Season 2, part 8

Season 2, part 8

Benbi,,

نور طلایی صبح از پنجره‌های آشپزخانه یونجون میومد داخل. بوی پنکیک تازه تو هوا معلق بود، و صدای ملایم تابه که روی گاز جابه‌جا می‌شد، مثل یه لالایی نرم تو سکوت خونه می‌پیچید.

یونجون با یه تی‌شرت سفید گشاد و شلوارک مشکی، جلوی اجاق ایستاده بود. گوشواره نقره‌ایش، که تازه تو گوشش انداخته بود، زیر نور خورشید می‌درخشید، و موهای ژولیدش روی پیشونیش ریخته بودن. یهو حس کرد دستای گرمی دور کمرش پیچیده شدن، و قلبش یه لحظه تندتر زد. لبخندش پررنگ‌تر شد، و بدون اینکه برگرده، با صدای گرم و گرفته زمزمه کرد.

یونجون: صبح بخیر، ستاره من.

بومگیو صورتشو به پشت تی‌شرت یونجون چسبوند، و گرمای بدنش انگار تمام سرمای خونه رو ذوب کرد.

بومگیو: هیونگ، چرا صبحا این‌قدر بوی خوب می‌دی؟

صداش پر از شیطنت بود، ولی یه لایه حسرت زیرش داشت، انگار می‌ترسید این لحظه یه خواب باشه. یونجون خندید، یه خنده نرم و عمیق که انگار فقط برای بومگیو بود. تابه رو از روی گاز برداشت و برگشت، و چشای درشت و براق بومگیو رو دید که زیر نور صبح مثل دوتا الماس سیاه می‌درخشیدن.

یونجون: بیا بشین. گرسنته حتما.

بومگیو با یه لبخند گنده خودشو به یونجون چسبوند و سرشو روی شونش گذاشت، انگار نمی‌تونست حتی یه لحظه ازش جدا بشه.

یونجون بشقابای پنکیک رو روی میز چوبی وسط آشپزخونه گذاشت. بومگیو مثل بچه‌ها ذوق کرد و گفت: اینا خیلی خوشگلن!

دستشو دور بازوی یونجون حلقه کرد و خودشو بهش چسبوند. یونجون یه تکه پنکیک با چنگال برداشت و جلوی دهن بومگیو گرفت.

یونجون: بخور، ببین خوب شده؟

بومگیو با شیطنت گاز زد، و خامه گوشه لبش مالیده شد. یونجون با انگشت شستش خامه رو پاک کرد، و گرمای انگشتش روی پوست نرم بومگیو مثل یه شوک الکتریکی بود.

بومگیو چشاشو ریز کرد و با خنده گفت: داری منو دیوونه می‌کنی، هیونگ.

یونجون نزدیک‌تر شد، و نفس گرمش روی صورت بومگیو چرخید، بوی قهوه و سیگار باهاش قاطی شده بود.

یونجون: خب، تو که همیشه دیوونه منی.

لباشو آروم روی لبای بومگیو گذاشت، یه بوسه نرم و شیرین که طعم خامه و توت‌فرنگی روش بود. بومگیو دستشو دور گردن یونجون انداخت و خودشو بیشتر بهش چسبوند، انگار می‌خواست تو وجودش غرق بشه.

انگشتاش تو موهای نرم بومگیو فرو رفتن، و قلبش تندتر می‌زد. تو اون لحظه، انگار دنیا فقط مال اونا بود. ولی یهو صدای زنگ گوشی بومگیو روی میز بلند شد، و لحظه بعد گوشی یونجون هم زنگ خورد. بومگیو با تعجب به صفحه گوشیش نگاه کرد و چشاش گرد شد.

بومگیو: سوجین... بهوش اومده!

صداش پر از شادی بود، ولی وقتی به یونجون نگاه کرد، دید که یونجون ساکت به گوشیش زل زده، و چشای تیره‌ش پر از یه راز سنگین بود. بومگیو ابروشو بالا برد.

بومگیو: هیونگ، چیشده؟

یونجون یه لحظه مکث کرد، و انگشتاش دور گوشی سفت شدن. با صدای آروم و سرد گفت: ماشین هانا... سوخته پیداش کردن. یه جسد توش بوده.

لبخند بومگیو رو صورتش یخ زد، و قلبش یه لحظه ایستاد. حس کرد یه سرمای عجیب تو ستون فقراتش می‌دوه. با چشای گرد شده به یونجون زل زد و زیر لب زمزمه کرد.

بومگیو: تو... دیروز پیش هانا بودی؟

صداش میلرزید. یونجون نگاهشو از بومگیو گرفت و بدون جواب از جاش بلند شد. به سمت اتاق خواب رفت، و بومگیو دنبالش دوید. تو اتاق، یونجون از کمد یه بلیز سفید تمیز درآورد، ولی بومگیو با ترس و نگرانی نزدیکش شد.

بومگیو: هیونگ، دقیقاً با هانا چیکار کردی؟

صداش پر از التماس بود، و چشای درشتش پر از اشک شدن، انگار داشت با تمام وجودش التماس می‌کرد که یونجون بگه اشتباه کرده.

یونجون یه لحظه مکث کرد، و انگشتاش روی پارچه بلیز سفت شدن. بدون اینکه به بومگیو نگاه کنه، با صدای سرد و گرفته گفت: کاری که حقش بود.

بومگیو حس کرد نفسش بند اومد. دهنش باز موند، و چشاش پر از وحشت بود. می‌دونست یونجون هانا رو کشته، ولی ته دلش یه امید احمقانه داشت که شاید اشتباه کرده باشه.

بومگیو: با بغض گفت: اگه... اگه دستگیرت کنن چی؟ اگه باز از هم جدا بشیم؟

صداش شکست، و اشکاش مثل سیل روی گونه‌هاش سر خوردن. یونجون بالاخره برگشت و به چشای اشکی بومگیو نگاه کرد. یه قدم نزدیک‌تر شد و دستشو روی گونه بومگیو گذاشت. پوست نرمش زیر انگشتاش انگار داشت می‌سوخت.

یونجون: این اتفاق نمیوفته، ستاره من.

لباشو آروم روی پیشونی بومگیو گذاشت، و گرمای بوسه‌ش مثل یه قول عاشقانه بود. ولی تو چشای تیره‌ش یه سایه گناه بود، انگار داشت یه راز سنگینو تو خودش قایم می‌کرد.

یونجون: حالا برو آماده شو. باید بریم سرکار.

---

هوای بیمارستان سنگین و سرد بود. سوجین روی تخت بیمارستان نشسته بود، با موهایی که دور صورتش ریخته بودن. چشای مهربونش پر از زندگی بود، ولی یه لایه خستگی توشون موج می‌زد. هیسونگ و تهیون کنار تختش ایستاده بودن، و تهیون با یه لبخند گنده داشت براش از یه خاطره خنده‌دار تعریف می‌کرد.

تهیون: سوجین خیلی خوشحالم بهتر شدی چون کم کم داشتم نگران حقوقم میشدم!

سوجین با لبخند بهش نگاه کرد، و دستشو آروم روی دست تهیون گذاشت.

هیسونگ: کم دلقک باش.

سوبین کنار تخت نشسته بود، دستای مادرشو تو دستاش گرفته بود، و گرمای پوستش انگار تنها چیزی بود که می‌تونست قلبشو آروم کنه. ولی نگاهش بین هیسونگ و تهیون می‌چرخید، و یه حسادت ریز تو قلبش رشد می‌کرد. چرا مادرش با اونا این‌قدر صمیمیه؟ چرا سوبین حس میکرد اضافست؟

سوجین انگار حسشو خوند، چون برگشت و به چشای سوبین زل زد. دستشو محکم‌تر گرفت و با صدای آروم گفت: پسر نازم، بخاطر من کارات بهم نمیریزه؟

سوبین با لبخند بهش نگاه کرد، و اشک تو چشاش جمع شد.

سوبین: نمی‌خوام وقتی می‌تونم پیش تو باشم، توی شرکت باشم، مامان.

صداش پر از دلتنگی بود، و انگشتاش دستای سوجین رو فشار دادن، انگار می‌ترسید دوباره غیبش بزنه. سوجین لبخند کمرنگی زد، و چشای مهربونش پر از عشق بود، ولی یه سایه نگرانی توشون بود.

تهیون یهو ادای گریه درآورد و با صدای نمایشی گفت: این صحنه‌ها رو فقط تو سریالای کره‌ای دیدم! وای، قلبم!

سوجین خندید، ولی قبل از اینکه چیزی بگه، در اتاق با صدای نرمی باز شد. بومگیو با کت‌وشلوار خاکستری و موهای مرتب وارد شد، و یه لبخند گنده روی صورتش بود.

بومگیو: سوجین... خدای من سالمی

ولی سوجین متوجه دلشوره ته چشای بومگیو شد، یه سایه تاریک که انگار داشت قلبشو می‌فشرد. حتی سوبین هم حس کرد یه چیزی تو نگاه بومگیو درست نیست. چشای درشتش پر از یه ترس مخفی بود.

سوجین با نگرانی پرسید: بومگیو، چیزی شده؟

بومگیو یه لحظه شک کرد، و انگشتاش دور چیزی سفت شدن. بعد آیپد رو درآورد و روی میز کنار تخت گذاشت. همه بدون هیچ حرفی بهش خیره شدن، انگار یه بمب وسط اتاق بود.

سوجین با اخم ریز پرسید: اینو از کجا آوردی؟

بومگیو سرشو پایین انداخت و زمزمه کرد: یونجون بهم داد.

سوبین لباشو روی هم فشار داد، و مشتاش سفت شدن. حسادت مثل یه سم تو وجودش پخش شد، ولی سعی کرد چیزی نشون نده.

سوجین اخم کرد و گفت: مگه این آیپد دست هانا نبود؟

بومگیو جوابشو نداد و به سوبین نگاه کرد.

بومگیو: چرا گوشیتو جواب ندادی؟ باید یه چیزیو چک کنی... درباره هاناست.

جو اتاق سنگین شد، انگار هوا داشت خفه‌شون می‌کرد. تهیون و هیسونگ نگاهای معنی‌داری رد و بدل کردن، و هیسونگ با صدای آروم گفت: فکر کنم باید بریم.

ولی سوجین با چشای گرد به بومگیو زل زد و گفت: نکنه یونجون...

قبل از اینکه ادامه بده، سوبین از جاش بلند شد و دست بومگیو رو گرفت.

سوبین: بیا بریم.

صداش سرد بود، ولی دلشوره تو چشاش مثل یه فریاد بود. بومگیو فقط سرشو تکون داد و دنبالش رفت، ولی قلبش تندتر می‌زد.

---

هوای سردخونه سرد و مرطوب بود، و بوی فلز و ضدعفونی‌کننده مثل یه پتوی سنگین تو فضا پخش شده بود. نور کم‌فروغ لامپ‌های سقفی، سایه‌های بلند و ترسناک روی دیوارهای کاشی‌شده می‌انداخت.

کای با یه کت بلند مشکی کنار میز فلزی ایستاده بود، و گلودردش انگار داشت حنجرشو می‌سوزوند. وقتی پرستار پتو رو از روی جسد سوخته هانا کنار زد، کای بدون هیچ احساسی بهش خیره شد. پوست سوخته و بدن بی‌جون هانا مثل یه عروسک شکسته بود، و قلب کای یه لحظه لرزید.

یه خاطره مبهم یادش اومد؛ خودش و هانا، دوازده‌ساله، تو پارک نزدیک خونه، که با خنده دنبال هم می‌دویدن و هانا بستنی از دستش دزدیده بود و گفته بود "کای، تو همیشه کندی!" حالا، همون هانا جلوی چشاش بود، سرد و بی‌روح، و یه حس دلتنگی عجیب تو قلبش پیچید.

با صدای گرفته و خش‌دار گفت: تأییدش می‌کنم.

پرستار سرشو تکون داد و پتو رو دوباره کشید. کای از سردخونه بیرون اومد، و هوای سرد بیرون انگار به صورتش سیلی زد. وقتی به عمارت رسید، فضای سنگین خونه مثل یه سنگ رو سینش بود. صدای گریه‌های مادر هانا مثل یه آهنگ غمگین تو فضا می‌پیچید. جین‌هو، پدر هانا، وسط سالن ایستاده بود و با مشتای بی‌جون به سینه سوبین می‌زد.

جین‌هو: تو! تو باعث شدی هانا بمیره!

صداش پر از خشم و درد بود، و چشای قرمزش پر از اشک بود، انگار داشت با تمام وجودش التماس می‌کرد که این کابوس تموم بشه.

سوبین فقط ساکت ایستاده بود، و نگاهش سرد و بی‌احساس بود، ولی انگشتاش مشت شده بودن، و قلبش تند می‌زد. یونجون و بادیگاردای هانا تازه رسیده بودن و پشت کای ایستاده بودن، به این صحنه تراژدیک خیره شده بودن. مادر هانا روی مبل مخملی نشسته بود، دستمال خیس تو دستش مچاله شده بود، و گریه‌هاش مثل یه موج تو عمارت پخش می‌شد.

جین‌هو داد زد: تو هانا رو کشتی، سوبین!

بومگیو یهو وسطشون پرید و با صدای لرزان گفت: آقای چوی، لطفاً آروم باشین...

ولی قبل از اینکه ادامه بده، جین‌هو سیلی محکمی به صورت بومگیو زد. صدای سیلی تو سالن پیچید، و بومگیو یه قدم عقب رفت، دستشو روی گونه قرمزش گذاشت. درد مثل یه شوک تو بدنش پخش شد، و چشاش پر از اشک شدن.

یونجون که از دور نگاه می‌کرد، خونش به جوش اومد. مشتاش سفت شدن، و یه قدم جلو رفت، ولی کای سریع‌تر بود. جین‌هو رو گرفت و روی مبل نشوند.

کای: آقای چوی، باید برای مراسم آماده بشین.

صداش گرفته و خشک بود، و انگار داشت با زور حرف می‌زد. سوبین بومگیو رو یه گوشه کشوند و با نگرانی صورتشو بین دستاش گرفت. انگشتاش آروم روی جای قرمز سیلی کشیده شد، و چشاش پر از نگرانی و یه حس عجیب بود.

سوبین: خوبی؟ چیزی نشده؟

صداش پر از مراقبت بود، و انگشتاش پشت گردن بومگیو چرخید، انگار می‌خواست مطمئن شه بومگیو واقعیه. بومگیو انتظار اینهمه محبت از سوبین رو نداشت، ولی فقط سرشو تکون داد و لبخند کمرنگی زد.

بومگیو: خوبم.

قلبش تند می‌زد، و گرمای دستای سوبین انگار داشت زخمشو آروم می‌کرد. یونجون از دور بهشون نگاه کرد، و حسادت مثل یه آتیش تو وجودش شعله کشید. می‌خواست نزدیک بشه، ولی کای بهش اشاره کرد که دنبالش بیاد.

تو اتاق هانا، بوی عطر گل‌مانندش هنوز تو فضا بود، و نور کم‌فروغ لامپ روی جوایز نقره‌ای روی قفسه برق می‌زد. یونجون یادش نمی‌اومد آخرین بار کی اینجا بوده. یهو یه جسم محکم به سرش خورد، و هیسی کشید. دستشو روی زخمش گذاشت، و خون گرم زیر انگشتاش حس کرد. کای یکی از جوایز نقره‌ای هانا رو سمتش پرت کرده بود. با صدای گرفته و پر از خشم داد زد.

کای: هانا رو تو کشتی؟

یونجون فقط بهش نگاه کرد، نه از ترس، بلکه چون عصبانیت کای براش اهمیتی نداشت. با خونسردی گفت: میخوای بگی اگه تا حالا زندان نیستم، بخاطر هانا بوده و الان قبرمو کندم؟

کای با خشم یه قدم نزدیک‌تر شد، ولی یهو سرفه‌های خونی شروع شد. دستمالشو جلوی دهنش گرفت، و خون قرمز روش پخش شد. سرش گیج رفت، و روی زمین نشست، و باز خون بالا آورد. یونجون با نیشخند بهش نگاه کرد.

یونجون: باید مراقب باشی. این‌قدر داد نزن، حنجرت نابود می‌شه.

خندشو قورت داد و ادامه داد: اگه صداتو از دست بدی، شغلت هم می‌ره. می‌رم یه خدمتکار صدا کنم که این خونو تمیز کنه.

کای با چشای پر از خشم از پایین بهش زل زد، و اگه سرش گیج نمی‌رفت، حتماً به یونجون مشت می‌زد.

---

بومگیو روی صندلی چرمی پشت میز سوبین لم داده بود، بعد از اتفاق صبح، سوبین مجبورش کرد که به شرکت سر بزنه. گونش هنوز از سیلی صبح جین‌هو کمی قرمز بود، انگار یه زخم خاموش که هنوز تو قلبش می‌سوخت.

هنوز تو فکر گرمای نفسای سوبین بود، وقتی صبح با نگرانی صورتشو چک کرده بود و دستش پشت گردن بومگیو آروم نوازشش کرده بود. یه حس عجیب تو قلبش بود، مخلوطی از گناه و دلتنگی، و بدتر از همه، تصویر چشای قرمز و حسود یونجون که از دور نگاهشون می‌کرد. یه لحظه حس کرد قلبش تنگ شده، انگار یه وزنه روش بود.

صدای باز شدن در یهو به خودش آورد، و با دیدن یونجون، چشاش گرد شدن. یونجون با یه بلیز مشکی که آستیناش تا آرنج بالا زده بود، وارد شد. یه لبخند شیطون روی لباش بود.

بومگیو از جاش پرید و با صدای لرزان گفت: هیونگ، اینجا چیکار می‌کنی؟

قلبش تندتر زد. یونجون خندید، یه خنده نرم و عمیق که انگار فقط برای بومگیو بود.

یونجون: رئیس ندارم، فعلاً بیکارم.

با یه نیشخند شیطانی به سمت میز اومد و درست جلوی بومگیو ایستاد، طوری که بوی عطر خنک چوب و سیگارش به بومگیو رسید.

بومگیو غرغر کرد: نباید همین‌طوری بیای دفتر سوبین! اگه بفهمه، دیوونه می‌شه!

صداش پر از نگرانی بود. یونجون یه لحظه به اطراف نگاه کرد، و چشاش روی نور قرمز چشمک‌زن گوشه دیوار قفل شد. دوربین مخفی بود، و لبخندش عمیق‌تر شد، انگار داشت با سوبین که یه جایی پشت اون دوربین بود، بازی می‌کرد.

بدون اینکه چیزی بگه، با یه حرکت سریع بومگیو رو از روی صندلی بلند کرد و روی لبه میز نشوند. بومگیو با تعجب دستشو روی شونه‌های یونجون گذاشت و زمزمه کرد.

بومگیو: هیونگ، چیکار می‌کنی؟

صداش پر از شوک و یه خنده عصبی بود، و انگشتاش تو پارچه بلیز یونجون فرو رفتن. یونجون بین پاهای بومگیو ایستاد، و دستاشو روی کمر بومگیو گذاشت. گرمای انگشتاش از پارچه کت‌وشلوار رد شد، و بومگیو حس کرد قلبش تندتر زد.

یونجون: می‌خوام با ستارم وقت بگذرونم.

صداش آروم و پر از تشنگی بود، و نفس گرمش روی صورت بومگیو چرخید. لباشو آروم روی لبای بومگیو گذاشت، یه بوسه نرم و عمیق که طعم سیگار و قهوه روش بود. بومگیو نفسش تند شد، و دستاش دور گردن یونجون حلقه شدن، انگار می‌خواست تو این لحظه غرق بشه.

بومگیو با خنده غرغر کرد: هیونگ، تو دفتر سوبین؟ اگه بیاد، ما رو می‌کشه!

ولی بدنش زیر دستای یونجون میلرزید، و چشای درشتش پر از یه تشنگی خاموش بود. یونجون خندید و گفت: بذار بیاد. ارزششو داره.

لباشو از لبای بومگیو به گردنش برد، و گرمای نفسش روی پوست نرم بومگیو مثل یه آتش بود. آروم ترقوه‌شو بوسید، و با دندوناش یه مارک قرمز روش گذاشت، انگار داشت امضاشو روی قلب بومگیو حک می‌کرد. بومگیو هیسی کشید، و انگشتاش تو موهای یونجون فرو رفتن.

بومگیو: دیوونه شدی؟

یونجون دکمه‌های پیرهن بومگیو رو یکی‌یکی باز کرد، و انگشتاش روی پوست گرمش کشیده شد، انگار داشت یه اثر هنری رو لمس می‌کرد.

یونجون: دیوونم کردی، لاو.

با خنده گردن بومگیو رو دوباره بوسید، و گرمای لباش مثل یه شوک الکتریکی تو بدن بومگیو پخش شد. بومگیو خندید و گفت: اگه سوبین اینو ببینه...

ولی دستاش بلیز یونجون رو چنگ زدن، و بدنش به سمت یونجون خم شد، انگار نمی‌تونست حتی یه لحظه ازش جدا بشه.

یونجون با شیطنت زمزمه کرد: بذار ببینه. تو که مال منی.

یونجون بومگیو رو محکم‌تر به خودش چسبوند، و دستاش روی کمرش چرخیدن. بومگیو سرشو روی شونه یونجون گذاشت، و بوی عطرش تو بینیش پیچید. یه لحظه حس کرد قلبش داره از عشق و ترس می‌ترکه.

یونجون یه بوسه دیگه روی لباش گذاشت، و گرمای لباش انگار داشت تمام زخمای قدیمی بومگیو رو شفا می‌داد. ولی یه لحظه نگاهش به نور قرمز دوربین گوشه دیوار افتاد، و لبخندش عمیق‌تر شد. انگار می‌دونست سوبین داره نگاهشون می‌کنه، و این بازی خطرناک رو عمداً ادامه می‌داد.

---

دور از چشم اونا، سوبین تو عمارت، گوشیشو دستش گرفته بود و از دوربین‌های مخفی دفترشو چک کرد. نور صفحه گوشی صورت رنگ‌پریدشو روشن کرد، و با دیدن یونجون و بومگیو روی میز، زیر لب فحشی داد. قلبش تندتر زد. انگشتاش دور گوشی سفت شدن، و یه لحظه حس کرد داره خفه می‌شه.

تصویر بومگیو تو بغل یونجون، با لبای قرمز و چشای پر از عشق، مثل یه خنجر تو قلبش بود. گوشی رو خاموش کرد و به دیوار زل زد، ولی تصویر اونا انگار تو ذهنش حک شده بود.

یهو در سالن با صدای بلندی باز شد، و سونگهون با چندتا پلیس وارد شد. سونگهون یه کاغذ به جین‌هو نشون داد و با صدای محکم گفت: آقای چوی جین‌هو، به جرم اختلاس بازداشت شدین.

جین‌هو با چشای قرمز به سوبین زل زد و داد زد: تو چیکار کردی؟

سوبین با خونسردی گفت: بابا، خانوادمون کلاً توی حاشیست.

یه لبخند کمرنگ زد، ولی چشای خستش پر از یه حس عجیب بود، انگار داشت با یه زخم قدیمی حرف می‌زد. پلیسا جین‌هو رو بردن، و صدای گریه‌های مادر هانا بلندتر شد، مثل یه فریاد تو سکوت سالن.

سوبین به دور شدن جین‌هو نگاه کرد، ولی صدای سرفه‌های کای توجهشو جلب کرد. کای دستمالشو جلوی دهنش گرفته بود و سرفه می‌کرد، و خون قرمز روی دستمال پخش شد.

سوبین با نگرانی پرسید: خوبی؟

کای با صدای گرفته و خش‌دار گفت: خوبم. باید برم دنبال آقای چوی.

ولی سوبین متوجه صدای عجیبش شد، انگار چیزی تو گلوی کای داشت خفش می‌کرد. یه حس عجیب تو قلبش بود، انگار کای داشت یه رازو قایم می‌کرد.

---

بومگیو با کت‌وشلوار خاکستری که حالا کمی چروک شده بود، وارد اتاق بیمارستان سوجین شد. چشای درشتش زیر نور سرد بیمارستان پر از یه خستگی عمیق و یه ترس پنهان بودن.

بومگیو یه لحظه تو چارچوب در مکث کرد، و انگشتاش دور دسته در سفت شدن. بوی عطر ملایم سوجین، که هنوز ته‌مایه‌ای از گل یاس داشت، تو بینی‌ش پیچید.

با قدم‌های سنگین به سمت تخت رفت و کنار سوجین نشست. تشک زیر وزنش کمی فرو رفت، و صدای جیرجیرش تو سکوت اتاق پیچید.

بومگیو: حالت خوبه؟

صداش میلرزید، و سعی کرد لبخند بزنه، ولی لباش فقط یه خط کج شدن. سوجین دستشو آروم روی دست بومگیو گذاشت، و گرمای پوستش انگار یه شوک به قلب بومگیو فرستاد.

سوجین: من خوبم... ولی تو... تو خوبی؟

چشای سوجین تو چشای بومگیو قفل شدن، و انگار داشت عمق دلشوره‌شو می‌خوند. بومگیو سرشو پایین انداخت، و انگشتاش تو هم گره شدن.

بومگیو: من... نمی‌دونم.

صداش پر از تردید بود، و یه لحظه حس کرد گلو‌ش داره تنگ می‌شه. آیپد روی پای سوجین انگار یه بمب بود، و نگاهش ناخودآگاه بهش کشیده شد. سوجین انگار حسشو خوند، چون آیپدو محکم‌تر گرفت.

سوجین: ویدیوی آخرشو... دیدی؟

بومگیو نفسش بند اومد. تصادف جونگ‌مین، صدای جیغ تایرها، و بدن بی‌جون برادرزادش روی آسفالت. قلبش تندتر زد، و حس گناه مثل یه موج تو وجودش پخش شد.

با بغض زمزمه کرد: آره... تصادف جونگ‌مین رو دیدم.

صداش شکست، و چشاش پر از اشک شدن. سوجین دستشو محکم‌تر گرفت و گفت: منظورم اون ویدیو نیست...

صداش پر از یه جدیت مادرانه بود، ولی یه لایه ترس توش موج می‌زد. آیپدو به بومگیو داد. بومگیو با انگشتای لرزون آیپدو گرفت. صفحه رو روشن کرد، و نور سردش چشاشو سوزوند. با تردید انگشتشو روی آیکون ویدیوی آخر کشید و پلی کرد.

صفحه آیپد یه اتاق تاریک و نمور رو نشون می‌داد، انگار یه زیرزمین متروکه بود. دیوارهای بتنی پر از ترک و لکه‌های رطوبت بودن، و نور یه لامپ کم‌فروغ از سقف آویزون بود، که با هر نسیم کوچیک می‌لرزید. وسط اتاق، یه میز چوبی کهنه بود، پر از خراش و لکه‌های تیره، انگار سال‌ها شاهد رازهای ناگفتنی بوده.

هانا روی زمین زانو زده بود، با موهای آشفته و صورت خیس از اشک. بدن بی‌جون جونگ‌مین تو بغلش بود، و دستای لرزونش دور شونه‌های کوچیکش حلقه شده بودن. لباس سفیدش پر از لکه‌های خون بود، و خون از پیشونی جونگ‌مین روی گونه هانا چکه می‌کرد، مثل یه نقاشی تراژیک.

چشای هانا پر از وحشت بود، و با صدای لرزان و شکسته به کای گفت: چیکار کنم، کای؟ خدایا، چیکار کنم؟

صداش تو فضای سرد زیرزمین می‌پیچید، و انگار داشت با هر کلمه خودشو بیشتر نابود می‌کرد. کای با یه تی‌شرت مشکی و آستینای بالا زده، کنار دیوار ایستاده بود. صورتش زیر نور کم‌فروغ لامپ رنگ‌پریده بود، و چشای تیرش پر از یه خشم سرد و بی‌رحم بود.

با صدای آروم، ولی پر از تحقیر گفت: چقدر اون سگ لعنتی پارس کرد. باید سگ رو له می‌کردی، نه بچه رو.

انگشتاش دور یه دستمال مچاله شده تو جیبش سفت شدن، و یه لبخند تلخ گوشه لبش بود، انگار داشت با یه درد قدیمی حرف می‌زد.

هانا جیغ زد: کای، جدی باش! اون... اون مرده!

بدنش از ترس می‌لرزید، و اشکاش روی صورت جونگ‌مین می‌چکیدن. دستاشو محکم‌تر دور بدن بی‌جونش فشار داد. کای یه قدم نزدیک‌تر شد، و سایه بلندش روی هانا افتاد.

کای: بهترین کار سر به نیست کردنشه.

به سمت یه کمد فلزی گوشه اتاق رفت، یه ساطور قدیمی از تو کمد درآورد، و تیغه زنگ‌زدش زیر نور لامپ برق زد. آروم به سمت میز چوبی رفت، و بدن جونگ‌مین رو از بغل هانا گرفت.

هانا با وحشت داد زد: داری چیکار می‌کنی؟

ولی کای انگار تو یه دنیای دیگه بود. بدن جونگ‌مین رو روی میز گذاشت، و خون از صورتش روی چوب چکه کرد، یه لکه قرمز تیره که انگار داشت فریاد می‌زد.

کای ساطور رو بالا برد، و بازوی عضلانیش زیر نور لامپ تکون خورد. چشای تیرش پر از یه تصمیم بی‌رحم بود، انگار داشت یه عروسک شکسته رو نابود می‌کرد. هانا با وحشت از جاش پرید و دستشو گرفت، ولی کای با یه حرکت هلش داد.

کای: نذار بدتر بشه، هانا.

صداش مثل یخ بود، و هیچ احساسی توش نبود. درست تو همون لحظه، صدای قدم‌های سنگین تو راهرو پیچید، و سوبین با یه کت مشکی وارد شد. چشاش گرد شدن، و با صدای بلندی که انگار از ته وجودش می‌اومد، داد زد.

سوبین: دارین چیکار می‌کنین؟

سوبین به سمت کای دوید و دستشو محکم گرفت، ساطور از دست کای افتاد و با صدای بلندی روی زمین خورد. هانا روی زمین افتاد و گریه کرد، و بدنش مثل یه برگ تو باد می‌لرزید. سوبین کای رو به عقب هل داد و داد زد.

سوبین: دیوونه شدین؟ این... بچست؟!

صداش پر از خشم و ناباوری بود، و چشای قرمزش پر از اشک شدن. کای فقط بهش زل زد، و یه لبخند سرد روی لباش بود، انگار هیچی براش مهم نبود. ویدیو با صدای جیغ هانا قطع شد، و صفحه آیپد سیاه شد.

بومگیو با دهن باز به آیپد نگاه کرد، و نفساش تند و بریده‌بریده شدن. قلبش تند می‌زد، انگار داشت از قفسه سینه‌ش می‌زد بیرون. چشاش پر از اشک شدن، و حس گناه مثل یه سم تو وجودش پخش شد.

این ویدیو از کجا اومده بود؟ کای می‌خواست سر برادرزادشو ببره، انگار یه اسباب‌بازیه. اگه سوبین دیرتر می‌رسید...

بومگیو سرشو بالا آورد و با چشای اشکی به سوجین زل زد.

بومگیو: این... این از کجا اومد؟ چرا تو آیپد جونگ‌مینه؟

صداش پر از وحشت بود، و انگشتاش تو ملافه تخت فرو رفتن.

بومگیو: کای... اون می‌خواست جونگ‌مین رو...

نتونست ادامه بده، و یه هق‌هق بلند از گلوش بیرون اومد. سوجین یه لحظه مکث کرد، و چشای مهربونش پر از یه حس عمیق شد.

سوجین: نمی‌دونم، بومگیو. ولی اینو یونجون بهت داد، نه؟

بومگیو سرشو تکون داد، و یه حس ترس و گناه تو قلبش پیچید. یونجون... چرا این آیپد رو بهش داده بود؟ می‌دونست این ویدیو توشه؟ سوجین آروم ادامه داد: تو این‌همه سختی کشیدی، بومگیو. حالا چیکار می‌کنی؟

بومگیو نفس عمیقی کشید، ولی انگار هوا به ریه‌هاش نمی‌رسید.

بومگیو: یعنی باید بنویسم؟ باید همه‌چیزو بگم؟

صداش پر از تردید و درد بود. سوجین لبخند کمرنگی زد و دستشو روی گونه بومگیو گذاشت. گرمای انگشتاش مثل یه پناهگاه بود.

سوجین: این داستان توئه. فقط تو می‌تونی تمومش کنی.

--

هوای شب بیمارستان سرد و مرطوب بود، یونجون زیر یکی از چراغ‌های زرد کم‌نور ایستاده بود، با یه سیگار روشن بین انگشتاش. کت مشکی گشادش روی شونه‌هاش افتاده بود، و گوشواره نقره‌ایش زیر نور چراغ برق می‌زد، مثل یه ستاره کوچیک تو تاریکی.

سوبین از در شیشه‌ای بیمارستان بیرون اومد، و صدای بسته شدن در پشت سرش تو سکوت حیاط پیچید. دستاش تو جیبش بود، ولی انگشتاش مشت شده بودن، انگار داشت یه خشم یا حسادت قدیمی رو تو خودش حبس می‌کرد. بوی سیگار یونجون بهش رسید، و یه لحظه حس کرد قلبش تندتر زد.

با صدای آروم و پر از طعنه گفت: زشته، چوی یونجون. فانتزی‌هاتو تو دفتر رئیس پیاده کنی؟

لبخند کجی گوشه لبش بود، ولی چشای تیرش پر از حسادت بود. یونجون پک عمیقی به سیگارش زد، و دود رو آروم تو هوا فوت کرد. لبخند شیطنت‌آمیزی زد.

یونجون: تو که لذت می‌بری تماشاگر باشی، رئیس چوی.

صداش نرم بود، ولی یه تیزی توش داشت، انگار داشت با یه چاقوی نامرئی به قلب سوبین ضربه می‌زد.

سوبین یه قدم نزدیک‌تر شد و کنار یونجون ایستاد. از جیبش یه سیگار درآورد و با فندک نقره‌ای که همیشه همراهش بود، روشن کرد. پک عمیقی به سیگارش زد.

سوبین: کای بهم گفت تو جونگ‌هانو کشتی.

صداش سرد بود، ولی یه کنجکاوی عمیق توش موج می‌زد. نگاهش به یونجون قفل شد، انگار داشت سعی می‌کرد تو چشای تیره‌ش یه حقیقت پیدا کنه.

یونجون یه لحظه مکث کرد، و انگشتاش دور سیگارش سفت شدن. دود رو آروم تو هوا فوت کرد، و یه لبخند تلخ گوشه لبش بود.

یونجون: قرار بود بکشمش... ولی نتونستم. جونگ‌هان التماسم کرد زنده بمونه...

یه لحظه به زمین خیره شد، و نور چراغ روی زخم تازه سرش برق زد. سوبین به زخم نگاه کرد و اخم کرد. سوبین خندید، یه خنده خشک و پر از طعنه.

سوبین: ولی حالا آماده کشتنی، نه؟ دوست‌دختر سابقت که از قضا خواهرم بوده رو که کشتی.

نگاهش به گوشواره نقره‌ای یونجون افتاد، همونی که بومگیو هم شبیهش داشت، و حسادت مثل یه آتش تو وجودش شعله کشید.

سوبین: از اول می‌دونستم چرا پیشنهاد هانا رو قبول کردی.

صداش پر از سرزنش بود، ولی یه لایه حسرت توش بود، انگار داشت با خودش می‌جنگید که چرا هنوز به یونجون حسادت می‌کنه. یونجون سیگارشو روی سنگ‌فرش انداخت و با نوک کفشش خاموش کرد. صدای خش‌خش سیگار زیر پاش تو سکوت شب پیچید. با یه لبخند مرموز به سوبین نگاه کرد

یونجون: جونگ‌هان اون شب یه فلش بهم داد.

سوبین ابرو‌هاشو بالا برد، و قلبش یه لحظه ایستاد. فلش؟ این همه مدت به جای کای، دست یونجون بوده؟

یونجون: ویدیوها حالا دست بومگیو و سوجینه.

مکث کرد، و چشای تیرش تو چشای سوبین قفل شدن.

یونجون: وقتشه کاری کنی پخش شن.

سوبین پک دیگه‌ای به سیگارش زد، و دود تو هوای سرد شب پخش شد. یه لحظه به بومگیو فکر کرد، به چشای درشت و پر از ترسش تو بیمارستان، به گرمای دستاش وقتی صورتشو چک کرده بود. حسادت و عشق تو قلبش قاطی شده بودن، و یه لحظه حس کرد داره خفه می‌شه.

سوبین با یه نیشخند گفت: در ازاش چی می‌خوای، چوی یونجون؟

صداش پر از کنجکاوی و یه حس خطرناک بود، انگار داشت با یه حریف قدیمی شطرنج بازی می‌کرد. یونجون فقط بهش خیره شد، و لبخندش عمیق‌تر شد، مثل یه گرگ که تو تاریکی داره طعمشو می‌پاد. یه قدم نزدیک‌تر شد.

یونجون: تو می‌دونی من چی می‌خوام.


Report Page