Season 3, final chapter
𝘉𝘦𝘯𝘣𝘪,,پاییز زودتر از چیزی که فکرشو میکرد از راه رسید. برگای زرد و نارنجی تو خیابونا پخش شده بودن و دیگه خبری از گرمای تابستون نبود. برای سان، این یعنی تا بهار دیگه نمیتونست گل آفتابگردون بکاره و باید همون قدیمیارو تو گلخونه نگه میداشت. هیچوقت فکرشم نمیکرد یه روزی بخواد گلفروشی رو مدیریت کنه.
اون موقع که سربازی بود، با یه پسری هماتاقی شده بود که خانوادش مزرعه داشتن. همون پسر یه چیزایی دربارهی گل و گیاه بهش یاد داد، و سان، بدون اینکه خودش بفهمه، بعد از سربازی خودشو وسط یه گلخونه پیدا کرد، در حال کاشتن و پرستاری از گلها. حالا چند سال گذشته بود و از کارآموزی تو یه گلفروشی کوچیک رسیده بود به رئیس اونجا.
سان پشت میز مغازه سرش تو حسابکتاب بود، مداد پشت گوشش و یه عالمه کاغذ پخش و پلا جلوش. صدای زنگ در که اومد، فکر کرد مثل همیشه یه مشتریه که حالا میره یه دستهگل انتخاب میکنه و صداش میزنه. ولی وقتی سرشو بلند کرد، وویونگ رو دید که بالای میز، با دست تو جیب، خیلی جدی بهش زل زده. چشمای سان یهو برق زد، انگار خورشید جلوش وایستاده.
سان: چی شده که اومدی اینجا؟
وویونگ سعی کرد خونسرد به نظر بیاد، ولی قلبش داشت از جا کنده میشد. یه کم تو مغازه چرخید و به گلها نگاه کرد.
وویونگ: نزدیک یه سال برام گل میفرستادی. خواستم ببینم چه جور جایی کار میکنی.
سان آب دهنشو قورت داد و یه کم نگران به نظر اومد.
سان: با گل فرستادنا اذیتت کردم؟
وویونگ جوابی نداد. اولاش از دست اون گلها حرصش میگرفت، حتی چند بار زیر پاش لهشون کرده بود، ولی همون لحظه پشیمون شده و کارت روی گلها رو بغل کرده بود و تو اتاقش گریه کرده بود. به جای جواب دادن، سرشو کج کرد.
وویونگ: اینجا مال خودته؟
سان: نه، بعد سربازی با دوستم اینجا کار میکردیم. حالا یه جورایی من مسئولشم.
وویونگ زل زد بهش، یه کم سرشو کج کرد و یه لبخند شیطونی زد.
وویونگ: تو سربازی کونت گذاشتن؟
سان: چرا شماها همش میخواین یه بلایی سر کون من بیارین؟
وویونگ همهی تلاششو کرد که نخنده، ولی یه لبخند کج بالاخره رو لبش نشست. آروم سمت در خروجی رفت.
وویونگ: امشب شام مهمون منی... جبران اون همه گل.
درو باز کرد و قبل از اینکه بره، برگشت.
وویونگ: ساعت ۶ جلوی گالری باش. دیر کنی میکشمت. راستی، این یه دیته.
بعد عملاً از مغازه فرار کرد. سان همونجا خشکش زده بود، با یه لبخند گنده و ذوقزده. قلبش داشت از سینهش میزد بیرون. زل زده بود به در بستهی مغازه و زیر لب زمزمه کرد :دیته؟" انگار هنوز نمیتونست باور کنه. گلخونه و حسابکتاب و همهچیز یه لحظه از سرش پرید. فقط به ساعت ۶ فکر میکرد و به وویونگی که شاید، فقط شاید، داشت یه شانس دوباره بهش میداد.
--
حیاط پرورشگاه پر از سر و صدای بچهها بود، انگار یه دنیای کوچیک پر از خنده و شیطنت درست وسط شهر ساخته شده بود. بومگیو وسط حیاط با بچههای کوچیک بازی میکرد، یه لحظه دنبالشون میدوید و لحظهی بعد اونا دنبالش بودن. انگار دیگه اون مرد جوون نبود، بلکه یه پسربچهی پرشر و شور شده بود که حتی از بچهها شیطونتر بود. با یه لبخند گنده، موهاشو که از دویدن ریخته بود تو صورتش، کنار میزد و با بچهها مسابقه میداد.
یونجون اما کنار یه صندلی وایستاده بود و به هر بچهای که نزدیکش میشد، یه عروسک میداد. بعضی از بچهها از ذوقشون سر جاشون میپریدن و یونجون، که حالا بعد از چند ماه سر زدن به پرورشگاه میفهمید این یعنی چی، روی زانوهاش مینشست و بغلشون میکرد. یه بچهی کوچولو بعد از گرفتن عروسک، از خوشحالی یه جیغ بلند کنار گوشش کشید و فرار کرد. یونجون با یه دست روی گوشش، انگار که تازه کر شده، از جاش بلند شد و با یه لبخند گنده عروسک بعدی رو داد.
یونجون: ازتون خوشم نمیاد، ولی بخاطر انجلم تحملتون میکنم.
یونجون نمیتونست عشق بومگیو به بچهها رو نادیده بگیره. وقتی بومگیو با بچهها وقت میگذروند، انگار یه ورژن دیگه از خودش بود، یه بومگیوی شاد و بیخیال که انگار به روزای بچگیش برگشته بود. هر بار که یونجون این ورژنو میدید، قلبش یه جورایی بیشتر عاشقش میشد.
بومگیو و یونجون بچهها رو تا داخل ساختمون بردن، ولی انگار بچهها از قبل نقشه کشیده بودن. یهو چندتاشون پریدن رو سر و گردن یونجون و مجبورش کردن باهاشون بازی کنه. یونجون با اینکه غر میزد و میگفت "من از بچهها خوشم نمیاد!" ولی بومگیو خوب میدید که دوستپسرش داره کمکم نرم میشه. دیگه کمتر غر میزد و حتی گاهی خودش وسط بازی بچهها میخندید و باهاشون شوخی میکرد.
بومگیو با یه خنده ازشون فاصله گرفت و رفت که به طبقات دیگه سرکی بکشه. هنوز وارد راهرو نشده بود که یهو یه دختر با سرعت رفت تو سینهش. بومگیو با ابروهای بالا رفته به دختری که حداقل ۱۳ سالش به نظر میرسید نگاه کرد. دختر زیر لب یه چیزی غرغر کرد و دستشو برد که سرشو بماله، ولی بومگیو چشمش به آستین خونی دختر افتاد. با ملایمت شونههاشو گرفت.
بومگیو: میتونی اتاقتو بهم نشون بدی؟
دختر اولش ترسیده بود، انگار نمیدونست باید به بومگیو اعتماد کنه یا نه. این اولین باری نبود که بومگیو رو دیده بود، ولی تا حالا اینقدر بهش نزدیک نشده بود. بومگیو با یه لبخند آروم به آستینش اشاره کرد.
بومگیو: میخوام کمکت کنم.
دختر تازه انگار متوجه آستین خونیش شد و با تردید راه افتاد سمت اتاقش. تو اتاق، روی تخت دختر نشسته بودن و بومگیو با حوصله زخمشو تمیز میکرد. دختر با اینکه دردش میاومد، جلوی گریشو گرفته بود و فقط ساکت به دستای بومگیو نگاه میکرد.
بومگیو: اسمت چیه؟
-: ههرا.
بومگیو یه لحظه مکث کرد. شنیدن این اسم انگار یه چیزی تو قلبشو تکون داد. عجیب نبود که دوباره با یکی هماسمش برخورد کنه، ولی یه حس عجیب باعث شد بخواد مثل یه داداش بزرگتر ازش محافظت کنه. با دقت باند رو دور دست ههرا پیچید و بدون اینکه بپره بهش که چرا این زخما رو داری، کش موی خودشو از دستش باز کرد و بهش داد.
بومگیو: هر وقت داشتی اذیت میشدی، با این بازی کن، به جای اینکه به خودت صدمه بزنی.
ههرا سرشو پایین انداخت و چیزی نگفت. بومگیو سرشو خم کرد تا تو چشمای دختر نگاه کنه.
بومگیو: هر وقت مشکلی داشتی، بیا باهام حرف بزن، باشه؟
ههرا آروم سرشو به معنی تأیید تکون داد و بومگیو حس کرد یه اعتمادی بینشون شکل گرفت. بومگیو دوباره برگشت توی سالن اصلیو به یونجون که با بچه ها بازی میکرد، با لبخند نگاه کرد.
بومگیو: هیونگ، فکر کنم باید برگردیم.
یونجون یه لحظه قیافهش درهم شد، انگار دلش نمیخواست از بچهها جدا شه، با اینکه دو دقیقه پیش غر میزد که چرا باید باهاشون بازی کنه. بومگیو با دیدن این ناراحتی، یه خندهی ریز کرد.
بومگیو: چی شد؟ مگه تو از بچهها بدت نمیاومد؟
یونجون فقط یه شونه بالا انداخت و یه لبخند کج زد.
یونجون: خب... یه کم باحالن.
بعد هر دو رفتن سمت بچهها برای یه خداحافظی طولانی. بچهها دورشون جمع شده بودن، یه عده بغلشون میکردن، یه عده دیگه عروسکاشونو نشون میدادن و نمیذاشتن برن. بالاخره بعد از کلی بغل و خنده، بومگیو و یونجون سوار ماشین شدن. بومگیو از پشت شیشه به ساختمون پرورشگاه نگاه کرد و وقتی ههرا رو پشت پنجره دید، با یه لبخند براش دست تکون داد. ههرا هم با یه حرکت آروم دستشو بالا آورد.
این ماه اولین باری بود که یونجون تو راه برگشت از پرورشگاه اینقدر دربارهی بچهها حرف میزد. از شیطنتای یه پسربچهی موفرفری گفت که عروسکشو پرت کرده بود تو هوا، و از یه دختر کوچولو که کل مسیر بغلش بود. بومگیو فقط لبخند میزد و تو دلش فکر میکرد که یونجون داره کمکم عاشق بچهها میشه، حتی اگه خودش نخواد قبول کنه.
بومگیو اینستاشو باز کرد و شروع کرد به چرخیدن. اولین پست از سونگهوا بود. بعد از اینکه رابطهش با هونگجونگ علنی شده بود، سونگهوا دوباره تو اکانتش فعال شده بود. البته ماه اول حسابی ترسیده بود؛ فنای هونگجونگ آدرس رستورانشو پیدا کرده بودن و کلی آدم ازش سوالای عجیب میپرسیدن. سونگهوا حتی یه مدت میخواست از همهچیز فرار کنه، ولی هونگجونگ با صبر و کلی صحبت تونست آرومش کنه. حتی براش یه بادیگارد گرفت که سونگهوا فقط خندش گرفت و گفت "من که سوپراستار نیستم!" آخرش هونگجونگ راضیش کرد که اکانتشو، که از زمان مدرسه خاک میخورد، دوباره راه بندازه. حالا سونگهوا و هونگجونگ تو ایتالیا بودن و سونگهوا عملاً هر روز از خیابونای ونیز و پاستاهای خوشمزه استوری میذاشت.
بومگیو پایین تر رفت و رسید به پست جونگسوک. یه اوه زیرلبی گفت و یونجون که داشت رانندگی میکرد، با کنجکاوی پرسید چیشده. بومگیو گوشیشو گرفت سمتش.
بومگیو: فکر کنم جونگسوک بالاخره دوستدختر پیدا کرده.
تو عکس، جونگسوک کنار یه دختر موبلوند، لب یه رودخونه تو آلمان وایستاده بود، با یه لبخند که انگار بعد از مدتها از ته دل بود. بومگیو یه جورایی برای جونگسوک خوشحال بود. بعد از عروسی ریوجین و یجی، جونگسوک و سوجون باهم بحثشون شده بود. سوجون مثل همیشه گیر داده بود که چرا جونگسوک وقتی بومگیو اومده چیزی بهش نگفته. یه دعوای الکی باعث شد دو تا دوست قدیمی از هم جدا شن. جونگسوک آخرش تصمیم گرفت آیندهشو به دوستی سمیش ترجیح بده و به آلمان رفت. حالا انگار بالاخره یه تیکه از آرامششو پیدا کرده بود.
یونجون: خب، یکی پیدا شده که تحملش کنه.
بومگیو خندید و سرشو تکیه داد به پنجره. ماشین آروم تو خیابونای شهر حرکت میکرد و بومگیو فکر کرد که شاید، تو این دنیای پر از بالا و پایین، همه دارن کمکم جای خودشونو پیدا میکنن.
شش سال پیش، تنها وقتی که بومگیو و یونجون وقت داشتن با هم قرار بذارن، آخر هفتهها بود. اون موقعها بومگیو درگیر دانشگاه و یونجون درگیر کارآموزی بود که فقط شنبه و یکشنبهها میتونستن یه نفس راحت بکشن و با هم باشن. اما حالا، اوضاع فرق کرده بود. تو روزای وسط هفته گاهی با هم بیرون میرفتن، یه کافهی دنج پیدا میکردن یا به پرورشگاه سر میزدن. ولی آخر هفتهها؟ ترجیحشون این بود که تو خونه بمونن، روی تخت لم بدن و تو بغل هم غرق شن.
شب شنبه بود و بومگیو رو تخت دراز کشیده بود، فقط یه پیرهن گشاد از یونجون تنش بود که آستیناش تا آرنجش میرسید، با یه باکسر ساده. یه هفته بود که کل وسایلش از پاریس رسیده بود، ولی هنوز حوصله نداشت بازشون کنه و مرتب بچینه.
بسته ها یه گوشهی هال پذیرایی ولو بودن، انگار که اصلاً مهم نبودن. بومگیو ترجیح میداد همونجوری رو تخت دراز بکشه، سرشو فرو کنه تو یقهی پیرهن یونجون و عطرشو با هر نفس بکشه. انگار بوی یونجون یه جور آرامش خاص بهش میداد، یه حس خونه که هیچجای دیگه پیدا نمیشد.
یونجون تو آشپزخونه بود، احتمالاً داشت یه چیزی درست میکرد، چون بوی قهوه تو خونه پیچیده بود. بومگیو با یه لبخند تنبل گوشیشو برداشت و یه آهنگ جدید آیو رو گذاشت، آهنگی که تهیون از بهار تا الان روش کار میکرد. با خودش میگفت فردا بسته ها رو باز میکنه ولی ته دلش میدونست که بازم قراره این کارو بندازه عقب.
یونجون با یه سینی کوچیک که دو تا فنجون قهوه و یه بشقاب کیک شکلاتی داغ روش بود، اومد تو اتاق. به بومگیو نگاه کرد و خندید.
یونجون: هنوز تنبلی میکنی؟ اون بسته ها قراره تا کی اونجا خاک بخورن، انجل؟
بومگیو فقط شونه بالا انداخت و یه قیافهی مظلوم گرفت.
بومگیو: وقتی تو اینجایی، چرا باید خودمو با کارتن باز کردن اذیت کنم؟
بعد دستشو دراز کرد و یونجونو کشید رو تخت. فنجونا رو سینی یه کم تکون خوردن، ولی یونجون با خنده خودشو نگه داشت و سینی رو گذاشت کنار. بومگیو سرشو فرو کرد تو سینهی یونجون و زمزمه کرد.
بومگیو: اینجا بهتره.
پسر بزرگتر موهاشو نوازش کرد و گفت: تو همیشه بهونه داری، نه؟
ولی از لحنش معلوم بود که عاشق همین بهونههای بومگیوئه. تخت، با اون عطر قهوه و صدای آهنگ پسزمینه، انگار یه دنیای کوچیک فقط برای اونا بود.
یونجون وقتی صدای آهنگ «Love Wins All» رو شنید، چشماشو تو کاسه چرخوند و با یه قیافهی لوس و لباشو آویزون کرد.
یونجون: باز داری به این گوش میدی؟
بومگیو با شنیدن اون صدای ناراحت و پر از ناز یونجون، ابروهاشو بالا انداخت و با یه لبخند شیطانی زد.
بومگیو: خب، آهنگ قشنگیه!
یونجون: آره، قشنگه، ولی تهیون درستش کرده! و مهمتر از همه، یه قرونم بابت اینکه از زندگی ما آهنگ میسازه بهمون نداده!
بومگیو با این حرف زد زیر خنده، طوری که تخت یه کم تکون خورد. خودشو یه کم عقب کشید تا گوشیشو از رو میز برداره. یهو با دیدن نوتیفیکیشن آپدیت جدید بازی، یه هین بلند کشید و کلاً از بغل یونجون جدا شد. چشماش برق زد و سریع رفت سراغ بازی.
بازی سوبین، برخلاف چیزی که خودش انتظار داشت، حسابی گل کرده بود. تو چند ماه گذشته، سوبین به چند تا ایونت مختلف دعوت شده بود و حتی یه مصاحبهی آنلاین باحال باهاش کرده بودن. بومگیو اولین نفری بود که بازی رو دانلود کرد و حالا عملاً یکی از طرفدارای پروپاقرصش بود. انگار هر آپدیت جدید براش یه جشن کوچیک بود.
یونجون از گوشهی چشمش دید که بومگیو غرق بازی شده.
یونجون: تو سوبین و تهیونو بیشتر از من دوست داری، نه؟
لحنش نیمه جدی و نیمه لوس بود. بومگیو یه لحظه سرشو بلند کرد، با تعجب به یونجون نگاه کرد و یه قیافهی کاملاً جدی گرفت.
بومگیو: خب، از کجا فهمیدی؟
ولی همون لحظه با دیدن چشمغرهی یونجون، بلند زد زیر خنده. گوشیشو گذاشت کنار، پرید سمت یونجون و خودشو دوباره تو بغلش جا داد.
بومگیو: یونجونی، حسودیت خیلی بامزهست!
یونجون سعی کرد اخم کنه، ولی لبخندش زود لو رفت. دستشو دور بومگیو حلقه کرد.
یونجون: فقط چون تو گفتی، وگرنه میفرستادمت پیش همون سوبین!
بومگیو فقط خندید و سرشو فرو کرد تو سینهی یونجون. صدای آهنگ هنوز تو اتاق بود. ملودی نرم و غمانگیز که انگار یه قصهی عاشقانهی عمیق رو تو خودش جا داده بود. بومگیو و یونجون روی تخت، تو بغل هم، غرق این آهنگ شده بودن. انگار هر نت و هر کلمهی این آهنگ، یه تیکه از داستانشونو زنده میکرد.
بومگیو سرشو به سینهی یونجون تکیه داده بود و چشماشو بسته بود، انگار داشت گذشته رو مثل یه فیلم مرور میکرد. پسر بزرگتر هم موهاشو آروم نوازش میکرد، ولی چشاش یه جایی دور بود، غرق خاطراتی که این آهنگ زندهشون کرده بود.
"Dearest, darling, my universe / Would you take me along?"
بومگیو به یاد اون شب سرد تو کوچه افتاد، وقتی یونجونو از دست چند تا اراذل نجات داد. قلبش اون موقع تند میزد، نه فقط از ترس، بلکه از یه حس عجیب که نمیتونست توضیحش بده. یونجون با اون نگاه مغرورش بهش نگاه کرده بود و فقط یه "مرسی" خشک و خالی گفته بود. ولی همون لحظه، انگار یه چیزی بینشون جرقه زده بود. چند دقیقه بعد، وقتی یونجون دستشو گرفت و کمکش کرد از خیابون رد شه، بومگیو حس کرد قلبش داره از جا کنده میشه. همون خیابونی که همیشه ازش وحشت داشت، با دستای گرم یونجون دیگه ترسناک نبود.
"In the night, I lie and dream of you / Even if everything disappears"
یونجون به یاد مهمونیای افتاد که زیر نور لامپ دستشویی، بومگیو رو بوسیده بود. قلبش اون موقع انگار داشت از سینهش میزد بیرون. نمیدونست چطور، ولی همون لحظه فهمید که بومگیو دیگه فقط یه غریبه نیست، یه تیکه از وجودشه. ولی وقتی بومگیو فهمید یونجون دوستپسر داره، اون نگاه پر از درد تو چشمای بومگیو، انگار قلب یونجونو تیکهتیکه کرد. یادش اومد چطور بومگیو سعی کرد لبخند بزنه، ولی چشاش پر از اشک بود. همون موقع بود که یونجون قسم خورد دیگه هیچوقت نذاره بومگیو اینقدر بشکنه با اینکه دوباره شکوندتش.
"If I lose my way in the deep dark / Would you shine for me?"
بومگیو به یاد شبایی افتاد که یونجون بهش یاد داد چطور الکل بخوره، با خنده و شوخی، و چطور دفاع شخصی یادش داد تا دیگه از هیچکس نترسه. یونجون با اون صبر بیحدش، انگار همیشه یه نقطهی امن برای بومگیو بود. وقتی وارد رابطه شدن، بومگیو حس کرد بهشت واقعی همینه؛ تو بغل یونجون بودن، صدای خندهشو شنیدن، و حس کردن گرمای دستاش. بیشتر اولینای زندگیش با یونجون بود؛ اولین رابطه، اولین عشق واقعی، اولین حس امنیت. حتی وقتی از دست یونجون دلش شکسته بود، وقتی تو پاریس، اونقدر دور ازش بود که انگار قلبشو جا گذاشته، بازم نمیتونست عاشقش نباشه. هر شب تو پاریس، زیر نور ماه، به یونجون فکر میکرد و با خودش زمزمه میکرد "کاش پیشم بودی."
"No matter where we are / Even if we’re in different worlds"
یونجون به چهار سال دوری فکر کرد. چهار سالی که انگار جهنم بود. هر روز که بومگیو تو پاریس بود، یونجون حس میکرد یه تیکه از وجودش گم شده. نمیتونست تصور کنه بدون بومگیو زندگی کنه. شبایی که تنهایی تو خونه مینشست و به عکسای قدیمیشون نگاه میکرد، قسم میخورد که دیگه هیچوقت نذاره بومگیو ازش دور شه. ترجیح میداد خودش داغون بشه، ولی بومگیو رو دوباره از دست نده.
هیچوقت فکر نمیکرد یه غریبه، یه روزی انقدر براش عزیز بشه، انقدر که بشه همهچیز زندگیش. بومگیو براش خونه بود، یه جای امن که هیچجای دنیا نمیتونست جای اونو بگیره.
بومگیو آروم سرشو بلند کرد و به یونجون نگاه کرد. چشمای یونجون پر از یه عشق عمیق بود، انگار داشت تو عمق وجود بومگیو غرق میشد.
بومگیو: هیونگ، فکرشم نمیکردم یه روزی انقدر برام مهم شی.
یونجون خندید، ولی صداش یه کم گرفت. دستشو دور بومگیو تنگتر کرد و لباشو کوتاه بوسید.
یونجون: فکر نکنم بدون تو بتونم نفس بکشم، انجل.
بعد یه لحظه مکث کرد، انگار داشت یه چیزی تو دلشو وزن میکنه. سرشو نزدیکتر برد و کنار گوش بومگیو برد.
یونجون: دوستت دارم.
"Love me, just as I am / My eternal love."
بومگیو حس کرد قلبش داره از عشق منفجر میشه. خودشو بیشتر به یونجون چسبوند.
بومگیو: منم دوستت دارم، هیونگ. همیشه.
انگار اونا از همون اول به هم گره خورده بودن، انگار هیچ دوری، هیچ فاصلهای، نمیتونست این عشقو بشکنه. تخت، با اون عطر قهوه و صدای آهنگ، حالا خونهی واقعیشون بود، جایی که هیچچیز جز عشقشون مهم نبود.
The End.