Season 3, chapter 10

Season 3, chapter 10

𝘉𝘦𝘯𝘣𝘪,,

یونجون با حس تشنگی از خواب بلند شد. اخم ریزی کرد و میخواست از جاش بلند شه که احساس سنگینی روی بازوش داشت. چشماشو از هم باز کرد و با یه کله زرد جلوی صورتش مواجه شد.

بومگیو روی بازوش آروم خوابیده بود، انگار دنیا برای لحظه‌ای نفسشو حبس کرده تا یونجون توی زیبایی پسر کوچکتر غرق بشه. نور خورشید از پنجره روی صورت بومگیو می‌تابید، صورتی که تابلویی بی‌نقص بود، پر از جزئیاتی که قلب بیچاره یونجونو به تپش می‌انداخت.

چشمای بسته‌، مژه‌های بلند، و اون لبخند ملیحی که گوشه‌ی لبش بود. چطور میتونست انقدر زیبا باشه؟ دلش برای بومگیو تنگ شده بود، حتی حالا که این‌قدر نزدیک، توی بغلش بود. انگار که نمی‌تونست به اندازه‌ی کافی به بومگیو نزدیک بشه. هر نفس بومگیو، هر خط ظریف روی صورتش، دنیایی بود که یونجون داخلش غرق شده بود و نمی‌خواست ترکش کنه. فقط می‌خواست همونجا بمونه، بومگیو رو تماشا کنه و از دلتنگی‌ بسوزه، حتی وقتی که انقدر به بومگیو نزدیک بود.

نور روی چشمای بومگیو افتاد و بومگیو اخم ریزی کرد. پسر بزرگتر آروم دست آزادشو بالا آورد و جلوی چشمای بومگیو گرفت تا سایه درست کنه. زیاد دستش روی هوا نمونده بود که بومگیو چشماشو از هم باز کرد و صدای نامفهومی از خودش درآورد. برای چند ثانیه با یونجون چشم تو چشم شد و دوباره چشماشو بست و خودشو به یونجون نزدیکتر کرد. عادت همیشگی بومگیو و پسر بزرگتر نمیتونست جلوی لبخندشو بگیره.

یونجون: صبح بخیر

بومگیو: یونجونی فقط پنج دقیقه دیگه

صدای گرفته اول صبح بومگیو با اون لقب قدیمیش بهترین ترکیب بودن. فکر میکرد که هیچوقت برای یونجونی صدا شدن دلش تنگ نشه تا اینکه دوباره بومگیو اینطوری صداش زد. انگشتاشو داخل موهای بومگیو برد و بوسه ای روی پیشونیش زد.

یونجون: متاسفم انجل ولی باید بلند شی کم کم

بوسه هاشو تا کنار گوش بومگیو و پایین تر ادامه داد تا بومگیو بیدار بشه. بومگیو خودشو توی بغل یونجون جمع کرد و پلکاشو محکم روی هم فشار داد. نمیخواست از خواب بلند شه، نمیخواست از بغل یونجون بیرون بیاد چون لحظه ای که پاشونو از اتاق بیرون بزارن، دیگه خبری از گیو و یونجونی نبود. انگار که یونجون‌ نمیخواست صحبتی درباره رابطه الانشون بکنه و بومگیو میترسید حرفی بزنه و همین سطحو هم از دست بده.

یونجون هم انگار دوست نداشت تسلیم بشه؛ کمی روی بومگیو خم شد و بوسه های بیشتری روی گردن بومگیو گذاشت.

یونجون: انجل بلند شو

بومگیو: از دیشب مدام انجل صدام میزنی

اینطوری نبود که بومگیو از این لقب خوشش نمیومد اتفاقا لذت میبرد مخصوصا الان که با بوسه های یونجون و صدای نسبتا بمش قاطی شده بود.

یونجون: چون با موهای بلوند شبیه فرشته ها شدی

بومگیو سعی کرد جلوی لبخندشو بگیره. یونجون کاملا سرشو داخل گودی گردن پسر کوچکتر کرده بود و بومگیو ناخودآگاه دستشو دور گردن یونجون حلقه کرد.

بومگیو: فکر کردم خوشت نمیاد بلوند کنم

یونجون نیشخندی زد و کمی از بومگیو فاصله گرفت و سرشو به کف دستش تکیه داد.

یونجون: چون میدونستم اگه بلوند کنی خیلی سخته جلوی خودمو بگیرم

این یه اعتراف حساب میشد؟ بومگیو مغزش کار نمی‌کرد و ملافه رو بیشتر به سینش چسبوند. میتونست قرمز شدن گونه هاشو قرمز کنه، شاید هم همرنگ موهای یونجون شده بود.

بومگیو روی تخت نشست و از طرف دیگه تخت پاهاشو آویزون کرد. حالا که موهاشو کوتاه کرده بود، تتوی پروانش بیشتر توی چشم بود. یونجون یادش میومد که ۶ سال پیش، بومگیو زخمای بزرگی پشت کمرش داشت ولی الان هیچ ردی ازشون نیست. یعنی اگه بومگیو به کره برنمیگشت، یونجون هم از جسم و ذهن بومگیو پاک میشد؟

بومگیو تک سرفه ای کرد و یونجونو به دنیای واقعی برگردوند.

بومگیو: هر کی اول برسه به حموم برندست

و هر دوشون سمت حموم اتاق دویدن.

--

دیگه سیگار و انرژی زا، نمی‌تونستن سوبین رو سر پا نگه دارن. به تختش نیاز داشت، به لباسای راحتی نیاز داشت. پس بدون اهمیتی به غرهای رئیسش، از استودیو خارج شد.

هوا ابری بود و به نظر میومد قرار بود بارون بگیره. سوبین به این فکر میکرد که شاید توی هوای بارونی، یه سریال و شیرینی خوشمزه بتونه حالشو بهتر کنه.

-: سوبین؟

سوبین با شنیدن اسم خودش با صدای آشنا، خشکش زد. نه امکان نداشت محل کارشو پیدا کرده باشه. سوبین بند کیفشو محکم تر توی مشتش گرفت اما حاضر نشد سرشو برگردونه تا اون آدمو ببینه.

صدای قدمای پاش که حاکی از نزدیک شدن بهش بود رو شنید. البته حس میکرد بیشتر پاشو روی زمین میکشه تا قدم برداره.

آب دهنشو قورت داد و بالاخره جرئت کرد که به سمتش برگرده. موهای جوگندمی اون مرد اولین چیزی بود که نظرشو جلب کرد.

-: اوه پسرم، خودتی!

مرد که انگار پدر سوبین بود؛ با چشمای اشکی بهش نگاه کرد و یه قدم دیگه سمت سوبین برداشت ولی سوبين یه قدم عقب تر رفت. سوبین ازش بلندتر و حتی چهارشونه تر بود ولی براش ترسناک بود که با اون مرد چشم تو چشم بشه.

سوبین: تو اینجا رو از کجا پیدا کردی؟

-: اینکه تا محل کار پسرم بیام چیز بدیه؟

پدرش بهش لبخند زد ولی سوبین گرمایی از اون لبخند دریافت نکرد. گوشش با جیغ و گریه های مادرش پر شده بود.

سوبین: دو سال پیش آزاد شدی... ولی الان سراغ من اومدی. چی ازم میخوای؟

-: من فقط اومدم ببینمت

سوبین: میتونستی فارغ‌التحصیلیم بیای یا نمی‌دونم کلی بهونه بود. تو میتونستی برام نامه بنویسی، تو حتی تولدمم تبریک نگفتی

سوبین ناراحت نبود، عصبانی بود. کل بدنش داغ شده بود و دیگه از اون مرد نمی‌ترسید.

-: من فقط از ریکشنت میترسیدم

سوبین: اون موقع که کتکم میزدی نمیترسیدی

سکوتی بینشون شکل گرفته و صدای باد بین درختا شنیده می‌شد. مرد کم کم لبخندش محو شد و نگاهش رنگ جدی گرفت، همون نگاهی که سوبین باهاش خیلی آشنا بود.

-: من متاسفم سو-

سوبین: من بهت هیچ پولی نمیدم

-: ولی من پدرتم

سوبین: نه نیستی! اینکه باعث اینجا ایستادنمی دلیل نمیشه پدرم باشی! من بهت هیچ پولی نمیدم و اومدنت جلوی محل کارم اصلا منو نمی‌ترسونه.

مثل سگ ترسیده بود ولی حداقل خوب بلد بود بلوف بزنه. مرد پوزخندی زد، پسرش مثل قبل دیگه ازش نمیترسه. میخواست قدم دیگه ای سمت پسر قدبلند برداره اما با دستی روی شونش سرجاش ایستاد.

کای: اتفاقی افتاده؟

سوبین نمی‌دید ولی فشار دست کای روی شونه اون مرد انقدری زیاد بود که مرد از درد نفسشو حبس کرده بود. برعکس فشار دستش، لبخند معصومانه ای روی لبش داشت.

-: خب من-

کای: اگه دنبال ایستگاه اتوبوسین، چهار راه بعدیه

و با دستش به سمت ایستگاه اشاره کرد. لبخندش فرقی با بقیه مواقع نداشت ولی اون مرد ترسیده بود. پس بدون اینکه حرفی بزنه، به سمتی که کای اشاره کرد راه افتاد.

کای همینطور که سرش سمت مرد بود، آروم سمت سوبین قدم برداشت.

کای: اون کی بو-

با دیدن وضعیت آشفته سوبین که دستاش میلرزید و سعی میکرد شماره مادرشو بگیره، حرفش نصفه موند.

سوبین: با.. باید بهش خبر بدم، باید به پلی.. پلیس بگیم آره. نباید اتفاقی بیوفته.

دست گرم کای، دستای سرد لرزونشو گرفتن. سوبین همینطور که نفساش میلرزیدن سرشو بالا آورد و به چشمای کای خیره شد.

کای: هیونگ فکر نکنم بتونه آسیبی بزنه؛ پاش میلنگه

سوبین کمی سرشو خم کرد تا به اون مرد نگاه کنه. حق با کای بود، پدرش دیگه مثل قبل نبود. موهای سفید داشت، خمیده بود و پای چپشو روی زمین میکشید. پدرش خیلی نسبت به قبل لاغرتر شده بود ولی هنوز برای سوبین یه هیولا بود.

کای: نظرت درباره گوشت خوک چیه؟

و بعد سوبین خودشو توی رستوران نزدیک خونش در حالی که کای گوشتا رو سرخ میکرد، پیدا کرده بود. کای گوشتی که بیشتر از بقیه پخته شده بود رو برداشت و به لایه های نازکی برشش داد و توی بشقاب پسر بزرگتر گذاشت.

سوبین: واقعا مطمئنی ازش کاری برنمیاد؟

کای: خیلی مطمئنم. اگه هم چیزی شد به من بگو

قیچی رو توی دستش باز و بسته کرد و با صورت جدی حرفشو ادامه داد: با همین حسابشو میرسم

سوبین به حرفش خندید در حالی که کای خیلی جدی بود. پسر کوچکتر پوزخندی زد و به ادامه پختن گوشتش رسید.

کای: میبینی؟ همه چی تحت کنترله

سوبین با برگ کاهو برای خودش لقمه گوشت درست کرد و گفت: مطمئن نیستم... نزدیکی بومگیو و تهیون منو میترسونه

کای: بومگیو هیونگ بدون اینکه چیزی بدونه به تهیون نزدیک شد... پس یجورایی میشه گفت تقدیرشونه که با هم آشنا شن؟

سوبین سرشو به چپ و راست تکون داد و پاش زیر میز، ضرب گرفته بود.

سوبین: منطقی نیست، حس میکنم در حق یونجون هیونگ بدی میشه

کای: میفهمم چی میگی... نمیدونم همه چی ساده و راحت به نظر میاد ولی بومگیو پیچیدش میکنه

--

بومگیو: حس میکنم یکی داره پشتم حرف میزنه

صدای بومگیو روی اسپیکر بود و سونگهوا وسایلشو داشت جمع میکرد تا برگرده خونه.

سونگهوا: طبیعیه حس کنی، یه هفتست موضوع بحث من و هونگ جونگی

بومگیو: چرا؟ من نمی‌فهمم

بومگیو از اون طرف گوشی داشت توی آشپزخونه دنبال یه لیوان بدرد نخور می‌گشت تا باهاش رنگ قاطی کنه.

سونگهوا: چرا؟ تو شب تولدم با کی غیبت زد؟

بومگیو برای یه لحظه مکث کرد و دور خودش چرخید و دوباره برگشت سمت اتاقی که بوماشو گذاشته بود. یونجون بهش گفته بود وسیله ای چیزی بخواد توی اتاق هست ولی پیداش نمیکرد.

بومگیو: مگه فقط همینو نمیخواستی که من با یکی غیب شم؟

سونگهوا: من برات اتاق رزرو نکردم که بهم چیزی نگیییی

بومگیو نفس عمیقی کشید و در کمد دیواریو باز کرد. جز وسیله های نقاشی خود بومگیو چیزی نبود ولی تازه چشمش به کشوی پایین کمد افتاد.

بومگیو: محض اطلاعت بگم گه نوشیدنی طلاییتو، یونجون خورد

سونگهوا گوشیو از حالت اسپیکر درآورد و به گوشش چسبوند. با حرف بومگیو احساس کرد که روش آب یه ریختن.

سونگهوا: اوه... ولی من یادم رفته بود توی لیست بزارمش، چجوری اومد؟

بومگیو جوابو می‌دونست و اینکه یونجون توی کلاب عضو بود و زیاد به اونجا میومد، ناراحتش میکرد. جلوی کشو روی زمین نشست.

بومگیو: ایده ای ندارم

سونگهوا: تو که باهاش کاری نکردی نه؟ گفتی اون یه بار یه اشتباه بود.

بومگیو: فقط کارتو بهش دادم تا استراحت کنه.

دروغ نگفت ولی کاملا راستشو نگفت. در کشو رو باز کرد و با دیدن یه دستگاه عجیبی که سوزن داشت و یه جعبه پر وسایل گیج شد. وقتی به وسایل دقت کرده بود، متوجه شد وسایل خودشن؛ لباس خواب قدیمیش توی آپارتمان قبلی یونجون، مسواکش، لیوانش و کلی وسیله دیگه.

بومگیو: هوا من باید قطع کنم

سونگهوا با شنیدن داد و فریاد بیرون از اتاق کوچیک تعویض لباس، گفت: منم همینطور

بومگیو خداحافظی کرد و گوشیو کنار گذاشت و یکی از قابای عکسای توی جعبه رو درآورد. بومگیو تموم قرارایی که با یونجون رفته بود رو یادش بود.

بومگیو قاب عکسو تو دستش گرفت و زل زد بهش. تو عکس، یونجون با اون لبخند همیشگیش کنار بومگیو ایستاده بود و بهش خیره شده بود. انگار همین دیروز بود که داشتن با هم تو پارک قدم میزدن و سر چیزای الکی میخندیدن.

دلش یهو تنگ شد، انگار تازه فهمیده بود یه تیکه از وجودش گم شده بود. با اینکه الان تو خونه یونجون زندگی می‌کرد، ولی خونه بدون اون یه جورایی سرد و خالی بود. بومگیو قابو سرجاش گذاشت و نفس عمیقی کشید. یه لحظه فکر کرد کاش می‌تونست دوباره باهاش بشینه، فقط حرف بزنن، مثل قدیما. دلتنگی داشت قلبشو فشار میداد، ولی نمی‌خواست گریه کنه. فقط آروم زمزمه کرد "کاش هیچوقت نمیرفتم"

--

سونگهوا با شنیدن جیغ و داد از اتاق بیرون اومد و یا تعجب چشماشو توی رستوران چرخوند و مشتری دردسر ساز ندید، فقط ریوجین که پشت پيشخوان بود و سوبین و کایی که تازه وارد رستوران شده بودن. معمولا وقتی سونگهوا میخواد رستورانو تحویل بچه ها بده، برای نیم ساعت اونجا بسته میشد.

سونگهوا: صدای داد کیه؟

ریوجین تا میخواست جواب بده با صدای داد مینگی از توی آشپزخونه، سونگهوا جواب سوالشو فهمید.

ریوجین: مینگی بیبیمباپ میخواست ولی یونهو بهش یه ظرف پر از بروکلی داد.

سونگهوا: یه هفتست از چپ و راست داره میرینه بهش

یونهو توی آشپزخونه بدون اینکه اهمیتی به مینگی بده، خونسردانه آشپزخونه رو تمیز میکرد.

مینگی: مشکلت باهام چیه؟

یونهو: از قیافت خوشم نمیاد

مینگی از این یونهو خونسردانه باهاش صحبت میکرد، حرسش گرفته بود. نفس عمیقی کشید و سعی کرد جلوی خودشو بگیره تا موهای پسر مقابلشو نکشه البته کمرش انقدر درد میکرد که نمیتونست کاری کنه.

یونهو: مشتری عزیز، حق اینکه توی آشپزخونه بیای رو نداری.

مینگی: رفتارت بخاطر اعترافیه که کردم؟

صدای مینگی آروم بود برعکس یه دقیقه پیشش. یونهو دستمال پارچه ای رو کنار گذاشت و دستشو به میز تکیه داد.

یونهو: من اونقدر سرم شلوغه که وقت ندارم به حرفات فکر کنم.

مینگی: فکر میکنی فقط تویی که اینجا سرت شلوغه؟ من هم مشکلات خودمو دارم

یونهو: پس به جای اینکه وقتتو با من تلف کنی به مشکلاتت برس.

مینگی احساس درد توی قلبش داشت. دستاش از عصبانیت میلرزیدن و باید لبشو میگزید که جلوی یونهو گریه نکنه. مینگی نفس عمیقی کشید، انگار بخواد تموم دردشو تو سینه‌ش نگه داره.

مینگی: یونهو، من با تموم وجودم می‌خوام تو اولویت اول زندگیم باشی، ولی تو... تو حتی یه لحظه به من این فرصت رو نمیدی. انگار اصلاً برات مهم نیستم. بدتر از اون، باهام جوری رفتار می‌کنی که انگار یه تیکه آشغالم!... مثل یه بروکلیم!

چشماش پر از اشک شده بود، ولی محکم خودشو نگه داشت. قلبش تند می‌زد و انگار هر کلمه‌ای که می‌گفت، یه تیکه از وجودشو پاره می‌کرد. منتظر بود ببینه یونهو چی می‌گه، ولی ته دلش می‌ترسید که بازم همون سردی و بی‌تفاوتی رو ببینه.

ترسش بی جا نبود و یونهو با همون نگاه بی تفاوت بهش خیره شده. با این تفاوت که فقط برای یه ثانیه بهش نگاه کرد و ماهیتابه از توی کابینت درآورد. یونهو یه لحظه سرشو پایین انداخت، انگار داره دنبال کلمه‌ها می‌گرده. بعد با یه صدای سرد و بی‌تفاوت، که انگار اصلاً به عمق حرفای مینگی اهمیت نمیده.

یونهو: شاید بهتره یه کم به خودت بیای و این‌قدر همه‌چیزو شخصی نگیری. بعدشم...

مکثی کرد و دوباره به مینگی خیره شد. یونهو بهتر از مینگی میتونست لرزش بدنشو کنترل کنه.

یونهو: تو کسی بودی که اعترافتو بی ارزش کردی

کلماتش تیز بود، مثل خنجر، و انگار هیچ اهمیتی به لرزش دستای مینگی یا اشکای تو چشماش نداد. فقط یه قدم عقب رفت، انگار بخواد فاصله‌شو بیشتر کنه.

مینگی: لعنت بهت

و سریع از توی آشپزخونه بیرون زد. مینگی بدون اینکه به کسی نگاه کنه کیفشو برداشت و از رستوران بیرون زد.

برای چند ثانیه توی رستوران سکوت بود و کسی ایده ای نداشت که باید دنبال مینگی برن یا نه. فقط ریوجین بود که بعد از یه دقیقه داخل آشپزخونه رفت تا از یونهو سوال بپرسه.

ریوجین: زرافه خودت حس نمیکنی بهش زیادی میری- فاک تو چرا گریه میکنی؟

این اولین بار بود که ریوجین، یونهو رو میدید که روی زمین نشسته و مثل ابر بهاری گریه میکنه‌.

--

وقتی یونجون وارد خونه شد، همه چراغا خاموش بود جز آشپزخونه و اتاق بومگیو. وسایلشو روی مبل پرت کرد و به سمت اتاق بومگیو رفت.

بومگیو با یه بلیز سفید که تا روی رونش بود، روی چهارپایه نشسته بود و داشت وجب به وجب بوم بزرگشو رنگ میکرد. با شنیدن صدای قدمای یونجون، سرشو به سمت چارچوب در چرخوند و همزمان یونجون به چارچوب تکیه داد.

یونجون: اون لباس منه؟

بومگیو: بلیز سفید زیاد داشتی، فکر نکنم یدونه بردارم صدمه ای بزنه

یونجون چیزی نگفت و نگاهشو پایین انداخت و پاهای سفید بومگیو خیره شد. بومگیو باید احمق می‌بود که نگاه های یونجونو نشناسه. بومگیو آروم لبه پیراهنو بالا داد و وقتی دید یونجون به رونش خیره شده، سریع بلیزو بالا داد و شلوارک صورتیشو بهش نشون داد.

بومگیو: سوپرایز

یونجون: چه بد توی ذوقم خورد

هر دوشون خندیدن و بومگیو دوباره مشغول نقاشی کردنش شد.

بومگیو: چه عجب آقای چوی، این هفته هر شب برگشتین خونه

یونجون: بهت که گفتم اون موقع نمیخواستم احساس بدی کنارم داشته باشی

یونجون براش توضیح داد که بیشتر وقتا خونه وویونگ موند. درسته که بومگیو احساس بهتری داشت ولی بعضی موقع ها ذهنش به این میرفت که یونجون بهش گفت "بیشتر وقتا" پیش وویونگ بود، بقیش کجا بود؟

یونجون پشت سر بومگیو ایستاد و دستشو روی شونه های پسر کوچکتر گذاشت و به اثر نصف و نیمش نگاه کرد.

بومگیو: چطوره؟

یونجون: زیباست

ولی نگاه یونجون روی تتوی پروانه بومگیو قفل شده بود. این هفته بومگیو سه بار به گالری سر زد و برای یونجون سخت بود که بهش خیره نشه و معمولی برخورد کنه. شاید بهتر بود فقط به وویونگ همه چیو میگفت ولی خیلی ریسکی بود. یونجون و بومگیو هنوز با هم صحبت نکردن که رابطشون چیه و یونجون میترسید حرکت اشتباهی بکنه.

پسر بزرگتر شصتشو روی تتوی پروانه بومگیو کشید و باعث شد بومگیو قلقلکش بگیره و توی خودش جمع بشه.

یونجون: تتوی جدید نمیخوای؟

بومگیو: چی بزنم؟ اسم تو رو؟

بومگیو آروم خندید و یونجون لبخند کمرنگی روی لبش اومد.

یونجون: اگه هر طرحی بخوای برات میزنم

بومگیو سرشو به سمت عقب خم کرد و از پایین با چشمای درشتش یه یونجون خیره شد.

بومگیو: بلدی تتو بزنی؟

یونجون دستشو روی گردن بومگیو کشید و نوک انگشتاشو روی سیب گلوی پسر کوچکتر کشید.

یونجون: کلاساشو رفتم، حتی مدرکشو گرفتم

بومگیو: این خیلی عالیه! همیشه آرزوت بود پس چرا ادامش ندادی؟

رنگ یونجون به ناراحتی تغییر کرد. نچی زیر لب گفت و شونه هاشو بالا انداخت.

یونجون: اون چیزی نبود که فکرشو میکردم

بومگیو زیر لب هومی گفت. خودش هم فکر میکرد پاریس خیلی جای بهتری باشه ولی نبود. یونجونو میتونست درک کنه. توی سکوت به هم خیره شده بودن و یونجون گونه بومگیو رو نوازش میکرد.

آروم سرشو خم کرد و بوسه ای روی پیشونی پسر مو بلوند گذاشت. فاصلشون کم بود و نگاهشون روی لبای همدیگه بود. اگر زنگ خونه دیرتر می‌خورد، همدیگرو بوسیده بودن.

یونجون: از اتاق بیرون نیا

یونجون پوفی کشید و سمت در رفت. مطمئنا یا وویونگ یا مینگی بود و ترجیح میداد وویونگ باشه.

یونجون: اوه... مینگی؟ چیشده؟

شانس با یونجون یار نبود. مینگی وارد خونه شد و کفشاشو درآورد.

مینگی: اون جونگ یونهوی عوضی از وقتی که بهش اعتراف کردم، مثل یه آشغال باهام برخورد میکنه.

بغض توی صدای مینگی کاملا معلوم بود. وسط هال ایستاده بود و میخواست ادامه غرشو بگه که یه چیزی براش عجیب بود.

مینگی: اون کفشای کیه؟

یونجون نگاهی به کتونیای بومگیو جلوی در کرد و زیر لب به خودش فحش داد.

یونجون: من؟

مینگی: زر نزن تو اصلا از این مارک نمیخری

مینگی سرشو به سمت راهرو اتاقا چرخوند و با بومگیویی مواجه شد که با دهن باز بهش خیره شده بود. اصلا براش مهم نبود که بومگیو شکه بود، خودش با دیدن بومگیو توی لباس یونجون بیشتر شکه شده بود.

مینگی: خدای من الانه که سکته کنم

بومگیو: وات د فاک تو از یونهو خوشت میاد؟



Report Page