Season 3, chapter 9

Season 3, chapter 9

𝘉𝘦𝘯𝘣𝘫,,

زودتر از چیزی که همه فکر میکردن، بهار رسیده بود و این فقط یه معنی داشت؛ تولد سونگهوا دقیقا همون هفته اول بهار و همزمان با شکوفه دادن درخت ها.

هونگ جونگ برنامه دیگه ای توی ذهنش داشت؛ یه سوییت توی هتل نزدیک دریا رزرو کنه و با سونگهوا آخر هفته رو با هم بگذرونن، بدون هیچ لیبلی جز دوست پسر هم بودن.

ولی سونگهوا چند شب پیش بهش حرفی زد؛ "من تا حالا برای تولدم، مهمونی نگرفتم." اون شب اولین بار بود که سونگهوا پیش هونگ جونگ سفره دلشو باز کرد. شاید هیچوقت نفهمه که چقدر برای هونگ جونگ اون صحبتا و اون شب ارزشمند بود. سونگهوا گفت که همیشه یه دورهمی کوچیک برای تولداش میگرفته و خاطره خوبی از پارتی و مهمونی نداره.

سونگهوا همه چیو به هونگ جونگ گفت. ناخودآگاه بدون اینکه متوجه بشه گفت، انگار که پسر رو به روش جادوش کرده بود. درباره سان، اتفاقی که توی تولد بومگیو افتاد گفت. حتی گفت که سالها خودشو از هر حسی محروم کرده چون فکر میکرد دوست داشتنش سخته.

و هونگ جونگ اونجا بود که نه تنها بهش نشون بده دوست داشتنش سخته نیست بلکه میخواد بهترین مهمونی ک تولد برای سونگهوا بگیره. سونگهوا این درخواستو ازش نداشت ولی بازم انجامش داد. ستاره زندگیش اولش تردید داشت چون خیلی وقت بود که پارتی نرفته بود. سونگهوای نوجوون انگار که زنده شده باشه و هی بهش سیخونک میزد که موافق باشه و البته موفق هم شد.

در آخر، هونگ جونگ مهمونی نسبتا بزرگیو توی اون کلاب کذایی وی آی پی تدارک دیده بود. اجازه داد سونگهوا لیست مهمونا رو بنویسه و تا حالا ندیده بود اون پسر انقدر ذوق داشته باشه.

سونگهوا: مطمئنی همه اینجا جا میشن؟ همین الانشم خیلی شلوغه؟

هونگ جونگ از طبقه بالا نگاهی به جمعیت کرد؛ اونقدرا هم شلوغ نبود. هونگ جونگ همین الانشم از رئیس اونجا خواست که بار توی حالت نیمه خصوصی باشه و کسایی که مشتری ثابت هستن فقط بیان و البته لیست سونگهوا.

هونگ جونگ: عزیزم اگه از این خلوت تر باشه که اسمش بار نیست.

سونگهوا خندید و با دیدن بومگیو توی طبقه پایین، چشماش بیشتر برق زد. لپ هونگ جونگ رو کوتاه بوسید.

سونگهوا: میرم پیش رقیب عشقیت فعلا خداحافظ!

هونگ جونگ فقط با یه لبخند ملیح بهش نگاه کرد؛ امشب قرار بود بهترین شب سونگهوا باشه پس فعلا نباید با بومگیو دعوایی راه مینداخت.

بومگیو از موهای جدیدش مطمئن نبود و همش بهش دست میزد. سه روز پیش خیلی یهویی تصمیم گرفت که تغییری بهش بده و چه قربانی ای بهتر از مو؟

"قد مو نشون دهنده خاطراته"؛ این دلیلی بود که بومگیو زیاد به موهاش دست نمیزد و بلندش کرده بود. اما تمام اتفاقاتی که بعد از برگشتنش به کره با یونجون افتاده بود، فقط قلبش با حمل کردن اون خاطرات به درد میومد. بومگیو فکر میکرد زندگی زیر یه سقف باشه یونجون شاید جالب باشه اما یونجون بیشتر وقتا خونه نمیومد.

حتما توی همین بارهای مزخرف هتل ها لم داده بود! بومگیو انقدر به نیومدنای یونجون فکر کرده بود که بعضی شبا خوابش نمیبرد. نمی‌دونست چرا شب تولدش هم منتظر حرکتی از یونجون ولی هیچی جز یه تبریک تولد ساده و خشک نسیبش نشد. حتی وقتی پیش بچه ها توی رستوران یه جشن کوچیک گرفت بازم چشمش به در بود که یونجون بیاد داخل.

بومگیو احمق بود که بعد ۴ سال بدون خبری از یونجون، بازم منتظرش بود. با هر ثانیه مبهم بودن یونجون‌ توی زندگیش بیشتر یاد خاطره هاشون افتاد پس موهاشو کوتاه کرد. نه تنها کوتاه بلکه بلوند هم کرد و نمیدونست این حس جسورانه از کجا میاد.

بومگیو: من خوب به نظر میام؟

سوبین: حالمو بهم میز-

تهیون: عالی به نظر میای هیونگ!

صدای تهیون بلند تر از سوبین بود و سوبین بهش چشم غره رفت. بومگیو با ابروهای بالا رفته به چشمای درشت تهیون که برق میزدن نگاه کرد. کم کم لبخند موذیانه‌ای روی لباش نقش بست و چشماش رنگ شیطنت گرفتن.

بومگیو: اوههههه تهیونی مراقب باش عاشقم نشی!

سوبین حس کرد با دیدن اون دو تا میخواد بالا بیاره. دستشو روی شونه کای گذاشت و بهش تکیه داد.

سوبین: توروخدا منو از این دو تا دور کن.

اونا، تهیونو توی تولد بومگیو ملاقات کردن. تهیون اول توی جمع دستپاچه و استرس داشت ولی کم کم با بچه ها گرم گرفته بود. بجز سوبین که هیچوقت به چشماش نگاه نمیکرد و لبخندای سرد و خشکی داشت.

هونگ جونگ همچنان از طبقه بالا به جمع دوستی سونگهوا نگاه کرد. بدون هیچ حسی خاصی قبول داشت همشون خوشگلن اما ستاره خودش بیشتر می‌درخشید و زیباتر بود.

یوسانگ: به چی خیره شدی؟

یوسانگ هم مثل هونگ جونگ روی نرده طبقه دوم خم شده بود و به پایین نگاه میکرد.

هونگ جونگ: اگه مزاحمم نمیشی دارم به دوست پسرم نگاه میکنم.

یوسانگ: اه حالمو داری بهم میزنی

هونگ جونگ چشماشو توی کاسه چرخوند و سرشو سمت یوسانگ چرخوند.

هونگ جونگ: چیکارم داری؟

یوسانگ مکث کرد و چند بار پلک زد.

یوسانگ: یادم رفت.

بینشون برای چند ثانیه سکوت بود و هونگ جونگ با دهن باز بهش نگاه میکرد تا اینکه یوسانگ توی هوا بشکن زد.

یوسانگ: اصلا با دوست پسرت کار داشتم نه با تو.

و خیلی خونسردانه از پله ها پایین رفت و هونگ جونگ رو با این سوال که چجوری این منیجرشه تنها گذاشت.

سونگهوا با خنده مچ دست بومگیو رو گرفت و هر دوشون پشت سر یوسانگ سمت پشت پيشخوان رفتن.

بومگیو: میشه بهم بگی چه خبره؟

سونگهوا به یه مشت لیوان پلاستیکی سبز و قرمز اشاره کرد.

سونگهوا: امشب قراره سینگلا دستشون کاپ سبز باشه و کاپلا قرمز

و یه لیوان سبز دست بومگیو داد. بومگیو با لبای آویزون به سونگهوا نگاه کرد که خودش کاپ قرمز برداشته بود. یوسانگ آروم لیوان قرمز رنگو از دست سونگهوا برداشت و بهش یه لیوان طلایی رنگ داد.

يوسانگ: البته تو و دوست پسرت لیوان قهو- نه یعنی طلایی دارین.

بومگیو: خب حالا چرا داری اینو بهم خصوصی میگی؟

سونگهوا و یوسانگ بهم نگاهی کردن و خندیدن. بومگیو نمیتونست اون دو نفرو درک کنه و وقتی یوسانگ از توی جیبش یه برگه قرص درآورد، ابروهاشو بالا انداخت.

سونگهوا: میخوام بهت کمک کنم که امشب یکیو پیدا کنی

لبخند سونگهوا کم کم محو شد و لحن جدی ای گفت: و امیدوارم اینکه با اکست دوباره خوابیدیو فراموش کنی

یوسانگ: تو چیکار کردی؟

بومگیو: باید جلوی این الدنگ دراز میگفتی؟

سونگهوا توجهی به بومگیو نکرد و ورقه رو از دست یوسانگ گرفت و دو تا قرص توی یکی از لیوان های سبز ریخت.

سونگهوا: هر کسی که اینو بخوره یعنی امشب قراره باهاش خوش بگذرونی

بومگیو: چند سالمونه؟ ۱۷؟ میدونی که خاطره خوشی از این قرصا ندارم

نه بخاطر اینکه ته ها مجبورش کرد بخوره بلکه یاد اولین بوسش با یه پسر که یونجون محسوب میشد، بیوفته. باید اعتراف میکرد که هنوز به نظرش میک اوت هاتی بود.

سونگهوا: بیخیال قراره جالب باشه! شاید با یه مرد چاق و کچل و پیر مچ شدی

بومگیو: دوست بودن با تو، منو به یه آدم چاق کچل پیر تبدیل میکنه

یوسانگ با یه لبخند کارت یه اتاقو داد و گفت: پس اینو به عنوان یه درمان ضد پیری در نظر بگیر.

وویونگ با شلوغی و سر و صدای بار، ذوق زده شده بود و با ریتم آهنگ سرشو تکون میداد.

وویونگ: پسر تو باید منو زودتر اینجا میاوردی

یونجون: ولی این تو بودی که همیشه میپیچوندی و نمیومدی

حق با یونجون بود؛ تا قبل از مهمونی سونگهوا، یونجون چند با به وویونگ گفت که باهاش بیاد ولی ردش کرد.

وویونگ: اصلا چطوری تو رو راه دادن؟ تو توی لیست نبودی؟

یونجون: ولی مشتری همیشگی اینجام

یونجون لبخند رو مخی به وویونگ زد. قبل از اینکه وویونگ بتونه جوابشو بده، گارسون با سینی لیوان ها جلوشون اومد. وویونگ بدون هیچ مکثی لیوان سبزو برداشت و قبل از اینکه یونجون‌ لیوان قرمزو برداره مچشو گرفت.

وویونگ: قرمز چرا؟ تو سینگلی

یونجون: چه ربطی داره؟

وویونگ: سبز برای سینگلا و قرمز برای کاپلا. قانون پارتی های دانشگاه هم یادت رفته "آقای مشتری همیشگی"

یونجون چشماشو توی کاسه چرخوند و یکی از کاپای سبزو برداشت. وویونگ تا میخواست از لیوانش بنوشه، با بوی عجیبی که حس کرد اخم ریزی کرد.

وویونگ: هی... بیا لیوانامونو عوض کنیم

بدون اینکه تاییدی از یونجون‌ بگیره، لیواناشونو عوض کرد. یونجون با اخم کرد و بهش چشم غره رفت.

یونجون: امشب خیلی پررو شدی

وویونگ: این همه مدت که توی خونه من شبا میخوابیدی رو باید پرداخت کنی چوی یونجون.

یونجون چیزی نگفت. عملا حواسش به وویونگ نبود چون نگاهش به بومگیو و تهیون، اونطرف بار افتاده بود. تهیون روی پیشخوان بار تکیه داده بود و کمی سمت بومگیو خم شده بود و کنار گوشش چیزی میگفت. حتما اونقدری خنده داره بوده که بومگیو بهش میخندید. و بومگیو...

موهاشو کی کوتاه و بلوند کرده بود؟ چرا انقدر بهش میومد. فرقی نمیکرد اگه نوی بار نور رنگی پخش بشه یا نه، بومگیو می‌درخشید، البته کاپ سبز توی دستش بیشتر.

وویونگ نگاه یونجون رو دنبال کرد و نگاهش به بومگیو افتاد. نفسشو صدادار بیرون داد و آروم به شونه یونجون زد که به خودش بیاد.

وویونگ: باید سعی کنی باهاش دوست شی

یونجون: کی؟ بومگیو؟ دوست؟

وویونگ سرشو به معنی تایید تکون داد و به بومگیو و تهیون اشاره کرد.

وویونگ: توی این ۴ سال هر کدومتون زندگی خودتونو داشتین، پارتنر جدید پیدا کردین شاید بشه دوست بمونین.

یونجون: امکان اینکه تو تاپ من باشی، از اینکه با بومگیو دوست بمونم، بیشتره.

وویونگ چشم غره ای به یونجون رفت و شاید هم زیر لب بهش فحش داد.

یونجون: منظورت از پارتنر چیه؟ اون دو نفر هیچ نسبتی به هم ندارن

وویونگ: پارتنرت اگه بفهمه سر اکست حسودی میکنی خیلی ناراحت میشه

یونجون: من پارتنر ندارم

وویونگ: پس اون کیه که بخاطرش از گالری فرار کردی که بهش برسی، هوم؟

یونجون چیزی نگفت. به هیچکس درباره اتفاقی که بین خودش و بومگیو افتاده نگفت ولی شرط می‌بست که بومگیو یا به سونگهوا یا به سوبین گفته. با دیدن خندیدنای بومگیو و تهیون، حس کرد از عصبانیت ممکنه منفجر بشه. نوشیدنی ای که وویونگ آروم مینوشید، یونجون یک سره خورد. شاید حق با وویونگ بود؛ مزه و بوی نوشیدنی فرق داشت.

بومگیو سعی کرد خیلی ضایع به دختره نگاع نکنه ولی انقدر لباس مسخره ای پوشیده بود که نمی‌تونست جلوی نگاهشو نگه داره.

بومگیو: یعنی چقدر بابت لباس پول داده؟

تهیون: فکر کنم خیلی گرون باشه

بومگیو: بخاطر دو سانت پارچه؟ واقعا نمی ارزه

تهیون: شاید یه کس دیگه براش خریده

بومگیو آروم سرشو سمت پسر کوچکتر چرخوند و با دیدن تهیونی که سعی میکرد جلوی خندشو بگیره، بلند زد زیر خنده. این که تهیون باهاش بقیه مردمو قضاوت میکرد باعث میشد خوشحال بشه.

همه چی خیلی خوب به نظر میرسید؛ تولد سونگهوا بود و سونگهوا شادترین آدم جمع بین بازوهای دوست پسرش بود. مینگی بعد از یه ماه محو بودن توی جمع بود؛ با اینکه همه میدونستن سینگله ولی مینگی یه کاپ قرمز برداشته بود چون "اون شب حوصله حرف زدن نداشت".

بعد از نیم ساعت وویونگ هم وارد جمعشون شده بود ولی وویونگ همش با نگرانی سرشو برمیگردوند و به یه جای دیگه خیره میشد.

بومگیو: چیشده؟

وویونگ: حال یونجون خوب نیست، نگرانشم

یونهو دوباره لیوانشو دست بارتندر داد تا براش پر کنه. اون شب واقعا مست کرده بود و این اولین بار بود که بومگیو این ورژن یونهو رو میدید؛ اون همیشه حدشو رعایت میکرد.

یونهو: یونجون... مگه دعوت بود؟

معلومه که نه. سونگهوا حتما یادش رفته بود اسمشو توی لیست بزاره ولی حتما انقدر اینجا اومده بود که نگهبانا بهش اجازه ورودو دادن. از لحظه ای که یونجون پاشو داخل گذاشته بود، بومگیو دیدتش. مگه میشد اون مرد مو قرمز لنگ درازو نادیده گرفت؟

بومگیو: منظورت چیه؟

وویونگ: نمی‌دونم از وقتی نوشیدنی رو خورد حالش بد شد

بومگیو آب دهنشو قورت داد و به یونجون نگاه کرد که سرشو روی پیشخوان گذاشته بود. نگاهی به اطراف کرد که شاید سونگهوا یا یوسانگو پیدا کنه ولی هیچ خبری ازشون نبود. باید حقیقتو به وویونگ میگفت؟ "ببخشید دو تا خل میخواستن برام دوست پسر پیدا کنن ولی از شانس من، قرص به خورد اکسم دادن"

شاید هم خودشو به بیخیالی میزد و فقط از پارتی لذت میبرد ولی وقتی که دید یه دختر به یونجون نزدیک شده، ناخودآگاه قدمای بلندی سمت یونجون برداشت و دستشو دور شونه یونجون حلقه کرد.

بومگیو: ببخشید ولی دوستم حالش خوب نیست

یونجون آروم سرشو بالا آورد و سرشو بین بومگیو و دختره چرخوند. "دوست؟ من فقط دوستتم چوی بومگیو؟" ولی از تماس دست بومگیو روی بدنش لذت میبرد. نفهمید چجوری بومگیو بهش کمک کرد که از بار خارج بشه اما مثل یه سگ پشت صاحبش راه میرفت و با بومگیو سوار آسانسور شد.

بومگیو: یونجون قول بده از حرفم عصبانی نشی

بومگیو دستشو روی گونه های یونجون گذاشت و پوست یونجون داشت میسوخت. یونجون با چشمای تیز و خمارش داشت بومگیو رو سوراخ میکرد و بومگیو قسم می‌خورد که پسر بزرگتر همین الانشم توی ذهنش داره لخت تصورش میکنه.

یونجون: از چی؟ این که توی نوشیدنی یه چیزی بود؟

بومگیو: این ایده سونگهوا بود، قسم می‌خورم من موافق نبودم.

یونجون زیر لب فاکی گفت و سرشو به آینه آسانسور تکیه داد.

یونجون: عملا میخواسته برات سکس توی پیدا کنه؟

بومگیو: خفه شو

و با صدای زنگ آسانسور، دست یونجون رو گرفت و سمت شماره اتاقش رفت. وقتی در اتاقو باز کرد برای یه لحظه خشکش زد، اتاقی که یه سرویس مشروب کنار تخت گذاشته بودن، انگار که اتاق برای یه سکس طولانی درست شده بود و نور کم اتاق و عطری که بود، حکم تایید روی فکر بومگیو بود.

بومگیو، پسر بزرگترو روی تخت نشوند اما به ثانیه نکشید که یونجون روی تخت دراز کشید و پاهاشو از تخت آویزون کرد. وقتی چشماشو باز کرد با صورت گر گرفته خودش توی آینه مواجه شد. کی یه آینه روی سقف دقیقا بالای تخت میزنه؟ اما هر چقدر بیشتر بهش فکر میکرد، درد بیشتری توی پایین تنش حس میکرد.

بومگیو دستشو روی پیشونی یونجون گذاشت؛ پسر بزرگتر طوری توی تب میسوخت که بومگیو عذاب وجدان گرفت. یونجون با داغی دست بومگیو سریع سرشو تکون داد.

یونجون: بهم دست نزن

گوشه تخت نشست و میخواست از جاش بلند شه که بومگیو شونه هاشو فشار داد و روی تخت نگهش داشت.

بومگیو: بشین حالت خو-

یونجون مچ دستشو گرفت و بومگیو رو روی پاهاش نشوند. حرکتش قصدی نبود و حتی خودش هم شکه شده بود انگار که هیچ کنترلی روی حرکاتش نداشت. هر دوشون با چشمای گرد شده توی سکوت به هم نگاه میکردن.

یونجون: باید بری...

بومگیو اهمیتی به حرف یونجون نداد و دستشو، پشت گردن یونجون گذاشت. نگاهش بین چشمای خمار و لبای یونجون میچرخید.

بومگیو: هیونگ... یادت میاد؟ ۸ سال پیش..

یونجون: بومگیو لطفا...

دستشو روی پهلوی بومگیو گذاشت و فشار ریزی بهش داد. یونجون تموم تلاششو میکرد که خودشو کنترل کنه؛ فکر کرد موفق شده بود حتی زیاد به خونه سر نمیزد که بومگیو احساس راحتی کنه ولی الان تموم تلاشش داشت خراب میشد.

معلومه ۸ سال پیشو یادش میومد. مگه میتونست اون شبو فراموش کنه؟ اینکه چقدر میخواست همون شب، بومگیو رو برای خودش بکنه. اصلا براش آسون نبود جلوی خودشو بگیره ولی بومگیو فقط ۱۶ سال سن داشت.

بومگیو: بزار... بهت نشون بدم اون شب میخواستم چیکار کنم

یونجون برای چند ثانیه سکوت کرد و به چشمای درشت پسر خیره شده. لعنت بهش نمیتونست خودشو کنترل کنه. زیر لب فاکی گفت و لباشو روی لبای بومگیو گذاشت. همه چی بهش حس دژاوو میداد؛ با زانوش، بومگیو رو سمت خودش هل داد جوری که سینه هاشون به هم بچسبه و بوسه رو عمیق تر کرد.

بعد از چند دقیقه بینشون وقفه بوسیدن، بومگیو سرشو عقب گرفت تا نفس بگیره. یونجون میخواست دوباره بوسه رو شروع کنه ولی بومگیو از روی پاهاش بلند شد و باعث شد یونجون معترض ناله کنه.

بومگیو: هیونگ اجازه بده

یونجون زیر لب غر میزد و اصلا حواسش نبود که بومگیو بین پاهاش نشسته بود زیپ شلوارشو باز کرده. با حس خنکی بین پاهاش، سرشو پایین گرفت؛ توقع اینو نداشت که دیک هارد شده و قرمزش دقیقا جلوی صورت بومگیو بود.

با حس دست بومگیو دور دیکش، ملافه رو محکم توی مشتش گرفت. از کی انقدر حساس شده بود؟ بومگیو بوسه ای سر دیکش گذاشت و باعث شد یونجون بلرزه. هیچوقت انقدر پسر بزرگترو حساس ندیده بود و الان حس قدرت داشت. آروم کل دیک یونجونو وارد دهنش کرد و با یه ریتم ثابت، سرشو تکون میداد.

یونجون نفسش بند اومده بود. همیشه دهن بومگیو انقدر داغ بود؟ ناله کشدار از بین لباش خارج شد و سرشو به سمت عقب خم کرد. یه دستشو داخل موهای طلایی بومگیو برد و سرعت حرکت سرشو بیشتر کرد. مدام سر بومگیو رو به دیکش فشار میداد در حدی که سر دیکش تا ته حلق بومگیو رفته بود و بومگیو نزدیک بود عوق بزنه.

خیلی طول نکشید که یونجون کام شده بود ولی بومگیو اجازه نداد کامشو روی زمین برسه و کل کام یونجونو قورت داده بود. هنوز اثر قرص نرفته بود ولی یونجون می‌دونست دوباره تحریک شدنش بخاطر قرص نیست بلکه شاهد صحنه روبه‌روش بود؛ بومگیو با موهای بهم ریخته، لبای پف کرده و کامی از کنار لبش پایین ریخته میشد.

بومگیو از جاش بلند شد و بدون اینکه با یونجون چشم تو چشم بشه شروع به درآوردن لباسش کرد. یونجون از اینکه بومگیو فهمید چیزی تموم نشده، نیشخندی زد و لباساشو از تنش درآورد و به تاج تخت تکیه داد.

مهم نبود چند بار بومگیو رو لخت ببینه، همیشه انگار بار اولشه که میبینتش ولی ایندفعه چیزی که باعث شد خشکش بزنه، حلقه دور گردنش بود. نمی‌تونست انکار کنه که قلبش چقدر تندتر زد.

بومگیو روی پاهاش نشست و شبیه تشنه ها به جون لبای یونجون افتاد. هر دوشون میدونستن باید تموم کنن، میدونستن کارشون اشتباهه و حدشونو باید رعایت کنند و هردوشون میدونستن که آماده نبودن صحبت کنن اما همچنان لباشون با هم میجنگیدن و در آخر این بومگیو بود که بوسه رو توی کنترلش گرفته بود.

بوتشو به دیک همچنان هارد شده یونجون میمالید و باعث میشد یونجون بین بوسه ها ناله کنه.پسر بزرگتر یه دستشو روی رون بومگیو گذاشت و سعی کرد بومگیو رو ثابت نگه داره.

یونجون: گیو... لطفا.. کشش نده

یونجون نیازو توی تک تک استخونش حس میکرد. با چشمای خمار و پر از نیازش به بومگیو نگاه کرد و مگه میتونست بهش نه بگه؟ کمی پاهاشو از هم باز کرد و دیک یونجونو توی دستش گرفت و سر دیک پسر بزرگترو به حفرش فشاری میداد.

اینکه میدید یونجون اذیت میشه باعث میشد لذت ببره ک ریز بخنده اما یادش رفته بود که یونجون بی صبر تر از این حرفاست. یونجون‌ دستاشو روی رونای بومگیو گذاشت و با یه حرکت، بومگیو رو روی دیکش نشوند. توی یه ثانیه صدای لبخند بومگیو محو شد و بلند ناله کرد و حالا نوبت یونجون بود که بهش بخنده.

یونجون: خیلی طولش دادی

بومگیو: فاک... یو

یونجون: اوه، حتما

یونجون نیشخندی زد و پایین تنشو به سمت بالا حرکت داد که باعث شد دوباره صدای ناله پسر کوچکتر دراد. چند ثانیه بعد این بومگیو بود که خودشو با حرکات یونجون هماهنگ کرده بود و بوتشو روی دیک پسر بزرگتر حرکت میداد. دستاشو روی شونه یونجون گذاشته بود و بدون اینکه خجالتی بکشه بلند ناله میکرد.

یونجون نمیتونست انکار کنه که صحنه رو به روش هات ترین صحنه ای بود که میتونست ببینه؛ بومگیویی که بدون هیچ خجالتی روی دیکش راید میکرد و انگار برای اینکار ساخته شده. نگاهش بارها سمت آینه بالای سرشون میرفت و بدون هیچ اغراری معتقد بود که از هر زاویه ای، بومگیو سکسی بود. عاشق این ورژن بومگیو شده بود.

زنجیر دور گردن بومگیو رو گرفت و به سمت خودش کشید و دوباره لباشونو به هم چسبوند. دست دیگشو روی دیک بومگیو کشید و برای پسر کوچکتر هندجاب رفت تا کام بشه. با حرکات دست یونجون روی دیکش، بومگیو با سرعت بیشتری حرکت می‌کرد و با هر حرکتش، دیک یونجون به پروستاتش برخورد میکرد.

بعد از چند لحظه هردوشون کام شده بودن. هر دوشون نفس نفس میزدن و بومگیو جونی نداشت که از روی یونجون بلند شه. یونجون‌ بوسه های ریزی روی گردن پسر کوچکتر گذاشت و دستشو دور کمر بومگیو حلقه کرد و همینطور که داخل بومگیو بود، جاهاشونو عوض کردن و بومگیو رو روی تخت خوابوند.

بوسه های ریزشو تا روی ترقوه پسر رو به روش ادامه داد. بومگیو با هر بوسش میلرزید. مثل همیشه بومگیو بعد از سکس حساس تر شده بود در حالی که یونجون آروم شده بود.

بومگیو: هیونگ... بهم فرصت بده

یونجون: هیس.. خبری از راند دوم نیست

بومگیو: چرا نه؟

یونجون با چشمای گرد شده بهش نگاه کرد و بعد آروم خندید. آروم خودشو از بومگیو بیرون کشید که با اعتراض بومگیو مواجه شد.

یونجون: بذار ازت مراقبت کنم

بومگیو سکوت کرد و به خودش اجازه داد فقط از بوسه های یونجون لذت ببره. سرشو بالا گرفت و با دیدن آینه بالای سرش آب دهنشو قورت داد. آینه نقطه ضعفش بود و فقط دعا دعا میکرد که دوباره تحریک نشه.

بومگیو همه چیو میدید، انقباض عضله های پشت یونجون، طوری که سرشو کمی کج کرده بود تا بوسه های عمیقی روی بدن سفید بومگیو بذاره.

یونجون با نوک بینیش، حلقه رو از روی قفسه سینه بومگیو کنار زد و دقیقا جای حلقه رو بوسید و پوستشو بین دندوناش گرفت. با لرزش بومگیو زیرش پوست بدنشو محکم تر گاز گرفت و مارکش کرد.

میخواست خودشو کنار بزنه که با حس یه چیز سفت بین پاهای بومگیو، مکث کرد و به صورت قرمز شده بومگیو نگاه کرد.

یونجون: داری باهام شوخی میکنی؟

بومگیو: تقصیر خودته!

یونجون تازه کینک بومگیو رو یادش اومد و نیشخند زد و خودشو بالا کشید و لبای بومگیو رو کوتاه بوسید.

یونجون: ببخشید انجل، یادم رفته بود چقدر هورنی میتونی باشی

با لقب جدیدی که یونجون بهش داده بود، نفسشو حبس کرد. برای یونجون، بومگیو با موهای بلوند شبیه فرشته ها شده بود. زیبا و رویایی.

یونجون موهای بومگیو رو آروم نوازش میکرد و با یه لبخند ملیح به بومگیو خیره شده بود. هیچکدومشون حرفی نمیزدن و فقط به صورت همدیگه نگاه می‌کردن انگار که میخوان چهره هاشونو توی ذهنشون هک کنن.

در آخر این یونجون بودش که بوسه رو دوباره از اول شروع کرد.


Report Page