Season 2,Part 3
𝘐𝘏𝘢𝘷𝘦𝘛𝘰𝘍𝘪𝘯𝘥𝘠𝘖𝘜چانگبین :من هنوز مخالف اینم بیای شرکت چان
بنگچان در حالی که به ارومی کتش رو میپوشید به دوست پسرش که با اخم نگرانی به چارچوب در تکیه داده بود نگاه کرد :بیخیال فقط یکم کوفتگی دارم
چانگبین با انگشت به باند دور سر بنگچان اشاره کرده : یه مغز ترکیده یکم کوفتگیه
بعد به دست چپ اتل بسته شدش اشاره کرد :یه دست له شده یکم کوفتگیه
به پای بندی پیچی اشاره کرد: پای مو برداشته شده یکم کوفتگیه
بنگچان خندید و همونجور که عصاشو میزد زیر بغل گفت : بیخیال بینی اسون بگیر
چانگبین کلافه پفی کشید و گفت :زودباش راننده منتظره
نمیتونست مخالفت کنه خوب میدونست چقدر چانگبین حساسه به خاطر همین مجبور شده بود یه خونه ویلایی کوچیک بدون پله نزدیک شرکت پیدا کنه که حداقل بتونه از بیمارستان بیاد بیرون وگرنه چانگبین نمیذاشت و مجبور بود تا پایان دوره درمانش بوی حال به هم زن بیمارستان و اتاق بغلی رو مخشو تحمل کنه.





بنگچان : چی میگین به هم که اخم کردی بچه؟
چانگبین : راجب لیکسه چی بچه خودتی مرتیکه
چانگبین بدون اینکه حواسش باشه کوبید روی بازوی کوفته شده ی بنگچان که اخش بلند شد و چانگبین با عذاب وجدان گفت : ای وای ببخشید
با ایستادن ماشین بنگچان که از درد صورتش جمع شده بود و با دست اتل بستش بازوشو گرفته بود گفت : باشه چیزی نشده عزیزم
هر دو پیاده شدن و راننده بنگچان کمک کرد تا پیاده بشه : خب وقتی میدونی کتک میخوری چرا اذیتم میکنی
بنگچان :چون کیوتی
چانگبین گونه هاش رنگ کرد و خواست بزنه به پای بنگچان که راننده اومد جلو بدون اینکه حواسش باشه و جلوی ضربه رو گرفته و باز چانگبین با عذاب وجدان داشت از راننده عذرخواهی میکرد...


چانگبین بعد از بلاک کردن بنگچان گوشیشو روی میز گذاشت و تموم حواسشو به جلسه داد. بنگچان هرچی پیام میداد میدید چانگبین توجهی به گوشی نمیکنه وقتی به گوشیش نگاه کرد دید پیاماش رفته به خیال اینکه چانگبین سایلنتش کرده به گوشیش زنگ زد و اونجابود که فهمید بلاک شده...
بعد از یک ساعت و نیم جلسه به اتمام رسید و معاون جانگ به سمت بنگچان اومد و خلاصه ای از جلسه رو بهش داد : باید بدیش به اقای لی نه من
معاون جانگ چشمی گفت و با چشن غره کاغذ هارو به چانگبین داد، از وقتی اومده بود به شرکت میدونست چقدر جانگ ازش متنفره یه جورایی رقیب بودن هردو از یک سطح شروع کرده بودند و پیشرفت کرده بودن البته چانگبین خوب میدونست جانگ با استفاده از عموش که یکی از سهامدارای شرکت بود تونسته بشه معاون بنگچان ولی چانگبین با وجود عشق بینشون هیچ وقت نخواسته بود سمت بالایی بگیره همینه تونسته بشه رئیس بخش بازاریابی شرکت واسش کافی بود : ممنون معاون لی
کم کم اتاق داشت خالی میشد و همه از هم خداحافظی میکردن و خسته نباشید میگفتن: باورم نمیشه لی چانگبین
چانگبین از جاش بلند شد و وسایلشو برداشت :چیو؟؟
بنگچان با کمک عصاش ایستاد :تو منو بلاک کردی؟؟
چانگبین :آره
بنگچان حالت شوک زده به قلبش چنگ زد :چطور تونستی؟؟
چانگبین :خب خیلی ساده بود اون سه نقطه ی بالای صفحتو زدم بعد زدم روی گزینه بلاک بعدشم یس بلد نبودی؟؟
بنگچان پوکر به دوست پسرش خیره شد :چیه خب؟
بنگچان : میخواستم واست یه عکس مشت بفرستم
چانگبین چشمش روی نفر اخری که داشت از اتاق خارج میشد انداخت و وقتی از بسته شدن کامل در مطمئن شد گفت : اره دیدم توی گالریت داری یه نود مشت پیدا میکنی واسم بفرستی
چانگبین از کنار بنگچان گذشت و به سمت در رفت:بیابریم کار داریم هنوز
بنگچان چشم غره ای به چانگبین رفت و گفت :الان وضعیتم بده میتونی بتازونی بذار خوب بشم نوبت منم میشه
بنگچان وقتی نزدیک چانگبین رسید، چانگبین خم شد و کنار گوشش زمزمه کرد :اونوقت میتونی توی سوراخم بتازونی
بنگچان جونی گفت و اسپنکی به بوت چانگبین زد و هر دو از اتاق خارج شدن.
روز به نسبت شلوغی بود از اونجایی که بنگچان به مدت 2 هفته نبود کارای زیادی مونده بود باید انجام میشد و همش به عهده ی چانگبین بود.
همونجور که چانگبین پشت میز نشسته بود و پرونده هارو بررسی میکرد و بنگچان با پای دراز شده روی مبل نشسته بود در اتاق زده شد و معاون لی اومد داخل: قربان پسته واستون اومده
بنگچان نگاهشو از پرونده ای که چانگبین برای چک بهش داده بود گرفت و به معاون لی داد : بدش به اقای لی باز میکنه
معاون لی بله قربانی گفت و به سمت میز رفت با قرار گرفتن بسته روی میز چانگبین سرشو بالا اورد وبه معاون لی لبخند زد :ممنون معاون لی
معاون لی چشمشو گرفت و بی توجهبه چانگبین به بنگچان احترام گذاشت و رفت بیرون : باز کن ببین چیه
چانگبین چک اخر پرونده رو زد و پایین پرونده رو امضا کرد :باز اینو چکش کن چان
چانگبین خم شد و بسته روی دستش گرفت عجیب بود خیلی بسته سبک بود، کمی باهاش وررفت و بالاخره بازش کرد :چان تو کاغذ سفارش داده بودی؟
بنگچان :نه چطور؟؟
چانگبین چیزی نگفت و کاغذ های بسته بندی شده رو بیرون اورد و یه بسته ی کوچیک تر از پلاستیک داخله اونم در اورد :عجیبه چقدر اینا
چانگبین بی توجه به بنگچان شروع به باز کردن پلاسیک کوچیک کرد که متوجه شد توش پر از عکسه... هرچی بیشتر عکس هارو ورق میزد بیشتر احساس خفگی میکرد :چیشد چانگبین؟؟
بنگچان به سختی از جاش بلند شد و به سمت چانگبینی که مبهوت عکس هارو ورق میزد رفت.
چانگبین کم کم داشت مغز به کار می افتاد عکس هارو روی میز پرت کرد وسمت کاغذا رفت و نفهمید چجوری پلاستیک دورشو پاره کرد هرچی بیشتر متن هارو میخوند بیشتر گیج میشد.
بنگچان :این که منم....
عکس بعدی رو برداشت :اینم ماییم... اینا چین
چانگبین نفسشو به سختی داد بیرون : چان
بنگچان :چیشده؟
چانگبین با بغض به بنگچان خیره شد : این اسناد...
بنگچان : چین اینا
چانگبین :مربوط به قتل بابامه
بنگچان : چی....
چانگبین :داره میگه من و تو بابامو کشتیم و رفیقای بابام برنامه ریزی کردن تا تورو بکشن...
بنگچان :چی وایسا بذارشون زمین باید زنگ رفیقم بزنم



S2,Part3
↝ نظر و ری اکت یادتون نره
↝ شرط پارت بعدی ۳۰ تا نظر و ۱۰۰ تا ری اکت
⌲ @HyunlixAdd ⌲@deimostalkbot