Season 3, chapter 14
𝘉𝘦𝘯𝘣𝘪,,بومگیو منتظر نموند که با بچه ها برگرده. صبح زود وقتی به هتل برگشت، وسایلشو جمع کرد و تا سئول ماشین گرفت. اونقدر خسته و ذهنش بهم ریخته بود که حتی با گریه کردن هم نمیتونست احساساتشو بیرون بریزه. سرشو به پنجره ماشین تکیه داده بود و به حرفای تهیون فکر میکرد؛ با حرفاش قلبش به درد اومده بود مخصوصا وقتی که از دهنش پرید با یونجون قراری گذاشته و حتی کای خبر داشته هر چقدر بیشتر میفهمید، بیشتر گیج میشد که یونجون و کای چه ربطی به داستان دارن؟
بومگیو به جای اینکه وسایلشو از خونه یونجون جمع کنه، مستقیم خونه قدیمی خودش رفت. دستاش برای لمس کردن دکمه های قفل میلرزیدن اما در آخر قفلو باز کرد. روی همه وسایل ملافه سفیدی کشیده شده بود و بوی خاک میومد. همه چیز دست نخورده بود انگار که زمان اینجا متوقف شده بود. صدای قدماش توی راهرو خونه اکو میشد و در اتاقشو باز کرد.
اولین چیز باید بوی عطر خودشو حس کنه اما نمیدونست چرا بوی عطر یونجون قوی تر بود، انگار که همینجا بود. نمیدونست دقیقا باید دنبال چی بگرده، کمدشو باز کرد و تموم کوله هاشو گشت تا دوربین دیجیتالیشو پیدا کنه.
روی زمین اتاق به دیوار تکیه داد و شانسشو شکر میکرد که دوربین روشن شد. با دیدن آخرین عکسای خودش توی بوسان، دهنش باز مونده بود. تموم خوابایی که میدید، صداهایی که میشنید و حرفای تهیون الکی نبودن. دستاش میلرزیدن و لبشو روی هم فشار داد تا گریش نگیره. چرا همه چیز انقدر وحشتناک به نظر میومد.
چند ساعت بعد، صدای زنگ خونه رو شنید. بومگیو انگار که تازه از فکراش در اومده از جاش بلند شد. ذهن گرفتارش، جسمشو هم خسته کرده بود. نمیتونست ارتباط چشمیشو با کای نگه داره. حتی وقتی کای با اضطراب بهش سلام کرده بود جوابشو نداد و سمت اتاق رفت.
کای: هیونگ چی باعث شد انقدر عجله کنی که با مایع برنگشتی سئول؟
کای سعی کرد با خنده، اضطرابشو قایم کنه ولی مود بومگیو داشت روش تاثیر میذاشت. بومگیو دوربینو توی دستش نگه داشت و عکسا رو دوباره چک کرد.
بومگیو: میدونی... خیلی اتفاق افتاده.. مثلا رفتم خونه تهیون. یادته تهها عکسای من و یونجونو برای بابام فرستاده بود؟ توی اتاقش پیدا کردم و بعدش اتفاقی سوجونو دیدم
با هر کلمه بومگیو، رنگ کای بیشتر سفید میشد. بومگیو هنوز زل زده بود به دوربین. یهو یه عکس عقب رفت و دیگه خبری از اون عکسی که با تهیون تو بوسان گرفته بودن نبود. جای اون، یه عکس چهارنفره اومد جلوی چشمش، از همون موقعها که هنوز به ژاپن نرفته بود.
خودش و ههرا تو عکس لبخندای گندهای به لب داشتن. انگار یهو یکی با مشت کوبید تو صورتش. باور نمیکرد این همون بچهایه که ده سال پیش، وقتی فقط چهارده سالش بود، اینجوری میخندید. حالا که بیست و چهار سالشه، انگار یه آدم دیگهست. چطور اینقدر عوض شده بود؟ چطور اصلاً نفهمیده بود این همه سال گذشته و اون بچهی توی عکس دیگه وجود نداره؟
یه حس ناامنی عجیب زیر پوستش دوید. انگار تازه بهش برخورده بود که دیگه خیلی وقته از اون روزای نوجوونی فاصله گرفته. اون موقعها همهچیز سادهتر بود، نه؟ حالا تو این عکس، یه نسخهی غریبه از خودشو میدید؛ یه بومگیوی چهاردهساله که انگار هیچوقت فکرشو نمیکرد یه روز اینقدر از خودش دور بشه. همهچیز تو اون لحظه براش غیرواقعی شد، انگار زندگی این ده سال یه فیلم بود که فقط تماشاش کرده.
بومگیو: و همه چی یادم اومد کای... همه چی
بومگیو دوربینو خاموش کرد. حالا به جای پسر بچه ۱۴ ساله، صورت خودشو روی صفحه خاموش میدید. بالاخره از دوربین دل کند گذاشت سرجاش.
بومگیو: چرا بهم راستشو نگفتی، کای؟
اگه کای میدونست که بومگیو با نگاهش میخورتش، ترجیح میداد ارتباط چشمی هیچوقت برقرار نشه. آب دهنشو قورت داد و احساس کرد که داره عرق میریزه.
کای: نمیخواستم دوباره اذیت شی
بومگیو: ولی اون درد من بود، چرا درد منو شماها باید میکشیدین؟
بومگیو نمیتونست بغضو توی صداش کنترل کنه. واقعا خسته شده بود.
بومگیو: یک آدم کل زندگی ای که تا الان ساخته فقط از روی حرف و احساسات هیجانی من نوجوونه
کای: هیونگ اگه منظورت تهیونه، تصمیم خودش بوده ک-
بومگیو: اون هم یه بچه بوده! اگه توی ۱۹ یا ۲۰ سالگی میفهمیدم خیلی فرق داشت تا الان که ۲۴ سالمم تموم شده!
بومگیو آروم اشک میریخت. این که همه چیزو کمتر از ۲۴ ساعت فهمید براش زیادی بود. نه فقط برای تهیون ناراحت بود بلکه برای خودش و اطرافیانش که بهش نگفته بودن هم حس بدی داشت. کای بهش نزدیک شد و بازوهای بومگیو رو توی دستش گرفت.
کای: هیونگ... من اون موقع خیلی ترسیده بودم دوباره حالت بد شه.. اون موقع توی وضع خوبی نبودی و هیچکی خبر نداشت تو اون روز با تهیون گذروندی
بومگیو: اگه زودتر میفهمیدم... اگه زودتر همه چی یادم میومد..
اونطوری هیچوقت با یونجون بحثی نداشتن، یونجون پیش یونجین نمیرفت، هیچ سوءتفاهمی درست نمیشد و هنوز پیش هم بودن. و الان بومگیو غصه خراب شدن همه چیو داشت. کای اشکای بومگیو رو پاک میکرد، با هر اشک بومگیو بیشتر خودشو سرزنش میکرد.
بومگیو: دیگه کیا خبر دارن؟
کای: از اون روز؟ مینگی. چون اونم سوجونو مثل سگ زده بود.
بومگیو بین اشکاش خندش گرفته بود. سوجون حقش بود و باید دستای مینگیو میبوسید.
بومگیو: تو... باید همه چیو بگی
کای: یعنی چی؟
بومگیو: شماها بعد اینکه من از کره رفتم، همدیگرو دیدین درسته؟ چی گفتین؟ یونجون و تهیون چه قراری با هم گذاشتن؟
کای: هیونگ.. بهتر نیست اینو از یونجون بپرسی؟
بومگیو اخمی کرد و از کای دور شد.
بومگیو: چی؟ نه! من.. برام سخته باهاش صحبت کنم
کای: یونجون هیونگ بهتر میتونه توضیح بده
بومگیو میخواست دوباره غر بزنه که با صدای عجیبی از بیرون، هر دوشون سکوت کردن.
کای: کسی خونست؟
بومگیو: نه فقط...
پوفی کشید و از اتاقش خارج شد. تمام مدتی که میگفتن خونشون جن داره و صدای عجیبی میاد، فقط در اتاق خواب مادرش خراب شده بود و هر بار صدای عجیبی تولید میکرد. بومگیو نفس عمیقی کشید و به جای اینکه درو ببنده فقط کامل بازش کرد. دلش تنگ شده بود که خودشو قانع کنه روح مامانش توی خونست.
--
-: یه ربع دیگه دوباره فیلم برداری شروع میشه بهتره درست بازی کنی کیم!
تهیه کننده با انگشت اشارشو سمت هونگ جونگ گرفت و تهدیدش کرد. هونگ جونگ چشماشو بسته بود و فقط روی صندلیش لم داده بود.
یوسانگ: پسر چیشده؟ به نظر نمیاد اونقدرا هم صحنه سختی باشه
هونگ جونگ: کسی که رمز کارتاش یادش میره نباید اینو بهم بگه.
یوسانگ: من که قرار نیست بازی کنم و ممنون بابت تعریفت ولی چیشده؟
هونگ جونگ صورتشو بین دستاش قایم کرد. این اولین بار بود که یوسانگ شاهد دستای لرزون هونگ جونگ بود. اولین بار نه ولی بعد دبیرستان دیگه این حالت هونگ جونگ رو ندیده. جونگهو با سه تا لیوان قهوه بهشون نزدیک شد و با دیدن دستای لرزون بازیگر دوست داشتنیشون تعجب کرد.
جونگهو: شاید نباید قهوه میخریدم
هونگجونگ: من زشتم؟
یوسانگ و جونگهو چند ثانیه به هم نگاه کردن و دوباره به چشمای نگران پسر رو به روشون خیره شدن.
یوسانگ: تو خیلی خوشگلی
هونگجونگ: یعنی باهام قرار میزاری؟
یوسانگ: یواششش! من اصلا از تریسام خوشم نمیاد بعدش مگه سونگهوا چی گفته؟
هونگجونگ با شنیدن اسم سونگهوا، بغضو توی گلوش حس کرد.
هونگجونگ: خب... همه چی بعد بوسان عجیب شده.. نمیدونم... انگار علاقشو از دست داده؟
جونگهو: تنها دلیلی که ممکنه ازت خوشش نیاد اینه که کفش راحتی مینیونیتو دیده باشه
هونگجونگ: حدود سه ماه پیش دیده؟
جونگهو: اوه پس دلیلی نداره
هونگجونگ دستشو داخل موهاش برد تا بهمشون بریزه ولی یادش اومد که برای صحنه موهاش استایل داده شدن و بیشتر اعصابش بهم ریخت.
هونگجونگ: قضیه اینه که... تو بوسان بعد عروسی بهش پیشنهاد دادم که بریم یه دیت توی رستوران و اونجا چند تا طرفدار دیدم و اونا ازم پرسیدن که سونگهوا کیه
یوسانگ: و؟
هونگجونگ: گفتم که یه دوسته؟
یوسانگ: واقعا دوست پسر اسکلی هستی
جونگهو: این اولین و آخرین باریه که با یوسانگ موافقم
هونگجونگ لباشو آویزون کرد و یکی از لیوان های قهوه رو برداشت.
هونگجونگ: من دارم به عنوان یه بازیگر کار میکنم! نمیتونم هنوز گرایشمو اعلام کنم
جونگهو: ولی این خیلی بده که جلوی خودش، دوست خطابش کنی. من بودم میزو برمیگردوندم
یوسانگ: چیزی که از سونگهوا دیدم اون... پسر حساسیه. حتما تا الان از فکر زیاد مغزشو خورده
هونگجونگ توی سکوت بهشون خیره شد و از قهوش نوشید.
هونگجونگ: پس الان پاشم برم پیشش؟
یوسانگ: آره-
جونگهو: چی چی پاشی؟! الان سر صحنه ای تا آخر شب!
یوسانگ: یادم رفته بود.
--
بومگیو از دور نگاهی به تابلوی نقاشیش کرد و قلمو رو توی دستش چرخوند.
بورا: نقاشی تموم شده؟
بومگیو: نه هنوز... چهرشو نکشیدم
بومگیو پوفی کشید و قلمو رو روی زمین انداخت. ذهنش برای ادامه داد نقاشی بسته بود.
بورا: فکر میکردم معمولا قبل رنگ کردن، طرحشو میکشی.
بومگیو: آره ولی چهرش اونطوری که میخوام در نمیاد! حتی مجبور شدم دوباره از اول انجامش بدم
بومگیو با لبای آویزون به خواهرش که به چارچوب در تکیه داد بود نگاه کرد. بورا با دیدن چهره بومگیو حالت چندشی به خودشون گرفت و از چاییش خورد.
بورا: اونطوری نگاهم نکن زشت میشی
بومگیو زیر لب غر زد. اگه یونجون اینجا بود با دیدن حالت درموندگی بومگیو، بغلش میکرد و سعی میکرد آرومش کنه ولی بورا نزدیک بود با چماق بیوفته دنبالش.
بورا: ولی عجیبه... نسبت به اون یکی بوم فرق میکنه.
منظور بورا از اون یکی بوم، تلاش نافرجام و قبلی بومگیو بوده. وقتی به خونه بورا اومد، اولین کاری که کرد دوباره نقاشیو روی بوم جدید از اول شروع کرد.
بومگیو: منظورت چیه فرق داره؟
بورا: خیلی از رنگای تیره استفاده میکنی. قبلیا ملایم تر بودن. این وایب یکیو میده...
یونجون. خود بومگیو هم وقتی نقاشی نصف و نیمشو میدید یاد یونجون میافتاد. پس زمینه سورمه ای که به تیرگی میزد، قطرات بارون که با تناژی از رنگ بنفش توی کل صفحه کشیده شده بود و پسری که وسط کادر ایستاده بود، پشتش به بیننده بود ولی صورتشو برگردونده بود و از قسمت سخت اینجا بود؛ بومگیو هنوز صورتو نکشیده بود. معمولا توی همه نقاشیا، صورت انسانا پوشیده بود و معلوم نبود؛ این امضای کار بومگیو بود ولی نمیدونست چرا سر این یکی اصرار داشت که صورتو واضح بکشه.
کشیده بود، چند بار هم کشیده بود ولی ناخودآگاه بومگیو، صورت یونجونو میکشید. هر بار هم با یه حالت متفاوت؛ یه بار اون خندهی شیطانیش وقتی بومگیو رو اذیت میکرد، عصبانیتش وقتی توی خونه تهیون بود، یه بار با چشمای بسته و پر از آرامشش وقتی صبحا توی بغلش بیدار میشد و حتی حالت غمگینشو کشیده بود وقتی که تموم کرده بودن و یا زمانی که بومگیو روی با کلی کبودی توی بوسان پیدا کرده بود. هر بار که یه حالتو میکشید، با کف دستش رنگ چهره روی بوم میکشید و خرابش میکرد و الان هم یه رد تیره ای از کرم و قرمز روی بوم مونده بود.
بوم بهش یه پیامو میرسوند؛ باید یونجونو ببینی و باهاش حرف بزنی. سخت ترین کار ممکن برای بومگیو. این هفته به جای اینکه با یونجون حرف بزنه باز داشت ازش فاصله میگرفت. حتی وقتی داشت وسایلشو جمع میکرد و یونجون با نگاهش داشت لختش میکرد، سعی میکرد توجهی نکنه و سخت ترین کار براش بود. بومگیو یه جورایی میترسید از حرفایی که یونجون میخواست بهش بزنه.
--
هونگجونگ آروم در خونشو باز کرد. نزدیکیای ۱۲ شب بود که رسیده بود خونه و فکر نمیکرد که فیلم برداری انقدر طول بکشه. فقط یه چراغ توی هال روشن بود. امشب تصمیم داشت پیش سونگهوا بره اگه کارش انقدر طول نمیکشید. بدن خستشو میخواست روی مبل بندازه که با شنیدن صدای سونگهوا ترسید.
سونگهوا: دیر اومدی
هونگجونگ با چشمای گرد شده سمت سونگهوا چرخید. سونگهوا دست به سینه به کانتر آشپزخونه تکیه داد.
هونگجونگ: ستاره من؟ تو اینجا چیکار میکنی؟
سونگهوا: چند بار بهت زنگ زدم ولی گوشیت خاموش بود... اومدم اینجا و تو نبودی...
صدای سونگهوا همینطوری کمتر میشد و بازوی خودشو توی مشتش میفشرد. هونگجونگ متوجه لرزش خفیف سونگهوا شد. حتی پسر رو به روش، بهش نگاه هم نمیکرد.
هونگجونگ: کار فیلم برداری بیش از حد طول کشید وگرنه میخواستم بیام پیشت
سونگهوا: بیای پیشم؟ که چی؟ منو ببری بیرون و شبیه یه دوست باهام برخورد کنی؟
هونگجونگ قدم های محتاطی سمت سونگهوا برداشت ولی سونگهوا کمی عقبتر رفت.
هونگجونگ: هوا... لطفا بهم گو-
سونگهوا: منو اونطوری صدا نزن!
دست سونگهوا نبود، ناخودآگاه صدای سان رو میشنید که هوا صداش میزد و معلوم نبود چیو داشت قایم میکرد. حالا هم هونگجونگ دوست خطابش کرده بود، گوشیشو جواب نمیداد و سونگهوا حس کرد بهش اطمینانی نداره. هونگجونگ بازوهای سونگهوا رو محکم توی دستش گرفت و به خودش چسبوند.
هونگجونگ نفس عمیقی کشید، نگاهش پر از پشیمونی و التماس بود. بازوهای سونگهوا رو آرومتر گرفت، انگار میترسید با یه حرکت اشتباه، اونو برای همیشه از دست بده.
هونگجونگ: سونگهوا... گوش کن، من... من متاسفم. واقعاً متاسفم که اون شب اونطوری صدات کردم. نمیدونستم اینقدر بهت صدمه میزنه. تو برام یه دوست نیستی، هیچوقت نبودی.
صداش لرزید، ولی محکم ادامه داد: تو ستارهی منی، هوا. تو اون کسی هستی که همهچیزو برام روشن میکنه، حتی وقتی خودم تو تاریکی گم شدم. هر لبخندی که رو صورتت میبینم، انگار دنیا رو بهم دادن. حاضرم هر کاری کنم، هر چیزی که بخوای، فقط برای اینکه دوباره اون لبخندو ببینم.
هونگجونگ یه قدم نزدیکتر شد، اینبار سونگهوا عقب نرفت. چشمای هونگجونگ پر از صداقت بود، انگار داشت روحشو به سونگهوا نشون میکرد.
هونگجونگ: حتی اگه لازم باشه، بازیگری رو ول میکنم. همهچیزو میذارم کنار. شهرت، صحنه، دوربین... هیچکدوم برام به اندازهی تو ارزش ندارن. فقط بگو چی میخوای، سونگهوا. بگو چیکار کنم که دوباره بهم اعتماد کنی. چون بدون تو... من هیچی نیستم.
صدا و نگاهش پر از احساس بود، انگار کل وجودشو گذاشته بود تو این کلمات، فقط به امید اینکه سونگهوا باور کنه. سونگهوا از حمله ای که بهش دست داد بود نفس نفس میزد و اشک ریختناش دست خودش نبود. ثانیه بعد هونگ جونگ محکم بغلش کرد ک موهای سونگهوا که بلند شده بود رو آروم نوازش کرد.
هونگجونگ: ستاره من لطفا گریه نکن...
سرشو عقب گرفت و اشکای سونگهوا رو میبوسید. یاد شبی افتاد که اولین بار سونگهوا رو دیده بود، بارون هم مثل اشکای سونگهوا تموم نداشت.
-فلش بک-
یه شب بارونی بود، از اون شبایی که انگار آسمون دلش پره و نمیتونه جلوی اشکاشو بگیره. هونگجونگ زیر بارون قدم میزد، خیسِ خیس، ولی انگار براش مهم نبود. ذهنش پر از فکرای سنگین بود. تازه از پشت صحنهی یه سریال برگشته بود، جایی که بازم به خاطر گرایشش به مردا مسخرهش کرده بودن. حس میکرد تو دنیای بازیگری هیچ جایی براش نیست، انگار هر چی تلاش میکنه، بازم یه چیزی کمه. گوشیش تو جیبش مدام زنگ میخورد، یوسانگ بود که پشت سر هم تماس میگرفت، ولی هونگجونگ حتی حال نگاه کردن به صفحهی گوشی رو هم نداشت. فقط قدم میزد، بیهدف، زیر بارون سرد.
بالاخره پاهاش خسته شد و چشمش افتاد به یه رستوران کوچیک. نورش کم بود، انگار تعطیل بود، ولی هونگجونگ فقط یه جا میخواست بشینه، یه ذره گرم شه. درو باز کرد و رفت داخل. رستوران واقعاً خالی بود، هیچ مشتریای نبود. معلوم بود ریوجین و یونهو، صاحبای رستوران، تصمیم گرفته بودن اون شب تعطیل کنن و مرخصی بگیرن. فقط سونگهوا اونجا بود، چون میخواست از فرصت استفاده کنه و یه سری شیرینی جدید درست کنه.
سونگهوا از آشپزخونه اومد بیرون، با یه پیشبند سفید که یه لکه آرد روش بود. با تعجب نگاه هونگجونگ کرد.
سونگهوا: رستوران تعطیله، قربان.
هونگجونگ که خیس آب بود و صداش از سرما و حال بد میلرزید، آروم گفت: فقط... یه ذره میشینم، بعد میرم. قول میدم.
سونگهوا یه نگاه بهش کرد، دید این بشر انگار تو یه دنیای دیگهست. دلش سوخت، چیزی نگفت و برگشت به آشپزخونه.
هونگجونگ رو یه صندلی ولو شد، سرشو گرفت تو دستاش و غرق فکرای سیاه شد. حس میکرد همهچیز داره از دستش میره. یه لحظه حتی به این فکر کرد که شاید بهتره کلاً بازیگری رو ول کنه. همون موقع بوی شیرینی تازه و شکلات پیچید تو فضا. سرشو بلند کرد و دید سونگهوا با یه سینی اومده سمتش. یه ظرف نون شکلاتی و یه لیوان هاتچاکلت داغ گذاشت جلوش.
سونگهوا: نمیدونم چی بهت گذشته، ولی امیدوارم این یه کم روزتو شیرین کنه.
هونگجونگ برای اولین بار اون شب سرشو درست بلند کرد و زل زد به سونگهوا. انگار دنیا یه لحظه وایستاد. صورت سونگهوا، با اون چشمای مهربون و لبخند آروم، انگار یه نور تو تاریکی شبش روشن کرد. هونگجونگ هیچوقت به عشق در نگاه اول اعتقاد نداشت، ولی اون لحظه حس کرد قلبش یه جور خاصی داره میزنه. شاید عشق نبود، ولی قطعاً یه دوست داشتن عمیق بود، از همون نگاه اول. سونگهوا مثل یه ستاره تو آسمون بارونی اون شب بود، و هونگجونگ برای اولین بار حس کرد که شاید هنوز امیدی تو این دنیا براش مونده.
-پایان فلش بک-
"سونگهوا، تو برام یه دنیایی، بدون تو هیچ ستارهای تو آسمونم نمیدرخشه."