرسونه اما برخلاف انتظارش پرث تکونی نخورد ، سانتا لبخندی زد
“بریم خونه”
پرث دستش رو از دست پسر بیرون کشید و با لبخندی که شرمندگی رو نشون میداد سر تکون داد
“متاسفم ستاره کوچولوم ، اما ما نمیتونیم همراه تو به خونه برگردیم ، جای دیگهای باید بریم”
چشمهاش موقع گفتن اون کلمات غم رو فریاد میزدن ، غمی بزرگ ، به بزرگی عشقشون ، سانتا خشکش زده بود
“بابا ، نمیشه پاپا هم با ما بیاد؟”
هر دو نگاهی به پسرکشون کردن و بعد نگاهشون بهم گره خورد ، چشمهاشون حرفهای زیادی برای گفتن داشتن ، اما هردوی اونها تمام کلمات رو پشت پلکهاشون اسیر کردن
“میتونه اما…”
“چرا که نه؟ پاپا هم میتونه بیاد نیرانم”
سانتا رشتهی کلام مَردش رو برید و با لبخند دست پسرکش رو گرفت ، نمیدونست پرث چرا نمیخواد باهاش به خونه برگرده ، نمیدونست قراره مقصدشون کجا باشه ، تنها چیزی که میدونست این بود که نمیخواست تنهایی به اون خونه برگرده
“حالا میتونیم بریم”
پرث دهن باز کرد تا مخالفت کنه اما چیزی این اجازهرو بهش نداد ، چیزی درون چشمهای سانتا اون رو وادار به سکوت میکردن ، مخالفتی صورت نگرفت و درنهایت به سمت مقصدشون قدم برداشتن ، مقصدی بیانتها ، حالا دیگه خبری از دود و خاکستر نبود ، سانتا با دهن نیمهباز به منظرهی رو به روش چشم دوخت ، پرث خیلی خوب اون رو میشناخت ، حتی اگر ازش میپرسیدن سانتا چندتا مژه داره بدون اشتباه و تردید میگفت «روی هر چشمش شصت و سه تا مژه داشت تا قبل از اینکه پنجشنبهی هفتهی پیش بخاطر ریمل بیکیفیتی که زده بود یکی از مژههای سمت چپش بریزه» ، سانتا نگاهی به پرث انداخت و قدم اول رو روی ماسهها برداشت ، توی اون نُه سال به دلیل علاقهی شدید سانتا , دریا زیاد میرفتن اما این دفعه فرق میکرد ، ماسهها نرم تر و دریا آبیتر بود و غروب خورشید از همیشه زیباتر!
“نیران بریم آب بازی؟؟”
نیران با شوق و اشتیاق همیشگیش قبول کرد و پسر دست هردوی اونها رو گرفت و به سمت موجهایی که به سمتشون هجوم میآوردن دویدن و سانتا دیگه چشم باز نکرد ، پسر در دل اون آرامش بیصدا ، در دل دریای خیالش غرق شد ، دیگه دلیلی برای برگشتن پیدا نکرد ، فقط در رویای خودش موندگار شد ، درجایی که بیداری دیگه به اون راهی نداشت.