Season 3, chapter 16
𝘉𝘦𝘯𝘣𝘪,,پشت بومگیو به سینه لخت یونجون چسبیده بود. بومگیو چشماش توی فضا میچرخید و به نقاشیا نگاه میکرد در حالی که یونجون نگاهش روی بومگیو قفل شده بود و موهاشو نوازش میکرد. بارون خیلی وقت بود که قطع شده بود و هیچکدومشون ایده ای نداشتن که ساعت چنده و روی همون تشک دراز کشیده بودن و ژاکت یونجون روی پاهاشون انداخته بودن، انگار زمان برای اون دو نفر متوقف شده بود.
یونجون: چه حسی داشت وقتی حافظت برگشت؟
بومگیو کمی سرجاش تکون خورد تا صورتش سمت یونجون باشه. برای چند لحظه قبل از اینکه جواب یونجونو بده، به صورت بی نقصش نگاه کرد.
بومگیو: اضطراب؟ اولش حس کردم سخت ترین پازل دنیا توی ذهنم حل شده اما بیشتر گیج شدم
بومگیو دست چپشو روی سینه یونجون کشید. یونجون با حس سردی فلز روی قلبش به جای اینکه بلرزه، از خوشحالی توی قلبش احساس گرما کرد.
یونجون: اون شب چه اتفاقی افتاد؟
بومگیو: خب... خلاصش اینه که من سوجونو توی خیابون دیدم ک میخواست منو بزنه و یهو مغزم بوم! یادش اومد
بومگیو سریع حرفشو زد و خودش خندید اما یونجون با ناراحتی بهش نگاه میکرد و دستشو روی شونه بومگیو میکشید. خنده بومگیو کم کم محو شد و احساس کرد جو بینشون سنگین شده. فقط یه حرف خنده دار بود ولی بومگیو وقتی خاطراتش برگشت، ستاره سوجونو که از ۷ سال پیش نگهش داشته بود رو تیکه تیکه کرد و انداخت توی سطل آشغال. سوجون با کاری که کرده هیچ جایی بین ستاره های بومگیو نداشت.
یونجون: متاسفم اون روز زودتر بهت نرسیدیم
بومگیو: هیونگ برای چی معذرت خواهی میکنی؟ اگه نمیرسیدین معلوم نبود چی میشد
یونجون شبیه بچه گربه های مظلوم شده بود جوری که بومگیو دوست داشت لپاشو محکم گاز بگیره. بومگیو مطمئن نبود از حرفی که میخواست بزنه، دلشوره کل بدنشو گرفته بود و پاهاشو بین پاهای یونجون گره کرده بود.
بومگیو: چیزی که بیشتر گیجم کرد، کار سوجون نبود... من عکس از خودم و تو پیدا کردم... توی اتاق تهیون
یونجون زیر لب هومی گفت. انگار زیاد تعجب نکرده بود ولی منتظر بود که بومگیو بحثشو پیش بکشه.
بومگیو: تو میدونستی مگه نه؟ ماجرای تهیون و...
بومگیو سرجاش نشسته و یونجون همونطور که دراز کشیده بود از پایین بهش نگاه کرد. میتونست اضطراب و گیج بودنو از توی صورت بومگیو بخونه.
بومگیو: این نقاشیا و همه چی! من نیاز دارم همه چیو بدونم
یونجون: چقدر فضولی چوی بومگیو
بومگیو آروم به شونه یونجون ضربه زد و باعث شد یونجون خندش بگیره. در هر صورت یونجون براش کل داستانو تعریف میکرد اما ربطی نداشت که دوست پسرشو اذیت نکنه. مچ دست بومگیو رو گرفت و وادارش کرد دوباره توی بغلش دراز بکشه.
یونجون: دقیقا همون روزی که پرواز داشتیم دیدیمش
-فلش بک ۴ سال قبل-
نزدیکای ساعت ۴ صبح بود وقتی که یونجون، سوبین و کای جلوی در خونه جونگوون توی بوسان بودن. سوبین با هک کردن اکانت های تهیون و مدارکی که به دانشگاه تحویل داده بود، تونست آدرس خونشونو پیدا کنه. البته یونجون از این موضوع میترسید که بعدا این ماجرا برای سوبین دردسر ساز شه.
سوبین: به نظرتون درسته؟
اون سه نفر اول به خونه مامان بزرگ تهیون رفته بودن اما اونجا نبود. به گفته خواهر تهیون، این پسر عجیب الان باید خونه دوستش یعنی جونگوون باشه. سوبین هنوز حس بدی داشت که به خانواده طرف به دروغ گفت دوستشه تا آدرسو بگیره در صورتی که قیافه تهیونو بزور یادشه.
کای: باید ببینیم چخبره
کای از ماشین پیاده شد و پشت سرش اون دو پسر هم پیاده شدن. یونجون حرفی نمیزد و پشت سرشون راه میومد. اینکه تا ده بشمره و یا کل بطری آب معدنیو سر بکشه، حالشو بهتر نمیکرد و عصبانیت داشت پوستشو میسوزوند. حتی وقتی کای دستشو روی شونه یونجون گذاشت تا بهش اخطار بده، یونجون عصبانیتش بیشتر شد.
کای: لطفا کتکش نزن
یونجون حرفی نزد و فقط هومی زیر لب گفت. کای فقط یه بار زنگ خونه رو زد و بعد از چند ثانیه، جونگوون با تردید درو باز کرد. وقتی اون سه نفرو پشت در دید، همکن لحظه پشیمون شد، باید چراغا رو خاموش میکرد و وانمود میکرد کسی خونه نیست ولی الان خیلی دیره.
جونگوون: سونبه میتونم کمکی کنم؟
صدای جونگوون میلرزید، کای با یه لبخند کمرنگ که معلوم نبود چی توی سرشه نگاه میکرد، سوبین دست به سینه شونه به شونه کای ایستاده بود و یونجون پشت سرشون با نگاهش به سمت جونگوون لیزر پرتاب میکرد.
کای: شنیدم تهیون پیشته، میتونیم ببینیمش؟
جونگوون شبیه بچه گربه های ترسیده پشت در آهنی قایم شده بود و فقط چشماش معلوم بود.
جونگوون: عام... آره فکر کنم
جونگوون باید درو محکم روشون میبست و به برادرش زنگ میزد ولی اون سه تا دراز مثل عزرائیل بالای سرش بودن و مغزش قفل کرده بود. پسرا پشت سر جونگوون از حیاط خونه رد شدن و دقیقا زمانی که جونگوون در خونه رو باز کرد، همه چیز اونقدر سریع اتفاق افتاد که نمیتونستن ریکشن بدن.
یونجون با دیدن تهیون روی کاناپه کنترلشو از دست داده بود، سریع از بچه ها جلو زد و سمت تهیون دوید. اون پسر حتی خبر نداشت داره چه اتفاقی میوفته فقط سرشو چرخوند تا ببینه صدا از کیه که یه مشت محکم اوی صورتش خورد.
تهیون روی زمین افتاده بود و از درد، صورتشو جمع کرده بود. خشم چیزی بود که کل وجود یونجونو گرفته بود. یقه تهیونو محکم توی دستش گرفته بود و دوباره توی صورتش مشت زد.
یونجون: عوضی
کای و سوبین بازوهای یونجونو گرفتن و عقب کشیدنش تا بیشتر از این تهیونو نزنه. تهیون از درد زیر لب ناله کرد و جونگوون سعی با کلی دستمال سعی کرد خون ریزی بینی تهیونو بند بیاره.
سوبین: مگه از قفس آزاد شدی انقدر وحشی ای؟!
يونجون سعی کرد که دستشو از چنگ کای و سوبین آزاد کنه، میخواست دوباره بپره رو تهیون و حالشو جا بیاره ولی اون دو تا مثل سنگ، ولش نمی کردن. نفساش تند و عصبی بود، انگار یه چیزی تو وجودش داشت میسوخت کای یه لحظه زل زد تو چشمای یونجون.
کای: یادت رفته قرارمون چی بود؟ بذار اول حرفاشو بشنویم.
لحن کای جدی بود اما يونجون تو حال خودش نبود. سرش پر از فکرای درهم و برهم بود.
یونجون: نه اگه بومگیوی من گذاشته رفته تقصیر اونه! حتما با تههای روانی همدسته
صداش میلرزید، انگار داشت خودشو گول میزد که همه چیزو بندازه گردن تهیون. هنوز عطر بومگیو تو سرش بود، گرمای دستاش صدای خنده هاش... ولی حالا بومگیو تو هواپیما بود خیلی دور و یونجون فقط میخواست یکیو پیدا کنه که روش خالی کنه این همه خشمو.
تهیون روی زمین نشست و پشتشو به کاناپه تکیه داد. چشماشو هنوز درست حسابی جلوشو نمیدید ولی میتونست عصبانیت یونجونو حس کنه.
تهیون: همه چیو توضیح میدم
دستشو توی هوا تکون داد انگار که داشت یونجون خیالی رو از جلوی چشماش پس میزد. وقتی بالاخره یونجون یه کم آرومتر شد، کای و سوبین بازوهاشو ول کردن، ولی هنوز نزدیکش وایستاده بودن که دوباره از کوره در نره. تهیون، که هنوز صورتش از مشتای یونجون درد میکرد، با احتیاط از رو زمین بلند شد. جونگوون یه دستمال خونی رو کنار گذاشت و بهش کمک کرد بشینه رو کاناپه. تهیون نفس عمیقی کشید و شروع کرد حرف زدن. صداش آروم بود، ولی انگار یه عالمه حرف تو دلش جمع شده بود.
اون برای همشون تعریف کرد که یه روز تو بوسان با بومگیو گذرونده بود. فقط یه روز معمولی، ولی پر از خنده و حرفای ساده. چند ماه بعد، کاملاً اتفاقی، اکانت نقاشی بومگیو رو تو شبکههای اجتماعی پیدا کرد. از همونجا بود که از طریق جونگوون شروع کرد به خریدن نقاشیای بومگیو. تهیون گفت "اون نقاشیها... انگار یه تیکه از وجودش بودن." به خاطر همینم بود که تصمیم گرفت بره سئول.
بعد حرفشو برد به یه جای دیگه، به تهها. گفت چند بار با چشمای خودش دیده که یونجین با یه مرد مرموز ملاقات کرده. یه مرد که انگار هیچوقت نمیخواست کسی قیافشو درست ببینه. تهیون حتی یه بار دیده بود که همون مرد با چاقو دنبال بومگیو راه افتاده بود. قلب یونجون با شنیدن این حرفا یه لحظه انگار ایستاد. کای و سوبین به هم نگاه کردن، انگار داشتن سعی میکردن تکههای پازل رو کنار هم بچینن.
تهیون آروم ادامه داد. گفت وقتی اون شب تهها به بومگیو حمله کردن، دیگه نمیتونست ساکت بمونه. حس میکرد اگه چیزی نگه، تهها از دادگاه جون سالم به در میبرن. برای همین تمام عکسایی که از اون مرد مرموز و ملاقاتای یونجین گرفته بود رو به کارآگاه داد.
تهیون: نمیتونستم بذارم بومگیو اینجوری نابود بشه. حتی اگه به قیمت این باشه که خودم خطر کنم.
یونجون هنوز خشمش فروکش نکرده بود. چشماشو تنگ کرد
یونجون: تو فکر کردی با این کارا فرقی با اون آدمای کثیف داری؟ دنبال دوستپسرم راه افتادی، ازش عکس گرفتی، انگار یه جاسوس روانی بودی!
صدای یونجون از روی عصبانيت میلرزید. تهیون سرشو پایین انداخت و سعی کرد معذرتخواهی کنه
تهیون: یونجون، من... واقعاً نمیخواستم اذیتش کنم. فقط میخواستم...
ولی یونجون نذاشت حرفشو تموم کنه. با حرص پرید وسط حرفش: معذرتخواهی؟ تو حتی نمیفهمی چی به سر بومگیو آوردی! اون شبا از ترس میلرزید، حس میکرد یکی تعقیبش میکنه. نمیتونی تصور کنی چقدر ترسناک بود که تو خواب گریه میکرد و من هر چقدر بغلش میکردم، آروم نمیشد!
صداش شکست، انگار داشت اون لحظهها رو دوباره تو ذهنش میدید. تهیون که دیگه نمیدونست چی بگه، جلوی همه زانو زد.
تهیون: من نمیخواستم اذیتش کنم، قسم میخورم! بومگیو... اون یه بار منو از خودکشی نجات داد. نمیتونستم ببینم اذیتش میکنن!
صداش پر از پشیمونی بود، اشک تو چشماش جمع شده بود، ولی یونجون هنوز نگاهش سرد و بیاعتماد بود. کای که تا حالا ساکت گوش میداد، قدم گذاشت جلو.
کای: تهیون، این وسواسی که به بومگیو داشتی، یه جور دیگه عمل کرد. تو شاید نیتت بد نبود، ولی کارات... کارات یه جورایی عجیب بود.
جونگوون، که کنار تهیون نشسته بود، چیزی نگفت. حتی اونم نمیتونست از دوستش دفاع کنه. تهیون اشتباه کرده بود، و جونگوون اینو میدونست. فقط سرشو پایین انداخت و با انگشتاش بازی کرد، انگار میخواست از این موقعیت فرار کنه. فضای اتاق سنگینتر از همیشه بود، و یونجون هنوز تو سرش با خودش کلنجار میرفت که چی رو باید باور کنه و چی رو نه.
تهیون حس میکرد قلبش داره از سینهش میزنه بیرون. اضطراب مثل یه موج سنگین فشار میداد روش. دستاش که روی زانوهاش بودن میلرزیدن، انگار هیچ کنترلی روشون نداشت. چشمهای یونجون، کای و سوبین که زل زده بودن بهش، پر از قضاوت بودن و تهیون نمیتونست حتی یه کلمه دیگه بگه که قانعشون کنه. بدتر از همه، جونگوون بود که ساکت کنارش نشسته بود و هیچی نمیگفت. حتی دوستش هم انگار حق رو به اونا میداد.
تهیون تو دلش خودشو لعنت میکرد. یه گوشه از ذهنش میدونست یونجون بیراه نمیگه. اون بومگیو رو تعقیب کرده بود، ازش عکس گرفته بود، و حالا که بهش فکر میکرد، میدید چقدر کارش ترسناک و اشتباه بوده. خودشو مقصر همهچیز میدونست. سرشو پایینتر برد و نفسشو با سختی بیرون داد، انگار میخواست این حس خفگی رو از تو وجودش بندازه بیرون، ولی فایدهای نداشت. همهچیز داشت خرابتر میشد، و تهیون فقط میخواست از اون لحظه، از اون اتاق، از اون نگاهها فرار کنه.
یونجون دیگه کلافه شده بود. نفسش تند و عصبی بود. یه قدم تند برداشت سمت تهیون، بازوشو محکم گرفت و سعی کرد به زور بلندش کنه.
یونجون: بلند شو! میریم پیش پلیس. ازت شکایت میکنم!
صدای یونجون پر از خشم بود. تهیون که هنوز دستاش میلرزید، با زور بازوشو از دست یونجون کشید بیرون و از جاش بلند شد. چند قدم عقب رفت و با چشمایی پر از ترس و اضطراب به یونجون زل زد. یونجون دوباره خواست بهش نزدیک شه، ولی کای و سوبین سریع پریدن وسط و جلوی یونجونو گرفتن که دعوا دوباره بالا نگیره.
کای: آروم باش، نذار بدتر شه.
جونگوون، که تا حالا ساکت بود، قدم گذاشت جلو و جلوی تهیون وایستاد. با صدایی آروم و مردد گفت: شاید... شاید بتونیم یه جوری با هم کنار بیایم. لازم نیست بریم پلیس.
ولی یونجون اصلاً تو حال گوش دادن نبود. سرشو تکون داد و حرصی شده بود.
یونجون: نه! این عوضی هم مقصره! باید جواب پس بده!
تهیون که دیگه از حرفای یونجون خسته شده بود، یه دفعه اضطرابش جاشو به عصبانیت داد. با صدایی که میلرزید ولی پر از خشم بود، داد زد: من دلیل رفتن بومگیو نبودم، چوی یونجون! تو خودت بیشتر از همه گریهشو درآوردی!
همه تو اتاق یه لحظه خشکشون زد. یونجون انگار یه سیلی خورده باشه، ساکت شد. کای و سوبین به هم نگاه کردن، و جونگوون با چشمای گرد شده به تهیون نگاه کرد، دوستش واقعا روانیه. یونجون تو دلش میدونست تهیون راست میگه، ولی شنیدن این حقیقت از زبون اون مثل ریختن بنزین رو آتیش بود. نمیخواست قبول کنه. زیر لب فحشی داد و با کل زورش کای و سوبینو هل داد کنار. چشماش پر از خشم بود و فقط میخواست تهیونو برای همیشه ساکت کنه. مثل یه حیون وحشی پرید جلو که تهیونو بزنه.
جونگوون که ترسیده بود، با دستای لرزون سعی کرد جلوی یونجونو بگیره، ولی تهیون با اون چشمای درشت و خونسردش فقط وایستاده بود. انگار نه ترسی داشت، نه قصد فرار. انگار منتظر بود یونجون هر کاری میخواد بکنه.
درست وقتی یونجون خواست جونگوونو هل بده کنار، یه دفعه دو تا دست قوی دور شکمش قفل شد و با یه حرکت محکم کشیده شد عقب. یه صدای بلند و عصبی تو خونه پیچید
دوشیک: اینجا توی خونم چه خبره؟!
دوشیک بود که از راه رسیده بود و حالا با اخم و نفسای تند وسط اتاق وایستاده بود، زل زده بود به همه. یونجون با چشمای گشاد شده به دوشیک زل زد، انگار که یه روح دیده باشه. باور نمیکرد کارآگاه یانگ، همونی که مسئول پرونده بومگیو بود، حالا جلوی چشماش وایستاده. خشمش یه لحظه انگار بخار شد و جاشو به شوک داد. گاردش کامل پایین افتاده بود.
یونجون: تو اینجا چیکار میکنی؟
دوشیک هنوز بازوهای یونجونو محکم گرفته بود، اخماش تو هم بود.
دوشیک: اینجا خونه مامانمه، چوی یونجون. و تو همین الان داشتی به برادرم و دوستش حمله میکردی!
یونجون انگار یه سطل آب یخ روش ریخته باشن، خشکش زد. کای و سوبین هم ماتشون برده بود و به دوشیک نگاه میکردن. جونگوون که هنوز کنار تهیون وایستاده بود، با استرس دستشو رو بازوی تهیون گذاشت، انگار میخواست مطمئن شه حالش خوبه. تهیون اما هنوز با همون خونسردی عجیبش ساکت بود، فقط حالا یه نگاه عمیق به دوشیک انداخت. یونجون با چشمای گرد شده به کای نگاه کرد.
کای: باور کن خودمم نمیدونستم
یونجون دوشیکو هل داد و ازش جدا شد. نفس نفس میزد و اعصابش بیشتر بهم ریخته بود. حالا که بیشتر دقت میکرد، جونگوون و دوشیک خیلی به هم شبیه بودن البته که دوشیک قد بلندتر و چهارشونه تر بود. یونجون انگشتشو سمت تهیونی که دست به سینه ایستاده بود، گرفت.
یونجون: تو... تو میدونستی که تهیون استاکره!
دوشیک عصبانیت یونجونو درک میکرد، دستاشو روی شونه های اون پسر عصبانی گذاشت و روی مبل نشوندتش. پسر رو به روش به همین زودیا آروم نمیشد و قرار بود حتی خود دوشیک هم مقصر بدونه.از جونگوون، برادر کوچیکترش، خواست که براش آب بیاره.
دوشیک: تهیون برای منم عکسا رو فرستاد
یونجون: پس چرا خودشم دستگیر نکردی؟!
سوبین، لیوانو از دست جونگوون گرفت و با ترس جلوی یونجون گرفت، احساس میکرد اگه از یه حدی بیشتر به یونجون نزدیک شه، یونجون اونو هم میزنه.
دوشیک: چون برای اینکه تهها رو بندازم زندان کمک کرد! فقط میتونستم هویتشو ناشناس نگه دارم
یونجون: نه تو بهش کمک کردی چون دوست برادرت بود... وگرنه هیچ رحمی بهش نمیکردی
دوشیک ساکت موند، حق با یونجون بود چون دلیل اصلیش برادرش بود اما تهیون رو هم مثل برادر کوچیک ترش میدونست.
دوشیک: به دستش نگاه کن، اون هم از این ماجرا صدمه دیده
صدای دوشیک آروم بود در حدی که فقط یونجون که کنارش نشسته بود، میتونست بشنوه. یونجون لیوان آبو برداشت و همینطور که مینوشید به دست باندپیچی شده تهیون نگاه کرد؛ یادگاری از اون شبی که تهها به بومگیو حمله کرده بود. اگه تهیون دیرتر میرسید معلوم نبود چه بلایی سر بومگیو میومد. عصبانیت یونجون جاشو به غم داده بود. تمام این مدت داشت از دست دادن بومگیو رو انکار میکرد ولی حقیقت ها مثل یه سیلی محکم به صورتش میخورد و الان فقط بغض داشت.
یونجون: تنها چیزی که میخوام، بومگیوئه
یونجون بیچاره به نظر میومد، نمیدونست از کی کمک بگیره و یا یقه کیو بگیره، اون فقط بومگیو رو میخواست، گیوی خودش. سوبین خواست دهن باز کنه و بگه خب برو دنبالش که کای به موقع جلوی دهنشو گرفت وگرنه دوباره یونجون عصبانی میشد.
یونجون: باشه من تهیونو به یه شرطی میبخشم، تموم نقاشیا رو به من میدی
تهیون اول تعجب کرده بود، نمیخواست نقاشیا رو به اون پسر بداخلاق بده. میخواست اعتراض کنه و ایندفعه خودش دعوا رو شروع کنه ولی دوشیک اجازه صحبت کردن بهش نداد.
دوشیک: آره! حتما که تهیون انجامش میده
تهیون: ولی-
دوشیک: تو انجامش میدی.
تهیون با اخمای تو هم رفته و دست به سینه تا خونه مامان بزرگش پیاده راه میرفت و پشت سرش اون سه تا موجود مزاحم دنبالش میومدن. یونجون قلبش آروم گرفته بود ولی با یه حرف میتونست بزنه زیر گریه. خیلی شکسته شده بود و عطر بومگیو رو نیاز داشت.
تهیون: چطوری اینجا رو پیدا کردین؟
سوبین و کای برای چند ثانیه به هم نگاه کردن؛ گفتن حقیقت به تهیون شبیه قمار به نظر میرسید.
کای: از مسئول آموزش خواستیم، گفتیم که یه چیزی جا گذاشتی و اون هم آدرس اینجا رو داد.
هر دوشون دعا دعا میکردن که تهیون حرفشونو قبول کنه. تهیون هومی زیر لب گفت و دوباره ساکت شده بودن.
کای: باور کن ما نمیخواستیم دعوا راه بندازیم، ما فقط گیج شده بودیم که تو کی هستی و چرا این کارو کردی
تهیون: میدونم فقط دوستتون خیلی وحشیه
یونجون: چی گف-
سوبین: تو رو خدا اگه دوباره شروع کنین، جیغ میزنم
یونجون نفس عمیقی کشید و سعی کرد بخاطر سوبین هم شده دعوایی راه نندازه. وقتی به خونه مامان بزرگ تهیون رسیدن، یونجون بهشون گفت با تهیون تنهایی داخل میره تا نقاشیا رو برداره و اون دو نفر بهتره ماشینو بیارن.
وقتی تهیون در انباری رو باز کرد، یونجون برای چند لحظه خشکش زده بود؛ انباری تمیز بود و انگار اونجا یه گالری شخصی برای تهیون بود و بوم ها مرتب چیده شده بودن. وقتی یونجون اولین بوم رو دید، انگار زمان وایستاد.
توی هر خط و رنگ، خاطرههای خودش و بومگیو زنده میشدن. خندههاشون تو پارک، بحثای شبانهشون زیر نور ماه، حتی لحظههای ساکتی که فقط کنار هم بودن. انگار بومگیو روحشو تو این نقاشیها گذاشته بود. یونجون با انگشتاش آروم روی رنگها کشید، انگار میتونست گرمای لمس بومگیو رو حس کنه. به نظرش اومد این بومها حتی عطر بومگیو رو میدادن، همون بوی آشنا که همیشه دلشو آروم میکرد. رنگها انگار از جنس دستای بومگیو بودن، نرم و پر از حس. یونجون ساکت موند، ولی تو چشماش یه غم عمیق با یه ذره آرامش قاتی شده بود، انگار بالاخره یه تیکه از بومگیو رو پیدا کرده بود.
توی سکوت بوم ها رو دور روزنامه پیچیدن تا توی ماشین بزارن. تهیون گرفته و ناراحت به نظر میومد و یونجون متوجه این موضوع شده بود. به آخرین نقاشی که نقاشی یه معبد انگار بود نگاه کرد و لباشو روی هم فشار داد. شاید با تهیون خیلی بی رحم بود و اونقدرا هم تهیون گناهکار نبود.
یونجون: اون نقاشیو دوست داری؟
و به نقاشی معبد اشاره کرد. تهیون با لبای آویزون به نقاشی نگاه کرد و فقط سرشو به معنی تایید تکون داد. یونجون نچی زیر لب گفت.
یونجون: نگهش دار... نمیتونم اونقدرا هم باهات بی رحم باشم
تهیون: تو منو زدی
یونجون: آخه از بس بیشعوری- متاسفم
تهیون از این تغيير رفتار یونجون شکه شده بود. شاید این یونجون واقعی بود که بومگیو عاشقش شده بود. یونجون نمیتونست الکی با یه نفر بد باشه و سالم بودن بومگیو رو مدیون تهیون بود.
همچنان غرور یونجون اجازه نمیداد که به تهیون نگاه کنه تا اینکه تهیون حلقه ای روی سمتش گرفت. با دیدن حلقه ستش با بومگیو، چشماش گرد شد، برای یه لحظه انباری تاریک براش روشن شد و حلقه منشا نور بود. نه تنها منشا نور بلکه منشا امید.
تهیون: اینو تو وسایلای یونجین پیدا کردم، قبل از اینکه از کره بره، بیشتر وسایلاشو انداخت دور و اینم جزوشون بود.
یونجون طوری انگشترو توی دستش گرفت که انگار یه ظرف چینی توی دستش گرفته بود. انگشتری که فکر کرد گم شده و فکر کرد زیر پای رهگذرا توی خیابون له شده، سالم و تمیز توی دست خودش بود.
توی جیباشو گشت و تا موقعی که یادش بود اون حلقه فلزی توی جیباش بود. با حس سردی فلز توی دستش، از جیبش بیرون کشید و جلوی تهیون گرفتتش.
یونجون: فکر کنم بی حساب میشیم
تهیون هومی زیر لب گفت و تا میخواست انگشترو بگیره، یونجون دستشو عقب کشید.
یونجون: قول بده دیگه دنبالش نری.
تهیون پوزخندی زد و و انگشترو ازش قاپید.
تهیون: تو هم قول میدی دیگه اذیتش نکنی؟
یونجون گیج به تهیون نگاه کرد و وقتی تهیون با صدایی آروم ولی محکم شروع به حرف زدن کرد، یونجون حس کرد یه چیزی تو وجودش داره خرد میشه.
تهیون: من چند بار دیدم تو بومگیو رو توی خیابون تنها گذاشتی. بومگیو بلند گریه میکرد، اسمتو صدا میزد، ولی تو هیچوقت برنگشتی پشت سرتو ببینی، یونجون. تو خودت اجازه دادی بومگیو بره. خودت اجازه دادی بومگیو به خاطر تو اشک بریزه و ناامید بشه. تو بهتر از هر کسی میدونستی تو توی همهچیزش اولی بودی، ولی احساسات جدیدشو پس زدی و تنهاش گذاشتی. یونجون، تو مقصر اصلی رفتن بومگیو نیستی، ولی بیشترین آسیبو تو بهش زدی. این تویی که نباید دنبالش بری.
هر کلمه مثل یه چاقو تو قلب یونجون فرو میرفت. نمیتونست چیزی بگه، فقط ساکت به تهیون نگاه کرد. چشماش پر از خشم و درد بود، ولی ته دلش میدونست که تهیون راست میگه.
وقتی یونجون تو خونه خودش تنها بود، نور طلوع خورشید از پنجره میتابید تو و صدای پرندهها روز جدید رو خبر میدادن. اما برای یونجون، دنیا انگار متوقف شده بود. جلوی نقاشیهای بومگیو وایستاد، همون بومهایی که انگار روح بومگیو توشون بود. حلقهای که تنها یادگار مشترکش با بومگیو بود رو محکم به سینهش چسبوند، انگار اگه ولش کنه، آخرین تکه از بومگیو رو هم از دست میده.
زانوهاش خم شد و روی زمین افتاد. اشکاش بیصدا شروع به ریختن کردن، ولی کمکم به هقهق بلند تبدیل شدن. گونههاش خیس بود، نفسش بند میاومد، ولی نمیتونست جلوی خودشو بگیره. با صدای شکسته و پر از التماس زمزمه میکرد.
یونجون: گیو... قول میدم دیگه هیونگ بدی نباشم. لطفاً برگرد. هر کاری برات میکنم. ارتش میخوای؟ برات درستش میکنم. اسباببازی میخوای؟ خودم اسباببازیت میشم. هر کاری، گیو... فقط برگرد.
انگار بومگیو جلوی نقاشیها وایستاده بود و داره بهش نگاه میکنه، ولی یونجون میدونست که اون حالا تو پاریس داره خودشو برای یه زندگی جدید آماده میکنه، خیلی دور از این خونه، خیلی دور از یونجون.
حس پشیمونی مثل یه سایه سنگین رو قلبش افتاده بود. هر لحظهای که بومگیو رو تنها گذاشته بود، هر بار که به گریههاش بیتوجهی کرده بود، مثل یه فیلم تو سرش پخش میشد. عشقی که به بومگیو داشت، همون عشقی که فکر میکرد بزرگترین داراییشه، حالا به نظرش یه تیغ دو لبه بود که قلب بومگیو رو زخمی کرده بود. حلقه تو دستش انگار داشت میسوخت، ولی نمیتونست ولش کنه. بلندتر گریه کرد و با خودش زمزمه کرد.
یونجون: معذرت میخوام... معذرت میخوام که ندیدمت، که نفهمیدمت...
اتاق ساکت بود، فقط صدای هقهق یونجون و آواز پرندهها تو صبح زود میپیچید. نقاشیها هنوز همونجا بودن، پر از رنگ و خاطره، ولی بومگیو نبود. یونجون تو اون لحظه فهمید که شاید هیچوقت نتونه اونو برگردونه، و این حقیقت از هر چیزی که تا حالا حس کرده بود، دردناکتر بود.
-پایان فلش بک-
بومگیو با حرفای یونجون آروم اشک میریخت. فکر میکرد خودش تنها کسی بود که تنهایی توی پاریس زجر کشیده اما یونجون، اینجا با اینکه همه کنارش بودن بیشتر درد کشیده.
بومگیو: متاسفم هیونگ...
یونجون: هیس بومگیو دیگه تموم شد
اشکای بومگیو بیشتر شدن و بومگیو پشت سر هم معذرت خواهی میکرد.
بومگیو: اصلا باید میومدی دنبالم! چرا نیومدی؟!
بومگیو غر میزد و به سینه یونجون مشت میزد. حرفش منظوری نداشت و فقط چون دلتنگ پسر بزرگتر بود و فهمید چقدر اذیت شده اون حرفا رو زد و یونجون بهتر از هر کسی میدونست. با این حال یونجون لبخند کمرنگی شد و دست بومگیو رو گرفت.
یونجون: کی گفته نیومدم؟
بومگیو: چ... چی؟
یونجون: کی گفته دنبالت نیومدم، چوی بومگیو؟