Season 3, chapter 15
𝘉𝘦𝘯𝘣𝘪,,بومگیو با لبای آویزون از استودیو خارج شد. اون پیرمرد مجسمه ساز خیلی بد قلق تر از چیزی بود که فکرشو میکرد. یعنی قرض گرفتن یه نقاشی اونقدر سخت بود؟
با دیدن شماره تهیون روي صفحه گوشیش، اخمش پررنگ تر شد. کمی دودل بود تا گوشیو برداره ولی در آخر زنگ تهیونو جواب داد.
تهیون: فکر کردم جوابمو نمیدی
بومگیو: چرا این فکرو کردی؟
تهیون: چون اعتمادتو از بین بردم؟
بومگیو با جواب تهیون احساس سنگینی توی قلبش پیدا کرد شاید هم عذاب وجدان بود. با سنگ ریزه های زیر پاش بازی میکرد. سرشو برگردوند و از دور به یونجون خیره شد که هنوز سعی داشت اون مجسمه سازو راضی کنه.
بومگیو: تیونی من درکت میکنم فقط... همه چی بهم ریختس
تهیون: هنوز باهاش حرف نزدی نه؟
بومگیو: اون تنها کسی نیست که میدونه و باز هم شماها بهم نمیگین!
بومگیو بازم از اینکه کسی بهش چیزی نمیگفت، اعصابش بهم ریخت و به سنگ ریزه لگد زد.
تهیون: هیونگ اینطوری نیست که ما نتونیم بگیم فقط... درستش اینه که یونجون بهت بگه
و این حرفی بود که بومگیو توی این یه هفته هزاران بار از کای شنیده بود و یه کلمه هم از این جمله رو هم نمیفهمید. با دیدن اینکه یونجون با اخمای تو هم رفته بهش نزدیک شد، سریع با تهیون خداحافظی کرد.
بومگیو: هیچ جوره راضی نشد؟
لازم نبود یونجون بهش جوابی بده، همه چیز از توی صورتش معلوم بود. يونجون دستشو روی بازوی پسر کوچکتر کشید.
یونجون: نگران نباش بقیه نقاشیات هستن
بومگیو: اونا هم معلوم نیست کجان
یونجون: تا موقع نمایشگاهت همشونو میارم
بومگیو زیر لب نچی گفت و شونشو تکون داد تا یونجون دستشو برداره. یونجون یه لحظه جا خورد، اما دستشو آروم کشید کنار و فقط به بومگیو زل زد. حس میکرد یه دیوار نامرئی بینشون کشیده شده، دیواری که هر روز بلندتر میشد. بومگیو حتی نگاهشم به یونجون نداد، فقط سرشو پایین انداخت و با نوک کفشش رو زمین خط کشید، انگار داره چیزی رو تو ذهنش حلاجی میکنه.
یونجون نفس عمیقی کشید و سعی کرد خودشو جمع و جور کنه. میخواست چیزی بگه، یه چیزی که این سکوت لعنتی رو بشکنه، ولی کلمات انگار تو گلوش گیر کرده بودن. از همون روزی که کای بهش گفته بود بومگیو همهچیزو یادش اومده، یونجون منتظر بود. منتظر یه جرقه، یه حرف، حتی یه دعوا. ولی بومگیو هیچی نمیگفت. فقط فاصله میگرفت، سرد و ساکت، انگار یونجون غریبهست.
یونجون خودشو مقصر میدونست. اون موقع تو بوسان، وقتی همهچیز برای بومگیو بههم ریخته بود، خودشو هم فکر میکرد پنهان کردن حقیقت از بومگیو بهترین کاره. نمیخواست بومگیو به خاطر چیزی که یادش نمیاد اذیت بشه. ولی حالا که بومگیو یادش اومده بود، انگار این راز مثل یه زخم کهنه بینشون وا شده بود.
یونجون: گیو، نمیخوای حرف بزنیم؟
یونجون دستشو مشت کرد و حرفشو زیر لب زمزمه کرد. بومگیو یه لحظه سرشو بلند کرد، چشمای پر از تردیدش به یونجون گره خورد. ولی فقط یه لبخند تلخ زد. بومگیو یه لحظه مکث کرد، انگار داره کلماتشو وزن میکنه.
بومگیو: تو واقعاً جواب سؤالم رو میدی، هیونگ؟ حتی بعد از اینکه بهت گفتم دوستت دارم و تو فرار کردی؟
یونجون انگار یه سطل آب یخ روش ریخته باشن، خشکش زد. چشمای بومگیو حالا دیگه مستقیم تو چشمای اون قفل شده بود، پر از یه جور درد که یونجون نمیتونست نادیدهش بگیره. اون لحظه تو خونه، وقتی بومگیو با تمام شجاعتش احساسشو گفته بود، یونجون ترسیده بود. نه از بومگیو، از خودش. از اینکه میدونست بازم ممکنه به بومگیو صدمه بزنه. برای همین عقب کشیده بود، گریخته بود، و حالا اون فرار مثل یه سایه سنگین بینشون بود.
یونجون: گیو، من... نمیخواستم اونجوری بشه... من نمیدونستم-
یونجون لبشو گاز گرفت و سعی کرد چیزی بگه، ولی صداش میلرزید. بومگیو پوزخندی زد، اما تو چشاش بیشتر غصه بود تا عصبانیت.
بومگیو: نمیدونستی؟ هیونگ، تو همیشه میدونی چی درسته وگرنه تو اون شب نمیرفتی مگه نه؟
اعصاب خوردی بومگیو سر همه چی بود و اینکه اون مجسمه ساز برای یه روز نقاشیو قرض نمیداد بیشتر اعصابشو بهم ریخت. یونجون چند بار نفس عمیقی کشید تا کنترلشو حفظ کنه و بدون اینکه چیزی از کنار بومگیو رد شد. چند قدم بیشتر برنداشته بود که با حس برخورد چیزی به شونش متوقف شد.
بومگیو: تو هیچ حرفی نداری بهم بزنی؟!
یونجون روی زمین خم شد و کفش بومگیو رو از روی زمین برداشت و سمت بومگیو برگشت. کفش بومگیو رو تو دستش نگه داشت و یه لحظه فقط بهش زل زد، انگار داره دنبال یه راه فرار میگرده. ولی چشمای بومگیو، پر از خشم و دلخوری، دیگه جایی برای فرار نذاشته بود. یونجون کفشو آروم سمت بومگیو گرفت، ولی قبل از اینکه چیزی بگه، بومگیو دوباره حرفشو قطع کرد.
بومگیو: تو کسی بودی که منو بوسیدی، هیونگ!
صدای بومگیو میلرزید، ولی محکم بود، انگار این حرفا مدتها تو دلش تلنبار شده بودن.
بومگیو: تو هم طوری بهم نگاه کردی که انگار حسایی داری. تو هم طوری لمسم کردی که انگار دلت برام تنگ شده. پس چرا، چوی یونجون؟ چرا وقتی مستقیم حرفمو بهت زدم، تو عقب کشیدی؟
یونجون حس کرد انگار یه مشت محکم به قلبش خورده. فکشو منقبض کرد و آروم زانو زد و کفش بومگیو رو با احتیاط پای اون کرد، انگار این کار یه جور عذرخواهی بیصدا بود. دستش یه لحظه روی مچ پای بومگیو موند، بعد سرشو بلند کرد و تو چشمای بومگیو نگاه کرد.
یونجون: فکر نکن که میخواستم باهات بازی کنم، گیو.
صداش آروم بود، ولی یه جور سنگینی توش داشت که نمیشد نادیده گرفت. بومگیو خشکش زده بود، فقط زل زده بود به یونجون که حالا داشت بند کفششو میبست. یونجون انگار همیشه میتونست ذهن بومگیو رو بخونه، انگار میدونست تو سر بومگیو چه طوفانیه. بلند شد و یه قدم عقب رفت، ولی چشاش هنوز رو بومگیو قفل بود.
یونجون: حسایی که گفتی... درست بودن. هر چیزی که حس کردی، اشتباه نبوده. من... ولی نمیتونم بهت بگم چرا، گیو. نمیتونم همهچیزو بهت بگم. بهتره... بهتره تو از همهچیز خبر نداشته باشی.
بومگیو اخم کرد، چشاش پر از سؤال و دلخوری بود.
بومگیو: بهتره؟ برای کی بهتره، هیونگ؟ برای تو یا برای من؟ تو همیشه اینجوری تصمیم میگیری، نه؟ فکر میکنی میتونی به جای من انتخاب کنی که چی باید بدونم و چی نه.
یونجون: گیو فقط... تموم کن
بومگیو: تموم میکنم وقتی که تو بهم بگی که چرا
یونجون انگشتاشو روی شقیقه هاش کشید و گفت: بومگیو بس کن
بومگیو: تا وقتی که نگی چته نه بس میکنم و نه از جام تکون میخورم!
یونجون: میدونی چیه؟ باشه. هر چقدر میخوای بمون اصلا
یونجون قبل از اینکه کنترلشو از دست بده و پسر تخس رو به روشو خفه نکنه، با قدمای بلند سمت ماشینش رفت.
بومگیو: میدونی که میمونم!
بومگیو بلند داد زد ولی یونجون بهش اهمیتی نداد و با ماشین از اونجا دور شد. بومگیو همونجا، روی چمنای سرسبز جلوی استودیو مجسمهساز، نشست. ساعتها گذشت و اون حتی یه تکون کوچیک هم نخورد. لجبازیش انقدر زیاد بود که انگار حاضر بود تا صبح همونجا بمونه، زیر آسمون، فقط برای اینکه به یونجون ثابت کنه کوتاه نمیاد. نمیدونست چرا این حس قوی تو دلش بود که یونجون بالاخره برمیگرده، انگار یه چیزی تو وجودش بهش میگفت که این پایان ماجرا نیست.
هوا کمکم تاریک شد و نسیم خنکی صورتشو نوازش کرد. بومگیو زانوهاشو بغل کرد و به افق خیره شد، جایی که هنوز رد ماشین یونجون تو ذهنش بود. یه لحظه به خودش گفت "شاید واقعاً دیوونهم که فکر میکنم برمیگرده." ولی بازم از جاش تکون نخورد. لجبازی؟ عشق؟ غرور؟ خودش هم نمیدونست چی داره نگهش میداره.
بعد یهو قطرههای بارون رو روی صورتش حس کرد، سرد و ریز. سرشو بلند کرد و ابرای خاکستری رو دید که انگار کل آسمونو بلعیده بودن. آتیش لجبازیش کمکم خاموش شد، جاشو یه غم سنگین و یه حس ناامیدی گرفت. شاید یونجون واقعاً قرار نبود برگرده. شاید این بار دیگه تموم شده بود. ولی حتی وقتی بارون شدیدتر شد و لباساش خیس خیس شدن، بومگیو هنوز همونجا وایستاده بود، با یه امید کوچیک که شاید، فقط شاید، یونجون دنبالش بیاد.
بارون حالا دیگه بیامون میبارید، موهاش به پیشونیش چسبیده بودن و چشاش پر از اشک و آب بارون بود.
بومگیو: اگه نیای، هیونگ... من دیگه نمیدونم چیکار کنم.
زیر لب با خودش زمزمه کرد ولی جز صدای بارون، هیچ جوابی نبود. بومگیو خیس آب شده بود، بارون از سر و روش میچکید و لباساش به تنش چسبیده بودن. قلبش شکسته بود، انگار یه تیکه از وجودش زیر بارون گم شده بود، ولی دیگه نمیتونست اونجا بمونه. لجبازیش تموم شده بود و جاشو یه خستگی عمیق گرفته بود.
آروم از روی چمنا بلند شد، پاهاش انگار وزن صد کیلو داشتن. هیچ حس و حالی نداشت که بره پیش دوستاش یا برگرده خونهی خواهرش. برای یه لحظه، سئول، شهری که توش بزرگ شده بود، براش غریبه شد. خیابونا، نورای نئون، حتی صدای بوق ماشینا، هیچ کدوم آشنا نبودن.
بیهدف شروع کرد به راه رفتن، بارون هنوز میبارید و خیابونا خلوتتر از همیشه بودن. قدماش انگار خودشون میدونستن کجا باید برن. یادش اومد که استودیو نزدیک آپارتمان قبلی یونجون بود. یه لحظه قلبش تند زد. دیوونگی بود، میدونست. بعد از چهار سال، بدون اجازه یونجون، برگشتن به اونجا؟ ولی فقط یه ساعت سرپناه میخواست، یه جایی که بتونه نفس بکشه، جایی که بارون دیگه روش نریزه.
تا آپارتمان قبلی یونجون ده دقیقه راه بود، ولی بومگیو با دویدن تو بارون، پنج دقیقهای خودشو رسوند. نفسنفس میزد، قلبش تو سینهش میکوبید. از پلههای قدیمی آپارتمان با قدمهای سنگین بالا رفت، انگار هر پله یه تیکه از غرورشو خرد میکرد. وقتی جلوی در واحد رسید، دستاش میلرزیدن. انگار فقط برای سرپناه نیومده بود؛ یه چیزی، یه حس عجیب، داشت میکشیدش داخل. حتی مطمئن نبود رمز در عوض شده یا نه. آخرین باری که اونجا بود، رمز در تاریخ اولین روز رابطهشون بود.
بومگیو یه لحظه مکث کرد، نفسشو حبس کرد و با تردید رمز قدیمی رو وارد کرد. با صدای تیک، در باز شد. قلبش برای یه ثانیه ایستاد. پاهاش میلرزیدن، ولی قدم گذاشت داخل. همون لحظه که چشمش به وسایلای توی خونه افتاد، خشکش زد. تابلوهای نقاشی خودش، همونایی که این چند ماه دنبالش بود، همونایی که بخاطرش دنبال تهیون رفته بود، اونجا بودن. انگار زمان تو اون خونه متوقف شده بود. چشمای بومگیو گرد شد و نفسش بند اومد. چرا یونجون اینا رو نگه داشته بود؟
بومگیو بهتزده خونه رو نگاه کرد. هیچ وسیلهای نبود جز یه تشک ساده که روی زمین پهن شده بود، یه آینه قدی که درست پشت تشک وایستاده بود و انعکاس نور کمجون آباژور رو پخش میکرد. کنار تشک، یه عالمه کاغذ مچالهشده، چند تا بطری نوشیدنی خالی و یه زیرسیگاری پر از تهسیگار ریخته بود. اما چیزی که چشم بومگیو رو گرفت، تابلوهای نقاشی خودش بود. همهشون، مرتب و با دقت، روی زمین و دیوار چیده شده بودن، انگار یه گالری خصوصی برای یونجون.
خونه هیچ چراغ یا لوستر درست و حسابی نداشت، فقط یه آباژور ساده کنار در ورودی که نور کمرنگی به فضا میداد، نصف خونه تو سایه بود و نصفش تو نور. بومگیو با دهن باز به نقاشیا زل زده بود، انگار داره خواب میبینه. هر کدوم از اون تابلوها یه تیکه از قلبش بود، یه تیکه از روزایی که با یونجون گذرونده بود، یه تیکه از تموم گرفتاری های نوجوونی و اوایل جوونی، یه تیکه از رویاهاش، یه تیکه از اشک ها و لبخنداش. در آروم پشت سرش بسته شد، ولی بومگیو حتی پلک نزد. مثل آدمای ماتزده وسط خونه وایستاده بود، چشاش روی نقاشیا میچرخید و نمیتونست باور کنه یونجون اینا رو نگه داشته.
نفهمید کی اشکاش سرازیر شدن. حتی نمیدونست این اشکا از غصهست یا خوشحالی. فقط یه حس عمیق تو وجودش بود، یه خلا که انگار فقط یه نفر میتونست پرش کنه. اگه یونجون الان اونجا بود، اگه فقط بغلش میکرد، بومگیو مطمئن بود که همهچیز آروم میشد. فقط یه لحظه، یه بغل، تا این طوفان تو قلبش بخوابه. ولی خونه خالی بود، فقط صدای بارون از پنجره میاومد و بومگیو هنوز همونجا، وسط خاطراتش، گم شده بود.
یونجون تنهایی برگشت گالری وویونگ، فکر کرد اگه خودشو غرق کار کنه، میتونه بومگیو رو از سرش بیرون کنه. فکر میکرد که موفق شده ولی وقتی از پنجره به بیرون نگاه کرد و هوای ابری و سنگین رو دید، دلش یهو شور زد. نکنه بومگیو جدی همونجا وایستاده؟ نکنه زیر بارون سرما بخوره؟ سعی کرد خودشو متقاعد کنه که بومگیو حتما برگشته خونه، حتما پیش دوستاشه، ولی وقتی صدای بارون شدیدتر شد، دیگه طاقت نیاورد. ژاکتشو از روی صندلی برداشت و با عجله از اتاق کارش زد بیرون.
تو راهرو قدمای بلند برمیداشت، انگار چیزی تو وجودش داشت میکشیدش. حتی وقتی یجی از پشت سر صداش زد کجا داری میری، یونجون سرشو برنگردوند. فقط پرید تو ماشینش و استارت زد. شمارش از دستش دررفته بود که چند بار به بومگیو زنگ زده بود. هر بار که بوق میخورد و جوابی نمیاومد، کلافگیش بیشتر میشد و پاشو محکمتر روی پدال گاز فشار میداد.
وقتی رسید جلوی استودیو و بومگیو رو اونجا ندید، قلبش از نگرانی تندتر زد. بارون حالا بیامون میبارید و خیابون خالی بود. سعی کرد به خودش بگه بومگیو امنه، حتما پیش دوستاشه یا رفته خونهی خواهرش. ولی اینکه جواب تلفنشو نمیداد، انگار یه وزنه سنگین رو قلب یونجون بود. یه لحظه ایستاد و فکر کرد، نزدیکترین جا به استودیو کجا میتونه باشه؟ یهو یاد آپارتمان قبلیش افتاد. چشماش گرد شد و دهنش خشک. فاصله زیاد نبود، فقط چند دقیقه.
با عجله سوار ماشین شد و به سمت آپارتمان قدیمیش گاز داد. وقتی رسید، انگار زمان کند شده بود. حس عجیبی تو وجودش پیچیده بود، انگار میتونست حضور بومگیو رو از پشت دیوارای خونه حس کنه. با قدمهای آروم ولی محکم از پلهها بالا رفت. قلبش تو سینهش میکوبید، نه فقط از عجله، از یه حس عمیقتر. جلوی در ایستاد، نفس عمیقی کشید و دستشو روی دستگیره گذاشت. نمیدونست چی منتظرشه، ولی میدونست که باید در رو باز کنه.
یونجون در رو باز کرد و همون لحظه چشمش به بومگیو افتاد که وسط خونه، زیر نور کمجون آباژور، ماتش برده بود. بومگیو خیس آب، با موهای چسبیده به پیشونیش، مثل مجسمه وسط اتاق ایستاده بود و به تابلوهای نقاشی زل زده بود. برای چند ثانیه، فقط سکوت بود.
یونجون و بومگیو تو چشمای هم خیره شدن، انگار زمان وایستاده. زبونشون کار نمیکرد، ولی نگاهاشون پر از حرف بود. تو چشمای بومگیو غم و سؤال موج میزد، و تو نگاه یونجون یه عالمه پشیمونی و چیزی که انگار نمیتونست به زبون بیاره. انگار همهی اون چهار سال، همهی دلخوریها و نگفتهها، تو همون چند ثانیه بینشون رد و بدل شد.
بومگیو: میدونستم میای
صدای بومگیو آروم بود و آرامش عجیبی توی صداش حس میشد. همون آرامشو به یونجون انتقال داده بود و قلب ترسیده یونجونو آروم کرده بود. یونجون درو پشت سرش بست و صدای قدماش به سمت بومگیو توی خونه پیچید.
یونجون: گفتم که... حست اشتباه نمیگه
زمزمه کرد، ولی صداش یه جور لرزش داشت که انگار نمیتونست همهچیزو پنهان کنه. بومگیو یه لحظه به تابلوهای نقاشی روی دیوار نگاه کرد، بعد دوباره به یونجون زل زد.
بومگیو: اینا... اینا چرا اینجان، هیونگ؟
یونجون لبشو گاز گرفت، انگار داره دنبال کلمات میگرده. بومگیو ادامه داد، صداش حالا پر از دلخوری بود.
بومگیو: شبا که برنمیگشتی خونه، اینجا بودی، نه؟ وسط این نقاشیا، وسط خاطرات من. ولی هر بار که بهت نزدیک میشدم، تو منو پس میزدی. چرا، هیونگ؟ چرا اینا رو نگه داشتی؟ چرا... هنوز اینجایی؟
یونجون سرشو پایین انداخت، دستشو تو موهاش فرو کرد. نمیتونست به چشمای بومگیو نگاه کنه، چون میدونست هر چی بگه، نمیتونه اون زخمی که به بومگیو زده رو توضیح بده.
یونجون: گیو... اینا... اینا تنها چیزی بودن که ازت برام مونده بود... نمیتونستم بندازمشون دور. نمیتونستم... تو رو دور بندازم.
بومگیو اخم کرد، اشک تو چشاش جمع شده بود.
بومگیو: گیجم میکنی... الان طوری برخورد میکنی که هنوز عاشقمی
یونجون پوفی کشید و چشمای اشکیشو به پسر کوچکتر نشون داد. نگاهشو از روی بومگیو برنداشت و از توی کیف پولش حلقه رو درآورد. حلقهای که چهار سال پیش گم شده بود، حلقه ای که هنوز دور گردن بومگیو شبیه یه طلسم انداخته شده بود. یونجون حلقه رو داخل انگشت چهارم دست چپش کرد، خودش نفهمید چطوری ولی حلقه دور انگشتش میسوخت اما هم زمان بهش جرئت میداد.
یونجون: چون من هنوز کارم با عاشق بودنت تموم نشده بود... فقط تو زود رفتی
اشک از هر دو چشم یونجون ریخته شد و با اشکای یونجون، دوباره گریه بومگیو شروع شد. بومگیو لبشو روی هم فشار داد و فاصلشو با پسر بزرگتر کم کرد. سعی میکرد بین اشکاش ریختناش نفس عمیقی بکشه و آرامششو حفظ کنه اما وقتی دستاشو بالا آورد تا اشکای یونجونو پاک کنه، نتونست لرزش دستاشو کنترل کنه.
بومگیو: تو... تو حق نداری وقتی هنوز انقدر دوستم داری ازم دور شی
یونجون: ولی-
بومگیو اجازه نداد یونجون حرفشو بزنه و لباشو بوسید. وقتی یونجون توی بوسه همراهیش کرد، همزمان قلبش آروم شد و بدنش داغ.
بومگیو: هیونگ... میتونیم انجامش بدیم... ایندفعه نه من میرم و نه تو
یونجون: اگه دوباره خواستی بری چی...
دفعه پیش هم بومگیو گفت هیچوقت نمیره ولی رفت و این ترس یونجونو بیشتر میکرد. نفسای داغشون روی صورت همدیگه خالی میکردن و نگاهشونو از لبای همدیگه برنمیداشتن.
بومگیو: خب... پامو بشکون که نرم!
یونجون بین گریه هاش خندش گرفت و زیر لب گفت: دیوونه
بومگیو لبخند کمرنگی زد و ایندفعه یونجون بود که سرش خم کرد و بوسه رو شروع کرد. بوسه ای که اولش آروم شروع شد، پر از تردید و احتیاط انگار میترسیدن این لحظه فقط یه رویا باشه ولی هر چی پیش رفت انگار تموم دلتنگی چهار سال گذشته تو لباشون ریخت. نمیخواستن برای یه صدم ثانیه از لبای هم جدا شن و حتی وقتی لباس های همو در میاوردن دوباره مثل دو قطب مخالف آهن ربا به هم میچسبیدن.
یونجون، پسر کوچکترو روی تشک خوابوند و بوسه هاشو تا خط فک بومگیو ادامه داد. با هر بوسه یونجون، بومگیو چشماش خمارتر میشد و زیر لب ناله میکرد. دستای یونجون با ملایمت روی بدن بومگیو میچرخید انگار میخواست هر خط و منحنی رو دوباره به خاطر بیاره و در آخر انگشتای پسر بزرگتر روی نیپلاش ثابت موندن و باهاش بازی میکردن.
بومگیو: هیونگ... سریع باش
یونجون تک خنده ای کرد و گردن بومگیو رو بوسید و عطر شیرینشو بو کرد.
یونجون: اجازه بده... میخوام این چهارسالو جبران کنم
یونجون دستاشو بالا آورد و زنجیرو از دور گردن بومگیو باز کرد. انگشترو درآورد و با احتیاط داخل انگشت بومگیو کرد و پشت دست پسر کوچکترو بوسید. اون انگشتر تمام خاطرات و قولهایی که بینشون بود رو دوباره زنده کرده بود.
بومگیو برای ثانیه خشکش زد و نفسشو لرزون بیرون داد. یونجون بی توجه به نالههای ریز بومگیو، گردن پسر کوچکتر رو میبوسید و مارکش میکرد. یه دستشو پایین تر برد و با نوک انگشتاش، به ورودی حفره بومگیو ضربه میزد. بومگیو شونه های یونجونو محکم توی دستش میفشرد و پاهاشو بالا آورد و دور کمر پسر بزرگتر حلقه کرد.
یونجون: گیو من... انجل من
یونجون همینطور که زبونشو روی نیپل بومگیو میکشید، یه انگشتشو وارد حفره تنگ بومگیو کرد. ناله بومگیو بلندتر شد و خودشو بیشتر به پسر بزرگتر چسبوند. گردنش دقیقا لبه تشک بود و سرشو به عقب خم کرد و با دیدن صورت گُر گرفته و خمارش و شونه های پهن یونجون و از توی آینه کمی لرزید.
بومگیو: هیونگ... چرا اینو اینجا گذاشتی؟
با دومین انگشت یونجون داخلش آروم هق زد ولی نگاهشو از آینه برنداشت. بومگیو دیدش که یونجون سرشو بالا آورد و با نیشخند شیطنت آمیزی که روی لبش بود به بومگیو نگاه کرد. یونجون انگشتاشو داخل بومگیو حرکت میداد و قیچی وارد بازشون میکرد و با ناله های بومگیو، نیشخندش پررنگ تر شد.
یونجون: چهار سال پیش سفارشش دادم... این برای توئه گیو
نوک انگشتش، به پروستات بومگیو برخورد میکرد و بومگیو دیگه کنترلی روی ناله هاش نداشت. یونجون صورتشو نزدیک بومگیو کرد و بوسه های خیسی روی فک پسر کوچکتر گذاشت.
یونجون: که هر موقع بفاکت میدم، راحت تر خودتو تو ببینی. فکر کردی از کینکت خبر نداشتم؟
بومگیو به کمرش قوسی داد و انگشتای یونجونو بیشتر داخلش حس میکرد. با حرفای یونجون اخمی کرد و دستاشو دور گردن یونجون حلقه کرد. خودشو کمی بالا کشید و لبای یونجونو آروم گاز گرفت.
بومگیو: من خودمو از توی آینه نگاه نمیکنم، تو رو میبینم.
بومگیو رو کلمه "تو" تاکید کرد و برای یه لحظه یونجون تعجب کرده بود. تک خنده ای کرد و انگشتاشو از حفره بومگیو درآورد. روی زانوهاش ایستاد و بومگیو رو هم مجبور کرد پشت بهش روی زانوهاش بایسته. حالا بومگیو توی آینه واضح میتونست بدن پر از کبودی، نیپل برآمدش و دیکش که از هارد بودن قرمز شده بود رو ببینه.
یونجون دستشو روی شکم بومگیو کشید و از توی آینه با چشمای پر از شیطنت و کشیدش به چشمای درشت و خمار بومگیو خیره شده بود. یونجون یه دستشو دور شکم بومگیو حلقه کرد و با دست دیگش دیک بومگیو رو لمس میکرد.
همزمان با حرکت دادن دستش، دیکشو وارد حفره بومگیو کرد و ضربه هاشو شروع کرد، آروم ولی محکم و مستقیم پروستات بومگیو رو هدف گرفت. ناله های بومگیو باعث میشد که سرعت بیشتری به حرکاتش بده و شونه پسر کوچکتر رو گاز بگیره.
یونجون دستشو کمی پایین تر از شکم بومگیو برد و کف دستشو روی برآمدگی بومگیو که با هر ضربش معلوم میشد، فشار داد و بومگیو توی بغلش لرزید.
یونجون: کی الان داره بفاکت میده؟
بومگیو: تو..
بومگیو بلند ناله میکرد و بین ناله هاش گریه میکرد. دستای یونجون دورش، دیدن پوزیشنشون از توی آینه و همه چی باعث میشد بیشتر غرق لذت بشه.
یونجون: دقیقا... دوباره برای من شدی گیو
بومگیو هیچیو جز اینکه دیک یونجون مستقیم به پروستاتش برخورد میکرد، نمیفهمید. بیشتر وزنشو روی دست یونجون انداخت و زیر لب مدام تکرار میکرد "مال تو" ولی حرفاش بین ناله هاش گم شد
زیاد نگذشت که بومگیو بین دستای یونجون کام شد و نفس نفس میزد اما یونجون همچنان داخل بومگیو حرکت میکرد. میدونست که بومگیو با اینکه حساس شده و درد بیشتری حس میکنه اما لذت میبره.
بومگیو روی آرنجاش خم شد و بی جون ناله میکرد. به کمرش قوس داد و دیک یونجونو بیشتر داخل خودش حس کرد. یونجون بعد از چند ضربه داخل بومگیو کام شد و ثابت داخلش موند. خودشو روی بدن بی جون پسر کوچکتر خم کرد و بوسه ای روی تتوی پروانش گذاشت.
یونجون: متاسفم انجل... دلم برات تنگ شده بود
آروم خودشو از بومگیو بیرون کشید و بوسه ای روی موهای نیمه خیس بومگیو گذاشت. کنار همدیگه دراز کشیده بودن و یونجون کلی بوس روی صورت و گردن بومگیو میذاشت. بومگیو هنوز کامل به خودش نیومده بود اما بوسه های یونجونو روی پوستش حس میکرد.
یونجون میخواست از جاش بلند شه که حوله بیاره تا بومگیو رو تمیز کنه اما بومگیو دستشو محکم گرفت و با لبای آویزون و چشمای مظلوم بهش نگاه کرد.
بومگیو: نه هیونگ... نرو
یونجون: من همینجام
بومگیو کمی خودشو بالا کشید و حالا اون بود که کل صورت یونجونو میبوسید.
بومگیو: نرو..
صداش پر از احساس بود انگار میترسید این لحظه فقط یه خواب باشه. پشت سر هم لبای یونجونو میبوسید و باعث شد یونجون خندش بگیره. پسر بزرگتر دستشو آروم روی کمر بومگیو کشید و اجازه داد بومگیو هر چقدر دوست داره بهش بچسبه، حتی مشکلی نداشت اگه بدناشون یکی میشد.
بومگیو: ببخشید که رفتم... ببخشید...
بومگیو توی بغل یونجون گریه میکرد و یونجون برای لحظه ای از این تغيير مود بومگیو شکه شد. اشکای بومگیو رو میبوسید و محکمتر بومگیو رو به خودش فشار داد.
یونجون: میدونم انجل.. تموم شد. الان تو توی بغل منی و برای همیشه هم میمونی