Season 3, chapter 8

Season 3, chapter 8

𝘉𝘦𝘯𝘣𝘪,,

گارسون ظرف بزرگ خوراک گوشتو جلوی سوبين یونجون گذاشت و با لبخند ازشون دور شد.

سوبين: این... همش برای منه؟

یونجون چونشو به دستاش تکیه داده بود و با لبخند به سوبین خیره شده بود. چشمای سوبين از اون حجم از غذا برق میزدن، خیلی وقت بود انقدر غذا جلوش نبود.

کل زندگیش شده بود برنامه نویسی برای اون بازی کوفتی. می‌دونست این حجم از تلاشش در آخر نتیجه میده ولی روانشو بخاطرش داره از دست میده. اون ظرف خوراک گوشت باعث میشد دوباره امید به زندگیش بالا بره و براش مهم نبود کی مهمونش کرده بود.

یونجون: تو... از بومگیو خبری داری؟

دو هفته بود که بومگیو تموم پیاما و زنگاشو نادیده میگرفت. مطمئن بود که بومگیو تصمیم گرفته بود کلا نادیدش بگیره چون جواب زنگای یجی رو میداد.

سرعت غذا خوردن سوبين یهو کم شد. حالا کمی استرس داشت که کار درستیه که تموم حقیقتو به یونجون بگه یا نه.

سوبین: خب... دیگه رفته خونه خودش زیاد خبر ندارم

یونجون: سوبین تا حالا کسی بهت گفته که بلد نیستی چیزیو قایم کنی؟

یونجون به صورت پسر رو به روش اشاره کرد.

یونجون: صورتت داد میزنه

سوبین پوفی کشید و چاپستیکشو توی ظرفش گذاشت.

سوبین: روز اسباب کشی تازه فهمید که سرش کلاه گذاشتن و خونه رو به یه نفر دیگه هم فروختن

نگرانی توی نگاه یونجون معلوم بود. چرا کسی چیزی بهش نگفته بود؟ البته خب منطقیش هم این بود که اکست از بدبختیات ندونه ولی مطمئن نبود با بومگیو فقط یه اکس معمولیه.

یونجون: خونه جدید گرفته؟

سوبین: مشکل همینه. تا خونه جدید پیدا کنه، داره با اون طرف زندگی میکنه

یونجون حس کرد که داره رمان‌های قبل از ۲۰۱۰ رو میشنوه. شقیقشو ماساژ داد و نفس عمیقی کشید.

سوبین: اون میتونست پیش ما همچنان باشه! سونگهوا بیشتر وقتا پیش دوست پسرشه، منم که زیاد خونه نیستم ولی اون احمق بهونه گرفت که خیلی بهمون زحمت داده و خودش با مشکلاتش سر و کله میزنه

سوبین با اخم دهنشو پر غذا کرد. معلوم بود خیلی دلش از دست بومگیو پره. یعنی چی مزاحم بود؟ برای سوبین؟ سوبین کل این ۴ سال، بیشتر شبا باهاش ویدیوکال میگرفت چون دلتنگ بومگیو بود. حتی قدرت اینو داشت هر خونه ای که بومگیو میگرفت رو آتیش بزنه تا در آخر بومگیو پیش خودش بمونه.

سوبین: تازه میگه چون طرف آشناست اشکال نداره

یونجون: آشنا؟ مگه کیه؟

سوبین برای یه ثانیه دست از جویدن برداشت. با لبای پر از غذا به یونجون که دست به سینه بهش خیره شد نگاه کرد و دوباره سرشو پایین انداخت و از غذاش خورد.

یونجون: چوی سوبی-

سوبین: فاک! طرف کانگ تهیونه!

هنوز جرئت نداشت که سرشو بالا بگیره که به یونجون خیره بشه ولی میتونست گرمای عصبانیت یونجونو حس کنه. فقط یه بشکن نیاز بود تا یونجون کل رستورانو بسوزونه.

یونجون: تهیون؟ و تو اجازه دادی پیشش بمونه؟!

سوبین: بومگیو با اینکه ۲۵ سالشه ولی کمتر از یه بچه ۵ ساله بهت گوش میده. خودت اینو بهتر میدونی

یونجون‌ نفس عمیقی کشید و سعی کرد خودشو کنترل کنه تا موهای سوبینو نکشه.

یونجون: مگه ما قراری نذاشتیم؟ تو و کای پس چیکار میکردین؟

سوبین: هیونگ فکر میکنی ما یادمون رفته؟ ما خودمون از بومگیو خواستیم بمونه ولی خودش رفت. انگار قبل از اینکه بفهمیم با تهیون صمیمی شده

یونجون با انگشتاش روی میز ضرب گرفته بود و برای اینکه کسیو نکشه برای چند دقیقه سکوت کرد. اشکالی نداشت اگه بومگیو نمیخواست با بچه ها باشه ولی حق اینو نداشت که با تهیون زیر یه سقف باشه.

یونجون: آدرس خونشو بده.

--

بومگیو با سردرد بدی از خواب بلند شده بود. جای خوابش نسبت به این دو هفته نرم تر شده بود. بعد از چند ثانیه فهمید به جای اینکه روی مبل باشه، روی تخت تهیون خوابیده بود.

دو هفته پیش وقتی فهمید که سرش کلاه گذاشتن، از عصبانیت و سردرگمی فقط سرشو پایین انداخته بود. مدارک نشون میدادن که تهیون زودتر خونه رو خریده بود و اگه بومگیو راضی بود، خونه رو باید تحویل تهیون میداد و فقط دعا میکرد تا پلیسا کلاهبردارو دستگیر کنن تا پولشو برگردونه.

بومگیو توی ذوقش خورده بود که قرار بود دوباره با بچه ها زندگی کنه. هر کی الان زندگی و دردسرای خودشو داشت و بومگیو حس میکرد که اونجا اضافیه. توی ایستگاه پلیس شبیه توله سگای مظلوم که اسباب بازیشونو ازش گرفتن، یه گوشه نشسته بود و فکر میکرد چجوری به پسرا بگه که قراره پیششون بیشتر بمونه.

تهیون نفهمید چطوری ولی وقتی قیافه بومگیو رو اونطوری دید، ناخودآگاه از دهنش پرید که "میخوای باهام زندگی کنی؟ در هر صورت خونه تو هم هست." و اون لحظه فهمید که چرا بومگیو خوشحال بود طرف مقابلش یه آشناست.

قاعدتا هر چقدر که بومگیو راضی بود، کای نبود. میخواست نظرشو عوض کنه و به بومگیو همش میگفت که کسی مشکلی نداره باهاش زندگی کنی و بومگیو فقط تکرار میکرد "قرار نیست برای همیشه پیشش بمونم! زود خونه میخرم". کای بهتر از هر کسی میدونست که بومگیو بزودی خونه نمیگیره.

زندگی کردن با تهیون چیز خاص و عجیبی نبود. اتاق برای تهیون بود و برای همین بومگیو روی مبل می‌خوابید. البته مبل بقدری بزرگ و راحت بود که بومگیو مشکلی نداشت ولی جای تختو نمی‌گرفت. تهیون بیشتر وقتا خونه نبود؛ روزا کمپانی بود و شب برمیگشت. بعضی شبا هم بار میرفت و ساعت ۳ صبح برمیگشت. فرقی نداشت کی برمیگرده، بومگیو بیدار میموند تا با چشمای خودش ببینه که سالم برمیگرده خونه.

تهیون باهاش درست حسابی حرف نمیزد و بزور به چشمای پسر بزرگتر نگاه میکرد. بومگیو نمیفهمید چرا تهیون انقدر باهاش بدخلقی میکنه تا دیروز، روز تولد تهیون.


-فلش بک-

دوست داشت بیشتر بتونه بخوابه اگه زنگ مداوم خونه اجازه میداد. پستچی پشت سر هم بسته های بزرگ و لوکسیو جلوی خونشون میزاشت و گیرنده همشون تهیون بود. بومگیو نتونست جلوی خودشو بگیره و کارت یکیشونو خوند. "تولدت مبارک کانگ تهیون"

پس امروز تولدش بود. تهیون قبلا روز تولدشو بهش گفته بود ولی بومگیو خیلی در این باره فراموش کار بود. سریع از خونه بیرون زد و از نزدیک ترین قنادی، یه کیک ساده شکلاتی خرید و وقتی که برگشت مشغول درست کردن سوپ جلبک برای تهیون شد.

تهیون اون روز زودتر از بقیه روزا برگشته بود خونه. نمی‌دونست روز تولدشو چجوری بگذرونه، شاید دوست داشت یه ساعت بیشتر بخوابه و یا شاید هم به جونگوون زنگ بزنه و با هم برن بار. با دیدن بشقاب سوپ روی میز ناهارخوری کمی گیج شد تا اینکه بومگیو پشت سرش بلند داد زد.

بومگیو: تولدت مبارکککککک

بومگیو از همون قنادی کلاه تولد خریده بود و روی سرش گذاشته بود و محکم دست میزد. طوری خوشحال بود که انگار تولد خودشه نه تهیون. تهیون نگاهشو بین بشقاب و بومگیو مدام میچرخوند.

تهیون: این... برای منه؟

بومگیو: والا از صبح انقدر کادوی خوشگل گرفتی که نمیدونستم برات چی بگیرم پس برات سوپ درست کردم

تهیون از موقعی که توی سئول زندگی کرد دیگه برای تولدش سوپ جلبک نخورده بود. هیچوقت هم فکرشو نمیکرد که بومگیو براش درست کنه. نگاه سردی که این دو هفته داشت کم کم عوض شدن و با یه لبخند گنده که باعث شد چشماش هلالی بشن، به بومگیو نگاه کرد. نمی‌تونست جلوی خوشحالیشو بگیره.

موقع غذا خوردن بینشون سکوت بود ولی مثل دفعات پیش، سکوت اذیت کننده ای نبود. تهیون از خوشمزگی سوپ صداهای ریزی از خودش درمی‌آورد و باعث میشد بومگیو بخنده. اما بازم یه مشکلی بود، تهیون زیاد به چشماش نگاه نمیکرد.

بومگیو: تو... از دستم ناراحتی؟

تهیون بدون اینکه نگاهش کنه، آخرین قاشق سوپشو خورد. حتی اون لبخند کمرنگی هم که داشت الان محو شد.

تهیون: یکمی برای پرسیدن این سوالو دیر نیست؟

بومگیو: منظورت چیه؟

تهیون سرشو بالا آورد و دهنشو باز کرد چیزی بگه اما سریع پشیمون شد. "نه الان وقتش نیست" چیزیه که تو ذهنش بود. بومگیو به مظلوم ترین حالت ممکن بهش خیره شده بود انگار که واقعا از هیچی خبر نداشت در حالی که تهیون داشت از درون منفجر میشد.

تهیون: هیونگ این تو بودی که وقتی گفتم نقاشیو بهت نمیدم، دیگه باهام صحبت نکردی

بومگیو برای چند لحظه سکوت کرد. تازه گندی که زده بود رو فهمیده بود.

بومگیو: من... وای... من بعدش بخاطر نمایشگاهم درگیر بودم...

تهیون کمی اخم کرد که باعث شد بومگیو برای چند لحظه بینشون حرفاش مکث کنه.

بومگیو: رفتارم خیلی اشتباه بوده، متاسفم ولی نزدیک شدنم بخاطر سواستفاده نبوده.. تو واقعا دوستمی!

تهیون: دوست؟

نمیدونست از شنیدن این حرف خوشحال باشه یا نه.

بومگیو: معلومه! بعد این همه سال تونستم یه دوست خیلی خوب پیدا کنم

تهیون: هیونگ فهمیدم، دیالوگای فیلما رو تکرار نکن

هر دوشون خندیدن. بومگیو با لبخند به تهیون خیره شده بود و پشت گردنشو خاروند.

بومگیو: پس... آشتی؟

تهیون: اگه قهر بودم الان خونه دوستت بودی

اونا تا نصفه شب با هم تنهایی جشن گرفتن. البته دوستای تهیون بهش زنگ زدن تا برای تولدش توی بار جشن بگیرند ولی تهیون توی خونه موندن رو ترجیح داد. بهش بیشتر خوش میگذشت مخصوصا وقتی که بومگیو مست میکرد و بیشتر از قبل به آدم میچسبید. وقتی که تهیون با چشمای بسته شمع تولدشو فوت کرد، چشمای خمار بومگیو اولین چیزی بودن که بعد باز کردن چشماش دید.

بومگیو: چی آرزو کردی؟

تهیون: هوم... اگه بگم دیگه برآورده نمیشه.

بومگیو از روی مستی خندید در صورتی که تهیون به خاطره ای که براش زنده شد لبخند کمرنگی زد. این مکالمه براش خیلی آشنا بود. تهیون کمی به سمت بومگیو خم شد و پسر بزرگتر ناخودآگاه بیشتر خودشو به مبل فشار داد.

تهیون: آرزو کردم زودتر برای خودت خونه بگیری

بومگیو: ولی الان که بلند گفتی برآورده نمیشه

تهیون لبخند کمرنگی زد و خودشو عقب کشید. میخواست بگه "هدفم همینه" ولی سکوت کرد. شاید اون شب تهیون بخاطر مستی خیلی مهربون شده بود و اجازه داد بومگیو روی تختش بخوابه.

بومگیو: هوم... منو یاد یکی میندازی..

تهیون: کی؟

بومگیو: نمی‌دونم... فقط توی خوابم بود... ولی خیلی آشنا به نظر میومد

بومگیو مطمئن نبود تهیون حرفی بهش زده بود یا نه. لحظه بعد که پلک زد، دیگه خوابش برد.

-پایان فلش بک-


تهیون براش داروی رفع خماری گرفته بود. بومگیو باورش نمیشد انقدر سریع مست شده بود یا کنار تهیون شبیه آماتورا دیده میشد. انگار نه انگار که پسر کوچکتر هن دیشب باهاش الکل خورده بود.

اون روز تصمیم داشت که فقط روی نقاشی جدیدش کار کنه. البته که زنجیر جدیدی که خریده بود رو بالاخره باز کرد و حلقه رو دوباره دور گردنش انداخت. این چند مدت بدون حلقه دور گردنش، دلشوره عجیبی داشت. انگار که یه چیزی کم بود و الان انگار یه محافظ دور گردنشه.

ساعت از ۶ بعد از ظهر گذشته بود و هوا به سمت تاریکی میرفت. به نظر میومد اون روز هم یه روز عادی و آروم مثل بقیه روزا بود تا اینکه یکی زنگ خونه رو زد.

بومگیو کمی تعجب کرد؛ تهیون رمز خونه رو داشت و لازم نبود زنگ بزنه و کسی هم قرار نبود بهش سر بزنه. با باز کردن در و دیدن یونجون پشت در، چشماش گرد شد.

بومگیو: اینجا چیکار میکنی؟

یونجون نیازی نداشت که بومگیو بهش خوش آمد بگه. به پسر کوچکتر تنه ای زد و وارد خونه شد.

یونجون: برام سوال شد که این دو هفته داشتی چیکار میکردی.

یونجون داشت کل خونه رو اسکن میکرد و اهمیتی به نگاه آتشی بومگیو نمیداد چون قرار بود بدتر حرصشو دراره.

بومگیو: همینطور که میبینی درگیر چیدن خونم بودم.

یونجون: خونت؟

یونجون پوزخندی زد و سمت بومگیو که دست به سینه ایستاده بود برگشت. بومگیو چیزی نگفت و فقط با تخسی بهش خیره شده بود.

یونجون: اوه اونقدر درگیر بودی که تماسامو جواب نمیدادی؟

بومگیو: خیلی درگیر بودم! کجاش برات عجیبه؟

یونجون نفسشو با حرص بیرون داد و با یه قدم بزرگ به بومگیو نزدیک شد. فاصله کمشون باعث میشد بومگیو قرمز بشه و بیشتر به دیوار پشت سرش بچسبه.

یونجون: بهت نیم ساعت وقت میدم که وسایلتو جمع کنی و باهام بیای

بومگیو: چی؟

یونجون: بومگیو من داستان خونتو میدونم

از بومگیو دور شد و روی مبل نشست و به بومگیو خیره شد. از چشمای بومگیو لیزر بیرون میزد و انگار میخواست یونجونو سوراخ کنه در حالی که پسر بزرگتر شبیه یه کوه یخی اونجا نشسته بود.

بومگیو: تو... استاکم میکنی؟

یونجون: اوه مطمئن باش اون کسی که استاک میکنه من نیستم.

یونجون نگاهی به ساعتش کرد و ادامه داد: ۲۹ دقیقه

بومگیو: و این منطقیه که پیش اکسم بمونم؟

یونجون: حداقل من دو تا اتاق خواب اضافه دارم. بهتر از یه اتاق خوابه

یونجون برای لحظه ای تصور کرد که بومگیو و تهیون روی یه تخت می‌خوابن و جریان خون زیادی رو توی مشتاش حس کرد. بومگیو دست به سینه بهش نزدیک شد. یونجون قسم می‌خورد نگاه بومگیو کمی رنگ تمسخر گرفته بود.

بومگیو: چوی یونجون تو حسودی کردی؟

یونجون مکثی کرد و با یه نیشخند به بومگیو نگاه کرد. از جاش بلند شد و به بومگیو نزدیک شد. حالا بومگیو مجبور بود کمی سرشو بالا بگیره تا با یونجون چشم تو چشم بشه. یونجون ته دلش خوشحال بود که حداقل چند سانت از پسر کوچکتر بلندتره، فکرشو نمیکرد سر این موضوع حس قدرت داشته باشه.

یونجون: حسودی؟ خودت بهتر از هر کسی میدونی که هر چقدرم فرار کنی، بازم پیش من برمیگردی

بومگیو آب دهنشو قورت داد و مردمک چشماش میلرزید. با هر حرف یونجون، نفسای داغش به صورت بومگیو میخورد.

یونجون: چه دو هفته، چه چهار س-

بومگیو سریع به عقب هلش داد. نمیخواست حقیقتو از زبون کس دیگه ای بشنوه. مخصوصا از چوی یونجون‌.

بومگیو: فاک یو!

همزمان با شنیدن صدای در، کله هر دوشون سمت تهیون برگشت. تهیون نگاهشو بین یونجون و بومگیو چرخوند. صورتش هیچ ریکشن خاصی نداشت؛ انگار که می‌دونست بالاخره یونجون به خونش میاد. یونجون دوباره به ساعتش نگاه کرد و نچی زیر لب گفت.

یونجون: ۲۵ دقیقه

بومگیو: چیکار میکنی اگه نیام؟

یونجون سرشو کمی کج کرد و یه تای ابروشو بالا انداخت. نمیخواست بدجنس باشه ولی برت رو به رویی که جلوش ایستاده بود، این اجازه رو نمیداد.

یونجون: آثارت دسته منه آقای چوی. من جای تو بودم حرف گوش میکردم

بومگیو نفسشو لرزون بیرون داد. الان یونجون تهدیدش کرده بود؟ شاید امروز نباید حلقه رو دوباره دور گردنش مینداخت، شاید بهتر بود الان با یه چاقو به جون یونجون بیوفته. متنفر بود که هر چقدر از یونجون فرار میکرد، آخر از یه جایی سر و کلش پیدا میشد.

بومگیو: ازت متنفرم

با قدمای محکم سمت اتاق رفت تا همون چند تا لباسی که درآورده بود رو برگردونه توی چمدونش. یونجون خوشحال از اینکه حرفش به کرسی نشسته، سمت تهیون قدم برداشت.

یونجون: ما یه قراری داشتیم، سر قرارت بمون

صداش آروم بود و مطمئن بود به اتاق نمی‌رسید. تهیون بیخیال و بی اهمیت به حرف یونجون، کاپشنشو توی کمد کنار در آویزون کرد.

تهیون: من کسی نبودم که بهش نزدیک شد

تهیون قصدی برای اذیت کردن یونجون نداشت ولی با دیدن اخم پسر بزرگتر، ناخودآگاه نیشخند زد.

تهیون: چرا وقتی خودش بهم نزدیک شده، پس بزنم؟

توی ماشین هیچ حرفی بین یونجون و بومگیو رد و بدل نشد. بومگیو برای نشون دادن اعتراضش، به بلوتوث ماشین وصل شده بود و یونجون مغزش درگیر حرف تهیون بود. شاید در آخر خودشو با تهیون از بالای یه برج پرت میکرد پایین.

با شنیدن اینتروی آهنگ love poem، یونجون چشماشو روی هم فشار داد. کانگ تهیون برای امروز بس بود. بدون اینکه حرفی بزنه خودش زد آهنگ بعدی. بومگیو با ابروهای گره خورده بهش نگاه کرد و از توی گوشیش، دوباره آهنگ مورد علاقشو پلی کرد. به ثانیه نکشید که دوباره آهنگ عوض شد.

بومگیو: واقعا چه مرگته، چوی یونجون؟

یونجون: نباید این سوالو ازش خودت بپرسی؟ تو کسی بود که دو هفته جوابمو ندادی

بومگیو: منظورم اینه مشکلت با تهیون چیه؟ تو از کجا میشناسیش؟

یونجون برای چند ثانیه مکث کرد و فرمونو محکم تر گرفت.

یونجون‌: توی بار چند دفعه دیدمش

صداش کمی گرفته و آروم بود انگار که مطمئن نبود حرفشو کامل بزنه. بومگیو نمیفهمید چرا ولی دردو توی سینش حس میکرد.

بومگیو: ها... حتما تو هم کلاب وی آی پی ها میرفتی؟

وقتی با سکوت یونجون مواجه شد، با حرص روی پهلوش تکیه داد و با اخم به یونجون خیره شد.

بومگیو: تو اونجا میرفتی چه غلطی میکردی؟

یونجون: رفتم به دین و پیغمبر ایمان آوردم برگشتم. بومگیو این چه سوالی بود پرسیدی؟

یونجون نمیخواست بهش جواب مستقیمی بده و بومگیو به همه نوع ارتباطی فکر کرد. احساس میکرد قلبش دیگه نمیتونه بتپه‌. بومگیو توی صندلی خودش جمع شد و سرشو به پنجره تکیه داد. از دید یونجون‌، بومگیو شبیه یه سگ کوچولویی بود که انگار صاحبش بهش تشویقیشو نداده و قهر کرده.

تا توی خونه با همدیگه صحبتی نکردن. جو اونقدر سنگین بود گه یونجون دوست داشت عوضش کنه اما حس میکرد اگه حرفی بزنه، بومگیو خفش میکرد.

بومگیو سریع توی راهروی آپارتمان قدم میزد و یونجون با دو تا چمدون پشت سرش راه میومد. بومگیو نمیخواست صحبتی کنه چون مطمئن بود با اولین کلمه، اشکاش ریخته میشه.

یونجون: بیا حداقل‌ وسایلتو ببر تو اتاق

بومگیو: خودت بیار

صدای بومگیو انقدر کم بود که یونجون مطمئن نبود که شنیده باشه. چمدونا رو کنار میز ناهارخوری گذاشت و دست به کمر ایستاد و به بومگیو خیره شد.

یونجون: از این ناراحتی که بعد از کات کردنمون با بقیه خوابیدم؟

بومگیو چیزی نگفت و سمت قفسه توتو رفت. پرنده سبز رنگو از توی قفس در آورد و آروم سرشو ناز میکرد. با سوال یونجون لباشو روی هم فشار داد تا صدای ازش در نیاد و سعی کرد تمرکزشو روی توتو بزاره اما مگه اون چون یونجون این اجازه رو میداد؟

یونجون با قدمای بلند سمتش اومد و بازوی پسر کوچکترو توی دستش گرفت؛ نه خیلی محکم و نه خیلی آروم، میشد فشارو حس کرد اما حس اینکه میخواد مراقب باشه هم معلوم بود. آروم بومگیو رو سمت خودش چرخوند و با چشمای درشت پسر کوچکتر رو به رو شد. تضاد مورد علاقش؛ چشمای کشیده خودش در مقابل چشمای آهویی بومگیو.

یونجون: بومگیو ازم انتظار داشتی که منتظرت میموندم؟

لحنش آروم و لطیف بود ولی کلماتش تیز و برنده. یونجون حقیقتو میگفت و بومگیو هم آگاه بود. اون مرد دیگه یونجونِ بومگیو نبود.

بومگیو: نه ولی... اگه من منتظرت بودم چی؟

یونجون ابروهاشو بالا انداخت. سوال بومگیو گاردشو پایین آورده بود و برای یه لحظه نمیدونست چی بگه.

یونجون: منطقی نیست چون تو کسی بودی که رفتی.

بومگیو: و کار تو منطقیه که منو الان بزور کشوندی خونه خودت؟

پسر کوچکتر دست یونجونو پس زد و توتو روی دوباره توی قفسش گذاشت.

یونجون: میتونی خونه هر کسی بمونی، اصلا هتل بگیر ولی پیش اون مرد نه، تو نمیدونی چه کارایی از دستش برمیاد

بومگیو: برای من خطرناکه؟ و تو نیستی؟

بومگیو لبشو گاز گرفت تا اشکش پایین نریزه و سمت یونجون برگشت. وقت غروب بود و نور نارنجی رنگ از پنجره روی صورت یونجون افتاده بود. قسمتی از وجود بومگیو بهش میگفت که دوباره خودتو کوچیک کن و بپر توی بغل یونجون؛ بهش بگو چقدر زیباست و چقدر دلتنگش بودی، بهش بگو پشیمونی و بین بازوهاش همیشه بمون. اما الان حداقل بینشون سه متر فاصله بود؛ سه متری که عمق فاصله چهار سالشونو به رخ میکشید.

بومگیو: من میدونم اون کلاب وی آی پی چقدر جای مزخرفیه. من خودم کسی بودم که تا اونجا دنبال تهیون رفتم.

حرفای تهیون توی سر یونجون مدام تکرار میشدن. فکشو منقبض کرد و به زمین خیره شد، جایی که سایه سر بومگیو تا نزدیکی پاهاش می افتاد.

یونجون: میخوای دوباره برگردی پیشش؟

بومگیو نمیفهمید چرا ولی ریکشن و حسادت یونجون سر تهیون، یه حس عجیبی رو داخلش زنده میکرد. انگار که هنوز یونجون برای اونه. بومگیو دست به سینه ایستاده و با تخسی بهش نگاه کرد.

بومگیو: تهیونی اگه می‌دونست آرزوش انقدر زود برآورده میشه بلند نمیگفت..

یونجون با شنیدن لقبی که بومگیو به اون پسر میداد برای یه لحظه اخم ریزی کرد اما سریع چهرشو جمع کرد. بومگیو میتونست منقبض شدن دستای یونجونو حس کنه و توی دلش به حال یونجون پوزخند زد البته کمی ناراحت شد از تهیون سواستفاده کرد.

بومگیو: نمیخوای اتاقمو نشونم بدی؟


Report Page