Season 2, part 9
𝘉𝘦𝘯𝘣𝘪,,هوای بار سرد و خلوت بود، بوی ویسکی و چوب کهنه تو فضا پیچیده بود، و صدای خشخش یخ تو لیوانها با آهنگ جز ملایمی که از اسپیکرها پخش میشد، قاطی شده بود. ساعت از نیمهشب گذشته بود، و جز چند نفر که تو گوشههای تاریک غرق فکرای خودشون بودن، بار خالی بود.
سوبین روی یه صندلی بلند کنار پیشخوان نشسته بود، یه لیوان ویسکی جلوش بود. کتش رو پشت صندلی آویزون کرده بود، و آستینای پیرهن سفیدش تا آرنج بالا زده شده بود. موهاش روی پیشونیش ریخته بودن.
صدای قدمهای سونگهون روی کف چوبی بار تو سکوت شب پیچید. با یه کت مشکی ساده و یه پوشه قهوهای زیر بغلش وارد شد، صورتش زیر نور زرد لامپها جدیتر از همیشه بود.
سوبین بدون اینکه سرشو بلند کنه، با لبخندی تلخ و پر از طعنه زمزمه کرد: فکر کردم باز رئیسات گیرت دادن. چرا انقدر دیر کردی؟
سونگهون خندید، یه خنده کوتاه و خشک که انگار از ته دل نبود. به گارسون اشاره کرد و یه ویسکی سفارش داد. یخها تو لیوانش به هم خوردن و صدای ملایمی دادن. پوشه رو روی پیشخوان هل داد.
سونگهون: این چیزیه که خواستی.
سوبین لیوانشو چرخوند، انگار داشت با خودش کلنجار میرفت. پوشه رو باز کرد، و نور زرد لامپ روی کاغذهای سفید افتاد. عنوان "گزارش پزشک قانونی: چوی هانا" مثل یه مشت تو صورتش بود.
انگشتاش روی کاغذها کشیده شد، و چشاش خطوط رو با عجله خوند. جسد سوخته متعلق به هانا بود، ولی یه جمله انگار قلبشو چنگ زد "مقدار غیرعادی مس در بدن، احتمال مسمومیت عمدی."
نفسشو با صدا بیرون داد، و بوی تند ویسکی تو بینیش پیچید. یه لحظه هانا جلوی چشاش اومد؛ چشای پرخاشگرش، خندههای تیز و بیرحمش تو جلسات خانوادگی. حالا فقط یه اسم روی کاغذ بود، ولی هنوز انگار داشت تو سرش داد میزد.
سونگهون به لیوانش زل زد و با صدایی که انگار از ته چاه میاومد، گفت: داروهای هانا رو چک کردم. قطره چشمش... پر از مس بود. مستقیم عصب بیناییشو نابود کرده.
مکث کرد، و نگاهش تو چشای سوبین گیر کرد.
سونگهون: آخرین لحظاتش کور بوده.
سوبین به بازتاب خودش تو لیوان خیره شد، انگار داشت تو یه آینه شکسته خودشو میدید. یه حس عجیب تو قلبش پیچید، یه دلسوزی غریب برای هانا، برای دختری که یه روزی باهاش تو حیاط خونشون دنبال پروانهها میدویدن. ولی یه صدای دیگه تو سرش زمزمه کرد "حقش بود." هانا همیشه میخواست همهچیزو کنترل کنه، حتی سوبین، حتی یونجون.
سوبین با صدایی که از خشم میلرزید، گفت: حداقل دیگه نمیتونه کسی رو نابود کنه.
سونگهون سرشو تکون داد و کاغذ دیگهای از جیبش درآورد.
سونگهون: درباره کای هم تحقیق کردم. قرصهای آرامبخشش... دارن حنجرشو از بین میبرن. اگه ادامه بده، صداشو کامل از دست میده.
سوبین کاغذ رو گرفت و یه نیشخند تلخ زد.
سوبین: یونجون از چیزی که فکر میکردم خطرناکتره.
صداش پر از تحسین و حسادت بود، انگار داشت یه دشمن قدیمی رو میستود. سونگهون یه لحظه ساکت شد، انگشتاش دور لیوانش سفت شدن. از جیب کتش یه کیسه پلاستیکی کوچیک درآورد و روی پیشخوان گذاشت.
یه فندک نقرهای توش بود، با یه قلب کوچیک حکاکیشده روش. سوبین با دیدنش حس کرد نفسش بند اومد. این فندک یونجون بود.
-فلش بک ۶ سال پیش-
تو یه مغازه جواهرفروشی، هانا با ذوق فندک رو تو دستش گرفته بود و پرسیده بود: فکر میکنی یونجون خوشش میآد؟
سوبین با بیحوصلگی غرغر کرده بود: هر چی بدی، میگیره.
هانا خندیده بود، و تو اون لحظه، انگار واقعاً خواهر و برادر بودن.
-پایان فلش بک-
حالا، فندک جلوی چشاش بود، و یه درد عمیق تو قلبش پیچید.
سونگهون با صدایی که انگار داشت التماس میکرد، گفت: نزدیک ماشین سوخته هانا پیدا کردیم. سوبین، همکاری با یونجون دیوونگیه.
سوبین فندک رو تو دستش گرفت، فلز سردش انگار داشت پوستشو میسوزوند. میدونست سونگهون راست میگه. یونجون مثل یه طوفان بود، غیرقابل کنترل و ویرانگر. ولی نقشه یونجون، یه برنامه زنده برای افشای همهچیز، انگار یه شانس برای پایان دادن به این کابوس بود.
سوبین: شاید دیوونگی باشه، ولی من عاشق بازیهای خطرناکم.
سونگهون خندید، یه خنده گرم که انگار داشت یخ لحظه رو میشکست.
سونگهون: تو عوض نمیشی، نه؟... خب، حالا نقشت چیه؟
سوبین ویسکیشو سر کشید و گفت: یه برنامه زنده دو ساعته. بدون سانسور. میخوام همهچیزو بندازم رو دایره.
چشاش برق زدن، انگار داشت یه زخم قدیمی رو باز میکرد
سونگهون ابروشو بالا برد و با خنده گفت: میدونی که رئیس اونجا سگ کایه؟ شانس بیاری که راضیش کنی وگرنه میسوزی.
سوبین فقط لبخند زد، و نور لامپ روی چشای تیرهش برق زد.
سوبین: بذار بسوزم. ارزششو داره.
---
زمان داخل خونه بومگیو یخ زده بود. نور لامپ رومیزی روی زمین سایههای لرزان میانداخت، و صدای بارون که آروم به پنجرهها میخورد، مثل یه آهنگ غمگین تو فضا میپیچید.
بومگیو روی زمین وسط پذیرایی نشسته بود، لپتاپ روی پاش بود، و دورش پر از کاغذهای پراکنده؛ مدارک، ایمیلهای قدیمی هانا، یادداشتهای خطخطی درباره جونگهان. انگشتاش روی کیبورد میلرزیدن، ولی صفحه ورد فقط یه خط داشت "حقیقت درباره نیروسکای..." بعدش هیچی. نمیدونست از کجا شروع کنه، انگار یه دیوار نامرئی جلوی ذهنش بود.
چشای درشتش پر از سردرگمی بود، و قلبش تند میزد، مثل یه پرنده که تو قفس گیر کرده. یه لحظه یاد جونگمین افتاد، به خندههاش وقتی تو حیاط دنبال سگش میدوید. خودش، که در خونه رو باز گذاشته بود و جونگمین با ذوق دویده بود بیرون. صدای جیغ تایرها هنوز تو گوشش بود، و تصویر بدن بیجون جونگمین روی آسفالت انگار با چاقو تو قلبش حک شده بود.
یاد پدر یونجون افتاد، به چشای پر از ناراحتی تو دادگاه، وقتی جلوی کلی دوربین و آدم معذرت خواهی کرده بود. حس گناه مثل یه موج تو وجودش پخش شد، و نفساش تندتر شدن. دستاش میلرزیدن، و لپتاپ از روی پاش سر خورد و با صدای آرومی روی زمین افتاد.
سینهش تنگ شد، انگار هوا به ریههاش نمیرسید. چشاشو بست، ولی تصویر هانا تو زیرزمین، با جونگمین تو بغلش، جلوی چشاش بود. صدای خودش تو سرش فریاد میزد "اگه در رو بسته بودم..." قلبش تندتر زد، و حس کرد داره غرق میشه. دستاشو تو موهاش فرو کرد و با صدای شکسته زمزمه کرد.
بومگیو: چرا من همیشه همهچیزو خراب میکنم؟
صدای قدمهای سریع از آشپزخونه اومد. یونجون دوید تو اتاق، و با دیدن بومگیو روی زمین، انگار قلبش یه لحظه ایستاد.
یونجون: بوم!
صداش پر از وحشت بود، و تو یه چشم به هم زدن کنارش زانو زد. بومگیو رو تو بغلش کشید، و گرمای بدنش مثل یه پناهگاه تو طوفان بود.
یونجون: آروم باش، لاو. من اینجام.
دستشو آروم روی پشت بومگیو کشید، و نفسهای تند بومگیو تو گوشش مثل یه فریاد بود. بومگیو با چشای پر از اشک بهش زل زد.
بومگیو: هیونگ... متأسفم. برای بابات... برای جونگمین... م... من همهچیزو خراب کردم.
اشکاش روی گونههاش سرازیر شدن، و بدنش تو بغل یونجون میلرزید.
بومگیو: اگه منو نبخشی... حق داری.
یونجون حس کرد قلبش داره پاره میشه. چشاش پر از درد شد، و بومگیو رو محکمتر به خودش چسبوند.
یونجون: بوم، گوش کن... تو مقصر هیچی نیستی. نه جونگمین، نه بابام. ولی اگه خودتو تو این عذاب غرق کنی... اونو نمیبخشم.
دستشو روی گونه بومگیو گذاشت و اشکاشو با انگشت شستش پاک کرد.
یونجون: تو همه دنیای منی. نذار این گناه تو رو ازم بگیره.
بومگیو با هقهق سرشو تو سینه یونجون فرو کرد، و گرمای بدنش انگار داشت تمام زخماشو میشست. یونجون موهاشو نوازش کرد.
یونجون: همهچیز درست میشه. قول میدم.
چند دقیقه بعد، بومگیو روی پای یونجون نشسته بود، تو بغلش جمع شده بود مثل یه پرنده زخمی. بومگیو هنوز میلرزید، ولی گرمای بدن یونجون و بوی عطر خنک چوب و سیگارش داشت نفساشو آروم میکرد. یونجون دستاشو دور کمرش حلقه کرد و محکم به خودش چسبوندش، انگار میترسید بومگیو تو تاریکی محو بشه. لباشو آروم روی پیشونی بومگیو گذاشت، و گرمای بوسش مثل یه قول ابدی بود.
یونجون: لاو...
صداش پر از تمنا بود، انگار داشت روحشو رو میکرد.
یونجون: قبل از تو، من تو تاریکی گم شده بودم. هانا... مثل یه زنجیر دور قلبم بود. هر روز، هر نفس، انگار داشت منو به ته یه چاه سیاه میکشید.
یه لحظه تو ذهنش هانا زنده شد؛ یه شب سرد، چشای پر از خشمش که بهش گفته بود "تو هیچوقت نمیتونی منو ول کنی، یونجون." حالا، تو بغل بومگیو، انگار تمام اون زنجیرها پودر شده بودن.
یونجون: ولی تو...
ادامه داد، و دستشو روی گونه بومگیو گذاشت: تو مثل نور بودی، ستاره من. مثل یه آسمون پر از رنگ که یهو تو زندگی سیاه من پیداش شد. تو به من امید دادی، زندگی دادی.
چشاش پر از اشک شدن، و صداش میلرزید.
یونجون: تا وقتی قلبم میزنه، عاشقت میمونم.
بومگیو حس کرد قلبش از عشق و درد داره میترکه. اشکاش دوباره سرازیر شدن، و گونههاش از خجالت سرخ شدن. با صدایی که پر از خجالت و صداقت بود، زمزمه کرد.
بومگیو: هیونگ... منم عاشقتم.
چشای درشتش تو چشای یونجون قفل شدن.
بومگیو: همیشه عاشقتم.
یونجون لبخند زد، یه لبخند گرم که انگار دنیا رو روشن کرد. لباشو روی لبای بومگیو گذاشت، یه بوسه عمیق و پر از حسرت که طعم اشک و عشق داشت. بین بوسهها، اشکای بومگیو رو بوسید، و گرمای لباش انگار داشت تمام دردای بومگیو رو ذوب میکرد.
بومگیو دستاشو دور گردن یونجون حلقه کرد و خودشو بهش چسبوند، انگار میخواست برای همیشه تو وجودش بمونه. صدای نفسهای تندشون با بارون قاطی شده بود، و تو اون لحظه، انگار هیچچیز جز اونا وجود نداشت.
---
سوبین روی یه صندلی چرمی دفتر رئیس شرکت تلوزیونی نشسته بود، با کتوشلوار مشکی که انگار برای عزا پوشیده بود. رئیس، روبهروش نشسته بود و با لبخندی که پر از تظاهر بود، بهش نگاه کرد.
-: آقای چوی، باورم نمیشه خواهرتون... خدای من، چقدر ناراحتم.
انگشتاش دور خودکار طلاییش میچرخیدن، و صداش پر از چاپلوسی بود. سوبین فقط یه لبخند سرد زد.
سوبین: ممنون، رئیس. ولی وقتشه یه کار واقعی کنیم... یه برنامه زنده دو ساعته برای مموریز میخوام. بدون سانسور.
رئیس چشاش گرد شد، و خودکار از دستش روی میز افتاد.
-: چی؟ دو ساعت؟ زنده؟
خندید، یه خنده عصبی که انگار داشت خودشو مسخره میکرد.
-: آقای چوی، این بودجه میخواد! خیلی زیاد! تازه، به یه کسی قول دادم مموریز رو تعطیل کنیم. نمیشه!
سوبین بهش زل زد، چشای تیرهش پر از یه آتش خاموش.
سوبین: هر چقدر پول بخواد، میدم... این بهترین قسمت مموریز قراره باشه. یه افشاگری که همهچیزو عوض میکنه.
رئیس غرغر کرد و از جاش بلند شد.
-: این دیوونگیه! اگه خراب بشه، شبکه نابود میشه!
ولی سوبین فقط بهش خیره شد، و صداش مثل یخ بود: اگه خراب بشه، گردن من. ولی این برنامه پخش میشه.
بعد از چند دقیقه بحث پرتنش، رئیس بالاخره با اکراه سرشو تکون داد.
-: باشه... ولی اگه گند بزنی، خودتی و خودت.
مکث کرد و با ناراحتی گفت: امیدوارم هیونینگ کای تا اون موقع برگرده. بدون اون، اینجا لنگه.
سوبین اخم کرد: کای؟ مگه مرخصی گرفته؟
رئیس سرشو تکون داد، و سوبین حس کرد یه تکه دیگه از پازل گم شده.
---
هوای حموم کای سرد و مرطوب بود، بوی خون و ضدعفونیکننده مثل یه کابوس تو فضا پخش شده بود. کای جلوی کاسه توالت زانو زده بود، و سرفههای خونیش انگار داشت گلوشو تکهتکه میکرد. دستمال جلوی دهنش پر از لکههای قرمز بود، و بدنش از شدت سرفه میلرزید.
حنجرش بیحس بود، مثل یه تکه سنگ سرد که تو گلوش گیر کرده بود. به زور بلند شد و به سمت سینک رفت. آب سرد رو باز کرد و دست و صورتشو شست، ولی خون هنوز زیر ناخنهاش مونده بود.
تو آینه به خودش نگاه کرد، به چشای قرمز و صورت رنگپریدهش. سعی کرد لبخند بزنه، ولی لبخندش مثل یه ماسک شکسته بود.
کای: خوب میشی، کای. فقط یه سرماخوردگیه.
ولی وقتی خواست حرف بزنه، صداش خفه و پارهپاره بیرون اومد، انگار یکی داشت گلوشو خفه میکرد. قلبش تندتر زد، و یه خشم سوزان تو وجودش شعله کشید. یونجون. همهچیز تقصیر اون بود. قرصها، سرفهها، این کابوس.
با یه خشم ناگهانی مشت محکمی به آینه کوبید. شیشه با صدای بلندی شکست، و تکههاش روی زمین ریختن. خون گرم از دستش چکه کرد و روی کاشیهای سفید پخش شد.
کای: حسابتو میرسم، یونجون.
---
دو هفته بعد، ساعت ۷ شب بود، هوای استودیوی برنامه مموریز سنگین و پر از تنش بود، انگار دنیا منتظر یه انفجار بود. نورهای سفید و تیز دوربینهای غولپیکر روی صحنه متمرکزن، و بوی گچ و گرد و غبار با عطر ملایم گل یاس سوجین قاطی شده بود.
صدای فنهای تهویه مثل یه زمزمه خفه تو سکوت استودیو میپیچید. صحنه بزرگ با یه تلویزیون عظیم تزئین شده بود، که تصاویری از قرصهای آبی براق نیروسکای رو پخش میکرد.
سوجین با کتوشلوار مشکی شیک جلوی دوربین ایستاده بود، موهاش زیر نور استودیو مثل نقره میدرخشید. انگشتاش آروم کتشو مرتب کرد، ولی لبخند حرفهایش نمیتونست تردید عمیق تو چشای مهربونشو پنهان کنه.
پشت صحنه، هیسونگ روی یه صندلی پلاستیکی نشسته بود، پاش از استرس میلرزید و انگشتاش دور یه بطری آب مچالهشده سفت شده بود. سونگهون کنارش مدارک رو با وسواس چک میکرد، و سوبین دست به سینه به مادرش زل زده بود، چشای تیرش پر از غرور و یه دلشوره خاموش.
دوربین روشن شد، و سوجین با صدایی گرم و محکم گفت: خانمها و آقایون، به مموریز خوش اومدید. امشب قراره از یه راز تاریک پرده برداریم... نیروسکای، مادهای که زندگیها رو نابود کرده.
صداش یه لحظه لرزید، انگار داشت با یه حقیقت سنگین دستوپنجه نرم میکرد.
سوجین: تحقیقات ما، ما رو به یه حقیقت هولناک برد.
تلویزیون پشتش تصاویری از قرصهای آبی براق نشون داد. سوجین ادامه داد: نیروسکای یه ماده توهمزاست که اول تو دارکوب پخش میشد. اما چیزی که پیدا کردیم، یه اسم بود؛ مادام چوی. ولی مادام چوی کیه؟
دوربین به هیسونگ زوم کرد، که با کتوشلوار، پشت میز نشسته بود، دستاشو گره کرده بود تا لرزششونو پنهان کنه.
سوجین با لبخندی پر از کنجکاوی پرسید: کارآگاه لی، تو و تیمت چطور آشپزخونه نیروسکای رو پیدا کردید؟
هیسونگ نفس عمیقی کشید: خریدارها رو تعقیب کردیم. مسیرشون ما رو به شرکت داروسازی CH برد.
به سوبین نگاه کرد، که پشت صحنه با چشای تیز چشمغره رفت.
هیسونگ: اول فکر کردیم چوی سوبین پشتشه، چون شرکت زیر نظرش بود.
سوجین با صدایی پر از تردید گفت: پس مادام چوی، پسر ارشد چوی جینهوئه؟ کسی که انبار رو لو داد؟
هیسونگ سرشو تکون داد: نه. وقتی آشپزخونه رو پیدا کردیم، مادام چوی پیداش شد.
تلویزیون ویدیویی پخش کرد؛ هانا تو یه ساختمون نیمه کاره، با بادیگاردی که مثل سایه کنارش ایستاده بود. نور کم لامپ روی چشای بیرحمش میافتاد. بادیگاردش با یه حرکت سریع، تفنگشو درآورد و به آشپزها شلیک کرد. صدای شلیکها تو استودیو پیچید، و تصویر خون که روی دیوارهای بتنی پاشید، نفس همه رو بند آورد. صدای التماس یکی از آشپزها، که فریاد میزد "نه، لطفاً!"، مثل یه چاقو تو قلب حضار فرو رفت.
سوجین نفس عمیقی کشید و ادامه داد: چوی هانا سه سال پیش این آشپزخونه رو تو ژاپن راه انداخت. نیروسکای از اونجا وارد کره میشد، ولی مشکلات گمرکی باعث شد انبار به سئول منتقل بشه.
به تلویزیون اشاره کرد، که عکسی از کیم جونسو، سیاستمدار حزب محافظهکار، نشون میداد.
سوجین: کیم جونسو قرار بود مواد ها و وسایل هارو بدون هیچ مشکلی از گمرک ترخیص کنه اما مشکلات دیگه ای به خاطر کیم جونسو بود، کسی که از انبار دزدی میکرد.
یه لحظه مکث کرد، دستشو مشت کرد. چشای مهربونش پر از شک و ترس بود، انگار میدونست چیزی که قراره بگه، دنیا رو زیر و رو میکنه.
سوجین با صدایی که میلرزید، گفت: برای فهمیدن حقیقت، امشب یه مهمان ویژه داریم... کسی که از نزدیک شاهد همهچیز بوده.
تلویزیون عظیم پشتش روشن شد، و تصویر یونجون ظاهر شد. تو خونه خودش بود، روی یه مبل چرم مشکی نشسته بود، با یه کتوشلوار مشکی که انگار برای یه مراسم عزا آماده شده بود.
موهاشو با دقت شونه کرده بود، و گوشواره نقرهایش زیر نور لامپهای استودیویی برق میزد.
یه لحظه خودشو صاف کرد، انگشتاش آروم روی دسته مبل کشیده شدن، و یه نفس عمیق کشید، انگار داشت خودشو برای یه جنگ آماده میکرد. لبخند کجی روی لباش بود، ولی چشای تیرش پر از طوفان بودن؛ یه مخلوط از خشم، حسرت، و یه درد عمیق که انگار از سالها پیش تو قلبش جا خوش کرده بود.
دستش یه لحظه دور یه لیوان آب روی میز کنارش سفت شد، و انگشتاش سفید شدن، انگار داشت یه زخم قدیمی رو فشار میداد. نگاهش به دوربین قفل شد، ولی انگار داشت به یه جای دور خیره میشد، جایی که هانا هنوز تو ذهنش زنده بود.
سوجین به صفحه زل زد، و قلبش تندتر زد.
میدونست یونجون خطرناکه، ولی این لحظه مثل راه رفتن روی یخ نازک بود.
سوجین: چوی یونجون... درباره کیم جونسو چی میدونی؟
یونجون یه لحظه ساکت شد، و انگار یه سایه غم تو چشاش نشست. لبخندش محو شد، و صداش، نرم و شکسته، تو استودیو پیچید: کیم جونسو... دوست پدر هانا بود.
مکث کرد، و انگشتاش روی لیوان آب میلرزیدن.
یونجون: مواد رو بین سیاستمدارها پخش میکرد، مثل یه سگ که دنبال جایزه میدوئه. ولی هر بار بیشتر دزدی میکرد.
یه لحظه به زمین خیره شد، و یه فلشبک تو ذهنش جرقه زد؛ هانا، با چشای پر از خشم، که تو یه شب سرد بهش گفته بود "جونسو داره گند میزنه، یونجون. باید تمومش کنیم." حالا، تو این لحظه، انگار تمام اون شبها تو گلوش گیر کرده بودن.
یونجون: هانا تحملش نکرد. دستور داد کارشو تموم کنیم.
سوجین حس کرد نفسش تو سینش گیر کرده. انگشتاش کاغذا رو محکمتر گرفتن، و صداشو صاف کرد.
سوجین: تو ویلای کیم جونسو... اون کشتار... کار کی بود؟
یونجون سرشو بالا آورد، و چشای تیرهش مستقیم تو دوربین قفل شدن، انگار داشت با تمام دنیا حرف میزد. یه لحظه لباش میلرزید، و انگار داشت با یه درد قدیمی میجنگید.
یونجون: من.
صداش آروم بود، ولی پر از یه وزن سنگین، انگار هر کلمه داشت روحشو پاره میکرد. یه لحظه مکث کرد، و دستش روی دسته مبل سفت شد، انگار داشت خودشو نگه میداشت که فرو نریزه.
یونجون: من اون شب اونجا بودم. خون رو دیوارا، فریادها... همهش کار من بود.
چشاش پر از یه حس گناه عمیق بود، ولی یه لایه خشم توش موج میزد، انگار داشت هانا رو نفرین میکرد.
یونجون: ولی... سر جونسو... من نبریدم.
استودیو غرق سکوت شد. سوجین حس کرد قلبش داره از سینش میزنه بیرون. چشای مهربونش پر از شوک و ترس بود، و انگشتاش کاغذارو طوری فشار دادن که انگار میخواست سوراخ کنه. هیسونگ به سونگهون نگاه کرد، و سوبین پشت صحنه مشتاشو سفت کرد، چشاش پر از یه خشم و حسادت قدیمی. تماشاگرای مجازی تو شبکههای اجتماعی منفجر شده بودن، و هشتگ #مموریز تو چند ثانیه ترند شد.
---
تو خونه بومگیو، نور آبی تلویزیون روی صورتش افتاده بود، و چشای درشتش پر از وحشت و اشک بودن. یه بطری سوجو تو دستش بود، ولی انگشتاش دور شیشه میلرزیدن، و عرق سرد روی پیشونیش نشسته بود. وقتی تصویر یونجون روی صفحه ظاهر شد، قلبش یه لحظه ایستاد.
یونجون: هیونگ...؟
زمزمه کرد، و صداش پر از درد و ترس بود. بطری از دستش افتاد و با صدای بلندی روی زمین شکست، و سوجو روی کف پخش شد. بوی تند الکل تو هوا پیچید، ولی بومگیو انگار تو یه دنیای دیگه بود. چشاش به صفحه قفل شده بود، و با هر کلمه یونجون، انگار یه خنجر تو قلبش فرو میرفت.
وقتی یونجون گفت "من"، بومگیو حس کرد نفسش قطع شد. دستشو جلوی دهنش گذاشت، و اشکاش روی گونههاش سرازیر شدن.
بومگیو: نه... هیونگ... چرا؟
صداش پر از وحشت بود، و بدنش شروع به لرزیدن کرد. تصویر یونجون که با چشای پر از درد و لبخند شکسته حرف میزد، انگار داشت قلبشو تکهتکه میکرد.
دیشب، یونجون تو خونه، که بومگیو رو تو بغلش گرفته بود و اشکاشو بوسیده بود و گفت "تا وقتی قلبم میزنه، عاشقت میمونم."
حالا همون یونجون جلوی دنیا اعتراف میکرد، و بومگیو حس کرد داره از ترس خفه میشه. اگه یونجونو دستگیر کنن چی؟ اگه ببرنش؟ حس از دست دادن مثل یه موج تو وجودش پخش شد، و قلبش تندتر زد.
وقتی یونجون گفت "سر جونسو رو من نبریدم"، بومگیو از جاش پرید و فریاد زد.
بومگیو: هیونگ! بس کن!
صداش پر از التماس بود، و چشای درشتش پر از اشک و وحشت. حس کرد داره تو یه کابوس غرق میشه. باید یونجون رو پیدا میکرد. باید جلوی این دیوونگی رو میگرفت. با شتاب به سمت در دوید، و بوی سوجو هنوز تو بینیش بود.
بومگیو با سرعت از خونه زد بیرون. هوای سرد شب مثل یه چاقو تو صورتش فرو رفت. قلبش تند میزد، و چشاش پر از اشک و خشم بود. باید یونجون رو پیدا میکرد. ولی قبل از اینکه چند قدم برداره، یه سایه جلوی در ظاهر شد. کای بود، با کت بلند مشکی و تفنگی که زیر نور ماه برق میزد. تفنگو جلوی پیشونی بومگیو گرفت.
کای: سوار ماشین شو.
بومگیو با اخم بهش زل زد، چشای درشتش پر از خشم و آتش. قلبش تند میزد، ولی بدنش محکم سر جاش ایستاد.
بومگیو: داری چیکار میکنی؟
صداش پر از خشم بود، و سعی کرد ترسشو قایم کنه. کای لبخند سردشو عمیقتر کرد.
کای: گفتم سوار شو.