Season 3, chapter 12
𝘉𝘦𝘯𝘣𝘪,,اون شب، آخرین شبی بود که یونجون تو خونه بود. وقتی در با یه صدای سنگین بسته شد و بومگیو تو اون چهار دیواری تاریک تنها موند، انگار یه تیکه از وجودش کنده شد. ساکت ایستاده بود وسط حال، زل زده به جایی که یونجون چند دقیقه پیش وایستاده بود. نمیدونست باید چی کار کنه.
یه بخشی از وجودش میخواست بدوئه دنبالش، یقهی یونجونو بگیره، همون یونجونی که خودش به زور آورده بودش خونهی خودش، و التماسش کنه که نره. ولی یه بخش دیگهاش فقط میخواست سر خودشو بکوبه به دیوار که چرا دوباره دلشو باز کرد، چرا دوباره به یونجون گفت که چقدر دوستش داره. انگار هر بار که دهنشو باز میکرد، فقط همهچیزو بدتر میکرد.
دو هفته از اون شب گذشته بود. دو هفتهای که بومگیو هر لحظهشو با عذاب وجدان و یه غم سنگین سر کرده بود. حس میکرد یه چیزی تو وجودش داره میپوسه. هر شب تو همون خونهی خالی مینشست، به دیوارا زل میزد و خودشو سرزنش میکرد.
بومگیو: اگه حرف نمیزدم... اگه نرفته بودم پاریس...
ولی دیگه فایده نداشت. یونجون نبود. نه تو خونه، نه تو قلبش، نه هیچجای دیگه.
عروسی یجی و ریوجین داشت نزدیک میشد. همه دور و برش پر از هیجان بودن، از لباس و مهمونا حرف میزدن، ولی بومگیو فقط حس میکرد دلشورش بیشتر میشه. قرار بود روزای شادی باشه، ولی هر چی به عروسی نزدیکتر میشد، جای خالی یونجون تو خونه و تو قلبش بیشتر به چشمش میاومد.
هر گوشهی خونه یه خاطره داشت؛ اون مبل که باهم روش لم داده بودن و فیلم دیده بودن، اون آشپزخونه که یونجون فقط از قهوه سازش استفاده میکرد. حالا همهچیز ساکت بود، انگار خونه هم مثل بومگیو غمگین بود. دلش میخواست زمانو برگردونه، ولی فقط میتونست تو عذاب وجدان خودش غرق شه و به یونجونی فکر کنه که دیگه پیشش نبود.
بومگیو دیگه طاقتی براش نمونده بود. دو هفتهی گذشته مثل یه کابوس بیپایان بود، و هر چی بیشتر میگذشت، بیشتر حس میکرد اگه با یونجون حرف نزنه، دیوونه میشه. نشسته بود رو کاناپه، تو همون خونهی ساکت و تاریک، و گوشیشو محکم تو دستش گرفته بود. صفحهی تماس باز بود، اسم یونجونی با اون علامت قلب کنارش که هنوز پاکش نکرده بود، جلوی چشمش میدرخشید. ولی انگشتش رو دکمهی تماس نمیرفت.
یه ساعت تموم به گوشی زل زده بود، کلنجار میرفت با خودش. "چی بگم؟ اگه باز خرابش کنم؟ اگه نخواد صدامو بشنوه؟" قلبش تند میزد، انگار بخواد از سینش بپره بیرون. یه لحظه فکر کرد فقط بنویسه "میتونیم حرف بزنیم؟" ساده و کوتاه. ولی باز ترس میریخت تو دلش. اگه یونجون باز ردش کنه چی؟
دستش عرق کرده بود، گوشی داشت از دستش لیز میخورد. بالاخره بعد از کلی کلنجار رفتن، تصمیم گرفت بهش زنگ بزنه. یه بوق، دو بوق.
یونجون: چیزی شده؟
صدای بم و خسته یونجون. حتما از خستگی زیاد بزور چشماش بازه. یونجون میدونست که بومگیو هیچوقت به کسی زنگ نمیزنه مگه اینکه واقعا کاری پیش بیاد، برای همین فقط ازش میپرسید "چیزی شده؟"
بومگیو: خب... عام... تونستی بقیه آثارو پیدا کنی؟
لحظه ای که به سرش زد بهش زنگ بزنه، ایده ای نداشت قراره درباره چی باهاش صحبت کنه. یونجون از اون طرف گوشی سعی میکرد نیشخندشو قایم کنه.
يونجون: نگران نباش تا موقع نمایشگاه همه رو میارم
بومگیو پشت خط هومی گفت ولی دوست نداشت تلفنو قطع کنه. مهم نبود چه بحثی فقط میخواست صحبت کنه.
یونجون: گیو؟
با شنیدن لقب خودش با اون لحن مهربون یونجون باعث شد بغض کنه. چند لحظه سکوت کرد و بغضشو قورت داد تا بتونه جوابشو بده.
بومگیو: بله یونجونی؟
به نظر میومد بومگیو مظلوم بود ولی خوب بلد بود چطوری بازیو ادامه بده. یونجون واقعا دلش برای موقع هایی که بومگیو اینطوری صداش میزد تنگ شده.
یونجون: من آپارتمان قبلی خودمم و تنهام
یونجون چیزی جز اوه نشنید.
یونجون: نگران نباش و بخواب، باشه؟ عروسی میبینمت.
اون شب، بومگیو به طرز معجزه آسایی راحت خوابید اما باز هم دلش بی قرار بود؛ شاید بهتر بود حسشو توی دلش مخفی نگه میداشت. چهار سال که باهاش کنار اومد بقیه سال ها هم روش.
روز عروسی یجی و ریوجین بالاخره رسید. بومگیو چمدون کوچیکشو بسته بود و تصمیم گرفت با تهیون سوار ماشین بشه تا بوسان برن. قرار بود بومگیو توی هتل با بچهها بمونه و تهیون همون شب برگرده خونهی مادربزرگش.
بومگیو هنوز تو دلش یه جنگ تمامعیار با خودش داشت، ولی فکر کرد شاید این سفر، این شلوغی عروسی، یه کم ذهنشو از یونجون دور کنه. وقتی داشت وسایلشو تو ماشین تهیون میذاشت، یه لبخند مصنوعی به تهیون زد و سعی کرد با شوخیهاش همراهی کنه، ولی قلبش جای دیگه بود.
یونجون حتی یه قدم از ماشینش پیاده نشد. فقط همونجا، پشت فرمون، خشکش زده بود. دستهگل لالههای سفید و صورتی رو صندلی بغلش بود، ولی انگار دیگه هیچ معنایی نداشتن. زل زده بود به بومگیو که با تهیون میخندید و وسایلشو تو ماشینش میذاشت. قلبش تو سینهاش انگار داشت خورد میشد، ولی پاهاش انگار به زمین چسبیده بودن. نمیتونست حرکت کنه، نمیتونست صداش کنه.
تمام اون جرئتی که تو این دو هفته جمع کرده بود، تمام اون جملاتی که تو سرش برای بومگیو آماده کرده بود، انگار تو یه لحظه دود شدن رفتن هوا. "بومگیو، من احمق بودم. بذار درستش کنم." اینا فقط تو ذهنش چرخ میخوردن، ولی لباش حتی تکون نخوردن. فقط با یه قلب سنگین، از تو ماشین تماشا کرد که ماشین تهیون از خیابون دور شد و بومگیو، بدون اینکه حتی یه لحظه نگاهش به اونطرف خیابون بیفته، غیبش زد.
یونجون سرشو به پشتی صندلی تکیه داد، نفسشو آروم فوت کرد و چشماشو بست. لالهها هنوز بوی شیرینشونو تو ماشین پخش میکردن، ولی برای یونجون فقط یادآور چیزی بودن که انگار برای همیشه از دستش داده بود. حس کرد دیر کرده، خیلی دیر.
وقتی به بوسان رسیدن همه چی خیلی سریع اتفاق افتاد؛ گذاشتن وسایلشون توی اتاقا، پوشیدن لباساشون و تا خود ساحل دویدن. یجی و ریوجین به صورت قانونی نمیتونستن توی کره ازدواج کنن ولی حداقل میتونستن یه مراسم بامزه بگیرن و به طور رسمی به همه اعلام کنن. به لطف شرطی که روی رابطه بومگیو و یونجون گذاشتن؛ هر جایی که یجی دوست داشت مراسمو میگرفتن.
غروب ساحل بوسان انگار یه تابلوی نقاشی زنده بود. خورشید کمکم تو دریا غرق میشد و نور نارنجی و صورتیش روی موجهای آروم پخش شده بود، انگار آسمون و دریا باهم یکی شده باشن. نسیم خنکی از سمت آب میاومد و بوی نمک و گلهای سفید مراسمو پر کرده بود.
چند تا میز گرد سفید، با رومیزیهای حریر، کنار ساحل چیده شده بودن. روشون پر بود از گلآراییهای سفید؛ رز، لاله و ارکیده که با برگهای سبز و روبانهای ظریف تزیین شده بودن. شمعهای کوچیک تو جامهای شیشهای رو میزا میدرخشیدن و نورشون با غروب قاطی شده بود، انگار ستارهها اومده بودن پایین.
تعداد مهمونا زیاد نبود، فقط دوستای نزدیک یجی و ریوجین دعوت شده بودن. همه با لباسهای مجلسی و لبخندای گرم دور هم جمع شده بودن، صدای خنده و گپزدنشون با موسیقی آروم پسزمینه قاطی شده بود.
بومگیو وسط اون مراسم ساحلی، با اون غروب رویایی بوسان، خودشو گول میزد که میتونه برای چند ساعت یونجونو از سرش بیرون کنه. فکر میکرد با دیدن مینگی و یونهو، که مثل تام و جری مدام سر به سر هم میذاشتن و همه رو میخندوندن، میتونه غصهشو فراموش کنه. حتی یه لحظه رفت سراغ هونگجونگ و با یه لبخند شیطون نگاهش کرد.
بومگیو: اگه جرئت کنی سونگهوا رو اذیت کنی، خودم میدونم باهات چی کار کنم!
هونگ جونگ: بهت یه میلیارد پول میدم دست از سرم برداری
سونگهوا: یه میلیارد می ارزم فقط؟
همزمان با سونگهوا به هونگ جونگ خندیدن ولی ته دلش، انگار هیچچیز نمیتونست اون جای خالی رو پر کنه. چشماش، بیاختیار، هر چند دقیقه یه بار میرفت سمت میز اونورتر، جایی که یونجون کنار وویونگ و چانگبین ایستاده بودند.
نور غروب، با اون رنگ نارنجی و صورتیش، روی صورت یونجون میافتاد و انگار یه هاله دورش کشیده بود. موهاش زیر نور خورشید برق میزد و چشماش، حتی از دور، یه جورایی غمگین و عمیق به نظر میاومد. بومگیو حس کرد قلبش داره تندتر میزنه، زانوهاش انگار دیگه جون نداشتن.
یونجون یه لحظه سرشو بالا آورد و با وویونگ خندید، ولی بومگیو میتونست حس کنه که اون لبخند فقط یه ماسکه. دلش میخواست بلند شه، بره پیشش، حتی اگه فقط یه کلمه بگه. ولی فقط تونست از دور زل بزنه، غرق تو حسرتی که انگار تمومی نداشت. تمام شوخیها و خندههای دورش فقط یه سرگرمی موقت بود، چون قلبش هنوز پیش یونجون گیر کرده بود، همون یونجونی که نور خورشید داشت دیوونهترش میکرد.
قبل از اینکه یونجون متوجه بشه سرشو برگردوند اما با دیدن آشنا توی کت و شلوار مشکی، چشماش گرد تر شد. باورش نمیشد که جونگ سوک هم توی مراسم باشه ولی الان جونگ سوک با موهای اتو کشیده وارد جمعشون شده بود. صورت جا افتاده تر، شونه های پهن تر و چشمای خسته که نشون دهنده کشیک های طولانی مدت توی بیمارستان بود.
بومگیو: واو... باورم نمیشه اومدی
جونگ سوک: خودمم باورم نمیشه! ولی دلم نمیومد این صحنه رو از دست بدم
جونگ سوک هیستریک خندید. بومگیو منظورشو خوب فهمیده بود؛ ریوجین توی لباس سفید. الان با اون همه حس عجیبی که داشت، عذاب وجدان هم بهش اضافه شده بود.
از ساحل تا هتل راهی نبود، برای همین بعضیاشون تا هتلو پیاده رفتن. هونگ جونگ و سونگهوا معلوم نبود کجا بودن. ریوجین و یجی هنوز با چند تا از دوستاشون توی ساحل بودن و هر کی برای خودش پراکنده شده بود.
بومگیو موقع راه رفتن سرش پایین بود، شاید هم توی افکار خودش غرق شده بود؛ همه چیز برای یه ثانیه عجیب به نظر میومد، همه چی براش غیر لمس و غیر واقعی بود.
یونجون: حالت خوبه؟
با صدای یونجون سر جاش کمی پرید و سرشو بالا گرفت تا به پسر کنارش نگاه کنه.
بومگیو: آره... فقط خستم
یونجون فقط سرشو تکون داد و توی سکوت کنار هم تا نزدیکی هتل راهی رفتن.
یونجون: خب نظرت چیه برگشتنی-
بومگیو: اوه هیونگ یادم رفت بهت بگم، وقتی برگشتیم از خونت میرم
یونجون با اخمای تو هم رفته سر جاش ایستاد و گفت: چرا؟
بومگیو: بورا برگشته... پیش خواهرم بمونم راحت ترم
یونجون: اوه... اوکی
و دوباره بینشون سکوت بود. بومگیو حس کرد یه دژاووی عجیب داره خفش میکنه. انگار زمان برگشته بود به چهار سال پیش، همون لحظهی لعنتی کنار رودخونهی هان تو پارک، وقتی با یونجون تموم کرده بود. همون موقع که یونجون با چشمای پر از سوال نگاش کرده بود و پرسیده بود "این خداحافظیمونه؟" و بعدش هیچکدوم تلاشی برای درست کردنش نکردن.
همون حس پوچی و مبهم که انگار یه تیکه از وجودش کنده شده بود، حالا دوباره تو وجودش زنده شده بود. انگار تو یه ورژن دیگه از همون روز گیر کرده بود، فقط اینبار تو بوسان، بعد عروسی، با نور مصنوعی چراغ های خیابون اما همچنان یونجون زیر نورشون میدرخشید.
بومگیو زل زده بود به یونجون، که بعد از اون "اوه... اوکی" خشکش زده بود و چیزی نمیگفت. سکوت بینشون مثل یه دیوار سنگین بود، درست مثل اون روز کنار رودخونه. بومگیو حس کرد قلبش داره فشرده میشه. میخواست چیزی بگه، یه چیزی که این سکوت لعنتی رو بشکنه، ولی کلمات تو گلوش گیر کرده بودن. فکر کرد شاید اگه بگه داره میره خونهی خواهرش، شاید یونجون یه چیزی بگه، یه تلاشی بکنه، ولی یونجون فقط سرشو تکون داد و نگاهشو دزدید.
بومگیو دستشو تو جیبش فرو کرد، انگار بخواد اون حس سردرگمی رو یه جایی قایم کنه. ولی ته دلش میدونست این فقط یه بهونهست. بورا، خواهرش، فقط یه راه فرار بود از این که دوباره تو اون خونهی خالی با خاطرات یونجون تنها بمونه. ولی این دژاوو، این حس تکراری از دست دادن، داشت دیوونش میکرد. انگار سرنوشت داشت باهاش شوخی میکرد، و اون فقط یه عروسک بود تو دستای زمان، که هر بار همون درد و همون پشیمونی رو از نو زندگی میکرد.
--
و حالا بومگیو روی تخت نرم قدیمی تهیون دراز کشیده بود. میخواست بره توی اتاق خودش که استراحت کنه ولی تهیون بهش پیشنهاد داد تا خونه قدیمیشو نشون بده.
خونه در واقع برای مادربزرگش بوده و خواهر بزرگتر تهیون با مادربزرگ مهربونش اونجا زندگی میکردن. به گفته های تهیون، پسر کوچکتر هم تا قبل دانشگاه پیششون زندگی میکرد. بومگیو به مدال های طلای آویخته شده روی دیوار نگاه کرد تا موقعی که تهیون با یه ظرف پر از میوه داخل اتاق شد.
تهیون: مامان بزرگم مجبورم کرد برات اینا رو بیارم
بومگیو خندید و سرجاش نشست. معلوم بود این پسر مهربونیشو از کی به ارث گرفته بود. پسر بزرگتر همینطور که از ظرف هندونش میخورد به مدالا اشاره کرد.
بومگیو: تو هيچوقت درباره اینا چیزی نگفتی
تهیون: اوه... مال خیلی وقت پیشه.. پدرم از بچگی بهم تکواندو یاد میداد
تهیون برای چند لحظه مکث کرد انگار که صحبت کردن دربارش اذیتش میکنه و بومگیو با چشمای درشتش بهش خیره شده بود.
تهیون: قبلا فکر میکردم زندگیم یعنی تکواندو. فقط تمرین کن، فقط مسابقه برو و طلا بگیر. آرزوم این بود که برم المپیک... ولی تو نمیدونی چی توی زندگیت پیش بیاد مثلا هیچوقت نمیفهمی پدر و مادرتو توی یه تصادف از دست بدی و از همه بدتر... چند نفر بیوفتن به جونت و پاتو بشکونن
بومگیو با دهن باز به تهیون خیره شد. الان که دقت کرد این اولین بار بود که تهیون درباره گذشتش باهاش صحبت میکرد.
بومگیو: متاسفم
تهیون: تو که مقصر نیستی معذرت خواهی میکنی بعدش پیش میاد
توی سکوت هندونشونو میخوردن ولی به سختی از گلوی بومگیو پایین میرفت.
تهیون: هیونگ... راستش گفتم بیای اینجا که بهت یه چیزی بدم... مثل یه بوم که مثلا کار توئه
بومگیو: ولی فکر کردم راضی نیستی
تهیون: خب تو این چند وقت خیلی ناراحت بودی... و فکر کردم اگه قرض بدم اوکی تر میشی
قبل از اینکه بومگیو بتونه حرفی بزنه، تهیون از جاش بلند شد و رفت تا نقاشیو بیاره. بومگیو هنوز توی شک بود که چرا یهویی تهیون تصمیم گرفت که بهش نقاشیو بده. فقط بخاطر اینکه حالش بد بود؟ انقدر توی شک رفته بود که نفهمید چنگال کی از دستش افتاد و با صدای برخورد چنگال به زمین تازه به خودش اومد.
روی زمین نشست و دستشو زیر تخت برد تا چنگالو برداره و با لمس کردن جعبه، کنجکاویش بالا زد. جعبه بزرگی نبود و به نظر قدیمی میومد. در جعبه رو باز کرد و با چند تا آلبوم از بچگی های تهیون رو به رو شد. این پسر وقتی بچه بود فقط دو تا چشم بود! بومگیو با دیدن عکسا آروم خندید و پاکتی که توی جعبه بود رو باز کرد تا عکسای بیشتری ببینه ولی وقتی عکسای خودش و یونجون رو دیده بود خشکش زد.
همون عکسایی بودن که چند سال پیش دست پدرش رسیده بود. با دیدن عکسای دیگه چشماش گردتر شد، کلی عکس از خودش توی کارگاه دانشگاه، عکس از یونجین و یه مرد دیگه و کلی چیزای دیگه. دستاش میلرزیدن، آخرین چیزی که فکرشو میکرد این بود که تهیون تعقیبش بکنه. قلبش تند میزد و حس میکرد زیر دستگاه فشاره. داشت روانی میشد، انگار که تازه محرکای مغزش شروع به کار کردن افتادن و میتونست توی خاطراتش تهیونو واضح تر ببینه.
تهیون با ذوق نقاشی ای که مدتها بین کاغذ روزنامه پوشونده شده بود رو از زیرزمین بالا آورد. تنها هدفش این بود که هیونگشو خوشحال کنه حتی اگه لازم باشه عزیزترین چیزشو بهش بده.
تهیون: هیونگ من اومدممم
ولی کسی توی اتاق نبود. لبخندش با دیدن جعبه باز شده روی زمین محو شد.
تهیون: فاک
--
بومگیو هیچ ایده ای نداشت داره کجا میره، با شدت گرفتن بارون، قدماشو تندتر کرد. باید به یه کسی زنگ میزد، باید تاکسی میگرفت ولی ذهنش اصلا یاری نمیکرد و فقط توی کوچه و پس کوچه ها راهشو کج میکرد.
پسری که سال دوم دستشو گرفت و گفت "پیدات کردم"، گارسون مو صورتی، کسی که بعد دعواش با یونجون اونو کشوند توی کافه، همون چشمای بزرگ و درشتی که از دست ته ها نجاتش داد و اون عطر... اون عطری که همه جا بود. چرا بومگیو هیچوقت بهشون شک نکرده بود.
-: چوی بومگیو؟
بومگیو با شنیدن اسمش، سرشو به سمت صدا برگردوند. آخرین چیزی که برای امروز میخواست، دیدن سوجون بعد ۶ سال بود. باید بهش لبخند میزد؟ چیکار میکرد؟ مغزش بابت فهمیدن یه چیزایی، قفل کرده بود.
بومگیو: سلام
سرشو بالا گرفت و با دیدن تابلوی کلینیک تخصصی چشم، لبخند محوی زد. هر چقدر که دیگه با هم صحبت نمیکردن، هر چقدر دلخوری بود بازم خوشحال بود که سوجون توی راهش موفق بود.
بومگیو: بهت تبریک میگم بابت کلی-
سوجون: تو اینجا چیکار میکنی؟
لحنش مثل همیشه سرد و خشن بود. فقط شونه پهن کرده بود وگرنه همون آدم مزخرفی بود که بود. بومگیو نفس عمیقی کشید که اعصابشو آروم نگه داره اما همینطوری هم دستاش میلرزیدن.
بومگیو: امروز عروسی اینجا دعوت بودم و راهمو گم کردم خب؟ انقدر فکر نکن آدم خاصی هستی!
سوجون: من عملا برگشتم بهت گفتم دیگه بوسان نیا
بومگیو یادش نیست کی این مکالمه رو با سوجون داشت ولی از حرف اون مرد چندشش شد.
بومگیو: مگه اینجا رو خری- وای ولش کن بیا فقط تظاهر کنیم همو ندیدیم
بارون داشت شدت میگرفت و بومگیو باید سریع تر یه سرپناه پیدا میکرد. هنوز چند قدم فاصله نگرفته بود که سوجون محکم مچشو گرفت.
سوجون: مطمئنی هیچ نقشه ای تو کلت نیست؟ هیچکسو نمیخوای اذیت کنی؟ نمیخوای ضایعش کنی؟
بومگیو: اگه هم بکنم چرا فکر کردی درباره توئه؟ تو دیگه هیچ نقشی توی زندگیم نداری!
سوجون محکم تر دستشو گرفت و سمت خودش کشید. لرزش بومگیو از لمس اون آدم بیشتر شد، نمیفهمید چرا انقدر واکنش نشون میده. نمیترسید اما قلبش تند میزد.
سوجون: ولی توی لعنتی همه جا هستی، توی تلوزیون، رادیو، بیلبوردها! هر چقدر میخواستم بگم توی برا گذشته ای بیشتر همه جا بودی
بومگیو: به من چه که تو پیگیرمی!
سوجون زیر لب فحشی داد، دستشو بالا آورد و ناخودآگاه بومگیو توی خودش جمع شد. چشماشو محکم بست و نفسشو حبس کرد انگار که قبل از اینکه کتک بخوره، دردشو حس کرده بود؛ یه سردرد فجیعی که کم کم دردو توی نقاط دیگه بدنش حس کرد.
تهیون: هیونگ!
بومگیو چشماشو باز کرد، سوجون حتی نزدتش ولی حس کرد که سیلی خورده، سیلی ای که همه چیزو یادش آورد. همه چیز از اون روز بوسان. همه مکالمه ها.
بومگیو: بومگیوام. اسم تو چیه؟
×: کانگ ته-
کانگ تهیون. اسمش کانگ تهیون بود. دقیقا زیر بارون داشت حرفشو میگرفت، خود سوجون بود که اجازه نداد حرفش کامل بشه و کشوندتش یه جا دیگه.
سوجون: نکنه تقصیر منه که دوست داشتنت اشتباهه؟
همه حرفا. همه مشتایی که از سوجون خورد یادش اومد. احساس میکرد داره دیوونه میشه. اتفاقاتی که بچه ها براش تعریف کردن یدونش هم اتفاق نیوفتاده بود.
بومگیو: میبینم یذره هم تغییر نکردی... هنوزم همینقدر مغرور، دست بزن و آشغالی. کاش فقط خیانتکار بودی
سوجون از حرف بومگیو هیستریک خندید. هنوزم همونقدر زبون نیشی داشت.
سوجون: بخدا این دفعه زندت نمیذارم
دوباره دستشو بالا آورد تا جدی بومگیو رو بزنه اما نفهمید چجوری که ثانیه بعدش، این خودش بود که روی زمین پخش شده بود و از درد به خودش مینالید. حالا بومگیو فهمید چرا یونجون بهش دفاع شخصی یاد داده بود. انقدر الان توی شک بود که حتی نمیتونست اشک بریزه.
بومگیو: خفه شو فقط.
بومگیو با یه صورتی بدون هیچ احساسی سمت تهیون رفت. نمیدونست از دستش عصبانی باشه که مدتها تعقیبش میکرد یا ناراحت باشه کا تهیونو فراموش کرده بود.
بومگیو: میتونی منو تا معبد ببری؟
تهیون: کدوم معبد؟
صدای تهیون آروم و شمرده بود. انگار که فهمیده بود بومگیو از خیلی چیزا با خبر شده و باید محتاط میبود.
بومگیو: همونی که نقاشیشو ازم خواستی.
وقتی که به معبد رسیدن، خیس آب شده بودن و راهبا براشون لباس تمیز و اتاقای جداگونه بهشون دادن. معبد به بومگیو حس آرامش میداد و احساس میکرد قلبش داره آروم تر میزنه. تموم خاطراتش با تهیون رو یادش اومد. حتی بغل گرم یونجون که بدن بی جونشو بین دستاش گرفت بود و نگاه نگرانی داشتو یادش اومد. یونجون حتی توی تاریک ترین خاطرش که خودش هم یادش نمیومد، وجود داشت.
در اتاقش آروم باز شد و تهیون با یه حوله دور گردنش ظاهر شد. حالا بومگیو نمیدونست باید احساس امنیت پیشش داشته باشه یا نه. مطمئن نبود که اون پسر بهش آسیبی میرسونه یا نه.
بومگیو: چرا بهم هیچوقت نگفتی؟
تهیون: هیونگ بذار برات توضیح بدم
تهیون چند تا قدم سریع سمت بومگیو برداشت ولی بومگیو سریع از جاش بلند شد و به دیوار پشتش چسبید.
بومگیو: جلوتر نیا!
بومگیو از ترس نفساش تندتر شده بود. چشمای بزرگ و درشت تهیون پر از غم شده بودند ولی بومگیو مطمئن نبود که این غم واقعی باشن یا نه.
تهیون: هیونگ بذار برات توضیح بدم...
بومگیو: اوه میخوای بگی تو هم همدست اون تههای روانی بودی؟! اون عکسا، اون همه سفارش نقاشی... میخواستی تو هم اذیتم کنی کانگ تهیون؟ منم برات یه اسباب بازی بودم؟
تهیون: نه اصلا اینطوری نیست..
تهیون فاصلشو با بومگیو کم کرد و میخواست بازوی بومگیو رو بگیره ولی بومگیو مدام پسش میزد.
بومگیو: بهم دست نزن! بهت اعتمادی ندارم!
تهیون: فقط بهم گوش کن چوی بومگیو!
حالا تهیون هم روی سرش داد میزد و محکم یقه لباس بومگیو رو گرفته بود. بومگیو نگاهش به دست تهیون افتاد، چرا هیچوقت به زخم کنار شصتش توجهی نکرده بود؟ از شدت فشاری که روش بود زیر گریه زد و تهیونو یه عقب هل داد.
بومگیو: چرا آخه... من اونقدر ارزش داشتم دنبال من بیوفتی؟ بخاطرم صدمه ببینی؟
تهیون: هیونگ بشین و اجازه بده برات همه چیو توضیح بدم... بذار بگم که چقدر تو ارزشمندی