Season 3, chapter 11
𝘉𝘦𝘯𝘣𝘪,,بومگیو سرشو میچرخوند و اطرافشو با چشماش اسکن میکرد. استودیو تهیون هم اندازه استودیو کای بود ولی کل اتاق با سفید و مشکی تزئین شده بود. تنها رنگ توی اتاق، جایزه های طلایی رنگ تهیون روی شلف دیوار و موهای بلوند بومگیو بودن.
تهیون: ببخشید معمولا مهمون نمیارم زیاد چیزی برای پذیرایی ندارم
تهیون قهوه با بیسکویت رو جلوی بومگیو گذاشت و بومگیو به دستپاچگی تهیون خندید.
بومگیو: معمولا نباید استفای کمپانی پذیرایی کنن؟
تهیون: خبر ندارم، نمیذارم بیان داخل
به تهیون نمیخورد که ضد اجتماعی باشه؛ برعکس رفتارش با بومگیو که خیلی خونگرم و صمیمی بود، تهیون توی محل کارش یه آدم جدی بود و به طرز عجیبی بومگیو میتونست حس کنه بقیه از تهیون میترسن.
تهیون: خب... چطوره؟
منظورش استودیوش بود. هر دوتا پسر روی کاناپه چرمی سه نفره نشسته بودن و یه میز سفید جلوشون بود. بومگیو دستشو روی چرم کشید و سرشو به بالا و پایین تکون میداد.
بومگیو: وایب خودتو میده، قشنگه
کف دستشو روی کاناپه فشار داد و زیر لب هومی گفت.
بومگیو: من جای تو بودم، پارتنرمو میآوردم و روی کاناپه باهاش سکس میکردم
تهیون: چ.. چی؟
تهیون با چشمای گرد شده به بومگیو خیره شده بود.
بومگیو: جالب نیست؟ پارتنرت روت راید بره و صداشو ضبط کنی
بومگیو خیلی راحت و بدون هیچ قصد خاصی نظرشو میگفت.
تهیون: هیونگ خفه شو. لازم نیست فانتزیاتو بهم بگی
بومگیو متوجه گونه های سرخ شده تهیون شد و ریز خندید. انگشتشو جلو آورد و نوک انگشتشو به گونه تهیون فشار داد.
بومگیو: تو خیلی سریع خجالت میکشی
تهیون هیسی زیر لب گفت و دست پسر بزرگترو پس زد. از جاش بلند شد و سمت میز ضبطش رفت.
تهیون: بهم دست نزن! معلوم نیست چه بلایی سرم بیاری
با حرص خوردنای تهیون، بومگیو بلندتر خندید. بومگیو لیوان قهوشو برداشت و کنار صندلی تهیون ایستاد.
بومگیو: آهنگ جدید؟
تهیون: یه سمپل سادست. آیو فرستاده... کلی کار داره، ملودیش باید تمیز بشه، بیس بهش اضافه شه و هنوز لیریکش کامل نیست
تهیون از مشکلات آهنگ و کاراش میگفت و بومگیو همینطور که گوش میکرد از قهوش نوشید.
بومگیو: چه پروژه سختی، کلی کار داره
تهیون: حق با توئه ولی خب... با اینکه سخته دوست داشتنیه. میخوای گوش بدی؟
بومگیو سرشو به معنی تایید تکون داد و تهیون نمونه اولو براش پخش کرد؛ صدای پیانو و شنیدن صدای خنده خواننده موردعلاقش باعث میشد قلب پسر مو بلوند تندتر بزنه.
بومگیو: این زن هیچوقت ناامیدم نمیکنه
تهیون: نمیخوام از خودم تعریف کنم ولی من آهنگاشو بهتر میکنم
بومگیو نچی زیر لب گفت: قشنگ معلومه از خودت تعریف نمیکنی
هردوشون خندیدن و بومگیو دوباره برگشت سمت کاناپه مشکی و روش لم داد.
بومگیو: love wins؟ مطمئن نیستم
تهیون: هیونگ آنتی رمانتیکی و نمیدونستم؟
بومگیو: نه... فقط امیدی بهش ندارم
بومگیو هر روز که میگذشت، بیشتر تو فکر یونجون غرق میشد. انگار قلبش دوباره قفل یونجون شده بود، ولی هیچ سرنخی از حس و حال یونجون نداشت. یونجون همیشه یه جوری رفتار میکرد که انگار نه چیزی رو تأیید میکنه، نه تکذیب. یه روز گرم و صمیمی بود، یه روز دیگه سرد و دور. بومگیو گاهی فکر میکرد شاید یونجونم یه چیزی تو دلش داره، ولی بعد با خودش میگفت "شاید فقط دارم خودمو گول میزنم."
شب که بومگیو تو اتاقش تنها بود، روی تخت دراز کشیده بود و به سقف زل زده بود. فکرش پر بود از حرفایی که با تهیون زده بود. تهیون با اون خندهی شیطونش پرسیده بود "هیونگ آنتیرمانتیکی و نمیدونستم؟" و بومگیو فقط تونسته بود یه لبخند زورکی بزنه و بگه "نه... فقط امیدی بهش ندارم."
ولی حقیقت این بود که این حرف فقط یه بهونه بود. تو دلش امید داشت، خیلی هم داشت، ولی ترس از اینکه یونجون هیچ حسی بهش نداشته باشه، داشت دیوونش میکرد.
فاصله بین بومگیو و یونجون فقط یه دیوار نازک بود، یه اتاق ساده تو خونهای که باهم زندگی میکردن. ولی برای بومگیو، این فاصله گاهی حس یه اقیانوس رو داشت. انگار یونجون تو سئول بود و اون هنوز تو پاریس گیر کرده، با یه شکاف عمیق بینشون که هیچ پلی نمیتونست پرش کنه. بومگیو حس میکرد اگه حتی با تمام وجودش سمت یونجون بپره، بازم وسط راه گم میشه و سقوط میکنه تو یه جای تاریک و سرد. "شاید نباید هیچوقت از سئول میرفتم"
صبح روز بعد، بومگیو تو آشپزخونه یونجون رو دید که داشت قهوه درست میکرد اما یه چیزی فرق داشت، موهای قرمزش یونجون الان مشکی بود. یونجون با شنیدن صدای قدمای خسته و کشیده بومگیو، سرشو سمتش برگردوند و دوباره سمت قهوه ساز برگشت.
یونجون: صبح بخیر، انجل خوابالو
بومگیو: تو زود بیدار میشی
آخر هفته بود و یونجون از ۸ صبح بیدار بود و الان نزدیک ۱۲ بود. یونجون موهاشو رنگ کرد، ورزش کرد و الان داشت قهوشو میخورد و تازه بومگیو تصمیم گرفته بود بیدار شه.
یونجون: قهوه میخوای؟
بومگیو تو دلش داشت فریاد میزد که کاش میتونست بگه "من تورو میخوام، نه قهوه." ولی ترس از سقوط، از اینکه یونجون فقط شونههاشو بالا بندازه و بگه "چی؟"، بازم جلوی زبونشو گرفت. انگار همیشه یه دیوار، یه اقیانوس، یا شاید یه دنیا بینشون بود.
بومگیو: قهوه گرسنه ترم میکنه، غذا میخوام
چشماش هنوز کامل باز نشده بود که با لبای آویزون سمت اجاق رفت و روش یه قابلمه گذاشت.
بومگیو: صبحونه خوردی؟
یونجون: همین قهوه کافیه
و بعد ولی جیغ و داد بومگیو، یه بشقاب پنکیک جلوی یونجون بود. یونجون هیچوقت فکرشو نمیکرد که یه روزی، بومگیو سرش داد بزنه که غذا بخوره. اون لحظه انقدر بومگیو ترسناک بود که یونجون مثل مظلوما روی صندلی نشسته بود.
یونجون: بابت غذا ممنونم
بومگیو خوشحال از اینکه یونجون به حرفش گوش داده، پنکیکشو توی سکوت خورد. میخواست حرفی بزنه ولی نمیدونست چجوری بحث باز کنه. بعد اینکه غذاش تموم شد، همینطوری که قهوشو مینوشید به یونجون خیره شد.
یونجون رو به روش نشسته بود و داشت با گوشیش ور میرفت، انگار نه انگار که بومگیو داره ذرهذره تو نگاهش غرق میشه. بومگیو به این فکر میکرد که هر رنگی به موهای یونجون میاومد. یادش افتاد به اون عکسی که چانگبین نشون داد از دبیرستان که یونجون موهاش صورتی بود. یا همین دیروز که موهاش قرمز آتیشی بود و انگار از یه موزیکویدیو راک استار پریده بود بیرون. حالا هم که صبح موهاشو مشکی کرده بود، یه جور مشکی براق که انگار نورو میقاپید. مهم نبود یونجون چه رنگی به خودش میزد یا چه ورژنی از خودش نشون میداد، همیشه یه جوری بومگیو رو عاشقتر میکرد.
یونجون انگار یه چیزی حس کرد، چون سرشو بلند کرد و با اون نگاه نافذش به بومگیو زل زد.
یونجون: چیه؟ چرا اینجوری نگام میکنی؟
صداش یه جورایی شیطون و کنجکاو بود. بومگیو قلبش تند زد، ولی فقط شونههاشو بالا انداخت
بومگیو: هیچی، فقط... موهات قشنگه.
یونجون یه ابروشو بالا انداخت و خندید، یه خنده کوتاه. بومگیو تو دلش غوغا بود، ولی فقط قهوهشو تندتر سر کشید تا این حس عجیبو قورت بده. بازم همون فاصله لعنتی بینشون بود، مثل همیشه.
از جاش بلند شد و میزو دور زد و کنار یونجون ایستاد. یونجون هنوز سرش توی گوشیش بود که انگشتای بومگیو رو داخل موهاش حس کرد. برای چند لحظه تکون نخورد و بعد سرشو کمی بالا آورد و به بومگیو نگاه کرد.
بومگیو: موهات نرمه...
یونجون هومی زیر لب گفت و دوباره سرشو توی گوشی کرد. دقیقا لحظه ای که بومگیو پشیمون شد و میخواست دستشو عقب بکشه، یونجون دستشو پشت کمر بومگیو گذاشت و انگشتاشو روی کمر بومگیو کشید. انگار که همیشه میتونست ذهن پسر کوچکتر رو بخونه که چی میخواد.
یونجون: میخوای تو هم موهاتو رنگ کنی؟
و حالا هردوشون توی حموم بودن. بومگیو روی زمین دراز کشیده بود و گردنشو روی لبه وان گذاشته بود و یونجون کنارش نشسته بود و با یه قلممو، رشته موهای زرد بومگیو رو مشکی میکرد.
بومگیو: الان دیگه فرشته نیستم
یونجون نیشخندی زد و آخرین رشته موی باقی مونده رو هم رنگ کرد.
یونجون: فرقی نداره موهات چه رنگی باشه، تو یه فرشته ای
بومگیو همیشه فرشته یونجون بود، از همون روزای اول که یه بچه ۱۶ ساله تخس و پررو بود و یونجون رو کشوند تا ایستگاه اتوبوس، فقط چون نمیتونست تنهایی رد شه. همون موقع که با شیطنت نگاهش میکرد و میخندید، یه جورایی به یونجون یادآوری کرد که میتونه دوستداشتنی باشه، میتونه قلبشو باز کنه و عاشق بشه.
حتی وقتی رفت، وقتی غیبش زد و یونجون رو با یه دنیا سوال و دلتنگی تنها گذاشت، بازم انگار یه فرشته بود که آروم آروم تو مه محو میشد. بومگیو همیشه یه معجزه بود، یه نور توی زندگی یونجون که هیچوقت خاموش نشد و هنوزم وقتی یاد بومگیو میافتاد، قلبش یه جور قشنگی درد میگرفت.
یونجون: تموم شد
یونجون قلمو رو توی کاسه گذاشت و دستکشاشو درآورد.
بومگیو: به نظرت اصلا بهم میاد؟
یونجون: یکمی برای پشیمون شدن دیره
هر دوشون خندیدن؛ بومگیو وقتی که کارشو انجام میداد تازه شک میکرد. یونجون یه دستشو روی لبه وان تکیه داد و به صورت پسر کوچکتر خیره شد. صورت بومگیو از ۸ سال پیش تا الان جا افتاده تر و مردونه شده اما بازم ظرافت خاصی توی صورتش داشت، ظرافتی که مخصوص چوی بومگیو بود.
بومگیو: اگه همینطوری با نگاهت لختم کنی میترسم سرما بخورم
و البته پرروتر شده بود. یونجون چشماشو توی کاسه چرخوند و سرشو نزدیک بومگیو کرد.
یونجون: نگران نباش گرم نگهت میدارم
قبل از اینکه بومگیو چیزی بگه، لباشو رو لبای بومگیو گذاشت و بوسه نسبتا طولانی رو شروع کرد. بوسه هیچ علائمی از تنش، هوس و هر چیزی که قرار بود به سکس ختم بشه وجود نداشت، بومگیو نمیفهمید چطوری ولی بوسه بهش حس خوب و دلگرمی ای میداد شاید بخاطر همین بود که خودش هم بوسه رو ادامه میداد.
بالاخره بعد از چند دقیقه بی وقفه بوسیدن، یونجون سرشو عقب گرفت تا نفس بگیره. نگاه کمی خمار بومگیو وسوسش کرده بود که دوباره ببوستش ولی سریع از روی زمین بلند شد.
یونجون: بعد بیست دقیقه موهاتو بشور
نمیتونست بیشتر از این تحمل کنه و از حموم بیرون زد. نباید بیرون میرفت، باید میموند و بومگیو رو محکم توی بغلش میکشید و کل بدنشو میبوسید و بهش میگفت؛ میگفت که چقدر سعی کرده فراموشش کنه ولی نتونسته، باید بهش بگه که نمیخواد بهش آسیبی بزنه. اونقدر ببوستش که بومگیو توی بغلش اعتراض کنه مثل قدیما.
اما با دونستن حس موجودی شبیه عزرائیل به اسم مینگی که منتظر سایشو با تیر بزنه، ترجیح داد فعلا فقط مراقب رفتارش باشه. دوست نداشت به این زودی بمیره و از بومگیو خداحافظی کنه.
--
بومگیو با لبای آویزون و اخم ریزی که داشت، بومشو نقاشی میکرد. حس اینکه مینگی با اخم کنارش نشسته، نمیذاشت تمرکز کنه.
بومگیو: تو میخوای هر شب بهم سر بزنی؟
مینگی: اگه لازم باشه کنارت میخوابم
بومگیو زیر لب بهش فحشی داد و رنگاشو روی پالت قاطی میکرد. میتونست حس کنه که رفتارای عجیب یونجون یه قسمتیش به وجود مینگی برمیگرده.
مینگی: چرا نمیای خونم؟ من که تا شب خونه نیستم و میتونی هر کاری که دوست داری بکنی. تازه دسترسی راحت تری به همه چی داری تا اینجا.
بومگیو: فقط نمیخوام... اینجا راحتم
مینگی: شما دو تا برگشتین به هم؟
بومگیو: چی؟! نه اصلا!!
بومگیو رسما داد زد و حتی یونجونی که توی هال بود، صداشو شنید. مینگی با ریکشن بومگیو دست به سینه نشست و به دیوار تکیه داد.
مینگی: پس دوست داری برگردی پیشش
صدای زنگ در، بهونه ای دست بومگیو داد تا فرار کنه. وقتی که به هال رسید، دیگه یونجون درو باز کرده بود. پسر بزرگتر با چشمای گرد شده به کای و سوبین خیره شد.
یونجون: شما دو تا-
سوبین بهش تنه ای زد و وارد خونه شد. اخمش با دیدن بومگیو پررنگ تر شد. کفششو درآورد و سمت بومگیو پرت کرد. خوشبختانه بومگیو به موقع جاخالی داد ولی کفش خورد به سینه مینگی.
سوبین: منو به اکست فروختی؟
بومگیو: شماها از کجا فهمیدین من اینجام؟
کای: مینگی بهمون گفت
بومگیو با اخم سرشو به سمت مینگی برگردوند، دوست داشت موهاشو بکشه.
مینگی: اونطوری بهم نگاه نکن، من فکر کردم کای میدونه
و کفشو سمت سوبین پرت کرد و قبل از اینکه سوبین بتونه بگیره، به کلش برخورد کرد. هنوز چند دقیقه از اومدن بچه ها نگذشته بود که دوباره زنگ خونه به صدا در اومد.
سونگهوا بدون اینکه به یونجون سلام کنه وارد خونه شد و پشت سرش یونهو اومد. یونهو وقتی مینگی رو دید، سریع نگاهشو ازش گرفت دورترین مبلی که به مینگی بود نشست و سرشو پایین انداخته بود.
سونگهوا: تو گفتی که دیگه کاری باهاش نداری! من بخاطر تو شرطو باختم!
بومگیو: وایسا ببینم چه شرطی؟
سونگهوا: جونگی گفتش که به احتمال زیاد شما دو تا یکارایی با هم میکنین
یونجون: تو سر ما شرط بستی؟
سونگهوا: تو یه چیز خورد دوستم دادی آره؟
سونگهوا انگشت اشارشو به صورت تهدید جلوی یونجون گرفت. یونجون از اون تهدیدای تو خالی نمیترسید و خونسرد به میز ناهارخوری تکیه داد، کمی دورتر از بومگیو.
مینگی: یونجون؟ اسکل تر از این حرفاست
سونگهوا: تو هم خفه شو! گریه یونهو رو درآوردي
برای چند لحظه توی جمع سکوت بود. یونهو با دهن باز به سونگهوا خیره شد و مینگی با نگرانی به یونهو نگاه کرد.
همون موقع دوباره زنگ خونه به صدا در اومد. یونجون دیگه تعجبی نکرد که قراره کی باشه و درو برای ریوجین باز کرد.
ریوجین: چه بلایی سر بومگیو آوردی؟
یجی: تو چرا زودتر نگفتی پیشت زندگی میکنه
یجی و ریوجین دست تو دست هم وارد خونه شدن. هیچکدومشون تعجبی نکرده بودن انگار که از قبل حدس زده بودن.
یونجون: شماها از کجا فهمیدین؟
ریوجین: سونگهوا بهم گفت
سونگهوا: منم از سوبین شنیدم
همشون دهن لقن. البته فقط بین خودشون دهن لقن.
بومگیو: نکنه شماها سر ما شرط بستین؟
یجی: اوه... از کجا فهمیدی؟
بومگیو شقیقه هاشو ماساژ داد. باورش نمیشد تموم مدت سوژه دوستاش بوده. دوباره زنگ خونه رو زدن و یونجون احساس کرد داره روانی میشه. فقط دستگیره درو پایین کشید و اهمیتی نداد کی وارد خونه میشه.
وویونگ: یعنی چی که یجی زودتر از من فه-
با دیدن کل جمعیت توی خونه مکث کرد.
وویونگ: انگار نفر آخریم که فهمیدم
حالا همه روی مبل نشسته بودن و بومگیو و یونجون مثل مجرما جلوشون ایستاده بودن. بومگیو یادش رفته بود که گروه دوستیشون چقدر بزرگ بود.
وویونگ: پس اون پسری که بخاطرش کارو پیچوندی بومگیو بود؟
همه سرا سمت وویونگ برگشتن. یونجون نفسشو صدادار بیرون داد و سرشو پایین انداخت.
سوبین: یعنی چی؟
وویونگ: بهم گفتش که یکیو خونه تنها گذاشته اونم ۱۱ صبح!
وویونگ با خنده حرفشو گفت ولی کم کم عمق حرفشو فهمید و خندش محو شد.
وویونگ: شما ها سکس داشتین؟
سونگهوا: یه بار ولی اشتباه بود و دیگه تکرارش نشد، مگه نه بومگیو؟
بومگیو لبشو روی هم فشار داد و دست به سینه ایستاد. نمیتونست دروغ بگه ولی گفتن حقیقت هم ترسناک به نظر میومد.
سونگهوا: چرا هیچکدومتون چیزی نمیگین؟!
یونجون: دوباره انجامش دادیم...
برای چند لحظه سکوتی توی اتاق بود و دقیقه بعد، سوبین و کای، مینگی رو محکم گرفتن تا به یونجون حمله نکنه.
مینگی: تو گفتی هیچی نشده!
یونهو: توی لاو لایف بقیه چرا دخالت میکنی؟
مینگی صاف سرجاش ایستاد و انگشتاشو روی شقیقه هاش کشید.
مینگی: ببخشید ولی این تو بودی که بعد اعترافم مثل آشغال باهام برخورد کردی
بومگیو از اینکه موضوع از روی خودشون برداشته بود نفس راحتی کشید. هر چقدر که میگذشت به همه یه شک بزرگتر وارد میشد.
کای: تو از یونهو خوشت میاد؟
یونهو: خوشش میاد ولی با یکی دیگه توی رابطست!
حالا یونهو هم ایستاده بود و داد میزد. با حرف یونهو، مینگی از روی گیجی اخم کرد.
مینگی: چی؟
یونهو: توی تولد سونگهوا تو یه کاپ قرمز دستت بود در حالی که دو روز پیشش جلوی خونم بهم اعتراف کردی
همه با دهن باز بهشون خیره شده بودن. حالا برای بومگیو منطقی بود که چرا یونهو توی پارتی مست کرده بود.
مینگی: چون تو رو دوست دارم کاپ قرمز برداشتم! این یعنی به هیچ وجه دیگه اصلا نمیخوام با کسی حرف بزنم احمق! بعد تو بهم بروکلی دادی!
وویونگ: این همه داستان عاشقانه دورمون بود؟
سوبين دستاشو به هم زد تا توجه همه رو به خودش جلب کنه.
سوبین: خب مینگی یونهو رو دوست داره، یونهو هم بخاطر یه کاپ قرمز ناراحت شده یعنی دوستش داره پس فقط برین سر قرار و انقدر داد نزنین.
یونهو: قرار؟! فقط موقعی با این بی شعور میرم سر قرار که بومگیو تاپ رابطه بوده باشه!
بومگیو اخمی کرد و سکوت کرد. نمیدونست یونهو چرا این حرفو زد یعنی انقدر امکانش کمه که تاپ باشه؟ همه سرا سمت بومگیو برگشت و حتی یونجون هم بهش خیره شده بود. لازم نبود صورت یونجونو ببینه همین الانشم بزور جلوی خندشو گرفته بود.
یونهو: بومگیو چرا چیزی نمیگی؟
بومگیو: عزیزم خب... ببین پیش میاد یعنی اومد
یونهو: کی آخه بهت میده؟
سوبین: منم بودم به بومگیو مو بلند میدادم
بومگیو نمیدونست احساس بدی داشته باشه یا نه، یعنی انقدر توی چشمشون باتم به نظر میومد؟ وقتی با یونجون چشم تو چشم شد؛ پسر بزرگتر به طرز عجیبی نگاهش میکرد.
همشون برای شام اونجا موندن. بومگیو آخرین بار که این جمعو کنار هم ديده بود رو یادش نمیومد. حس گرمای خونه رو میداد، مخصوصا وقتی که یونجون کنارش نشسته بود.
یجی: خب الان که دیگه همتون هستین اینجا اعلام میکنم... ماه دیگه من و ریوجین قراره ازدواج کنیم
و دست چپش که حلقه الماس خودشو نشون میداد رو جلوی بقیه گرفت.
ریوجین: عروسی هم قراره کنار ساحل باشه پس خودتونو برای سفر به بوسان آماده کنین
همه با خوشحالی براشون دست زدن. بعد از اون همه بالا و پایین تو رابطشون بالاخره به چیزی که میخواستن رسیدن.
حالا همشون رفته بودن و بومگیو و یونجونو بالاخره تنها گذاشتن. موقع جمع کردن ظرفا با هم میخندیدن و ادای یونهو و مینگی رو در میاوردن. هر دوشون خسته روی کاناپه لم دادن و به سقف خیره شده بودن. امروز حس عجیبی به بومگیو میداد، یه روز معمولی با یونجون، چیزی که ۴ سال پیش هر روز باهاش تجربه میکرد.
یونجون: توی پاریس... تاپ بودی؟
هر دوشون با سوال یونجون خندشون گرفت. بومگیو سرشو یه سمت یونجون چرخوند و تازه متوجه شد که یونجون خیلی وقته بهش خیره شده.
بومگیو: نمیدونم یهو به خودم اومدم دیدم یه چیزیم که از خودم دوره..
با یادآوری اتفاقاتی که توی پاریس کشیده، فکش منقبض شد.
بومگیو: جای عجیبی بود. یه قانون نانوشتست که توی پاریس باید مدام عاشق باشی و عشق بازی بکنی
یونجون: و اگه نکنی؟
بومگیو: یعنی از اونا نیستی... و از غریبه ها متنفرن. یادمه هر چقدر میخواستم بومگیویی که توی کره بودم رو نشون بدم، بیشتر پسم میزدن و من اون موقع نیاز داشتم که قبولم کنن... پس شدم بومگیویی که فرانسویا میخواستن، با کسایی صحبت میکردم و یا تو اتاق تنها میموندم که برام سخت بود
یونجون: پشیمون شدی که رفتی؟
هیچکدوم صحبتی نمیکردن، تیک تاک ساعت و صدای توتو فقط شنیده میشد. این سوالی بود که بومگیو ازش طفره میرفت و حالا باید به کسی جواب پس میداد که بیشتر از ریکشنش میترسید. بومگیو نفس عمیقی کشید، انگار بخواد تمام چهار سال گذشته رو تو یه لحظه جمع کنه.
بومگیو: آره، پشیمون شدم. خیلی زیاد.
چشماشو بست و با صدایی که یه کم میلرزید، حرفشو شد. یونجون ساکت موند، فقط نگاش کرد. بومگیو انگار دیگه نمیتونست جلوی خودشو بگیره. کلمات مثل سیلی که بندش شکسته باشه، از دهنش ریخت بیرون.
بومگیو: هر روز که پاریس بودم، دلم برات تنگ شده بود. نمیدونی چقدر. هر بار که یکی دستش بهم میخورد، فقط یاد تو میافتادم. حس میکردم فقط تو حق داری نزدیکم باشی. فقط تو. هر شب... هر شب به عکسامون نگاه میکردم. اون عکسایی که باهم تو پارک گرفتیم، یا اون یکی که تو کافه داشتی بهم میخندیدی. نمیتونستم پاکشون کنم. نمیتونستم فراموشت کنم. یونجون، من تو رو انقدر دوست دارم که گاهی حس میکردم قلبم داره میترکه. تو این چهار سال هیچچیز درست نبود، چون تو نبودی.
اشک تو چشماش جمع شد، ولی نذاشت بریزه. فقط زل زده بود به یونجون، منتظر یه چیزی، هر چیزی، که نشون بده اونم هنوز یه چیزی تو قلبش داره.
یونجون انگار تو یه خواب عمیق گیر کرده بود. حرفای بومگیو مثل موج بهش میخورد، قلبشو گرم میکرد، ولی یه چیزی تو سرش نمیذاشت باور کنه. انگار یه لحظه فکر کرد این فقط یه رویاست، مثل همون شبایی که تو سئول بیدار میموند و به سقف زل میزد، دلتنگ بومگیو. خواست بلند شه، بومگیو رو محکم بغل کنه، صورتشو، دستاشو، همهجاشو ببوسه و بگه "منم همین بودم. تو سئول هر روز داشتم دیوونه میشدم بدون تو. هر گوشهی این شهر منو یاد تو مینداخت."
ولی یهو اون صدا برگشت. همون صدای لعنتی که چهار سال پیش، وقتی تهیون حقیقتو بهش گفت، تو ذهنش جا خوش کرده بود. صدایی که زمزمه میکرد "تو بهش آسیب میزنی. مثل قبل. نمیتونی نگهش داری." یونجون حس کرد قلبش یخ کرد. دستاش میلرزید، ولی نه از ذوق، از ترس. ترس از اینکه دوباره همهچیزو خراب کنه.
زل زد به بومگیو، به اون چشمایی که پر از اشک و امید بود. نفسشو حبس کرد و تن صداشو جدی تر از همیشه کرد
یونجون: بومگیو... نه. نمیشه. تو نباید برگردی به من.
بومگیو انگار برقش زده باشه، خشکش زد. یونجون سرشو پایین انداخت، چون نمیتونست اون نگاه شکسته رو تحمل کنه.
یونجون: من... من نمیتونم.
و با اینکه قلبش داشت تیکهتیکه میشد، از جاش بلند شد و کتشو برداشت و از خونه بیرون زد تا از بومگیو دور شه، قبل از اینکه وسوسهی بغل کردنش همهچیزو خراب کنه.
بومگیو انگار تو یه لحظه از اوج به قعر سقوط کرد. وقتی یونجون اون حرفا رو زد و رفت، حس کرد زمین زیر پاش خالی شده. چشماش هنوز به نقطهای که یونجون غیبش زده بود خیره مونده بود، انگار منتظر بود برگرده و بگه همهچیز یه شوخی بود. قلبش تند میزد، ولی نه از هیجان، از یه جور درد گنگ که انگار داشت خفش میکرد.
فکر کرد شاید امیدی بود. شاید وقتی حرفاشو به یونجون زد، وقتی همهی دلتنگیشو ریخت بیرون، یه چیزی تو قلب یونجون تکون میخورد. ولی حالا که تنهاش گذاشته بود، حالا که اون نگاه سرد و کلمات تیز یونجون مثل خنجر تو سینش فرو رفته بود، حس کرد هیچ امیدی نبوده. نه تنها امیدی نبود، بلکه انگار خودش همهچیزو خراب کرده بود. شاید نه حالا، شاید چهار سال پیش، وقتی چمدونشو بست و رفت پاریس. شاید همون موقع همهچیزو نابود کرده بود و حالا فقط با خرابههای تصمیمش روبهرو شده بود.
دستشو رو قلبش گذاشت، انگار بخواد اون درد تیزو آروم کنه. اشک تو چشماش جمع شد، ولی اینبار نذاشت سر بخوره. فقط زمزمه کرد "من چی کار کردم...؟"