Season 3, chapter 18

Season 3, chapter 18

𝘉𝘦𝘯𝘣𝘪,,

بالاخره اون روزی که تهیون و بومگیو همو دوباره ببینن رسید. اون دو نفر ترجیح دادن رستوران قرار بذارن. نه از اون رستوران‌های پر زرق و برق و گرون‌قیمت، این دو تا با همبرگرهای ساده‌ی ساب‌وی موافق بودن. یه گوشه‌ی دنج توی رستوران پیدا کردن، رو به روی هم نشستن و منتظر شدن تا غذاشون آماده شه. هیچ‌کدوم هم زبون باز نکردن. انگار یه جور مسابقه‌ی سکوت راه انداخته بودن.

بومگیو اون‌جا نشسته بود، کاملاً خونسرد و ریلکس، انگار نه انگار که دنیا داره دورش می‌چرخه. صورتش هیچی بروز نمی‌داد، ذهنش مثل یه دریاچه‌ی صاف و بدون موج بود. اما تهیون؟ اوه، اون فقط از بیرون آروم به نظر می‌اومد.

زیر اون چهره‌ی بی‌تفاوتش، یه آتشفشان استرس داشت فوران می‌کرد. پاش زیر میز هی میلرزید، انگار داره با ریتم یه آهنگ راک نامرئی همراهی می‌کنه. شانس آورده بود که بومگیو یا حواسش نبود یا خودشو زده بود به حواس‌پرتی، چون اگه چشمش به اون پای لرزون می‌افتاد، تهیون دیگه از خجالت آب می‌شد.

وقتی بالاخره سینی‌های غذا جلوشون گذاشته شد، تهیون نفس راحتی کشید و فکر کرد حالا می‌تونه با خیال راحت خودشو توی خوردن غرق کنه و این سکوت عجیب رو ادامه بده. ولی یهو صدای بومگیو سکوت رو پاره کرد. تهیون یه لحظه جا خورد، قلبش اومد توی دهنش. توی ذهنش بدترین سناریوها رژه رفتن "الان بومگیو می‌خواد تیکه بندازه. شایدم عصبانی شه و بگه چرا اون موقع توی دانشگاه دنبالم می‌کردی؟ یا شاید مثل یونجون یهو منو بزنه!" ولی نه، بومگیو فقط با یه قیافه‌ی مظلوم و لبای آویزون زل زده بود به همبرگرش.

بومگیو: این چرا گوجه داره؟ من گوجه دوست ندارم.

تهیون چند ثانیه فقط پلک زد، انگار مغزش هنوز داشت پردازش می‌کرد که این حرف به این بی‌ربطی از کجا اومد. انتظار هر چیزی رو داشت جز این. بدون اینکه کلمه‌ای بگه، سینی همبرگرشو با بومگیو عوض کرد.

تهیون: مال من گوجه نداره. بخور.

بومگیو یه نگاه بهش کرد، یه مرسی زیرلبی گفت و همبرگر جدیدشو با ولع گاز زد، انگار نه انگار که همین چند ثانیه پیش داشت با گوجه‌هاش دعوا می‌کرد. حالا بعد غذا هر دوشون توی پارک نشسته بودن و توی سکوت به مردم خیره میشدن. زندگی توی پارک جریان داشت و همه اون انسان هایی که توی پارک بودن مشکلات خودشونو داشتن. بومگیو از بستنیش لذت میبرد و تهیون سعی میکرد آب میوه رو یه طوری از گلوش پایین ببره.

بومگیو: متاسفم...

این اولین حرفی بود که بومگیو زد و تهیون شوکه شد. بومگیو یه لحظه مکث کرد، انگار داشت کلماتشو توی ذهنش مرتب می‌کرد.

بومگیو: من فقط هجده سال داشتم و تو هفده... اون روز، خودم از درون داغون بودم. نمی‌خواستم شاهد ناراحتی یکی دیگه باشم.

تهیون فقط یه هوم زیرلبی گفت و سرشو برد توی لیوان آبمیوه‌اش. استرسش با صدای نرم و آروم بومگیو یه کم خوابیده بود، ولی هنوز نمی‌فهمید چرا قلبش تند تند می‌زد، انگار یه چیزی تو وجودش داشت قلقلکش می‌داد. بومگیو گلوشو صاف کرد.

بومگیو: فهمیدم چرا اون کاپشن سنگینو پوشیده بودی و زل زده بودی به دریا. اون موقع فقط به این فکر می‌کردم که این پسر نباید این‌جوری به دریا نگاه کنه، انگار که فرشته‌ی مرگه. واسه همین... فقط خواستم یه کم حالتو بهتر کنم. وقتی آخر روز برقو توی چشمات دیدم، حس کردم موفق شدم. ببخشید که خاطرات اون روزو یادم رفت. ببخشید که دیر به یادم اومد. ولی تهیونی، بهت افتخار می‌کنم که حالا این‌قدر موفقی. خوشحالم که الان پیشمی.

تهیون دیگه نمی‌تونست خودشو نگه داره. قلبش یه جور درد عجیبی داشت، نه از غصه، نه از خوشحالی، انگار یه چیزی بین این دوتا بود. چشاش از اشک پر شد، ولی نذاشت اشکا بریزه.

تهیون: هیونگ... توام فکر می‌کنی تصمیمای من هیجانی و الکی بودن؟

بومگیو: نه، اصلاً. فقط کاش اون موقع خاطراتم یادم بود، که تو این همه چیزو تنهایی تحمل نمیکردی

یه چند لحظه‌ای دوباره سکوت بینشون حاکم شد. صدای بچه‌ها که توی پارک بازی می‌کردن و گهگاه زنگ دوچرخه‌ای که رد می‌شد، تنها چیزی بود که به گوش می‌رسید. تهیون لیوان آبمیوه‌شو روی نیمکت گذاشت و بالاخره تصمیم گرفت چیزی بگه.

تهیون: تو و یونجون... چی شدین؟

بومگیو یه لحظه سرشو بلند کرد و ناخودآگاه یه لبخند کمرنگ گوشه‌ی لبش نشست. این لبخند از چشم تهیون دور نموند و یه جورایی دلشو گرم کرد. بومگیو دستشو آورد بالا و حلقه‌ای که توی انگشتش بود رو به تهیون نشون داد.

بومگیو: همه‌ چی درست شد.

بومگیو یه ذوق بچگونه توی صداش داشت. تهیون زل زد به اون حلقه و بعد نگاهش رفت به چشمای بومگیو. بالاخره اون برق شادی رو که مدت‌ها بود توی چشمای پسر بزرگتر ندیده بود، پیدا کرد.

تهیون: خیلی براتون خوشحالم، هیونگ. جدی.

بومگیو یه کم خندید و سرشو خاروند، انگار یه کم خجالت کشیده بود.

بومگیو: راستش یونجون همه‌چیو برام تعریف کرد. همه‌ی اون اتفاقا، جریانا... باورم نمی‌شه زندگیمون از دراماهای تو تلوزیون هم عجیب‌تره!

هر دوشون زدن زیر خنده. تهیون سرشو تکون داد.

تهیون: یونجون خودش عجیبه! اولش فکر می‌کردم ازم بدش میاد، چون هی با اون قیافه‌ی اخموش زل می‌زد بهم. ولی بعد یه جاهایی یه کارایی کرد که بهم کمک کرد. رابطه‌مون یه جور خنده‌دار و عجیبه.

بومگیو خندید و بستنی‌شو که حالا دیگه نصفه شده بود، لیس زد. تهیون یه لحظه به رودخونه خیره شد، انگار داشت به یه خاطره فکر میکرد.

تهیون: یونجون هر وقت از پاریس برمی‌گشت، انگار یه تیکه از وجودشو اون‌جا جا گذاشته بود. دو سال پیش که از سفر برگشت، دیگه کلاً تو خودش غرق شده بود. انگار نه انگار کسی دور و برشه، جواب هیچ‌کس رو نمی‌داد. یه شب، کاملاً اتفاقی توی یه بار دیدمش. همون‌جور اخمو، با یه لیوان که معلوم نبود چی توشه، گوشه‌ی بار نشسته بود. اولش دو دل بودم برم پیشش یا نه. فکر کردم الانه که باز یه مشت بزنه یا حداقل یه چیزی بپرونه طرفم. ولی... یه چیزی تو نگاهش بود. انگار به جای عصبانیت، بیشتر غمگینه. واسه همین ریسک کردم و رفتم نشستم کنارش.

بومگیو که تا اون لحظه داشت بستنی‌شو آروم لیس می‌زد، یهو دستش بی‌حرکت موند. نگاهش یه کم تیره شد، انگار یه خاطره‌ی سنگین تو سرش زنده شده بود.

تهیون: نشستم و منتظر بودم ببینم چی می‌شه. فکر می‌کردم یا یه چیزی می‌گه که حالمو بگیره، یا کلاً منو تحویل نمی‌گیره. ولی اون شب، برعکس همیشه، نه مشتی تو کار بود، نه چیزی گردنم انداخت. فقط یهو زل زد تو چشام و گفت حق با تو بود. باید از بومگیو دور شم.

بومگیو یه نفس عمیق کشید و نگاهشو دوخت به زمین. یه آتیش قدیمی دوباره تو وجودش زبونه کشیده بود. یه لحظه به حلقه‌ش نگاه کرد و با یه لبخند کجی زد.

بومگیو: برای همین وقتی برگشتم سئول، یونجون یه جورایی باهام بد رفتار می‌کرد. انگار می‌خواست منو از خودش دور کنه.

حالا که فکر میکرد، کارهای یونجون براش منطقی به نظر میومدن ولی بازم میتونست با بالشت خفش کنه.

تهیون: آره شاید، ولی... بازم دلم می‌خواد یه روز موهاشو بکشم!

بومگیو ریز ریز خندید، ولی بعد ساکت شد، انگار غرق تو فکرش شده بود. تهیون که دید بومگیو داره تو خودش فرو می‌ره، تصمیم گرفت یه چیزی بگه تا فضا سبک‌تر شه.

تهیون: بهت گفته بودم که... بیشتر آهنگایی که این چند وقت نوشتم، لیریکش... خب، بیشترشون درباره‌ی تو و یونجونن.

لحن تهیون آروم و خجالتی بود. بومگیو یهو چشاش گرد شد و زل زد به تهیون، انگار که یه چیزی تو ذهنش کلیک کرده باشه. برای همین همیشه احساس نزدیکی به آهنگای تهیون داشت.

حقیقت همین بود؛ اون شب تهیون به کلاب وی آی پی ها رفته بود چون ذهنش برای آهنگ جدید کار نمی‌کرد. وقتی صورت آشنای یونجونو دید فکر کرد که قراره روزش از چیزی که هست بدتر شه ولی کنارش نشست، به حرفای یونجون مست گوش داد، وقتی که یونجون گریه کرد سعی داشت آروم کنه و تاثیر غم یونجون تا ماه ها بعدش روش مونده بود و در آخر نتیجش شد ملودی آهنگ ها.

تهیون با نگاه متعجب پسر بزرگتر یه کم سرخ شد و سرشو خاروند. شاید بهتر بود مستقیما اعتراف نمی‌کرد، شاید از نظر هیونگش نوشتن آهنگ عجیب تر از تعقیب کردن بود اما بومگیو یهو با شیطنت خندید.

بومگیو: خب، حالا که از داستان ما استفاده کردی، پولی هم به ما می‌رسه، کانگ تهیون؟

تهیون چشماشو تو حدقه چرخوند. یادش رفت طرف مقابلش چوی بومگیوئه، غیر قابل پیش‌بینی ترین آدم.

تهیون: باور می‌کنی یا نه، اون یونجون عوضی هم دقیقاً همینو بهم گفت!

بومگیو دیگه نتونست جلوی خنده‌شو بگیره و بلند زد زیر خنده، طوری که چند نفر توی پارک برگشتن طرفشون. واضح بود که تهیون و یونجون هنوزم یه جورایی از هم دل خوشی ندارن. انگار اگه یه جا با هم تنها بمونن، مثل دو تا گربه به جون هم می‌افتن و همدیگه رو چنگ می‌زنن. ولی انگار که این دو تا، هر چقدر هم که از هم دوری کنن، دوباره ناخودآگاه کنار هم قرار میگیرن. شاید چون تهیون و یونجون، با اینکه زندگی‌ها متفاوتی داشتن، تهش یه جورایی شبیه هم بودن. شایدم دقیقاً به خاطر همین شباهت بود که از هم خوششون نمی‌اومد.

بومگیو:خب، حداقل سی درصد سود آهنگا رو بده به ما، تهیونی!

تهیون یهو از روی نیمکت پرید بالا، انگار که بخواد فرار کنه، و بدون اینکه چیزی بگه راه افتاد سمت دیگه‌ی پارک. بومگیو هم با خنده دوید دنبالش.

بومگیو: کانگ تهیون! جواب بده، کجا داری فرار می‌کنی؟

--

سونگهوا روی تخت دراز کشیده بود و به هونگ جونگ نگاه میکرد که لباساشو توی چمدون می‌چید. هفته دیگه برای مراسم جوایز آسیا، هونگ جونگ به ژاپن میرفت. هونگ جونگ برای نقش اول مرد نامزد شده بود و ایندفعه برعکس سال پیش خیلی استرس داشت. مدام لباسای که توی چمدون چیده بود رو چک میکرد و همش احساس اینو داشت که یه چیزی کم برداشته یا زیاد گذاشته.

سونگهوا: ریلکس، فقط باید یه متنیو از قبل حفظ کنی

سونگهوا مطمئن بود که دوست پسر عزیزش حتما ایندفعه برنده میشه اما هونگ‌جونگ اونقدرا هم مطمئن نبود. انگار که قبل از اینکه پاش به مراسم برسه حتما سکته ناقصو زده.

هونگ‌جونگ: مگه قراره برم روی صحنه؟

هونگ‌جونگ با استرس به سونگهوا نگاه کرده بود، سونگهوا این همه استرس هونگ‌جونگ رو نمیفهمید انگار که بار اولشه میخواد جایزه بگیره.

سونگهوا: چون مطمئنم جایزه رو میبری

هونگ‌جونگ: نه بازیگرای بهتری هستن!

هونگ‌جونگ برای بار هزارم چمدونشو چک کرد و دوباره میخواست از اول بچینه. سونگهوا واقعا از دستش شاکی شده بود و پاهاشو محکم به تخت می‌کوبید و غر میزد.

سونگهوا: دو هفته قراره منو نبینی و فقط نگران مراسمی! منو دوست نداری کیم هونگ‌جونگ؟

هونگ‌جونگ با چشمای گرد به سونگهوا نگاه کرد، دوستش پسرش با اخم از روی تخت بهش خیره شدا و در آخر پشتشو به هونگ‌جونگ کرد. شاید حق با سونگهوا بود، اون خیلی غرق مراسم شده بود. هونگ‌جونگ روی تخت دراز کشید و سونگهوا رو به سینش چسبوند و روی موهاشو میبوسید. اونم دوست نداشت سونگهوا رو تنها بذاره.

هونگ‌جونگ: بهت گفتم که باهام بیا ولی تو ترجیح دادی گالری بومگیو رو شرکت کنی

توی لحن صداش، میشد شوخی رو حس کرد. بینیشو به گونه سونگهوا مالید و بعد آروم لاله گوششو گاز گرفت. سونگهوا کمی از جاش پرید و سریع سمتش برگشت و بهش چشم غره رفت.

سونگهوا: من نمیتونم دو هفته رستورانو به اون پت و مت بسپرم! تازه بومگیو خیلی وقت پیش ازم قولشو گرفته بود.

هونگ‌جونگ: پس دوستتو به دوست پسرت ترجیح دادی؟

ریز خندید و گونه سونگهوا رو بوسید. به غرغرهای ریز و تکون خوردنای سونگهوا توجهی نکرد و بوسشو تا گردنش ادامه داد.

سونگهوا: اگه هم باهات میومدم همش باید هتل میموندم... نمی‌تونستم باهات جایی بیام

صداش آروم بود و هونگ‌جونگ متوجه ناراحتی سونگهوا شد. سرشو بالا گرفت و به اون چشمایی که همیشه مثل یه ستاره برق میزدن نگاه کرد. حق با سونگهوا بود، هونگ‌جونگ نمیتونست آزادانه دستشو توی خیابون بگیره و آزادانه حسشو توی عموم نشون بده. می‌دونست که سونگهوا سعی می‌کنه با این موضوع کنار بیاد ولی باز هم ناراحت میشد.

هونگ‌جونگ: متاسفم هوا... یکمی بهم وقت بده و من همه چیزو درست میکنم

سونگهوا یه تای ابروشو بالا انداخت انگار که داشت هونگ‌جونگ را قضاوت میکرد.

سونگهوا: اونوقت چطوری کیم؟

هونگ‌جونگ: بزودی می‌فهمی هوا

--

نزدیکای غروب بود و آفتاب داشت آروم آروم پشت ساختمون‌های شهر غروب می‌کرد. کارهای گالری بالاخره تموم شده بود و همه‌چیز برای هفته‌ی بعد آماده بود. هفته‌ی دیگه گالری بومگیو شروع می‌شد، جایی که قراره هم آثار قدیمی‌شو به نمایش بذاره و هم مجموعه‌ی جدیدشو.

یونجون توی این پروژه بیشتر از هر وقت دیگه‌ای حساسیت نشون داده بود. انگار نه انگار که این فقط یه گالریه؛ این پروژه‌ی دوست‌پسر عزیزش بود و یونجون می‌خواست همه‌چیز برای بومگیو بی‌نقص پیش بره. حتی وویونگ، این‌بار حسابی ذوق داشت. همه‌چیز طبق برنامه پیش رفته بود و وویونگ تاحالا از مدیر بودنش انقدر لذت نبرده بود.

یونجون بالاخره بعد از یه روز طولانی وسایلشو جمع کرد، کتشو انداخت رو شونه‌ش و از ساختمون گالری زد بیرون. توی محوطه‌ی سبز اطراف گالری قدم می‌زد، هنوز خستگی تو تنش بود، ولی یه حس رضایت تو دلش داشت. همین موقع بود که گوشیش زنگ خورد. بومگیو بود.

بومگیو: هیونگ، هنوز گالری هستی؟

صدای بومگیو پر از انرژی بود، انگار اصلاً خستگی سرش نمی‌شد. یونجون با یه صدای خسته، ولی گرم جواب داد

یونجون: آره، تازه کارا تموم شد. دارم می‌رم خونه.

بومگیو: اوه، پس به موقع رسیدم!

یونجون خواست چیزی بگه، ولی یهو چشمش افتاد به اون طرف خیابون. بومگیو اون‌جا وایستاده بود، زیر نور نارنجی غروب که انگار روش قلم‌مو کشیده بودن. با اون موهای بهم ریخته و لبخند گنده‌ش، از همیشه رویایی‌تر به نظر می‌رسید. یونجون ناخودآگاه گوشه‌های لبش بالا رفت.

یونجون: دقیقاً، گیو. به موقع رسیدی.

حس کرد پاهاش که تا چند لحظه پیش از خستگی بی‌حس شده بودن، یهو جون گرفتن. خواست از خیابون رد شه که بومگیو پشت گوشی داد زد

بومگیو: نه، هیونگ! وایسا!

یونجون گیج شد، صورتش پر از علامت سؤال. ایستاد و زل زد به بومگیو که هنوز اون طرف خیابون بود. بومگیو با یه خنده‌ی شیطون گوشیو قطع کرد و دسته‌گل رز قرمزی که تو دستش داشت رو محکم گرفت. یه نگاه به چپ و راست کرد، نفس عمیقی کشید و از اون طرف خیابون دوید سمت یونجون.

یونجون چشماش گرد شده بود. این همون بومگیو بود؟ همون پسری که سال‌ها از رد شدن خیابون وحشت داشت؟ همون ترسی که باعث شده بود این دو تا اصلاً با هم آشنا شن؟ حالا بومگیو با یه لبخند گنده و بی‌خیال داشت می‌دوید سمتش. یونجون هنوز تو شوک بود، فقط دستاشو باز کرد. بومگیو خودشو پرت کرد تو بغلش، طوری که دسته‌گل بینشون له شد و بوی رز همه‌جا رو پر کرد.

یونجون: کی یادت داد این‌قدر شجاع شی، گیو؟

یونجون بومگیو رو محکم بغل کرد و زیر لب زمزمه کرد. بومگیو فقط خندید و سرشو تو گودی گردن پسر بزرگتر فرو کرد. بومگیو هنوز توی بغل یونجون بود که سرشو یه کم عقب کشید و با یه لبخند نرم، زل زد تو چشمای یونجون.

بومگیو: هیونگ، تو ارزش اینو داری که آدم همه‌ی ترساشو بخاطرت کنار بذاره.

صداش پر از احساس بود. یونجون یه لحظه خشکش زد. سعی کرد قیافه‌شو عادی نگه داره، انگار که این حرف خیلی هم چیز خاصی نیست، ولی ته دلش یه جورایی هول کرده بود. گونه‌هاش یه کم گرم شدن و یه خجالت پنهونی زیر پوستش حس کرد و نمیتونست مستقیم تو چشمای پسر کوچکترنگاه کنه.

بومگیو که این ری‌اکشنو دید، یه خنده‌ی ریز و شیطون کرد و قبل از اینکه یونجون بتونه چیزی بگه، یه بوسه‌ی سریع رو لپش گذاشت. ولی یهو انگار چیزی یادش اومد. با یه هین بلند از یونجون فاصله گرفت و با نگرانی به دسته‌گل رز بینشون نگاه کرد. دسته‌گل هنوز سالم بود، فقط یه چند تا برگش یه کم چروک شده بود. بومگیو نفس راحتی کشید و با همون لبخند گنده، گل‌ها رو گرفت سمت یونجون.

بومگیو: این مال توئه، یونجونی.

یونجون چشماش گرد شد. یه لحظه زل زد به دسته‌گل، انگار نمی‌تونست باور کنه. همیشه خودش بود که برای بومگیو گل می‌خرید، یه جور رسم بینشون شده بود. آخرین باری که بومگیو براش گل خرید برمیگشت به آخرین دعواشون. یونجون هنوز گل های خشکیده اون روز رو داره. با یه خنده‌ی متعجب گل‌ها رو از بومگیو گرفت.

یونجون: این وظیفه‌ی منه که برات گل بگیرم، انجل. ازم کپی نکن!

بومگیو: یعنی چی؟ من نمی‌تونم برای دوست‌پسرم یه گل یا کادو بخرم؟

بومگیو لباشو آویزون کرد و با یه لحن دلخور ساختگی حرفشو زد. یونجون خندش گرفت و سرشو تکون داد.

یونجون: نه خب، بهترین کادو واسم اینه که لخت روی تختم با-

بومگیو: پس همون بهتر که کادو ازم نمی‌خوای

یونجون با ریکشن بومگیو بلند خندید و دستشو گرفت و گلو بو کرد. نمی‌تونست انکار کنه ولی از گل خوشش اومده بود. وقتی بالاخره به خونه رسیدن، هر دو خسته ولی پر از انرژی بودن. یونجون کتشو پرت کرد رو مبل.

یونجون: بیا امشب با هم شام درست کنیم.

بومگیو: باشه، ولی می‌دونی که یعنی چی!

لبخند شیطانی زد و قبل از اینکه یونجون چیزی بگه، پرید رو اُپن آشپزخونه و خودشو جا داد، انگار قراره فقط نقش ناظر رو بازی کنه.

یونجون چشم‌غره‌ای بهش رفت، ولی لبخندش نشون می‌داد که عاشق این اداهای بومگیوئه. شروع کرد به آماده کردن مواد غذا؛ یه قابلمه، چند تا سبزیجات، و یه بسته پاستا. بومگیو اما همون‌جا نشسته بود، با یه قاشق کوچیک به سس قارچی که یونجون داشت درست می‌کرد سیخونک می‌زد و هر چند ثانیه یه بار می‌گفت "این خیلی خوشمزه‌ست، هیونگ!"

بومگیو: می‌دونی، توی پاریس خیابونا یه جوری‌ان که اصلاً نمی‌فهمی مرز پیاده‌رو کجاست و خیابون از کجا شروع می‌شه. منم که می‌ترسیدم، ولی چاره نبود! باید یه جوری خودمو از بین اون همه ماشین و شلوغی رد می‌کردم. یه بار نزدیک بود یه دوچرخه‌سوار منو زیر بگیره، چون من وسط خیابون خشکم زده بود!

یونجون که داشت پیاز خرد می‌کرد، یه لبخند زیرپوستی زد. این داستانای پاریس بومگیو رو بارها شنیده بود، بعضیاشون عین همون قبلیا بودن، ولی اصلاً براش مهم نبود. صدای مخملی بومگیو، با اون ذوق و هیجانش، انگار یه موسیقی بود که یونجون هیچ‌وقت ازش خسته نمی‌شد.

بومگیو با چنان ذوقی پاستا رو می‌خورد که انگار اولین باریه که یونجون براش غذا درست کرده. می‌خواست با این ذوقش از یونجون بابت غذای خوشمزه تشکر کنه. یونجون فقط با یه لبخند زیرپوستی نگاهش می‌کرد و چیزی نمی‌گفت، ولی ته دلش حسابی غنج می‌رفت.

بعد از شام، یه جنگ حسابی سر شستن ظرفا راه افتاد. بومگیو اصرار داشت که چون یونجون آشپزی کرده، خودش ظرفا رو بشوره، ولی یونجون که انگار نمی‌خواست بذاره بومگیو حتی یه انگشتشو خیس کنه، بالاخره برد و ظرفا رو خودش شست. بومگیو هم فقط با یه لبخند شیطون کنارش وایستاد و هی بهش تیکه می‌نداخت که "هیونگ، تو قهرمان ظرف شستنی، نه آشپزی!"

بالاخره وقتی همه‌چیز تموم شد، هر دو رفتن روی مبل راحت توی بالکن خونه‌شون لم دادن. بومگیو سرشو گذاشت رو شونه‌ی یونجون و زیر لب یه آهنگ قدیمی زمزمه می‌کرد، در حالی که به ویوی شهر زل زده بود. ساختمونای بلند با پنجره‌های مستطیلی زردشون زیر نور شب می‌درخشیدن، انگار شهر شبش از روزش زنده‌تر بود. بومگیو عاشق این بود که از دور به اون پنجره‌های روشن نگاه کنه، انگار هر کدوم یه داستان پشتشون داشتن. یونجون اما چشمش به جای شهر، به چشمای بومگیو بود. عاشق این بود که نور شهر رو توی مردمکای براق بومگیو، زیر اون مژه‌های بلندش پیدا کنه.

یونجون: گیو، اگه تو جدی تصمیم می‌گرفتی آیدل شی، من باید چیکار می‌کردم؟ قایمکی می‌اومدم خوابگاهتون و یواشکی بوست می‌کردم؟

بومگیو با این حرف زدم زیر خنده و سرشو چرخوند سمت یونجون. یه بوسه‌ی نرم گوشه‌ی لبش گذاشت.

بومگیو: نه، تو هم باید باهام می‌اومدی و آیدل می‌شدی! تصور کن، تو با اون قیافه‌ی اخموی خوشگلت روی استیج!

یونجون هم خندش گرفت و سرشو تکون داد.

یونجون: آره، منو استیج؟ فکر کنم فن‌ها از ترس فرار می‌کردن!

بومگیو وقتی به جونگوون فکر کرد که چقدر برنامه‌ش شلوغه یا کای که بعضی وقتا از دست زندگی آیدلی دیوونه می‌شه، مطمئن میشد عاقلانه‌ترین کارو کرده که آیدل نشده.

بومگیو: هیونگ، فکر می‌کنی توی یه دنیای دیگه، ممکن بود هردومون آیدل باشیم؟

یونجون یه لحظه مکث کرد، انگار داشت یه دنیای موازی رو تصور می‌کرد.

یونجون: امکانش هست. شاید همین حالا توی یه جای دیگه، یه یونجون و بومگیو دارن روی استیج می‌ترکونن.

بومگیو خندید و خودشو بیشتر به یونجون چسبوند.

بومگیو: خب، اگه اونجا هم با هم باشیم، من راضیم.

نور شهر هنوز تو چشمای بومگیو می‌درخشید و یونجون فکر کرد هیچ استیجی، هیچ دنیایی، نمی‌تونه از این لحظه‌ای که دارن قشنگ‌تر باشه. یونجون یهو سرشو چرخوند سمت بومگیو و با یه لبخند شیطونی بهش نگاه کرد‌.

یونجون: انجل، بیا برقصیم.

بومگیو اولش فکر کرد شوخیه. خندش گرفت ولی وقتی نگاهش به صورت یونجون افتاد، دید که هیونگش خیلی جدیه. چشمای یونجون برق می‌زد و انگار واقعاً منتظر بود بومگیو بگه آره.

یونجون از جاش بلند شد، گوشیشو برداشت و بعد از چند ثانیه، صدای Can't help falling in Love از الویس فضای بالکن رو پر کرد. دستشو جلوی بومگیو گرفت.

یونجون: بیا، فقط یه رقص ساده.

بومگیو یه لحظه خجالت کشید، خنده‌ش یه کم لرزید و با یه نگاه پر از شیطنت و شرم، دست یونجونو گرفت. گرمای دستای یونجون انگار یه جرقه تو قلبش زد. قلبش تندتر زد، انگار که یه لحظه همه‌ی رقصای ساده‌ای که بلد بود از سرش پریده بودن. فقط زل زده بود به یونجون و نمی‌دونست چیکار کنه.

یونجون یه قدم نزدیک‌تر اومد، یه دستشو آروم گذاشت رو کمر بومگیو و اونو به خودش نزدیک کرد. پسر کوچکتر با اون چشمای درشت و براقش زل زد به یونجون، یه لبخند خجالتی گوشه‌ی لبش نشست. انگار تو یه خواب بود. انگار دنیا با همه‌ی شلوغی و مشکلاتش یه لحظه خاموش شده بود و فقط این دو تا بودن، تو بالکن، زیر نور زرد پنجره‌های شهر.

یونجون با یه حرکت نرم بومگیو رو تو یه رقص آروم هدایت کرد. قدماشون ساده بود، نه پیچیده، ولی انگار هر حرکتشون پر از حرفای نگفته بود. بومگیو هنوز یه کم هول بود، گاهی پاشو اشتباه می‌ذاشت و زیر لب غرغر می‌کرد، ولی یونجون فقط می‌خندید و محکم‌تر نگهش می‌داشت.

یونجون‌: آروم باش، انجل. فقط به من نگاه کن.

بومگیو سرشو تکون داد و با هنوز لبخند خجالتی روی لبش داشت.

بومگیو: هیونگ، تو چرا یهو این‌قدر رمانتیک شدی؟

ولی ته چشمای بومگیو پر از یه حس عمیق بود، انگار نمی‌خواست این لحظه تموم شه. موسیقی الویس هنوز تو هوا می‌چرخید و این دو تا، تو بغل هم، انگار از این دنیا جدا شده بودن. شهر زیر پاشون زنده بود، ولی تو اون لحظه، هیچ‌چیز واقعی‌تر از گرمای دستای همدیگه نبود. بومگیو سرشو دوباره گذاشت رو شونه‌ی یونجون.

بومگیو: کاش همیشه همین‌جوری بمونیم.

پسر کوچکتر زیر لب زمزمه کرد. یونجون فقط لبخند زد و محکم‌تر بغلش کرد، انگار می‌خواست بهش قول بده که این لحظه، یه جورایی، تا ابد باهاشون میمونه.


Report Page