Season 3, chapter 19

Season 3, chapter 19

𝘉𝘦𝘯𝘣𝘪,,

روز افتتاحیه‌ی نمایشگاه بالاخره رسید. ساعت ۴ بعدازظهر قرار بود گالری بومگیو شروع بشه، ولی یونجون از صبح زود بیدار شده بود. شاید بخاطر هیجان و استرسی بود که برای این روز داشت، یا شایدم چون دستش زیر سر بومگیو خوابش برده بود و دیگه نمی‌تونست طاقت بیاره. هر چی بود، ساعت هنوز ۸ صبح نشده بود که یونجون از تخت پرید و شروع کرد به آماده شدن.

توی آشپزخونه، در حالی که داشت برای خودش صبحونه درست می‌کرد، یه لبخند کوچیک رو لبش بود. حالا که بومگیو پیشش بود، یونجون دیگه نمی‌تونست از زیر صبحونه خوردن در بره. بومگیو مثل یه رئیس سخت‌گیر چک می‌کرد که یونجون حتماً یه چیزی بخوره، وگرنه غرغراش شروع می‌شد. پسر بزرگتر هنوز دکمه‌های پیرهنشو کامل نبسته بود و داشت میز صبحونه رو آماده می‌کرد که یهو یه جفت دست گرم از پشت رو سینه‌ش کشیده شد.

بومگیو: می‌خوای همین‌قدر خوشگل بری بیرون؟

بومگیو با صدای گرفته اولش صبحی حرفشو زد. یونجون خندش گرفت. برگشت و به بومگیو نگاه کرد که مثل یه کوالا بهش چسبیده بود و با هر حرکت یونجون تو آشپزخونه، اونم باهاش جابه‌جا می‌شد.

یونجون: مگه امروز با بقیه روزا چه فرقی کردم؟

توی لحن یونجون، شیطنت معلوم بود. بومگیو که چشماش هنوز کامل باز نشده بود، با یه قیافه‌ی نیمه‌خواب‌آلود شروع کرد به باز کردن دکمه‌های پیرهن یونجون.

بومگیو: حق نداری این‌جوری بری، هیونگ! وگرنه خونه رو به هم می‌ریزم!

یونجون فقط زل زده بود به بومگیو که با اون موهای ژولیده و چشمای پف‌کرده، انقدر کیوت شده بود که نمی‌تونست باهاش بحث کنه. سمتش چرخید، صورت بومگیو رو با دو تا دستش قاب کرد و یه بوسه‌ی کوتاه رو لباش گذاشت.

یونجون؛ گیوی بدجنس، چیزی رو به هم نریز. باشه؟

بومگیو یه خنده‌ی ریز کرد و سرشو فرو کرد تو سینه‌ی یونجون و یونجون هم فقط موهاشو نوازش کرد و فکر کرد که این لحظه‌های ساده، قبل از افتتاحیه، بهترین قسمت روزش بودن. امروز روز بومگیو بود، و یونجون می‌خواست مطمئن شه که همه‌چیز برای عشقش بی‌نقص پیش می‌ره.

مهم نبود چقدر از قبل برای نمایشگاه وقت گذاشته باشی، همیشه یه عالمه کار ریز و درشت می‌مونه برای روز آخر. یونجون اگه می‌دونست این‌همه خرده‌کاری قراره رو سرش آوار شه، شاید یه کم دیرتر می‌اومد گالری. ولی همین که پاشو گذاشت توی ساختمون، وویونگ و یجی مثل وحشیا پریدن سرش و یه لیست بلندبالا از کارا بهش دادن.

از چک کردن نورپردازی گرفته تا مطمئن شدن که پلاک‌های کنار آثار درست نصب شدن. با این حال، همه‌چیز مرتب به نظر می‌اومد. آثار قدیمی بومگیو توی سالن اصلی با دقت چیده شده بودن و یه سالن جداگونه هم برای مجموعه‌ی جدیدش آماده شده بود.

از ساعت سه و نیم کم‌کم بیرون گالری شلوغ شد. چند تا خبرنگار توی محوطه‌ی سبز جلوی ساختمون با بومگیو مصاحبه می‌کردن و صدای کلیک دوربین‌ها و سوالای پیاپی‌شون فضا رو پر کرده بود. یونجون از پشت در شیشه‌ای گالری به بومگیو نگاه کرد.

بومگیو با اون کت و شلوار شیکش که جیبش با نگین و جواهر تزئین شده بود، انگار از یه مجله‌ی مد اومده بود بیرون. موهاش مرتب و اتوکشیده، با یه مدل ساده ولی جذاب، دیگه هیچ اثری از اون صورت خواب‌آلود صبح نداشت. ولی یونجون که خوب می‌شناختش، می‌تونست از برق چشمای بومگیو بفهمه که هنوزم یه کم به خواب بیشتر نیاز داره.

یونجون یه لبخند زیرپوستی زد و فکر کرد چقدر بومگیو تو این لحظه خواستنیه. انگار همه‌ی استرس و خستگی چند ساعت پیش، حالا که بومگیو رو این‌جوری درخشون می‌دید، داشت از تنش می‌رفت.

وویونگ: چوی یونجون! بیا یه نگاه به لیست مهمونا بنداز، ببین چیزی کم نباشه!

یونجون یه چشم‌غره بهش رفت، ولی بازم رفت سمت میز پذیرش. تو دلش فقط به این فکر می‌کرد که امروز روز بومگیوئه، و اگه قراره صد بار دیگه این خرده‌کاریا رو انجام بده، فقط برای دیدن لبخند بومگیو ارزششو داره.

وقتی مجموعه‌ی جدید بومگیو برای نمایش گذاشته شد، برخلاف رسم معمول که یه متن بلندبالا درباره‌ی مفهوم و کانسپت کارها نوشته می‌شه، بومگیو فقط یه جمله‌ی ساده برای کل مجموعه نوشته بود؛ "برای ذات مقدس جنون که وفادار است." همین یه جمله کافی بود تا حس و حال عمیق کارهاشو به بقیه برسونه.

تابلوها همگی پس‌زمینه‌های تیره‌ای داشتن، با خطوط پررنگ قرمز و طلایی که تو فیگورهای عجیب و غریبشون می‌درخشیدن. فرم‌ها پر از پیچیدگی و حرکت بودن، انگار هر کدوم یه داستان پر از هیجان رو فریاد می‌زدن. این تغییر از رنگ‌های ملایم و احساسات لطیف به این شدت و عمق احساسات، یه تغییر یهویی نبود؛ انگار بومگیو با هر رازی که میفهمید، قلموشو روی بوم میکشید.

بین همه‌ی این آثار، فقط یه تابلو بود که فیگوری سالم و انسان‌گونه داشت. یه فیگور که پشتش به بیننده بود، ولی سرشو برگردونده بود، انگار داره از دور نگاه می‌کنه. صورتش تار بود، ولی بومگیو و یونجون هر دو می‌دونستن این نقاشی کیه. پلاک کنار تابلو نوشته بود "غریبه‌ی عزیز من؛ جایی که داستان شروع شد." این تابلو انگار یه نامه‌ی عاشقانه‌ی بی‌کلام بود، یه اشاره به لحظه‌ای که همه‌چیز بینشون شروع شده بود.

گالری هر لحظه شلوغ‌تر می‌شد و سر و صدای گفت‌وگوها و خنده‌ها فضای سالن رو پر می‌کرد. بومگیو با هنرمندای مختلف دست می‌داد و باهاشون صحبت می‌کرد، کسایی که شاید تا حالا حتی اسمشونو نشنیده بود. ولی با همون لبخند گرم و صمیمی باهاشون حرف می‌زد، انگار از دیدنشون واقعاً خوشحاله. هر چند دقیقه یه بار، نگاهش به یونجون می‌افتاد که یه گوشه وایستاده بود و با دقت همه‌چیز رو زیر نظر داشت. یونجون با یه لبخند آروم بهش چشمک می‌زد، انگار می‌خواست بگه "تو داری می‌ترکونی، گیو."

گالری پر از آدما بود و سروصدا لحظه‌به‌لحظه بیشتر می‌شد. بومگیو تازه از یه گروه دیگه از مهمونا جدا شده بود که سوبین پیداش شد. سوبین با یه قیافه‌ی اخمو به نقاشی‌های قدیمی بومگیو چشم‌غره رفت.

سوبین: اینا دیگه چیه؟ اون سالا به اندازه‌ی کافی اینارو نگاه کردم، چرا باید دوباره ببینمشون؟

بومگیو زدم زیر خنده و به شوخی یه ضربه‌ی آروم به شونه‌ی سوبین زد.

بومگیو: خب، می‌تونستی نیای، سوبینی! کی مجبورت کرد؟

سوبین: آره، انگار من عاشق اینم که تو رو توی این موقعیتای پرافاده ببینم!

بومگیو فقط خندید. گاهی باورش نمی‌شد چطور این‌همه سال با سوبین دوست مونده. شاید باید از همون روزای دبیرستان تشکر می‌کرد، وقتی سوبین اومد و بهش مدرسه رو نشون داد. یه لحظه‌ی ساده که دوستی‌شونو شروع کرد. حالا هم وسط این همه شلوغی، سوبین با اون قیافه‌ی اخموی همیشگیش، هنوزم مثل یه برادر کنارش بود.

بومگیو هر دقیقه تو یه گروه جدید از آدما گیر می‌افتاد، از گالری‌دارا و منتقدا گرفته تا کسایی که فقط اومده بودن یه نگاه بندازن. آخر سر، کای و مینگی بودن که مثل دو تا فرشته‌ی نجات پیداشون شد و از دست جمعیت کشیدنش بیرون. کای با یه لبخند گنده دستشو انداخت دور شونه‌ی بومگیو.

کای: تبریک میگم هیونگگگ! این نمایشگاه داره می‌ترکونه!

همه فکر می‌کردن نقاشی‌های بومگیو فقط بازتابی از روزای دانشگاهش بودن، ولی برای دوستاش، این تابلوها یه جور آینه‌ی مشترک از گذشته‌شون بود. بحثایی که با هم کرده بودن، آرزوهایی که داشتن، ناامیدی‌هایی که بهشون ضربه زده بود. همه‌شون کنار هم بزرگ شده بودن، تغییرای همدیگه رو دیده بودن و حالا انگار این تابلوها یه جور روایتگر اون روزا بودن.

اون‌طرف‌تر، یونهو با لیوان نوشیدنیش یه گوشه وایستاده بود و از دور به یجی و ریوجین نگاه می‌کرد. این دو تا بعد از چهار سال هنوز مثل دو تا پرنده‌ی عاشق کنار هم بودن، انگار زمان براشون وایستاده بود. یونهو یه آه زیر لب کشید.

یونهو: باورم نمی‌شه تو این جمع، تنها آدم عاقل ریوجین باشه. واقعا تنها کسیه که بینمون دختر دوست داره؟

مینگی با ابروهای بالا رفته چرخید سمتش.

مینگی:چی؟ عزیزم، داری به کی می‌گی عاقل؟ تو که خودت دوست‌پسر داری! یعنی الان به هر دومون گفتی کم‌عقل؟

یونهو شونه‌ای بالا انداخت و سعی میکرد خندشو بخوره.

یونهو: من خودم باهوش بودم، تو منو کم‌عقل کردی!

مینگی سعی کرد جلوی خندشو بگیره، ولی نتونست.

مینگی:منم دوستت دارم، احمق.

بعد لیوانشو به لیوان یونهو زد و هر دو زدن زیر خنده. بومگیو آروم قدم برداشت و رفت سمت سالن مجموعه‌ی جدیدش. هنوز صدای همهمه‌ی مهمونا توی گوشش بود که یهو چشمش به یه چهره‌ی آشنا افتاد. برای چند لحظه خشکش زد. پارک جه‌مین؟ فکرشم نمی‌کرد بعد از اون پارتی عجیب و غریب، دوباره جه‌مین رو ببینه، اونم توی افتتاحیه‌ی گالریش. جه‌مین جلوی تابلوی "غریبه‌ی عزیز من" وایستاده بود و زل زده بود به اون صورت تار، انگار داره سعی می‌کنه رازشو کشف کنه.

بومگیو با قدم‌های شمرده نزدیکش شد و کنارش وایستاد. قبل از اینکه چیزی بگه، جه‌مین بدون مقدمه شروع کرد

جه‌مین: این مجموعه‌ت، این جنون... واقعاً عالیه.

بومگیو یه لحظه گیج شد. نمی‌دونست باید مثل وقتی بقیه تعریف می‌کنن ذوق کنه یا فقط یه لبخند ساده بزنه. لیوان نوشیدنیشو تو دستش چرخوند.

بومگیو: ممنون که نقاشیو فروختی.

جه‌مین یه خنده‌ی بلند کرد، همون خنده‌ای که همیشه بومگیو رو یه جورایی معذب می‌کرد. بعد سمت بومگیو چرخید.

جه‌مین: مطمئن باش، آخرین انتخابم بود که نقاشی یه همچین هنرمندی رو به چوی یونجون بفروشم.

بومگیو ابروهاشو بالا انداخت و منتظر بود جه‌مین ادامه بده. جه‌مین لبخند کجی زد.

جه‌مین: یونجون از همه‌ی گندکاریای من آتو داشت. فکرشم نمی‌کردم یه روز ازشون علیه من استفاده کنه. حسودیم می‌شه بهت، چوی. همچین مردی داری که برات هر کاری می‌کنه.

بومگیو ته دلش یه حس عجیب غریب پیچید. نباید از کار یونجون خوشش می‌اومد، ولی یه جورایی خوشحال بود. خواست چیزی بگه که یهو یه دست گرم رو شونه‌ش حس کرد. یونجون بود. با یه لبخند روی لبش کنار بومگیو وایستاد.

یونجون: درباره‌ی چی حرف می‌زنین؟

لبخند یونجون گرم بود، ولی چشاش یه داستان دیگه می‌گفت. حسادت؟ سلطه‌گری؟ یه جور وسواس عاشقانه؟ انگار همه‌چیز باهم قاطی شده بود. جه‌مین شونه‌ای بالا انداخت .

جه‌مین: فقط از نقاشیاش تعریف کردم.

بعد، وقتی داشت از کنار شونه‌ی یونجون رد می‌شد، زیر لب زمزمه کرد: وقتی صورتت تاره، قابل‌تحمل‌تری، یونجون.

یونجون چشماشو تو کاسه چرخوند و فقط یه لبخند زورکی به جه‌مین تحویل داد. بعد دستشو دور کمر بومگیو انداخت.

یونجون: این یارو هنوزم رو مخه.

بومگیو فقط خندید و سرشو به شونه‌ی یونجون تکیه داد. سونگهوا و وویونگ یه گوشه‌ی خلوت‌تر از گالری، دور یه میز وایستاده بودن و از دور به بچه‌ها نگاه می‌کردن. همه داشتن با هم گپ می‌زدن، می‌خندیدن و انگار غرق لحظه بودن.

وویونگ: همه خوشحال به نظر می‌رسن، نه؟

بعد یه کم مکث کرد و لبخند شیطانی زد.

وویونگ: البته، جز سوبین. انگار خیلی خستست.

سونگهوا خندید و سرشو تکون داد.

سونگهوا: بالاخره پروژه‌ی برنامه‌نویسیش تموم شد. شاید حالا بتونه یه نفس راحت بکشه و اونم خوشحال باشه.

اون دو تا از دور، بدون اینکه کسی مزاحمشون بشه، داشتن درباره‌ی بچه‌ها حرف می‌زدن و گهگاه می‌خندیدن. انگار این لحظه‌ی آروم، وسط شلوغی گالری، یه جورایی فقط مال اونا بود. ولی یهو یکی از استفای گالری با یه سبد بزرگ پر از گل آفتاب‌گردون بهشون نزدیک شد. وویونگ با دیدن سبد، لبخندش یه لحظه محو شد.

وویونگ: بی‌زحمت اینو بذارید توی اتاقم.

ولی سونگهوا، که چشمش به کارت روی گل‌ها افتاده بود، قبل از اینکه کارکن بره، سریع کارت رو برداشت.

سونگهوا: حداقل بذار ببینیم از طرف کیه.

وویونگ رنگش پرید، انگار یه چیزی تو دلش فرو ریخت. سونگهوا کارت رو باز کرد و با دیدن اسم سان فقط یه اوه آروم گفت. وویونگ لبشو گزید و سرشو انداخت پایین، انگار نمی‌دونست چی باید بگه.

سونگهوا: بعضی وقتا سان برام گل می‌فرسته. ولی... من هیچ‌وقت نرفتم ببینم چی نوشته یا چی می‌خواد.

سونگهوا: چرا؟ انگار هنوزم واقعاً عاشقته.

وویونگ یه کم مکث کرد، انگار داشت با خودش کلنجار می‌رفت.

وویونگ: نمی‌تونم فراموش کنم که به هر دوتامون دروغ گفت. اگه دوباره تکرار بشه چی؟

سونگهوا یه لحظه ساکت شد. از یه طرف خوشحال بود که وویونگ برای دوستی‌شون این‌قدر ارزش قائل بود، ولی تردیدی که تو چشمای وویونگ دید، بهش گفت که دل وویونگ هم حسابی برای سان تنگ شده.

سونگهوا: حداقل یه بار ببینش. بعد تصمیم بگیر. تو هم باید دنبال چیزی باشی که خوشحالت می‌کنه.

وویونگ: ولی فکر کنم تو حس خوبی به این موضوع نداری.

تردید توی نگاهش معلوم بود. سونگهوا خندید و سرشو تکون داد.

سونگهوا: چرا نداشته باشم؟ من واقعاً دوست دارم هردوتون خوشحال باشین. خودمم که الان خوشحالم.

همین موقع گوشیش ویبره رفت. هونگ‌جونگ از ژاپن چند تا عکس براش فرستاده بود؛ خیابونای شلوغ توکیو، یه کافه‌ی کوچیک، یه عکس از میز با دو تا لیولن و پیام هایی که نوشته بود: "دلم برات تنگ شده." و "هات چاکلتاشون خوشمزه نیست:(" سونگهوا یه نیشخند زد و گوشیشو گرفت سمت وویونگ.

سونگهوا: ببین، من تو یه رابطه‌ام که واقعاً خوشحالم. با یکی که چه پیشم باشه، چه نباشه، می‌دونم دوستم داره. تو هم لیاقت همچین چیزی رو داری.

بعد کارت گل رو گذاشت تو دست وویونگ و لبخند زد.

سونگهوا: چه پیشت باشه، چه نباشه.

وویونگ به کارت تو دستش نگاه کرد و یه نفس عمیق کشید، انگار یه چیزی تو دل وویونگ داشت آروم آروم روشن می‌شد.

وویونگ: مرسی که دوست پسرتو به رخم کشیدی. اصلا کونم نسوخت.

وسط شلوغی گالری، یه استف دیگه با یه دسته‌گل بزرگ پر از رزهای صورتی به سمت بومگیو اومد. بومگیو یه لحظه جا خورد و با تعجب به گل‌ها نگاه کرد. نمی‌دونست کی ممکنه اینو براش فرستاده باشه. یه لبخند کنجکاو زد، از جمعیت یه کم فاصله گرفت و دسته‌گل رو گذاشت رو یه میز کناری.

با احتیاط نامه‌ی کوچیکی که لای گل‌ها بود رو درآورد و باز کرد. وقتی اسم تهیون رو پای نامه دید، قلبش یه لحظه تندتر زد. شروع کرد به خوندن، و هر خط که پیش می‌رفت، دلتنگیش برای تهیون بیشتر می‌شد.


بومگیو هیونگ عزیز،

وقتی داری این نامه رو می‌خونی، احتمالاً من سوار هواپیما شدم و دارم می‌رم آمریکا. یه کمپانی آهنگسازی اون‌جا بهم پیشنهاد کار داده، یه فرصت دوساله که نمی‌تونستم ردش کنم. اولش کلی شک داشتم که بهت بگم یا نه. می‌ترسیدم اگه روبه‌رو بهت بگم، نتونم درست حسمو بگم یا یه جوری خرابش کنم. نوشتن این نامه برام راحت‌تر بود، انگار این‌جوری می‌تونستم همه‌چیزو از ته دلم بگم.

ببخشید که بی‌خبر گذاشتمت و رفتم. می‌دونم باید زودتر بهت می‌گفتم، ولی یه جورایی نمی‌خواستم تو این روز مهم حواست پرت بشه. قول می‌دم از خودم بهت خبر بدم، هیونگ. از حال و روزم، از آهنگایی که می‌سازم، از همه‌چیز.

فقط می‌خوام ازت تشکر کنم. تو بهم امید دادی که دوباره زندگی کنم، که فکر نکنم همه‌چیز تموم شده. اون روزا که فکر می‌کردم دیگه هیچ‌کس نمی‌تونه حالمو خوب کنه، تو مثل یه فرشته پیدات شد. نمی‌تونم تصور کنم غریبه‌ی دیگه‌ای مثل تو، با اون قلب بزرگت، یه روزی سر راهم سبز بشه. تو همیشه برام یه ستاره می‌مونی، بومگیو هیونگ.

نمایشگاهت رو از دور تصور می‌کنم و می‌دونم که داری می‌ترکونی. بهت افتخار می‌کنم.

دوستت دارم،

تهیونی


بومگیو نامه رو تا کرد و یه نفس عمیق کشید. چشاش یه کم خیس شده بود، ولی لبخندش پر از حس‌های قاطی‌پاتی بود؛ خوشحالی برای تهیون، دلتنگی برای دوستش، و یه غرور عجیب که انگار یه تیکه از قلبش داشت تو آسمونا پرواز می‌کرد.

یونجون از اون‌طرف سالن چشمش به بومگیو افتاد که یه گوشه وایستاده بود، دسته‌گل رز صورتی تو بغلش و انگار غرق تو فکرش شده. اخمای یونجون رفت تو هم. با قدم‌های سریع رفت سمتش و نگران بهش نگاه کرد.

یونجون: انجل، چیشده؟ گالری یه چیزی‌شه؟

بومگیو سرشو بلند کرد و با یه لبخند تلخ، نامه‌ی تهیون رو گرفت جلوی یونجون.

یونجون: تهیون... رفته.

یونجون نامه رو گرفت و شروع کرد به خوندن. چشاش روی کلمات می‌چرخید، ولی وقتی به جمله‌ی "دوستت دارم" رسید، یه لحظه اخماش عمیق‌تر شد.

یونجون: خب، این که خبر خوبی نیست، نه؟ اینکه رفته.

توی لحن جدیش، شوخیو میشد فهمید. بومگیو چشماشو ریز کرد و یه لگد آروم به پشت پای یونجون زد.

بومگیو: مثل دشمن خونیت باهاش رفتار نکن، هیونگ!

یونجون با یه قیافه‌ی نمایشی دستشو گذاشت رو قلبش.

یونجون: دشمن خونی؟ نه، گیو! تهیون دشمن خونیم نیست، رقیب عشقیمه! این خیلی بدتره!

بومگیو یه لحظه زل زد به یونجون، انگار نمی‌دونست باید خفش کنه یا بزنه زیر خنده. ولی اون حسادت کوچولوی یونجون انقدر بامزه بود که یهو خندش گرفت.

بومگیو: تو خیلی عاشقمی، چوی یونجون!

یونجون نیشخندی زد و یه قدم نزدیک‌تر اومد. سرشو خم کرد و لبشو نزدیک گوش پسر کوچکتر کرد.

یونجون: هیچ ایده‌ای نداری چقدر دوستت دارم.

بومگیو حس کرد قلبش یه لحظه از جا کنده شد. دسته‌گل رو محکم‌تر بغل کرد و با یه خنده‌ی خجالتی سرشو فرو کرد تو شونه‌ی یونجون. گالری هنوز پر از آدما و سروصدا بود، ولی تو اون لحظه، انگار فقط اونا دو تا بودن، یه دنیا عشق که هیچ‌چیز نمی‌تونست جلوی درخشششو بگیره.

--

فردای روز گالری، همه‌ی بچه‌ها توی رستوران جمع شده بودن. اون شب رستوران رو بسته بودن و فقط خودِ اونا بودن. تلویزیون روشن بود و همه منتظر بودن تا برنده‌ی بهترین بازیگر مرد تو مراسم اعلام بشه. البته سونگهوا از همه ذوق‌زده‌تر بود، ریوجین و یونهو مشغول درست کردن غذا تو آشپزخونه بودن، مینگی و یجی که تازه از سر کار برگشته بودن، هر کدوم رو یه صندلی لم داده بودن و چشمای خستشون بسته بود.

یونجون هم انگار داشت یه موضوع خیلی هیجان‌انگیز رو برای بومگیو توضیح می‌داد. سوبین یه گوشه با گوشیش مشغول برنامه‌ریزی سفر بود و کای کنارش هی پیشنهاد می‌داد که کدوم کشورها ارزش دیدن دارن. سوبین فقط شونه بالا می‌نداخت و می‌گفت "هر جا، فقط دور از سئول باشه." مجری مراسم با یه لبخند گنده کارت اسما رو باز کرد

-: کیم هونگ‌جونگ، تبریک می‌گم!

سونگهوا یهو با یه جیغ بلند از جاش پرید، طوری که همه‌ی نگاها برگشت سمتش.

سونگهوا: این دوست‌پسرمههه! دوست‌پسر من برنده شده!

بومگیو ناخودآگاه یه لبخند کج زد. دلش می‌خواست از این ری‌اکشن بامزه‌ی سونگهوا عکس بگیره و برای هونگ‌جونگ بفرسته، ولی ترجیح داد بعداً قبرشو بکنه. تو تلویزیون، هونگ‌جونگ با یه لبخند گرم جایزه رو از دست مجری گرفت، ولی چشماش یه کم می‌لرزید، انگار هنوز استرس داشت. نفس عمیقی کشید و شروع کرد.

هونگ‌جونگ: ممنونم از همه‌ی عزیزانی که تو این پروژه بهم کمک کردن. این نقش خیلی چالش‌برانگیز بود. فکرشم نمی‌کردم بتونم خوب از پسش بربیام، ولی این جایزه بهم ثابت کرد که کارمو درست انجام دادم.

بعد برای چند ثانیه ساکت شد، انگار داشت چیزی تو دلشو وزن کنه. لبخندش پررنگ‌تر شد، مستقیم به دوربین زل زد.

هونگ‌جونگ: خیلیاتون نمی‌تونید تصور کنید پشت صحنه‌ها چقدر اذیت‌کننده بود. ولی از اون یه نفر که همیشه بهم اعتماد داشت، ممنونم. پارک سونگهوا، اگه داری اینو می‌بینی، لطفاً تا آخر عمرم باهام باش. عاشقتم.

یهو تو رستوران سکوت شد. فقط صدای دست زدن از تلویزیون می‌اومد. همه با دهن باز زل زده بودن به صفحه، حتی سونگهوا که انگار یه مجسمه شده بود. هونگ‌جونگ عملاً جلوی همه ازش خواستگاری کرده بود؟ سونگهوا مدام لباشو باز و بسته می‌کرد، ولی هیچ صدایی ازش درنمی‌اومد. زیر لب فقط گفت خدای من... و همون‌جا رو زمین نشست.

سوبین و مینگی پریدن که بلندش کنن، ولی سونگهوا انگار مسخ شده بود، دستاش می‌لرزید و نمی‌دونست از خوشحالیه یا استرس. یونهو با یه لیوان آب قند دوید سمتش. همه تو یه حال عجیب بودن؛ هم خوشحال، هم تو شوک. مینگی که خودش حس کرد داره غش می‌کنه، لیوان آب قندو سر کشید و یونهو یه پس‌گردنی بهش زد.

یونهو: اون مال سونگهوا بود، احمق!

بومگیو و یونجون هنوز رو صندلیاشون نشسته بودن و به این آشفتگی بامزه نگاه می‌کردن.

بومگیو: هیونگ، تو کی قراره ازم بخوای باهات ازدواج کنم؟

ته صداش یه شیطنت خاصی بود. یونجون یهو گلوشو صاف کرد و از جاش پرید، انگار بخواد فرار کنه. ولی بومگیو سریع دستشو گرفت و با یه قیافه‌ی مظلوم به پسر بزرگتر نگاه کرد.

بومگیو: هیونگ، دوستم نداری؟ فکر می‌کنی همسر خوبی نمی‌شم؟

یونجون فقط زل زد به بومگیو، بعد زیر لب غرغر کرد "لعنت بهت هونگ‌جونگ" ولی یه لبخند گنده روی لبش نشست. دست بومگیو رو محکم‌تر گرفت.

یونجون: صبر کن، انجل. منم یه روزی همچین بلایی سرت میارم که خودت غش کنی.

بومگیو فقط خندید و سرشو رو شونه‌ی یونجون گذاشت، در حالی که رستوران پر از سروصدای دوستاشون بود. انگار تو اون لحظه، همه‌چیز درست سر جاش بود.



Report Page