Season 3, chapter 17
𝘉𝘦𝘯𝘣𝘪,,بورا: معلومه کجایی؟ چرا گوشیتو جواب نمیدادی؟
صدای نگران بورا از پشت گوشی هم مشخص بود، بومگیو همینطور که پشت صندلی آشپزخونه نشسته بود، پاهاشو توی هوا تکون میداد.
بومگیو: بارون خیلی شدید بود نتونستم گوشیمو چک کنم
همینطور که با تلفن حرف میزد به پشت یونجون خیره شده. هردوشون برگشته بودن به خونه فعلی یونجون و پسر بزرگتر تصمیم گرفت برای هردوشون رامیون درست کنه. بومگیو لباسی نداشت و از خداش هم بود مثلا قبلنا لباسای یونجونو بپوشه. حتی قبل از اینکه یونجون بهش لباسی بده، شلوارک و تیشرتشو پوشیده و عطر یونجونو بو میکرد. دست خودش نبود اما یونجون توی تاپ مشکی و در حال غذا درست کردن براش جذاب بود و باعث شد بیشتر تیشرتو بو کنه.
بورا: ولی هنوز بهم نگفتی کجایی
بومگیو: خونه یونجون
برای چند ثانیه پشت خط سکوت بود و در آخر بورا زیر لب هومی گفت. انگار همزمان تعجب کرده بود ولی انتظارشو داشت که بومگیو پیشش باشه. صحبتشون طولی نکشید و وقتی که یونجون قابلمه رامیونو جلوش گذاشت، تلفنو قطع کرد.
یونجون: عصبی شد وقتی فهمید اینجایی؟
بومگیو: چیزی خاصی نگفت.
توی سکوت از رامیون داشتن لذت میبردن البته یونجون بیشتر انگار که بهش گنج داده بودن و با هر جویدنش صداهای عجیب درمیآورد. این رفتارش از چند سال پیش هم عوض نشده و هنوزم برای بومگیو شیرین بود.
بومگیو: اون موقع... دانشگاه نفهمید سوبین چیکار کرد؟
یونجون: چرا، تهیون به دانشگاه گفت و نزدیک بود سوبینو اخراج کنن
یونجون خونسردانه حرفشو زد ولی بومگیو چشماش از تعجب گرد شده بود. نمیتونست درک کنه که چرا تهیون اینکارو با سوبین بکنه.
بومگیو: الان تموم چشم غره های سوبین به تهیون منطقی به نظر میاد
یونجون: هفته پر دردسری بود ولی خب کای همه چیو حل کرد، مثل همیشه
مثل همیشه کای شیوه های خودشو برای حل کردن خودش داشت. بعد از اینکه ظرفاشونو شستن، بومگیو به کانتینر آشپزخونه تکیه داد و دوباره محو تماشای یونجون موقع خشک کردن ظرفا شد.
بومگیو: تو بهم نگفتی... منظورت چیه که دنبالم اومده بودی؟
یونجون نیشخندی به سوال بومگیو زد، میدونست پسر کوچکتر داره از کنجکاوی میمیره ولی شک داشت بهش بگه یا نه.
یونجون: این همه فضولی برای سلامتیت خوب نیست انجل
بومگیو: خیلی بی ادبی!
و با کف دستش محکم به کتف یونجون زد. یونجون بلند خندید و وقتی سمت بومگیو برگشت متوجه شد بومگیو با اخم و لبای آویزون، سرشو کج کرده. این ریکشن همیشگی بومگیو بود وقتی یونجون چیزی که میخواست رو بهش نمیداد. یونجون لبخند کمرنگی روی لباش نشست و جلوی دوست پسر لوسش ایستاد و موهاشو بوسید.
یونجون خیلی دلش برای این لحظه تنگ شده بود، هنوز هم باور نمیکرد واقعی باشه. انگار که اگه بخوابه فردا بومگیویی توی بغلش نیست. دستشو زیر رونای بومگیو برد و روی میز نشوندتش. لبای بومگیو هنوز قرمز و متورم بودن انگار که بومگیو به لباش رژ زده بود و برای یونجون سخت بود که نبوستش. بوسه کوتاهی روی لبای بومگیو گذاشت و بومگیو با چشمای درشتش بهش خیره شد، به همین راحتی توجه بومگیو رو به خودش جلب کرده بود.
یونجون: فکر میکنی که من و تهیون از هم متنفریم؟ خب آره همینطوریه ولی خیلی جاها با هم دیگه راه اومدیم... زمانی که دیگه تصمیم گرفتیم دیگه با هن برخوردی نداشته باشیم بازم به کمک هم میومدیم.
-فلش بک ۳ سال پیش-
تهیون اون موقع حسابی تو دردسر بود. پولی برای شهریه دانشگاه نداشت و اوضاعش خیلی خراب بود. یونجون وقتی اینو فهمید، دلش نیومد تهیونو تو اون موقعیت ول کنه. بدون هیچ دلیل خاصی، فقط چون عذاب وجدان گرفت، شهریه تهیونو داد. مخصوصاً بعد از اون دعوایی که باهم کردن و یونجون یه کم زیادی تند رفت، حس کرد بدهکارشه. ولی اصلاً انتظار نداشت تهیون یه روزی آدرس یونجینو بهش بده.
یونجین یه سال تو آلمان بود، چون پدرش سرطان داشت و باید درمان میشد. کای به یونجون گفته بود که تهها به یونجین قول داده بود اگه بین یونجون و بومگیو رو به هم بزنه، خرج درمان پدرشو میده. ولی یونجین خبر نداشت که تهها هیچوقت قرار نیست اون پول درستحسابی رو بهش بده.
بعد از اینکه حال پدر یونجین بهتر شد، با پدرش و برادر کوچیکترش رفتن به یه روستای کوچیک تو فرانسه. یه جای خلوت و آروم، دور از هیاهوی سئول. یونجون هیچوقت فکرشم نمیکرد یه روزی بخاطر پیدا کردن یونجین پاش به فرانسه باز بشه. تو ذهنش خودشو گول میزد که فقط برای حرف زدن با یونجین اومده و اصلاً دنبال بومگیو نیست. به خودش میگفت وقتی کارش تموم بشه، برمیگرده و دیگه غصه نمیخوره.
وقتی یونجین در کلبه رو باز کرد، خشکش زد. اصلاً باورشم نمیشد یونجون، اون پسر قدبلند با موهای مشکی، جلوی در وایستاده باشه. تو این روستای گمنام تو فرانسه؟ محال بود! یونجون هم یه لحظه شوکه شد. یونجین حسابی لاغر شده بود. موهاش که همیشه مرتب و شیک بود، حالا ساده و ژولیده دور صورتش ریخته بود.
یونجین اولش ترسید. فکر کرد الان یونجون اومده تلافی کنه، چون اون نقشهی تهها رو اجرا کرده بود و رابطه یونجون و بومگیو رو خراب کرده بود. دستاشو ناخودآگاه جلوی صورتش گرفت، انگار بخواد از خودش دفاع کنه. ولی یونجون فقط یه لبخند آروم زد.
یونجون: فکر کردی من از اون دیوونههام که رو زن دست بلند میکنم؟ فقط اومدم حقیقتو از زبون خودت بشنوم.
چند دقیقه طول کشید تا یونجین آروم بشه و بعد هر دوشون توی حیاط کوچیک خونه ایستاده بودن و یونجین برای پسر قدبلند قهوه آورده بود.
یونجین: وقتی سئول بودم، هر کاری فکرشو بکنی کردم. از ظرف شستن تو رستوران تا کارای پارهوقت عجیبغریب. ولی بازم پول بیمارستان بابام جور نمیشد. یه روز یه نفر از سمت تهها پیداش شد و اون پیشنهاد احمقانه رو داد. فکرشم نمیکردم انقدر همهچیز گندش دربیاد. واقعاً معذرت میخوام، یونجون.
یونجون یه لحظه ساکت شد. ترجیح داد قهوه رو مزه کنه و به زمین زل زد.
یونجون: راستش، آره، عصبانی بودم. ولی بیشتر از عصبانیت، ناامید بودم. فکر میکردم دوستیم، فکر میکردم باهام روراستی. میتونستی ازم کمک بخوای به جای اینکه با پول تهها ازمون فرار کنی.
یونجین سرشو تکون داد و با یه لبخند تلخ گفت: تهها فقط یه پول ناچیز بهم دادن. اگه بومگیو نبود، نمیدونم چی میشد. اون خونهمونو پیدا کرد و گفت بریم آلمان برای درمان بابام. خودش خرجشو داد.
یونجون یهو جا خورد. بومگیو؟ همونی که فکر میکرد از یونجین متنفره؟ ولی یه کم که فکر کرد، یه لبخند کوچیک رو لبش نشست. بومگیو همیشه قلب بزرگی داشت. حتی اگه از یکی بدش میاومد، نمیتونست ببینه یکی داره زجر میکشه.
یونجون: بومگیو همیشه همین بوده...
یونجین سرشو پایین انداخت. یه حس عجیب تو دلش بود؛ یه جور شرم و قدردانی قاطی هم.
یونجین: نمیدونستم بومگیو اینقدر... خوبه. فکر میکردم فقط منو مقصر میدونه.
یونجون شونههاشو بالا انداخت و گفت: حالا... تو اینجا چیکار میکنی؟
یونجین یه لحظه به کلبهی کوچیکش نگاه کرد، به باغچهی پر از گلای وحشی و پنجرههای قدیمی.
یونجین: بعد از آلمان، بابام گفت دیگه نمیخوام تو شهرای شلوغ باشم. اومدیم اینجا که یه کم آرامش داشته باشیم. من و برادرم و بابام... فقط میخوایم یه زندگی ساده داشته باشیم.
یونجون سرشو تکون داد. یه لحظه به یونجین نگاه کرد، انگار داره سعی میکنه بفهمه این همون دختریه که یه روزی تو سئول همه رو دور خودش جمع میکرد.
یونجون: میدونی، اومدم اینجا که عصبانیتمو خالی کنم، ولی حالا که حرف زدی... فکر کنم دیگه چیزی بینمون نیست. فقط امیدوارم از این به بعد با خودت روراست باشی.
یونجین با چشمای پر از اشک لبخند زد.
یونجین: قول میدم. و... ممنون که اومدی. فکر نمیکردم اینجوری تموم بشه.
یونجون یه نفس عمیق کشید و به آسمون آبی بالای سرش نگاه کرد.
یونجون: منم فکر نمیکردم. حالا دیگه وقتشه برگردم. بابت قهوه هم ممنون.
ولی تو دلش میدونست که یه تیکه از این ماجرا هنوز تو وجودش زندهست. شاید نه برای یونجین، بلکه برای بومگیو. برای اون پسری که همیشه، حتی تو بدترین لحظهها، قلبش درست کار میکرد.
یونجون باید فقط برمیگشت پاریس، تو هتلش منتظر میموند و صبح فردا راهی فرودگاه میشد تا برگرده سئول. قرار بود کار جدیدشو تو گالری وویونگ شروع کنه، یه فرصت خوب که حسابی براش ذوق داشت. این سفر به فرانسه هم بهونهش تفریح بود، یه جور مرخصی کوتاه که از وویونگ گرفته بود. ولی حالا که غروب شده بود و خورشید داشت پشت ساختمونای قدیمی پاریس گم میشد، یونجون جلوی دانشکده هنر فرانسه وایستاده بود، انگار پاهاش به زمین چسبیده باشن.
گالریای که کارای هنرجوهای فارغالتحصیل رو به نمایش میذاشت، پر بود از آدمای شیکپوش با لباسای گرونقیمت. همهجا پر از صدای خنده و زمزمه بود. یونجون با یه ژاکت چرمی ساده و موهای آشفته، حسابی بین اونا غریبه به نظر میاومد. قلبش تند میزد. دنبال یه چهره آشنا بود؛ یه نفر با موهای بلند قهوهای، لبخند گنده و صدای بمی که به صورت ظریفش نمیخورد. چشاش بین جمعیت میچرخید، ولی هر چی نگاه میکرد، خبری از اون چهره نبود.
حراجی شروع شد و یونجون آخر سالن وایستاده بود، یه گوشه که بتونه از دور همهچیزو ببینه. به خودش گفت شاید بهتره ناامید بشه و برگرده هتل. شاید بومگیو هنوز یه ترم دیگه کلاس داره و اصلاً اینجا نیست. ولی پاهاش تکون نمیخوردن. زل زده بود به نقاشیای روی دیوار، به رنگا و خطوطی که انگار هر کدوم یه داستان داشتن. تا اینکه صدای مجری بلند شد "چشمای غریبه، اثر چوی بومگیو."
چشمای یونجون گرد شد. قلبش یهو توی سینهش پرپر زد. اسم بومگیو مثل زنگ تو گوشش پیچید. زل زد به بوم نقاشی که روی سن آورده بودن. یه کار پر از رنگای ملایم صورتی و سرخابی، با یه پرتره تار وسطش. انگار بومگیو عمداً جزئیات صورتو محو کرده بود، ولی چشمای پرتره مثل دو تا ستاره میدرخشیدن. مشکی، عمیق، با یه تضاد تند که نمیذاشت چشم ازشون برداری. اما چیزی که یونجونو میخکوب کرد، اون خال کوچیک زیر یکی از چشما بود. همون خالی که خودش داشت. چشمای کشیده، تیز و پراحساس... چشمای خودشو تو نقاشی بومگیو میدید.
یونجون یه لحظه نفسش بند اومد. انگار دنیا دورش ساکت شده بود و فقط اون نقاشی جلوی چشمش بود. بومگیو اینو کشیده بود؟ چرا؟ چطور؟ فکرش پر شد از سوال. قلبش هنوز تند میزد، ولی حالا یه حس عجیب دیگه هم قاطیش شده بود؛ یه جور دلتنگی که نمیتونست اسمشو بذاره. به خودش گفت شاید اتفاقیه، شاید این فقط یه شباهت سادهست. ولی ته دلش میدونست بومگیو هیچوقت چیزیو اتفاقی نمیکشه.
رقما برای نقاشی بومگیو هی بالا و بالاتر میرفت. سالن غرق هرجومرج شده بود، صدای پیشنهادای قیمتی و زمزمههای هیجانزده همهجا رو پر کرده بود. ولی یونجون، با دهن باز، فقط به اون بوم زل زده بود. نمیتونست احساساتی که بومگیو تو چشمای نقاشی ریخته بود رو دقیق بفهمه، ولی چیزی که خودش حس میکرد، فقط دلتنگی بود. یه دلتنگی سنگین که انگار قلبشو مچاله کرده بود. دلش میخواست بومگیو رو محکم بغل کنه، عطر موهاشو بو کنه و بهش بگه چقدر دوستش داره، چقدر متأسفه که اون موقعها اونجور که باید کنارش نبود. تهیون بهش گفته بود دنبال بومگیو نره، ولی مگه میتونست؟ روحش، بدنش، همهچیش عاجزانه اسم بومگیو رو فریاد میزد.
حراجی به اوجش رسید و بالاخره نقاشی با رقم ۱۰۰ هزار دلار فروخته شد. صدای چکش مجری مثل یه تلنگر یونجونو به دنیای واقعی برگردوند. همه تو سالن برای بومگیو دست زدن، و یونجون بالاخره تونست از دور ببینتش. بومگیو از جاش بلند شد، هنوز تو شوک و خوشحالی بود. کتوشلوار شیکی تنش بود، موهای بلند قهوهایش دور صورتش ریخته بود و گونههاش از شدت هیجان سرخ شده بودن. یونجون ناخودآگاه لبخند زد. بومگیوی عزیزش، همونقدر زیبا و پرنور بود که همیشه تو ذهنش تصور میکرد.
از دور دید که بومگیو دوستاشو بغل کرد، خندههاش سالن رو پر کرد. یونجون داشت غرق اون لحظه میشد که یهو یه پسر قدکوتاه به بومگیو نزدیک شد. و بعد... چیزی که یونجون اصلاً نمیخواست ببینه. بومگیو و اون پسر لبای همو یه لحظه کوتاه بوسیدن. یونجون انگار مرگ رو جلوی چشمش دید. نه، مرگ نبود، ولی قلبش یهو تیر کشید، انگار یکی با مشت کوبیده باشه تو سینهش. بدنش یخ کرد، دستاش لرزید. دلش میخواست بدوه جلو، بومگیو رو از بغل اون پسر بکشه بیرون و داد بزنه "به گیوی من نزدیک نشو!" ولی بومگیو حتی نمیدونست یونجون ته سالن وایستاده، داره خندههاشو نگاه میکنه.
یونجون پشیمون بود. پشیمون که چرا اومده بود اینجا، چرا برنگشته بود هتل، چرا اصلاً پاشو گذاشته بود تو فرانسه. پشیمون بود که چرا آخرین باری که بومگیو رو دید، محکم بغلش نکرد، چرا نگفت بمون، چرا نذاشت همهچیز درست بشه. حالا بومگیو اینجا، تو فرانسه، یه زندگی راحت و خوشحال داشت. با آدمای جدید، با خندههای واقعی. ولی یونجون؟ اون هنوز بعد این همه مدت نتونسته بود بومگیو رو فراموش کنه. تهیون راست میگفت. شاید بهتر بود دنبالش نمیاومد. ولی چطور میتونست؟ چطور میتونست گیوی خودشو ول کنه و بره؟
-پایان فلش بک-
بومگیو: اوه
یونجون: اوه؟ تو چشمای منو نقاشی کردی و یه نفر دیگه رو بوسیدی الان میگی اوه؟
و ایندفعه یونجون بود که با بومگیو قهر کرده بود. مثل یه جوجه اردک لپاشو باد کرده و با اخم رفت توی بالکن نشست. بومگیو نمیدونست چیکار کنه، اینکه همین الان لپای یونجونو گاز نگیره، خیلی سخت بود. پشت سر یونجون مثل توله سگی که گمشده راه افتاد. همینطور که یونجون به شیشه بالکن تکیه داده بود و سیگار میکشید، بومگیو از پشت بغلش کرد و گونشو به پشت یونجون میکشید.
بومگیو: فکر کردم سیگار کشیدنو ترک کردی
یونجون: یه جورایی ترک کردم تا اینکه دوباره یادم افتاد یه پسر بور قد کوتاهو بوسیدی
بومگیو از حسودی یونجون خندش گرفته بود. آروم یونجونو سمتش چرخوند و صورتشو توی دستش قاب کرده بود.
بومگیو: فرانسوی ها عادت دارن موقع سلام کردن گونه های همو ببوسن
صورتشو به یونجون نزدیک کرد و هر دو کناره های گونشو بوسید.
بومگیو: و بعضی موقع ها پیش میاد که تو اشتباهی لب یه نفرو ببوسی مخصوصا وقتی غریبه باشی
یونجون ابروهاشو بالا انداخت و کام عمیقی از سیگارش گرفت. اون موقع هم متوجه این فرهنگ عجیب فرانسویا شده بود ولی بازم باعث نمیشد که یونجون حسودی نکنه.
یونجون: و "چشمای غریبه"؟ من برات غریبم چوی بومگیو؟
بومگیو ریز خندید و سیگارو از دست یونجون گرفت و آخرین کامی که میشد از سیگار گرفتو، گرفت. هنوزم زیاد از سیگار خوشش نمیومد ولی این چند سال زیاد سیگار میکشید اون هم بخاطر رفت و آمد با فرانسویا بود.
یونجون همیشه یه کم دلخور بود از اینکه بومگیو اسم نقاشیشو گذاشته بود "چشمای غریبه". انگار بومگیو همه خاطراتشونو ریخته بود دور، انگار هیچوقت عاشق هم نبودن، انگار یونجون فقط یه رهگذر تو زندگی بومگیو بود، یه آدم غریبه که اومد و رفت.
بومگیو: اون دو سالی که درس خوندم، هر وقت میخواستم با یکی آشنا شم یا سر قرار برم، چشمای تو جلوم ظاهر میشدن. همون چشمای کشیدهای که وقتی ۱۶ سالم بود، دستمو گرفتی و از خیابون رد کردی. همون چشمایی که همیشه سعی میکردن احساساتتو قایم کنن، ولی من میفهمیدم چی تو دلته. حتی اون موقع که هنوز برام یه غریبه بودی، فکر کنم از همون اول عاشقت بودم.
یونجون یه لحظه ساکت شد. قلبش یه جورایی گرم شد، انگار یه تیکه از اون دلخوری قدیمی داشت آب میشد. بومگیو هنوزم همون بومگیوی همیشگی بود؛ با حرفاش، با خندههاش، با اون نگاهش که انگار همهچیزو درست میکرد.
یونجون: انگار اولین بار بود یه غریبه رو میدیدم، ولی همون لحظه میدونستم تو بیشتر از یه غریبهای.
بومگیو با شنیدن متنی که درباره نقاشیش نوشته از زبون یونجون تعجب کرد اما از زبون پسر بزرگتر شیرین تر به نظر میرسید.
بومگیو: تو مقاله هامو خوندی
یونجون: متنتو دقیقا کنار نقاشیت توی موزه دیدم
-فلش بک ۱ سال و نیم پیش-
یونجون دوباره پاش به پاریس باز شده بود، این بار فقط برای یه حراجی که باید یه نقاشی برای گالری وویونگ میخرید. اون سال کلی کشور گشته بود، از توکیو تا نیویورک، ولی پاریس همیشه یه حس عجیب براش داشت، انگار قلبشو یه جورایی فشار میداد. بعد از تموم شدن حراجی، تو موزه جلوی نقاشی بومگیو وایستاده بود. همون نقاشی، همون "چشمای غریبه". خاطرات اون شب لعنتی که بومگیو یه پسر رو بوسیده بود، مثل فیلم جلوی چشماش پخش شد. هنوزم براش سوال بود؛ چرا بومگیو چشماشو کشیده بود؟ اگه با یکی دیگه تو رابطهست، چرا همچین نقاشیای کشید؟
نزدیک یه ساعت به نقاشی زل زده بود، به اون خطوط ملایم صورتی و سرخابی، به چشمای مشکی که انگار دارن باهاش حرف میزنن. متن کنار نقاشی رو صد بار خوند: "بین تموم غریبهها، تو زیباترین چشما رو داشتی. یه حس عجیب تو دلم بود، انگار اولین بار بود یه غریبه رو میدیدم، ولی همون لحظه میدونستم تو بیشتر از یه غریبهای." یونجون با خودش فکر کرد این فقط یه دروغه. بومگیو با اون زبون قشنگش، فقط داره بازی میکنه. یا شایدم نه؟ ولی این فکر داشت دیوونهش میکرد.
ساعت ۱۱ شب بود و یونجون تو بار هتل نشسته بود، یه ویسکی جلوش بود. متن بومگیو هنوز تو سرش تکرار میشد، انگار یه آهنگ گیر کرده. حس پوچی و شکستگی داشت، انگار چیزی تو وجودش گم شده بود. یاد شبایی افتاد که با بومگیو تا صبح نوشیدنی میخوردن، میرقصیدن و دنیا مال اونا بود.
حالا چی؟ حالا احساس میکرد غرورش شکسته شده یا شاید هم احساس شرم از اینکه سعی کرده بود با آدمای جدید دوست بشه، رابطه جدید شروع کنه، ولی هر بار که یکی رو لمس میکرد، نوک انگشتاش میسوخت. انگار گناه بود به کسی جز بومگیو دست بزنه. انگار قلبش هنوز گیر اون چشمای قهوهای و مژه های بلند بومگیو بود.
یونجون لیوان ویسکی رو تو دستش چرخوند و به خودش گفت باید تمومش کنه. ولی ته دلش میدونست نمیتونه. نه بومگیو رو، نه اون نقاشی رو، نه اون خاطرات لعنتی رو. پاریس داشت دوباره قلبشو میشکست، و اون هنوز نمیدونست باید چیکار کنه.
یهو صدای شکسته شدن لیوان مثل یه شوک الکتریکی به خودش آوردش. سرشو برگردوند و بارتندرها رو دید که با هم پچپچ میکنن. زیر لب میگفتن این اولین باره اون مشتری انقدر مست کرده و نمیدونستن باید چیکار کنن. یونجون یه لحظه چشاشو تنگ کرد و بعد... موهای قهوهای پریشون، همون موهایی که هیچوقت نمیتونست فراموششون کنه. قلبش یهو تند زد. بومگیو؟ اینجا؟ این بار لعنتی جای مناسبی نبود که دوباره ببینتش.
بومگیو اونقدر مست بود که گونههاش سرخ شده بودن و چشاش بهزور باز میموندن. انگار دیگه مغزش کار نمیکرد که انگلیسی یا فرانسوی حرف بزنه، فقط به کرهای زیر لب غرغر میکرد. "چرا همه تو این شهر باهام مثل اسباببازی رفتار میکنن؟ چرا هیشکی نمیفهمه..." صداش میلرزید، پر از خستگی و ناامیدی.
بارتندر دستشو برد سمت تلفن، یونجون نفهمید چی گفت ولی معلوم بود میخواد به رئیسش زنگ بزنه. یونجون نمیدونست چی شد، ولی یهو از جاش پرید.
یونجون: من میشناسمش. خودم هواشو دارم، به کسی زنگ نزنین.
قلبش داد میزد که نباید این کارو بکنه. باید بومگیو رو نادیده میگرفت، مثل یه غریبه باهاش رفتار میکرد، درست مثل همون نقاشی که اسمشو گذاشته بود "چشمای غریبه". ولی وقتی بومگیو رو دید، اینقدر مست و آسیبپذیر، انگار یه تیکه از وجودش دوباره زنده شد. دلش میخواست خودش مراقبش باشه، مثل قدیما.
یونجون آروم به بومگیو نزدیک شد. بومگیو سرشو بلند کرد، چشمای تارش یه لحظه روی یونجون قفل شد، ولی انگار نمیتونست درست بشناسدش.
بومگیو: واو چه آقای خوشگلی!
بومگیو مثل احمقا بهش لبخند زد. یونجون یه نفس عمیق کشید.
یونجون: بیا، گیو، بذار برسونمت خونه.
صداش آروم بود، ولی تهش یه لرزش داشت. وقتی سوار تاکسی شدند، بومگیو با صدای خمار و گرفته به کرهای آدرسشو گفت. یونجون مجبور شد به انگلیسی برای راننده ترجمه کنه، هرچند از خجالت صداش میلرزید. راه دور نبود، ولی برای یونجون انگار ده ساعت طول کشید. بومگیو، که دیگه حسابی مست بود، همش بینیشو به گردن یونجون میمالید و عملاً رو پاش نشسته بود. یونجون داشت آب میشد، جرئت نداشت سرشو بلند کنه و با راننده چشم تو چشم بشه. فقط زل زده بود به پنجره، ولی کل وجودش پر بود از حضور بومگیو.
بومگیو همون کت چرم همیشگیشو تنش داشت، همونی که سالها پیش یونجون وقتی بومگیو تو سالن مراسم مادرش خواب بود، آروم روش انداخته بود. حالا دیگه بوی یونجونو نمیداد، فقط عطر شیرین بومگیو بود که شمام یونجونو پر کرده بود. یونجون یه لحظه فکر کرد شاید وقتشه کتو پس بگیره، ولی دلش نیومد.
بالاخره به خونه رسیدن. یونجون کلیدو از جیب بومگیو کش رفت و در آپارتمانو باز کرد. همین که پاشون به خونه رسید، بومگیو دستاشو دور گردن یونجون حلقه کرد و یه لبخند از روی مستی زد.
بومگیو: چقدر خوبه این مرد جذاب بلده کرهای حرف بزنه.
بعد خودشو بیشتر به یونجون چسبوند. یونجون خشکش زده بود، فقط تونست کمر بومگیو رو بگیره که نیوفته. قلبش داشت از سینهش میزد بیرون.
نگاه یونجون هنوز روی کت چرم قفل بود. بومگیو انگار یه چیزی فهمید، چون با همون حالت مستی پرسید: کتم خوشگله، نه؟
یونجون فقط سرشو به معنی تأیید تکون داد. بومگیو دوباره اون لبخند احمقانهشو زد و گفت: این کت یونجونیه.
یونجون جا خورد. بومگیو از کجا فهمیده بود؟ مگه میدونست این کت مال اون بوده؟
یونجون: از کجا فهمیدی؟
آروم زمزمه کرد و بومگیو با چشمای نیمهبازش نگاهش کرد.
بومگیو: چون قبلاً بو عطر یونجونی رو میداد. اندازه شونههاشه.
بعد یهو لباشو آویزون کرد، محکم یونجونو بغل کرد و سرشو تو گردن یونجون فرو برد. با صدایی که پر از دلتنگی بود زمزمه کرد: دلم برای یونجونیم تنگ شده.
یونجون حس کرد قلبش یه لحظه وایستاد. بومگیو هنوزم یادش بود؟ حتی تو این حال مستی؟ دستاش ناخودآگاه محکمتر دور بومگیو حلقه شد. بومگیو سرشو جلو آورد، چشمای نیمهبازش پر از یه حس گنگ و گرم. لباش نزدیک لبای یونجون شد، و یونجون... خدا میدونه چقدر دلش میخواست تو همون لحظه بومگیو رو ببوسه. بدنش، ذهنش، قلبش، همهچیش فریاد میزد که بومگیو رو میخواد، که این لحظه همون چیزیه که سالها منتظرش بود. ولی نه، نه الان، نه وقتی بومگیو اینقدر مسته. یونجون سریع دستشو آورد بالا و روی لبای بومگیو گذاشت، نذاشت بوسهای اتفاق بیوفته. قلبش داشت از سینهش میزد بیرون، ولی خودشو جمع کرد. آروم بومگیو رو روی کاناپه گذاشت.
یونجون: همینجا دراز بکش، برات لباس راحتی میارم.
بومگیو یه چیزی زیر لب غرغر کرد، ولی یونجون سعی کرد گوش نده و راهشو به سمت اتاق کشید. تو اتاق، یونجون دنبال یه تیشرت یا شلوار راحت میگشت که چشمش به یه پیژامه روی زمین افتاد. یه لحظه خشکش زد. پیژامه بین روناش کثیف بود، لکههای خون روش خشک شده بودن. قلب یونجون یهو فرو ریخت. نه، امکان نداشت. بومگیو مدتها بود که به خودش آسیب نمیزد، خودش گفته بود که دیگه تمومش کرده. پس این چی بود؟ این لکهها یعنی چی؟ یونجون حس کرد نفسش بند اومده. دستش میلرزید، ولی پیژامه رو برداشت و زل زد بهش، انگار بخواد به خودش ثابت کنه که اشتباه دیده. ولی نه، اشتباه نبود. خون بود، و این یعنی بومگیو... بومگیوی اون دوباره تو درد بود، و یونجون هیچوقت نفهمیده بود.
یونجون با یه دنیا عصبانیت و ترس از اتاق پرید بیرون، پیژامهی لعنتی تو دستش بود. بومگیو، با اینکه هنوز مست بود، از جاش بلند شده بود و تلو تلو میخورد.
یونجون: ببینم.
صداش میلرزید. بومگیو، که گیج و گنگ بود، اخم کرد
بومگیو: چیو؟
یونجون دیگه صبرش تموم شده بود. قدمهای بلند برداشت و سمت بومگیو رفت، دستشو برد که شلوار بومگیو رو دربیاره. بومگیو تو مستی انگار یه لحظه فهمید یونجون دنبال چیه.
بومگیو: چیزی نیست که بخوای ببینی
بعد با زور یونجونو هل داد عقب و چند قدم فاصله گرفت.
یونجون: نشونم بده!
بومگیو کلافه و خسته، نفسی کشید و با همون توان کمش شلوارشو باز کرد و کشید پایین. جای سوختگیها رو راناش معلوم بود؛ قرمز، ملتهب، تازه. انگار همین دیروز بودن. یونجون نفسشو حبس کرد. با دیدن زخما بغضش گرفت، چشاش پر اشک شد.
یونجون؛ این... بخاطر منه؟ بخاطر منه که به خودت آسیب زدی؟
بومگیو، که انگار دیگه هیچی براش مهم نبود، بیخیال روی کاناپه ولو شد.
بومگیو: نه، بخاطر تو نیست
قطرههای اشک ناخودآگاه از گوشه چشمای بومگیو سر خوردن پایین. چند ثانیه بعد، انگار که بدنش تسلیم شده باشه، تو خواب عمیقی فرو رفت. یونجون کنار کاناپه زانو زد. اشکاش بیصدا میریختن. فقط میتونست کنارش بشینه، گریه کنه و آرزو کنه کاش میتونست همهچیزو درست کنه.
یونجون نمیتونست کل شبو گریه کنه. قلبش شکسته بود، ولی بومگیو الان بهش نیاز داشت. یه دستشو زیر زانوهای بومگیو برد و دست دیگهشو زیر کمرش، آروم بلندش کرد و به سمت تخت برد. بومگیو تو خواب عمیق بود، انگار هیچی از دنیا خبر نداشت. یونجون لباسای بومگیو رو با احتیاط درآورد، بعد تو حموم جعبه کمکهای اولیه رو پیدا کرد. زخمای قرمز و ملتهب رو با دقت تمیز کرد، باندپیچی کرد، هرچند دستاش از عصبانیت و غصه میلرزیدن. میدونست بومگیو این شبو یادش نمیمونه، ولی خودش مطمئن نبود که تا صبح پیشش بمونه یا بره.
دلش میخواست تا ابد کنار بومگیو باشه، ازش مراقبت کنه، نذاره دیگه به خودش آسیب بزنه. ولی ته دلش یه فکر مثل خوره میخوردش؛ دلیل این زخما خودش بود. حتی اگه بومگیو تو مستی گفته بود که بخاطر اون نیست، یونجون نمیتونست خودشو گول بزنه. تهیون راست میگفت. شاید واقعاً اون کسی بود که باید از بومگیو فاصله میگرفت، حتی اگه این کار قلبشو تیکهتیکه میکرد.
-پایان فلش بک-
یونجون: برای همین اون شب فرار کردم
بومگیو هنوز سعی داشت حرفای یونجونو هضم کنه. اون شب، اون غریبه ای که بهش کمک کرد يونجون بود، اون خوابی که مادرش توش بود در واقعیت با یونجون اتفاق افتاد و اونقدر احمق بود که یادش نمیومد.
بومگیو: خدای من... هیونگ... من معذرت میخوام
بومگیو محکم یونجونو بغل کرد انگار که میخواد توی بغل یونجون حل بشه. بغلش اونقدر خالصانه بود که يونجون نتونست جلوی بغضشو بگیره و شکسته شد. یونجون آروم موهای بومگیو رو نوازش میکرد و کنار گوش بومگیو هق هق میکرد.
یونجون: انجل، ببخشید که بهت آسیب زدم، قسم میخورم دیگه نمیذارم این اتفاق بیوفته. ببخشید که فکر کردم میتونم ترکت کنم...