Season 3, chapter 13
𝘉𝘦𝘯𝘣𝘪,,°این چپتر از زاویه دید تهیونه°
هیونگ، نمیدونی اون لحظه که کنار ساحل بوسان لنگانلنگان راه میرفتم، چه جهنمی تو سرم بود. کاپشن گندهم تنم بود، نه برای سرما، فقط میخواستم غرق شم تو خودم، انگار اگه کسی منو ببینه، همه بدبختیهامو میفهمه و یا شایدم میخواستم توی دریا غرق شم. پای شکستم انگار یه تیغ کند بود که با هر قدم تو قلبم میچرخید. کبودیها و زخمهای آرنجم مثل یه تابلوی زشت داد میزدن "تهیون، تو یه بازندهای." یه سال پیش مامان و بابامو تو تصادف از دست دادم، ولی انگار همین دیروز بود. صدای جیغ ترمز، بوی ضدعفونی بیمارستان، هنوز تو وجودم گیر کرده بود. تکواندو همه زندگیم بود، هیونگ. از وقتی پنج سالم بود، هر روز صبح با رویای تیم ملی بیدار میشدم. اما وقتی اون پسره حسود با دوستاش ریختن سرم و پامو از زانو شکوندن، وقتی از پلهها پرتم کردن پایین، انگار کل دنیامو با خاک یکسان کردن. رویام، زحماتم، همهچیز دود شد.
موجهای دریا آروم بودن، ولی تو دلم یه طوفان سیاه داشت همهچیزو میبلعید. به آب زل زده بودم، انگار داشت منو میکشید سمت خودش. غم مث یه غول سنگین رو سینهم نشسته بود، نفسمو تنگ کرده بود. هیچ امیدی نداشتم، هیونگ. نه به خوب شدن پام، نه به برگشتن به تکواندو، نه به زنده موندن. حس میکردم یه پوسته خالیم، یه جسد متحرک که فقط داره نفس میکشه. هر شب کابوس میدیدم، مامان و بابام صدام میکردن، ولی نمیتونستم بهشون برسم. هر روز بیدار میشدم و حس میکردم یه تیکه دیگه از روحم غیبش زده. دنیا برام یه قفس خاکستری بود، بدون روزنه، بدون نور. فقط میخواستم قدم بعدی رو بردارم، غرق دریا شم و این درد لعنتی تموم شه. حس میکردم ته خطم، یه بازنده که دیگه هیچی براش نمونده.
بعد تو پیدات شد. با اون تیشرت نازک که داشتی یخ میزدی، ولی لبخندت انگار یه شمع روشن کرد تو اون تاریکی. گفتی: گرمت نیست؟
تو سرم گفتم "این دیگه کیه؟ چرا اینقدر بیخیاله؟" وقتی گفتی از سئول اومدی و دوستپسرت پیچوندت، با اون پررویی گفتی "بوسان رو بهم نشون بده"، یه لحظه خندهم گرفت. تو اون لحظه که غم داشت خفهم میکرد، تو مث یه نسیم خنک بودی که یه کم اون غول رو عقب راند. گفتی پسرا رو دوست داری، با یه خونسردی که منو میخکوب کرد. هیونگ، نمیدونی چطور قلبم یه تکون کوچیک خورد. ولی به خودم گفتم: تهیون، این فقط یه غریبهست. چرا باید برات مهم باشه؟
نمیخواستم باهات بمونم، غمم خیلی سنگینتر از این بود که بخوام با یکی گپ بزنم. ولی تو لجباز بودی، گفتی: پاتو دیدم، کولت میکنم!
تو سرم گفتم "این بشر دیوونهست!" ولی وقتی خودمو روی کولت انداختم و نفسنفسزنان منو بردی معبد بئوموسا، حس کردم اون غول غم یه کم شل کرد.
تو معبد گفتی: آرزو کردم پات خوب شه.
چشمات برق زد و انگار یه سوزن نور تو قلب یخزدهم فرو رفت. بومگیو، چرا به من اهمیت میدادی؟ من برات هیچی نبودم، یه پسر شکسته با یه زندگی سوخته. غمم هنوز اونجا بود، هنوز حس میکردم ته خطم، ولی تو با خندههات، با شوخیهات، انگار داشتی یه ترک کوچیک تو دیوار سیاه زندگیم باز میکردی.
زیر بارون، وقتی زیر یه چتر بودیم، گفتی اسمت چوی بومگیوئه. تا اون لحظه تو سرم هیونگ صدات میکردم. اسمت مثل خودت شیرین بود، بومگیو. انگار یه تیکه شکلات تو دهنم آب شد. منم میخواستم اسممو بگم، داشتم میگفتم، میخواستم بدونی این بازنده ته خط کیه. ولی یهو یکی دستتو گرفت و با خودش برد. یه پسر قد بلندی که خیلی عصبانی بود، دوست پسرت بود حتما. من موندم وسط خیابون، با پای شکسته و یه قلب گیج. تو اون لحظه، انگار همون ترک نور که تو زندگیم باز کرده بودی، یه کم کمرنگ شد، ولی هنوز اونجا بود، بومگیو. هنوز یه تیکه از اون لبخندت تو سرم مونده بود.
بومگیو، نمیدونی وقتی زیر بارون غیب شدی، چه حالی داشتم. ولی حرفات، اون لبخندای شیطون و پرروت، انگار تو سرم حک شده بود. همون روز که گفتی "آرزو کردم پات خوب شه"، یه چیزی تو وجودم تکون خورد. غمم هنوز مثل یه غول رو سینهم بود، حس بازنده بودن، حس ته خط بودن. ولی تو، یه غریبه با یه لبخند گنده، بهم گفتی: شاید اگه فیزیوتراپی شروع کنی، دوباره بشه.
و من، کانگ تهیون، که فکر میکردم هیچ امیدی نیست، تصمیم گرفتم به حرفت گوش بدم. رفتم فیزیوتراپی، بومگیو. هر جلسه، هر روز، با جون و دل. هر بار که درد میکشیدم، به خودم میگفتم "شاید بتونم برگردم. شاید رویام نمرده." مراقب بودم، رژیم غذایی، تمرینات، همهچیزو رعایت کردم. ولی آخرش، دکتر با یه نگاه سرد گفت: تهیون، پات هیچوقت نمیتونه مثل قبل بشه. تکواندو رو باید برای همیشه بذاری کنار.
انگار یه سطل آب یخ روم ریختن. دوباره همون غول غم برگشت، سنگینتر، سیاهتر. حس کردم باز ته خطم. همه زحماتم، همه امیدایی که به زور جمع کرده بودم، انگار یه شوخی مسخره بود. شبها تو تختم به سقف زل میزدم و فکر میکردم "دیگه چی برام مونده؟ من کیام بدون تکواندو؟" دنیا دوباره خاکستری شد، بومگیو. حس میکردم یه پوستهم، یه بازنده که هیچوقت نمیتونه بلند شه.
ولی یه شب، تو اون تاریکی، یاد حرف دیگهت افتادم. گفتی: صدات محشره، باید خواننده شی یا آهنگساز.
اول خندهم گرفت، فکر کردم داری شوخی میکنی. من؟ موسیقی؟ ولی تو با اون چشمای براق بهم نگاه کرده بودی، انگار واقعاً بهم باور داشتی. تو که معلوم نبود کجایی، تو که همون روز غیب شدی و دیگه ندیدمت. ولی انگار صوت هنوز تو گوشم بود. گفتم: شاید تکواندو همهچیز نبود. شاید دیر نشده که یه چیز جدید شروع کنم.
تصمیم گرفتم باز بهت گوش بدم، بومگیو. به تو، غریبهای که یه روز اومدی و دنیامو تکون دادی.
رفتم سراغ موسیقی. کلاس تئوری موسیقی، کتابخونه، نتها، همهچیز برام غریب بود. وسط درس خوندن، گاهی حس میکردم دارم وقت تلف میکنم. به خودم میگفتم "تهیون، تو که هیچی از موسیقی نمیدونی، اینم قراره یه شکست دیگه باشه." ناامیدی دوباره مث یه سایه دنبالم بود. فکر میکردم حتی اگه برم سئول، حتی اگه کل دنیا رو بگردم، میتونم پیدات کنم یا نه؟ تو کجا بودی، بومگیو؟ چرا انقدر یهویی غیب شدی؟ انگار که اصلا نبودی
یه روز تو کتابخونه، غرق کتابهای تئوری موسیقی بودم که یکی صدام کرد. جونگوون بود، یه پسر آروم با یه لبخند گرم. نمیدونم چطور شد، ولی کمکم باهاش صمیمی شدم. هیچوقت فکرشم نمیکردم یکی بتونه برام تکیهگاه بشه، ولی جونگوون انگار میفهمید چی تو سرمه. وقتی ناامید میشدم، وقتی فکر میکردم موسیقی هم قراره یه شکست دیگه باشه، باهام حرف میزد، بهم دلگرمی میداد. یه جورایی مث تو بود، بومگیو، ولی فرق داشت. تو یه نور یهویی بودی که اومدی و رفتی، جونگوون اما مث یه شمع آروم بود که کنارم روشن موند.
یه روز که داشتم تو توییتر میچرخیدم، یه اکانت نقاشی پیدا کردم. قلبم یهو تند زد. نقاشیهاش، خطوطش، انگار یه چیزی از تو توش بود. اسمشو چک کردم: چوی بومگیو. فقط یه اکانت بود، با عکس بامزت تو روی پروفایل، انگار همون ترک نور که تو دلم روشن کرده بودی، یه کم بزرگتر شد. نمیدونستم واقعاً تویی یا نه، ولی همون اکانت کافی بود که حس کنم هنوز یه امیدی هست. تو، بومگیو، غریبهای که یه روز اومدی و قلبمو تکون دادی، هنوزم داشتی راهمو روشن میکردی، حتی اگه خودت نمیدونستی.
تصمیم عجیبی گرفتم، بومگیو. گفتم اگه تو ناخواسته قلبمو روشن کردی، منم باید یه کاری برای تو بکنم. نقاشیهاتو که تو اکانتت میفروختی، تصمیم گرفتم بخرم. ولی انقدر خجالت میکشیدم، انقدر میترسیدم که نکنه تو اصلاً منو یادت نباشه، که از جونگوون خواستم از طرفم بخره. نمیخواستم مستقیم باهات حرف بزنم، انگار هنوز همون پسر شکستهی ساحل بودم که میترسید باز یه چیزی از دست بده. جونگوون، با اون لبخند آرومش، فقط سرشو تکون داد و گفت: تهیون، تو دیگه دیوونه شدی.
ولی بازم برام خرید. نمیدونم چقدر گذشت، ولی کمکم کل اتاقم پر شد از نقاشیهای تو. هر گوشه دیوار، هر تیکه خالی، یه نقاشی از تو بود. اول فکر میکردم فقط دارم کمکت میکنم، مثل یه بدهی که باید ادا کنم. ولی بعد فهمیدم این نقاشیها فقط یه تلاش ساده نیستن، بومگیو. اونا باهام حرف میزدن. خطوطشون، رنگهاشون، انگار داستان تو رو تعریف میکردن. یه روز که داشتم به یه نقاشی از یه ساحل ابری زل زده بودم، انگار خودمو دیدم، همون روزی که تو پیدات شد. قلبم تند زد. انگار تو نقاشیهات یه تیکه از اون روزو، از اون حسو، نگه داشته بودی.
شروع کردم از تو نقاشیهات نت کشیدن. نمیدونم چطور شد، ولی هر خط، هر رنگ، انگار یه ملودی تو سرم میساخت. شبها تو کتابخونه، کنار جونگوون، به جای تئوری موسیقی، نتها رو مینوشتم. جونگوون میخندید و میگفت: تهیون، تو دیگه رسماً دیوونه شدی.
ولی من حس میکردم دارم با تو حرف میزنم، بومگیو. تو که معلوم نبود کجایی، تو که شاید اصلاً یادت نبود یه پسر شکسته رو تو ساحل بوسان کول کردی و بهش گفتی میتونه دوباره شروع کنه. نقاشیهات انگار یه پل بودن به همون روز، به همون نور کوچیکی که تو دلم روشن کرده بودی.
بومگیو، نمیدونی وقتی نامه قبولی دانشگاه سئول اومد و دیدم تو رشته موسیقی با جونگوون قبول شدم، چه حالی شدم. انگار یه بار سنگین از رو شونهم برداشته شد. بعد از اون همه شبای تاریک، بعد از اون همه وقت که فکر میکردم ته خطم، بالاخره یه نور واقعی دیدم. جونگوون از خوشحالی جیغش دراومد و بغلم کرد، ولی من تو سرم فقط به تو فکر میکردم. به تو، تویی که یه غریبه بودی، ولی انگار کل زندگیمو عوض کردی. وقتی شنیدم تو هم تو همون دانشگاهی، قلبم داشت از جا درمیاومد. تو ذهنم صد بار تصور کرده بودم که پیدات میکنم، تو با همون چشمای براق و لبخند قشنگت محکم بغلم میکنی و انگار هیچوقت از هم جدا نبودیم. خیال میکردم اون روز تو ساحل برای تو هم یه چیزی بود، یه خاطره که تو رو هم تکون داده.
رفتم سئول، بومگیو. با جونگوون تو خوابگاه جاگیر شدیم و کل روز تو راهروهای دانشگاه دنبالت میگشتم. نقاشیهاتو تو اتاقم داشتم، نتهایی که ازشون کشیده بودم، انگار یه نقشه بودن که منو به تو برسونن. تو راهرو دیدمت. یه تیشرت گشاد با موهای بههمریخته قهوهای، همون چشمای درشت که یه روز تو ساحل قلبمو تکون دادن. دستتو گرفتم، قلبم داشت میترکید. گفتم: بالاخره پیدات کردم.
ولی تو فقط چند بار پلک زدی و گفتی: ببخشید، شما؟
انگار دنیا وایستاد، بومگیو. انگار یه سطل یخ روم ریختن. تو منو نمیشناختی؟ من برات فقط یه خاطره مبهم از یه شهر غریبه بودم؟ اون روز تو ساحل، اون روز که منو کول کردی، که بهم گفتی آرزو کردی پام خوب شه، که بهم گفتی میتونم دوباره شروع کنم... هیچی برات نبود؟ حتی صورتمو یادت نبود؟ قلبم انگار تیکهتیکه شد. همون غول غم که فکر میکردم عقب کشیده، دوباره برگشت. حس کردم باز همون پسر شکستهم، همون بازندهای که تو ساحل داشتم غرق دریا میشدم.
تو سرم پر از سوال بود. یعنی اون روز هیچی برات معنی نداشت؟ تو که با اون لبخندت، با اون حرفات، یه نور تو دلم روشن کردی، چطور منو یادت نیست؟ مگه میشه اون همه شجاعت، اون همه انرژی، فقط یه لحظه گذرا بوده باشه؟ غمم دوباره سنگین شد، بومگیو. حس میکردم همه اون راهی که اومدم، از فیزیوتراپی که به عشق حرفات رفتم، از نتهایی که از نقاشیهات کشیدم، انگار یه شوخی مسخره بود. تو منو نمیشناختی، ولی من همه زندگیمو با یه روز تو ساختم.
بومگیو، وقتی تو راهرو اون حرفو گفتی، انگار قلبم ریخت. تو منو یادت نبود، ولی من به خاطر تو، به خاطر اون روز تو ساحل، کل زندگیمو عوض کرده بودم. فیزیوتراپی رفتم، موسیقی شروع کردم، به سئول اومدم تا پیدات کنم. ولی تو حتی صورتمو یادت نبود. حس پوچی مث یه موج سرد غرقم کرد. حس کردم به هیچ جا تعلق ندارم. عصبانی بودم، از تو، از خودم، از دنیا. یه لحظه خواستم از دانشگاه انصراف بدم، ولی به خودم گفتم "تهیون، تا اینجا اومدی، نمیتونی جا بزنی." دلخور بودم، غمم هنوز سنگین بود، ولی تصمیم گرفتم ادامه بدم. باید به تو، به همه، ثابت میکردم که به این زندگی تعلق دارم. به خاطر اون نور کوچیکی که تو دلم کاشتی، حتی اگه خودت نمیدونستی.
بومگیو، تصمیم گرفتم فراموشت کنم. باید به خودم و آیندهم فکر کنم، نه یه خاطره مبهم از یه روز تو ساحل. ولی انگار دنیا نمیذاشت. هر جا میرفتم، تو بودی. یه روز تو یه کافه تو سئول گارسون شدم، بعد فهمیدم اونجا کافه موردعلاقته. هر چقدر بیشتر سعی میکردم ازت فرار کنم، انگار تو پررنگتر میشدی. مثل یه سایه که نمیتونستم بندازمش دور.
کمکم، بدون اینکه بخوام، بیشتر دربارهت فهمیدم. سفارش همیشگیت، آیس کارامل با شیرینی ماکارون. رنگای موردعلاقهت، صورتی و سفید، که انگار تو همه نقاشیاتم بود. حتی فهمیدم از گوجه متنفری، چون همیشه ساندویچاتو بدون گوجه میخواستی. بعد یه روز دیدم با یه پسر اومدی کافه. اسمش یونجون بود، دوستپسرت. نه اون پسری که اون شب تو بوسان دستتو گرفت و برد، یه نفر دیگه. میتونستم ببینم چقدر با هم راحتین. یونجون با مهربونی باهات حرف میزد، دستتو میگرفت، و تو، بومگیو، با یه عشق واقعی تو چشات بهش نگاه میکردی و "یونجونی" صداش میزدی.
یه لحظه تو کافه، وقتی داشتم میزتونو تمیز میکردم، بهت نگاه کردم. اون روز تو ساحل، غمتو پشت لبخندات قایم کرده بودی، ولی حالا، تو چشمای براقت، فقط شادی بود. انگار بالاخره جای خودتو پیدا کرده بودی. حسودی نکردم، بومگیو. به یونجون یا به زندگیای که داشتی حسادت نکردم. وقتی دیدم اینقدر آروم و خوشحالی، ناخودآگاه یه لبخند کمرنگ زدم. قلبم هنوز یه کم درد میکرد، ولی خوشحال بودم که تو داری واقعی میخندی. همون لبخندی که یه روز تو ساحل به من امید داد، حالا برای یکی دیگه بود، و من فقط خوشحال بودم که تو غمتو گم کردی، حتی اگه من هنوز تو گذشته گیر کرده بودم.
بومگیو، نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم. هر چقدر سعی کردم فراموشت کنم، یه چیزی تو وجودم میگفت باید بیشتر ازت بدونم. نه اینکه عاشقت باشم، نه. هیچوقت حسم بهت عاشقانه نبود. فقط میخواستم بدونم تو ذهنت چی میگذره. تو برام مثل یه پازلی بودی که نمیتونستم حلت کنم. برای همین گاهی بعد از کلاسای دانشگاه، یواشکی دنبالت میکردم. از راهروهای شلوغ تا ایستگاه مترو، از اونجا تا خونهت. نه مثل یه آدم عجیب و غریب، فقط مثل یه تماشاچی که دلش میخواد یه گوشه از داستان تو باشه.
به جزئیاتت گیر داده بودم. اینکه همیشه یه هدفون تو گوشته و زیر لب با آهنگ زمزمه میکنی. اینکه کیف گندهت همیشه پر از کاغذای طراحی و مدادرنگیه. حتی اینکه وقتی با یونجون راه میری، دستشو محکم میگیری و با ذوق براش از نقاشیهای جدیدت حرف میزنی. میدیدم چطور یونجون با دقت بهت گوش میده، چطور وقتی میخندی، چشماش برق میزنه. انگار تماشای یه فیلم قشنگ بود. من فقط یه تماشاچی بودم، بومگیو. بعد ها تو دیگه فقط یه پازل نبودی، میخواستم توی زندگیت باشم. دلم میخواست قسمتی از روزت باشم، نه اینکه تو زندگیت دخالت کنم.
بومگیو، من هیچوقت نمیخواستم تو دعواهای تو و یونجون باشم. فقط میخواستم تماشاچی باشم، ببینم تو با اون لبخند قشنگت خوشحالی. ولی یه روز زیر بارون، وقتی دیدم یونجون تنهات گذاشته و تو جلوی هتل گریه میکنی، قلبم انگار آتیش گرفت. نمیتونستم فقط نگاه کنم. ناخودآگاه رفتم سمتت، چترمو گذاشتم دستت و قبل از اینکه چیزی بگی، فرار کردم. نمیخواستم چشمای خیست صورتمو ببینه، نمیخواستم باز بشنوم "ببخشید، شما؟"
همون شب، جلوی آپارتمانت بودم. نمیدونم چرا اونجا وایستاده بودم، فقط حس میکردم باید نزدیکت باشم. یونجون مچمو گرفت، دنبالم اومد و به جون هم افتادیم. دلم نمیخواست دعوا کنم. فقط با یه حرکت تکواندو آروم پرتش کردم کنار و دویدم. نمیخواستم بهش صدمه بزنم، فقط میخواستم برم. اما در آخر زانوم خیلی درد گرفته بود.
بعد فهمیدم من تنها کسی نبودم که دنبالت میکنم. یه مرد میانسال، با ژاکت چرمی و نگاه سرد، همیشه یه گوشه سایهت بود. قلبم پر از نگرانی شد. اگه میخواست بهت صدمه بزنه چی؟ از اون به بعد، هر وقت حس میکردم چیزی درست نیست، سعی میکردم نزدیکتر بهت قدم بزنم. مطمئن نبودم که میخواستم تو زندگیت باشم، بومگیو، فقط میخواستم مطمئن شم که سالمی.
از مکالمه های اون مرد فهمیدم یه آدم به اسم تهها دنبال اینه که زندگیتو نابود کنه، قلبم انگار تو مشتم فشرده شد. یه روز تو کافه از زبون کای شنیدم که تهها و تو از همون موقع مدرسه با هم مشکل داشتید. بعد فهمیدم اون مرد میانسال مرموزی که دنبالت بود، از طرف تهها مأمور شده بود تا از تو و یونجون عکس بگیره و برای پدرت بفرسته. حتی فهمیدم تهها از یکی به اسم یونجین استفاده کرده تا به یونجون نزدیک شه و بین تو و اون بیاعتمادی بندازه. نمیدونستم مشکل تهها چی بود، ولی انگار یه کینه قدیمی داشت که نمیذاشت ولت کنه.
نمیتونستم وایستم و تماشا کنم. رفتم تو سایت شرکت پدرت و قبل از اینکه کسی ببینه هر عکسی از تو و یونجون بود رو پاک کردم. هر جا اثری از اون مرد مرموز میدیدم، سعی میکردم نابودش کنم. حتی چند بار بهعنوان ناشناس نزدیک یونجین شدم، فقط که نتونه به یونجون نزدیک شه و نقشههای تهها رو پیش ببره. نمیدونستم چرا اینقدر برام مهمه، فقط میخواستم مطمئن شم تو و لبخندت تو امانید، بومگیو.
با اینکه در آخر اون عکسا به دست پدرت رسیدن، و تو گریه کردی. اگه یکمی بیشتر حواسم جمع بود این اتفاق پیش نمیومد. تنها کاری که میتونستم بکنم، خریدن یه کیک تولد کوچولو برات بود و بدون اینکه متوجه حضور من بشی، توی اتاق کوچیک استودیو کنار در بذارم.
یه روز تو کافه، وقتی یونجون، کای، مینگی و جونگسوک دور یه میز بودن، حرفاشونو شنیدم. یونجون به جونگسوک گفت تو حافظهتو از دست دادی، چون دوستپسر قبلیت انقدر کتکت زده بود که نزدیک بود تموم کنی. انگار قلبم یهو وایستاد. حالا فهمیدم چرا اون روز تو بوسان، هیچی ازم یادت نبود. تو منو فراموش نکرده بودی، اصلاً هیچی از اون روز یادت نبود.
غم مثل یه موج سنگین غرقم کرد. اون شب تو بوسان، وقتی اون پسر دستتو گرفت و برد، باید جلوتو میگرفتم. باید محکم بغلت میکردم، نمیذاشتم بری. اگه وایستاده بودم، اگه یه لحظه شجاعت داشتم، شاید تو آسیب نمیدیدی. خودمو مقصر میدونستم، بومگیو. حس میکردم اون نور کوچیکی که تو دلم کاشتی، بخاطر احمق بودن من خاموش شد. پشیمونی داشت قلبمو تیکهتیکه میکرد. کاش اون شب تو بوسان، فقط یه لحظه، تو رو نگه داشته بودم.
عذاب وجدان داشت خفهم میکرد. بعد از اینکه فهمیدم چرا اون روز تو ساحل رو یادت نیست، حس کردم حق ندارم تو زندگیت باشم. من که اون شب تو بوسان گذاشتم غیب بشی، من که نتونستم جلوی آسیب دیدنت رو بگیرم، چه حقی داشتم حتی تماشاچیت باشم؟ تصمیم گرفتم کمرنگ شم، محو شم از دنیای تو. ولی انگار هر چی بیشتر عقب میکشیدم، مشکلات پررنگتر میشدن.
یه روز تو چهارراه، باز دیدم یونجون تنهات گذاشته و تو مثل یه تولهسگ بیپناه وسط خیابون وایستاده بودی. انگار که یونجون بادش رفته بود تو چقدر از خیابون و رد شدن ماشینا میترسی. نمیتونستم فقط نگاه کنم. کشوندمت تو کافه، سعی کردم آرومت کنم. چشمای خیست، لرزش شونههات، انگار همون غول غم منو تو وجود تو دیدم. دلم میخواست محکم بغلت کنم، ولی فقط نشستم و گوش دادم تا حرف بزنی.
هر چی بیشتر سعی کردم غیب بشم، تهها خرابکاریاشو بیشتر کرد. دیدم با اسید دنبالت افتاده بود. قلبم انگار وایستاد. اون شب اگه بیشتر تو دانشگاه نمونده بودم، هیچوقت صدای دادتو نمیشنیدم. نمیتونستم بذارم صدمه ببینی، بومگیو. دنبال تهها و تو دویدم. تو کوچهپسکوچههای پشت دانشگاه پیدات کردم، ترسیده و تنها توی چنگای تهها. تا تونستم تهها رو زدم، حتی وقتی اسید روی دستم ریخت و پوستمو سوزوند. درد مهم نبود، من نمیتونستم بذارم تو رو بشکنن.
بومگیو، وقتی شنیدم تو و یونجون از هم جدا شدین، انگار قلبم یه تیکهش کنده شد. دیگه نمیتونستم طاقت بیارم که فقط تماشاچی باشم و ببینم زندگیت داره از هم میپاشه. باید یکی میفهمید چرا این همه بدبختی دور توئه. برای همین هر عکسی که از یونجین و اون مرد مرموز داشتم، برای کای فرستادم. میدونستم کای بهترین گزینهست، حتی اگه قرار بود کلی سرزنشم کنه که چرا اینقدر تو سایه بودم. فقط میخواستم یکی کمکت کنه، ولی اون کسی که کمکت میکنه نمیتونستم خودم باشم.
وقتی شنیدم تصمیم گرفتی همهچیزو ول کنی و بری فرانسه، انگار قلبم یهو خالی شد. حس کردم خیلی دیر دست به کار شدم. همه اون وقتایی که تو سایه موندم، همه اون لحظههایی که میتونستم جلوی خراب شدن زندگیتو بگیرم، انگار به هدر رفته بود. دلم برات تنگ شد، بومگیو. دلتنگی مث یه سایه سنگین دنبالم بود، ولی نمیتونستم کاری کنم. تو رفته بودی، و من فقط یه تماشاچی بودم که نتونستم نقشمو درست بازی کنم.
چهار سال گذشت. تو این مدت سعی کردم بهت فکر نکنم. کمکم غم و عذاب وجدانم کمرنگ شد. غرق موسیقی و دانشگاه شدم، حتی کلی آهنگ نوشتم؛ بیشتر آهنگام درباره عشق خالصانه بین تو و یونجون بود، و بخاطر همون آهنگا موفق شدم. هر از گاهی، یه لحظه، یاد چشمای براقت میافتادم و قلبم تنگ میشد. بعد یه روز، یهویی، دوباره پیدات شد. با این تفاوت که این بار تو دنبال من بودی. نمیدونستم چرا، نمیدونستم چطور واکنش نشون بدم. قلبم تند میزد، انگار همون پسر شکستهی ساحل بودم که نمیدونست چطور با نور تو روبهرو شه. تو چرا برگشتی، بومگیو؟ بعد از چهار سال، دنبال چی بودی؟
وقتی بعد از چهار سال پیدات شد، سعی کردم ایگنورت کنم. نه اینکه نخوام ببینمت، نه. چهار سال پیش با یونجون قرار گذاشته بودم که دیگه سایهت نباشم، که بذارم زندگیتو خودت بسازی. تو هنوز منو یادت نبود، فقط فکر کردی همدانشگاهی بودیم. چشمای براقت همون بود، ولی انگار من برات یه غریبه بودم. دلم میخواست فرار کنم، فاصلهمو نگه دارم، ولی هر چی بیشتر پس میکشیدم، تو بیشتر نزدیک میشدی. با همون لبخند گنده، با همون شوخیای بیپروا، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.
نمیتونستم پسِت بزنم، بومگیو. دوست داشتم همهچیزو جبران کنم، دوست داشتم ببینم خوشحالی، واقعاً خوشحال. دلم میخواست یه نقش واقعی تو زندگیت داشته باشم، نه فقط یه تماشاچی. برای همین گذاشتم اون صمیمیت موقتت بیشتر شه. هر بار که باهام حرف میزدی، هر بار که میخندیدی، حس میکردم دارم کار درستو میکنم. نمیدونستم این صمیمیت کجا قراره بره، ولی نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم. فقط میخواستم ببینم اون لبخندی که یه روز دنیامو روشن کرد، دوباره واقعی بشه.