Season 2, part 7

Season 2, part 7

𝘉𝘦𝘯𝘣𝘪,,

هوا سرد بود و غروب آفتاب، آسمونو به رنگ نارنجی و زردی آتشین رنگ کرده بود که انگار داشت با ابرهای خاکستری می‌جنگید. زمین خاکی وسیع، دور از سئول، تو سکوت مرگباری غرق شده بود، جز صدای باد تند که خاکو به هوا بلند می‌کرد و به صورت هانا می‌زد.

جاده‌ای خلوت از کنار زمین می‌گذشت، و صدای گاه‌به‌گاه چرخ‌های ماشینی که دور می‌شد، تنها نشانه‌ی حیات بود. هانا ماشینشو کنار جاده پارک کرد، و با دستای لرزونش که آیپدو محکم گرفته بودن، از ماشین پیاده شد.

چشماش تار بود، رنگ‌ها محو و درهم بودن، و فقط سایه‌های مبهمی از اطرافش می‌دید. باد موهای بلندشو به صورتش می‌کوبید، و او با دست آزادش سعی کرد موشو کنار بزنه.

هانا چشم‌هاشو ریز کرد، سعی کرد جلوی پاشو ببینه، اما دنیا مثل یک تابلوی نقاشی آب‌رنگ درهم بود. نفسش تند و بریده‌بریده بود.

هانا: کای؟ کای، کجایی؟

صداش تو باد گم شد، و لرزشش پر از ترس بود. یهو، حس سردی فلزی پشت سرش لمس کرد. سر تفنگ بود، محکم به جمجمش فشار می‌آورد. هانا خشکش زد، نفسش بند اومد، و بدنش میلرزید. قبل از اینکه بتونه حرکتی کند، صدای یونجون از پشت سرش بلند شد.

یونجون‌: تکون نخور، هانا. وگرنه شلیک می‌کنم.

هانا با ناباوری زمزمه کرد: یونجون؟

قلبش تندتر زد، و حس کرد دنیا دور سرش می‌چرخه. آیپد از دستش کشیده شد، و صدای انگشتای یونجون که روی بدنه پلاستیکیش می‌کشید، تو گوشش پیچید.

هانا: کای کجاست؟

یونجون خندید: کای؟ کای هیچ‌وقت بهت پیام نداده، هانا. اون من بودم.

تفنگو محکم‌تر به سرش فشار داد، و هانا حس کرد سرما تا استخون‌هاش نفوذ می‌کنه. هانا با چشمای تار به اطراف نگاه کرد، ولی فقط سایه‌ای از یونجون می‌دید. صداش پر از التماس شد.

هانا: یونجون... بس کن. من... من هنوز عاشقتم. همه‌چیزو بخاطر خودمون کردم.

یه قطره اشک از گوشه چشمش سر خورد، و باد سرد اونو روی گونش پخش کرد. یونجون سرشو نزدیک گوش هانا آورد، و نفس گرمش با بوی سیگار قاطی شده بود.

یونجون: وقتی بازی به آخراش رسیده، چرا بس کنم؟ تو خودت همه‌چیزو خراب کردی.

صداش پر از خشم و حسرت بود، انگار داشت با یه زخم قدیمی حرف می‌زد.

هانا با گریه گفت: من فقط می‌خواستم تو رو نگه دارم! فکر کردی نمی‌فهمم چطوریه وقتی یکی تو رو نمی‌خواد؟ تو منو ول کردی، یونجون! تو رفتی پیش چوی بومگیو!

صداش شکست، و حس کرد قلبش داره زیر فشار حسادت و درد خرد می‌شه. یونجون تفنگ رو پایین آورد و جلوی هانا ایستاد. با دست آزادش انگشتاشو جلوی چشمای هانا تکون داد، ولی هانا هیچ واکنشی نشون نداد. چشای تارش فقط سایه‌ای از یونجون رو می‌دید.

یونجون زیر لب زمزمه کرد: پس کار کرد.

لبخند تلخی زد، و چشای تیرهش پر از یه حس پیچیده بود؛ ترحم، خشم، و شاید یه تیکه عشق قدیمی.

هانا با وحشت پرسید: چی؟ چی کار کرد؟ چیکار کردی؟

صداش پر از ترس بود، و دستاش میلرزید. یونجون سیگارشو از جیبش درآورد و با خونسردی روشن کرد. دود تو هوا پیچید، و بوی تندش با بوی خاک قاطی شد.

یونجون: اون قطره اشکی که استفاده می‌کردی... یه چیزی بهش اضافه کردم. چیزی که یه هنرمند نیاز داره رو ازت گرفتم.

صداش سرد بود، ولی یه لرزش ظریف توش حس می‌شد.

یونجون: حالا می‌فهمی چه حسیه وقتی چیزی که برات عزیزه ازت گرفته بشه؟

هانا حس کرد قلبش یه لحظه ایستاد. اشکاش مثل سیل روی صورتش سرازیر شدن.

هانا: این... این خیلی بی‌رحمیه. تو چطور تونستی؟

صداش پر از درد بود. پنج سال پیش، تو استودیوی نقاشی، که یونجون دستشو دور کمرش انداخته بود و زمزمه کرده بود "تو دنیای منی، هانا." حالا، همون دنیا داشت نابودش می‌کرد.
یونجون یه قدم نزدیک‌تر شد، و با انگشتای سردش چونه هانا رو گرفت. لباشو آروم روی لبای هانا گذاشت، یه بوسه کوتاه و پر از ترحم.

وقتی عقب کشید، زمزمه کرد: کاری که تو با عشقم به خودت کردی هم بی‌رحمی بود.

هانا با گریه گفت: من فقط می‌خواستم تو مال من با-

ولی قبل از اینکه ادامه بده، یونجون سیگارشو روی زمین انداخت و با پاش خاموشش کرد. با صدای سرد گفت: ده ثانیه فرصت داری که فرار کنی.

هانا با وحشت به اطراف نگاه کرد، ولی چشاش فقط رنگای محو نارنجی و خاکستری رو می‌دید. قلبش تند می‌زد، و بدون فکر شروع کرد به دویدن. خاک زیر پاهاش می‌ریخت، و نفس‌هاش تو سینش می‌سوخت. نمی‌دونست کجا می‌ره، فقط می‌خواست از یونجون دور بشه. صدای موتور ماشین بلند شد، و هانا حس کرد مرگ داره بهش نزدیک می‌شه. یه لحظه به آسمون نگاه کرد، به رنگای نارنجی و زردی که نمی‌تونست درست ببینه.

هانا: یونجون... چرا؟

ماشین با سرعت بهش برخورد کرد. صدای خرد شدن استخونا تو گوشش پیچید، و بدنش مثل یه عروسک پارچه‌ای تو هوا چرخید و روی خاک افتاد. درد مثل یه موج تو بدنش پخش شد، و چشای بازش به آسمون خیره موند. خون از گوشه لبش سر خورد، و نفس‌هاش کم‌جون‌تر شدن. تو ذهنش، تصویر یونجون بود؛ همون یونجون پنج سال پیش، که با خنده قهوه درست می‌کرد.

یونجون از ماشین پیاده شد و به شیشه شکسته نگاه کرد. خون روی خود ماشین پخش شده بود، و قلبش یه لحظه لرزید. به بدن بی‌جون هانا نگاه کرد، با چشای باز و خونی که از سرش روی خاک می‌ریخت.

آروم نزدیک شد، و با یه حس عجیب، یه دستشو زیر زانوهاش و دست دیگشو زیر کمرش گذاشت. مثل یه عروس مرده بلندش کرد، و وزن سبک بدنش انگار یه حس گناه سنگین تو قلبش ریخت. هانا رو تو ماشینش گذاشت و آیپد رو از کنارش برداشت.

بنزین رو از ماشین خودش برداشت و روی ماشین هانا ریخت. فندکشو از جیبش درآورد؛ همون فندکی که هانا شش سال پیش براش خریده بود، با یه قلب نقره‌ای روش. یه نگاه بهش انداخت، و با یه نفس عمیق، فندکو روشن کرد و تو ماشین پرت کرد. شعله‌ها با سرعت بالا رفتن، و صدای انفجار تو زمین خاکی پیچید. یونجون بدون اینکه برگرده، سوار ماشین خودش شد و گاز داد.
--
هوای شرکت سرد و بی‌روح بود، و صدای تیک‌تیک ساعت دیواری تو سکوت راهروها می‌پیچید. سوبین با کت‌وشلوار مشکی وارد راهروی اصلی شد. وقتی به سمت اتاق کارش رفت، یکی از کارمندا با احتیاط نزدیکش شد.

-: آقای چوی، منشیتون، زودتر رفته

سوبین بدون توقف، با صدای سرد گفت: میدونم.

ولی ته دلش یه گره کور بود. هانا کجا بود؟ چرا غیبش زده بود؟ خشم مثل یه سم تو وجودش پخش شده بود. هانا همیشه یه راهی برای خراب کردن همه‌چیز پیدا می‌کرد.

تو اتاق کارش، در رو بست و به مانیتور روی میز زل زد. دوربین‌های مخفی که تو اتاق نصب کرده بود، تصاویر زنده از بومگیو رو نشون می‌دادن.

وقتی تو بیمارستان بود، با گوشیش بومگیو رو زیر نظر داشت. بومگیو، پشت میز، با لبای آویزون و چشای گیج که سعی می‌کرد پرونده‌ها رو بفهمه.
سوبین ناخودآگاه لبخند زده بود، و قلبش یه لحظه گرم شده بود. حالا، تو شرکت، به همون تصاویر زل زده بود، و حس کرد یه حس عجیب تو وجودش داره رشد می‌کنه؛ یه ترکیبی از حسادت و دلتنگی.

ولی ته ذهنش، یه فکر مثل خوره می‌خوردش؛ بومگیو حتماً رفته پیش یونجون. حسادت مثل یه چاقو تو قلبش بود. چرا بومگیو نمی‌تونست از یونجون دست بکشه؟

سوبین به صندلیش تکیه داد و نفس عمیقی کشید. باید کارای شرکت رو تموم می‌کرد. بومگیو بلد نبود همه‌چیزو درست انجام بده. با انگشتای لرزون، تبلتشو برداشت و شروع کرد به چک کردن گزارش‌ها، ولی چشاش مدام به مانیتور دوربین‌ها می‌رفت.
---
خونه یونجون مثل یه پناهگاه متروکه بود، سرد و ساکت، با دیوارهای بتنی که انگار خاطرات گذشته رو زندانی کرده بودن. بوی سیگار سوخته و عطر خنک چوب و نعنای یونجون تو هوا معلق بود.

بومگیو کلید رو از زیر پادری برداشت، و وقتی در رو با صدای قیژ لولاها باز کرد، قلبش تندتر زد، انگار هر قدمش تو این خونه یه زخم قدیمی رو باز می‌کرد. این چهاردیواری، با همه سردیش، پر از حضور یونجون بود؛ خنده‌های بلندش تو شب‌های بارونی، دستای گرمی که دور کمر بومگیو می‌پیچید، یا زمزمه‌های آرومش زیر نور ماه "تو مال منی، بوم." حالا، این دیوارها فقط یه پوسته خالی بودن، ولی بومگیو هنوز می‌تونست عطر یونجون رو تو هر نفسش حس کنه، انگار روحش هنوز اینجاست.

وارد آشپزخونه شد، و انگشتاش روی پیشخوان سرد کشیده شد. یه لیوان قهوه هنوز داغ بود. انگشتاشو دور لیوان پیچید، و گرمای ملایمش انگار یه تیکه از وجود یونجون بود که به پوستش نفوذ می‌کرد.

برای یه ساعت تو خونه قدم زد، انگشتاش روی مبل چرمی کهنه کشیده شد، و به هر گوشه نگاه کرد، انگار دنبال یه نشونه از یونجون بود؛ یه رد انگشت، یه عطر آشنا، یا حتی یه سایه. صدای ماشینی که تو حیاط پارک کرد، مثل یه شوک الکتریکی بدنشو لرزوند. به در خیره شد، و نفسش تو سینه حبس شد. قلبش اونقدر تند می‌زد که انگار داشت از قفسه سینش می‌زنه بیرون، و عرق سردی روی پیشونیش نشست.

یونجون در رو باز کرد، با تی‌شرت سفید که لکه‌های خون روش پخش شده بود، مثل یه نقاشی گوتیک که هم زیبا بود هم ترسناک. آیپد تو دستش بود، و چشای تیره و خستش به بومگیو افتاد.

چند ثانیه مکث کرد، انگار زمان یخ زده بود. یه لبخند تلخ روی لباش نشست، و صداش، پر از خستگی و یه گرمای عمیق، تو راهرو پیچید.

یونجون: لا- بوم؟ تو اینجا چیکار می‌کنی؟

بومگیو به لکه‌های خون روی تی‌شرتش زل زد، و حس کرد یه سرمای عجیب تو ستون فقراتش می‌دوه. چشاش به آیپد افتاد، و ذهنش پر از سوالای بی‌جواب شد، خون کی بود؟

بومگیو: دیگه برام مهم نیست، هیونگ... دیگه می‌خوام اگه قراره یه روز زنده باشم، می‌خوام پیش تو باشم.

اشکاش روی گونه‌هاش سر خوردن، و حس کرد قلبش داره زیر فشار گناه و دلتنگی خرد می‌شه. یونجون یه قدم نزدیک‌تر شد، و بوی سیگار و عطرش مثل یه موج تو بینی بومگیو پیچید.

با انگشتای سردش چونه بومگیو رو گرفت و سرشو بالا آورد. چشای درشت و اشکی بومگیو رو دید، و قلبش یه لحظه لرزید، انگار یه زخم قدیمی باز شده بود. با انگشت شستش، اشکای بومگیو رو آروم پاک کرد، و پوست نرمش زیر انگشتاش مثل مخمل بود.

یونجون: تموم شد لاو...

بومگیو رو تو بغلش کشید، و گرمای بدنش انگار تمام سرمای خونه رو ذوب کرد. بومگیو صورتشو تو سینه یونجون فرو کرد، و بوی خون و عطرش تو بینیش قاطی شد. نفس‌های تندش با تپش قلب یونجون هماهنگ شده بود.

وقتی گریه‌های بومگیو آروم شد، روی مبل چرمی کهنه نشستن. بومگیو روی پای یونجون بود، سرشو روی شونش گذاشته بود، و انگشتای یونجون تو موهای نرم و سیاه بومگیو می‌چرخید. پوست بومگیو زیر انگشتای یونجون گرم بود، و هر نفسش انگار یه قول عاشقانه بود.

بومگیو با صدای آروم، پر از حسرت، زمزمه کرد: فکر نمی‌کردم این‌قدر دلتنگت باشم. انگار یه تیکه از قلبم گم شده بود، هیونگ. هر شب بهت فکر می‌کردم، به اینکه کجایی، چیکار می‌کنی...

صداش شکست، و چشاش به زمین افتاد. یونجون خندید، یه خنده نرم و گرم که انگار فقط برای بومگیو بود. پیشونیشو بوسید، و گرمای لباش روی پوست بومگیو مثل یه جرقه بود.

یونجون: منم همین‌طور. هر لحظه که پیشم نبودی، تو ذهنم بودی.

صورتشو بوسید، از گونه‌های نرمش تا گوشه لباش، و هر بوسه انگار یه قول بود که هیچ‌وقت نمی‌ذاره بومگیو تنها بمونه. نفس گرمش روی پوست بومگیو می‌چرخید، و بومگیو حس کرد قلبش داره از عشق و هیجان می‌ترکه. دستشو روی سینه یونجون گذاشت، و تپش قلبشو زیر انگشتاش حس کرد؛ تند، قوی، و زنده. انگار فقط برای اون می‌زد.

بومگیو با یه خنده شیطون از روی پاش بلند شد و گفت: می‌خوام یه کار بد کنم.

از جیبش یه کیسه کوچک نیروسکای درآورد، و نور لامپ روی پلاستیک شفافش برق زد، مثل یه الماس خطرناک. چشای یونجون از تعجب گرد شد.

یونجون: اینو از کجا آوردی؟

بومگیو با شیطنت گفت: هیسونگ.

چشاش برق می‌زد، و لبخندش پر از یه هیجان خطرناک بود، انگار داشت یونجونو به یه بازی ممنوعه دعوت می‌کرد. یونجون اول تردید داشت، ولی ذوق تو چشای درشت بومگیو رو که دید، خندید.

یونجون: فقط یه کم.

روی تخت دراز کشیدن، و یه مقدار کم نیروسکای رو اسنیف کردن. تاثیرش مثل یه موج گرم تو بدنشون پخش شد، انگار خونشون به آتیش کشیده شده بود. خنده‌های بلندشون تو اتاق می‌پیچید، و جک‌های مسخره‌شون انگار دنیا رو سبک‌تر کرده بود. نیروسکای یه حس دیوونه‌وار بهشون داده بود، مثل اینکه زمان متوقف شده و فقط اونا تو دنیا بودن.

بومگیو با خنده گفت: یادته اون شب که سعی کردم بهت گیتار زدن یاد بدم؟ اصلا یاد نگرفتی!

یونجون خندید و گفت: آره، حواسم به چشمات بود

یونجون پاهاشو از سمت راست تخت آویزون کرده بود، لباسشو درآورده بود، و با بالاتنه لخت سیگار می‌کشید. دود تو هوا می‌چرخید، و بوی تندش با بوی عطرش قاطی شده بود، مثل یه عطر ممنوعه که بومگیو رو مست می‌کرد. پوستش زیر نور لامپ برق می‌زد، و عضلاتش با هر نفسش تکون می‌خوردن.

بومگیو از طرف سمت چپ تخت دراز کشیده بود، سرش کنار سر یونجون، و موهای سیاهش روی ملافه سفید پخش شده بود، مثل یه تابلوی نقاشی. خنده‌هاشون کم‌کم آروم شد، و یه سکوت گرم بینشون شکل گرفت، انگار دنیا فقط برای اونا نفس می‌کشید.

یونجون سرشو سمت بومگیو چرخوند، و چشای خمارش تو چشای درشت و براق بومگیو قفل شد.

یونجون: چرا ازم نپرسیدی کجا بودم؟ چیکار کردم؟

نیروسکای هنوز تو رگاش بود، و صداش یه لرزش ظریف داشت، انگار داشت با یه راز سنگین حرف می‌زد. بومگیو خندش محو شد و سر جاش نشست. یونجون هم باهاش نشست، و نیروسکای مثل یه آتیش تو وجودشون می‌سوخت. بومگیو با بغض بهش زل زد.

بومگیو: برام مهم نیست کجا بودی. فقط نمی‌خوام دیگه ازت جدا باشم.

اشکاش روی گونه‌هاش سر خوردن، و صداش پر از درد بود. یونجون لبخند تلخی زد و از جاش بلند شد. تلو تلو خورد، و سیگارشو تو جا سیگاری خاموش کرد.

بوی دود تو هوا موند، و نور لامپ روی پوستش سایه‌های نرم می‌انداخت. بالای سر بومگیو ایستاد و به چشای اشکیش زل زد. موهاشو نوازش کرد، و انگشتاش تو موهای نرم بومگیو گم شدن.

یونجون: شبیه به پاپی کوچولویی.

دستشو به کمربندش برد و بازش کرد، و صدای فلز کمربند تو سکوت اتاق مثل یه آهنگ ممنوعه بود. با دست دیگش چونه بومگیو رو نوازش کرد، و پوست نرمش زیر انگشتاش انگار داشت می‌سوخت. کمربندو دور گردن بومگیو بست.

یونجون: یه پاپی به قلاده نیاز داره.

بومگیو خندید، یه خنده شیطون و پر از هیجان که انگار داشت قلب یونجونو می‌لرزوند. چونشو به شلوار یونجون زد، و یونجون زیر لب فحشی داد و خندید، چشاش پر از یه تشنگی عمیق بود.

بومگیو با دندونش زیپ شلوار یونجونو باز کرد و با چشمای مظلوم بهش خیره شده بود و دیک نیمه هارد یونجون رو از روی باکسرش بوسید. یونجون نفس‌های تیزی کشید، این پسر فقط با چند تا لمس ساده دیوونش کرده بود.

باکسرشو پایین کشید و دیکش به بینی بومگیو خورد. بومگیو انگار هنوز تاثیر مواد بود و خندید و بوسه ای روی کلاهک دیک یونجون زد. یونجون از بالا با چشمای خمار بهش نگاه کرد و موهای بومگیو رو ناز می‌کرد. با دقت به زبون بومگیو خیره شد که روی دیکش کشیده می‌شه و از لذت زیر لب ناله کرد.

بومگیو زیاد یونجونو منتظر نداشت و کل دیکشو وارد دهنش کرد و با یه ریتم آروم سرشو تکون میداد اما این برای یونجون عذاب بود، اون میخواست گلوی بومگیو رو بفاک بده و همین کارو کرد.

سر بومگیو رو محکم گرفت و دیکشو به ته حلق بومگیو فشار میداد. بومگیو انگشتاشو داخل پوست رون یونجون فرو کرده بود اما يونجون محکم‌تر از قبل به حلقش ضربه میزد. دهن بومگیو داغ بود و دیدن چشمای اشکیش و لبای قرمزش، یونجونو از خود بی خود میکرد.

یونجون دیکشو به ته حلق بومگیو فشرد و کل کامشو توی دهن پسر کوچکتر خالی کرد. یونجون نفس نفس میزد و جریان خون رو توی کل بدنش حس میکرد. آروم دیکشو از دهن بومگیو بیرون کشید و دستشو جلوی بومگیو گرفت تا کام رو تف کنه بیرون اما بومگیو تخس بهش خیره شد و کل کام رو قورت داد.
یونجون خندش گرفت، این همون بومگیوی تخسی بود که میشناخت.

یونجون: چه پسر خوبی دارم.

یونجون شاهد درخشش چشمای بومگیو بود. روی زانوهاش نشست و لبای بومگیو رو بوسید، نمی‌تونست از اون لبا جدا شه. دلتنگش شده بود و لبای بومگیو، نیروسکای یونجون بود.

لحظه بعد، هر دو کاملاً لخت بودن. بومگیو روی شکمش رو تخت دراز کشیده بود، و ملافه‌های سفید زیر بدنش چروک شده بودن. یونجون کل کمرشو می‌بوسید، و گرمای لباش روی پوست بومگیو مثل یه آتش بود که هر زخم قدیمی رو می‌سوزوند.
هر بوسه انگار یه قول بود، یه قول که هیچ‌چیز نمی‌تونه اونا رو از هم جدا کنه. نفس‌های تندشون تو اتاق می‌پیچید، و نیروسکای یه حس دیوونه‌وار بهشون داده بود؛ یه ترکیبی از عشق خام، تشنگی، و یه خطر شیرین که انگار داشت اونا رو به لبه پرتگاه می‌برد.

انگشتاش با حفره بومگیو بازی میکرد و بومگیو زیر بدن یونجون تکون میخورد و ناله میکرد. فقط با انگشتای یونجون داخلش کام شده بود اما همچنان یونجون انگشتاشو قیچی وار باز میکرد.

هنوز چند ثانیه ای خالی شدن حفره بومگیو نگذشته بود که یونجون کل دیکشو وارد بومگیو کرد انگار که عجله داشت با بومگیو یکی بشه. دستاش روی پهلوهای بومگیو بود و پسر کوچکترو مجبور کرد تا به کمرش قوس بده.

بدن بومگیو انقدر حساس شده بود که با هر ضربه یونجون به پروستاتش، گریه میکرد. یونجون بند چرمی کمبرندو محکم گرفت و کشیدتش و بومگیو زیر لب ناله کرد و از روی تخت بلند شد. احساس سوزش و خفگی دور گردنش داشت‌. یونجون دستشو روی گردن کشید، انگشتاش با هر حرکت انگار داشت روحشو لمس می‌کرد.

یونجون: تو مال منی، لاو. همیشه.

نفس گرمش روی گردن بومگیو بود، و بوی سیگار و عطرش تو بینی بومگیو می‌پیچید، مثل یه جادو که نمی‌تونست ازش فرار کنه. بومگیو چشاشو بست، و حس کرد بدنش داره زیر گرمای دستای یونجون ذوب می‌شه. انگشتای یونجون روی ستون فقراتش کشیده شد، و هر لمس مثل یه شوک الکتریکی بود که قلبشو تندتر می‌زد.

بومگیو با صدای گرفته زمزمه کرد: هیونگ... نذار ازت جدا شم.

صداش پر از نیاز بود، انگار داشت با تمام وجودش التماس می‌کرد. دیگه توی حال خودش نبود و غرق لذتی بود که یونجون بهش داده بود. ضربات يونجون عمیق‌تر شده بود و بومگیو چشماش سیاهی می‌رفت.

انگشتای پسر بزرگتر سمت دیک بومگیو رفت و بومگیو به خودش لرزید. دیکش قرمز بود و پریکامش پخش شده بود. یونجون سرشو تو گودی گردن بومگیو فرو کرد، و لباش پوست نرمشو بوسید.

یونجوت: هرگز، تو دنیای منی.

صدای قلبشون با هم می‌زد، و گرمای بدنشون انگار یه دیوار دورشون ساخته بود که هیچ‌کس نمی‌تونست بشکنتش. نیروسکای یه حس غیرعادی بهشون داده بود، مثل اینکه تو یه دنیای موازی بودن که فقط اونا وجود داشتن.

بومگیو برای بار دوم بین انگشتای یونجون کام شد و حس کرد هر لحظه ممکنه بیهوش شه. دستای بومگیو روی شونه‌های یونجون بود، و ناخناش آروم تو پوستش فرو می‌رفت، انگار می‌خواست مطمئن شه این لحظه واقعیه.

یونجون سرعتشو کندتر کرد و با هر بوسه انگار داشت تمام حسرت و گناه خودشو خالی می‌کرد، و بومگیو با هر نفس انگار داشت تمام زخم‌هاشو به یونجون می‌سپرد. بعد از چند ضربه، یونجون داخل بومگیو کام شده بود و بدن بی جون بومگیو رو توی بغلش گرفته بود.

تو اون لحظه، دنیا فقط مال اونا بود. صدای نفس‌هاشون، گرمای پوستشون، و تپش قلبشون مثل یه سمفونی عاشقانه بود که هیچ‌وقت نمی‌خواستن تموم بشه. بومگیو چشاشو باز کرد و به چشای یونجون زل زد، و تو عمق نگاهش یه چیز عجیبی دید؛ یه عشق که حتی گناه و خون نمی‌تونست بشکنتش.

لبای یونجونو دوباره روی لباش حس کرد اما ایندفعه تنگی کمربند دور گردنش احساس نکرد. آخرین چیز قبل از خستگی بیهوش شدن یادش بود، نفس های داغ یونجون روی صورتش و اعتراف خالصانه یونجون بهش بود.

یونجون: دوستت دارم، ستاره من.
--
هوای بیمارستان سنگین بود، و بوی ضدعفونی‌کننده تو بینی سوبین می‌پیچید. صدای بوق‌های یکنواخت دستگاه‌های مانیتور قلب مثل یه آهنگ غمگین تو گوشش بود. سوبین روی صندلی فلزی کنار تخت سوجین نشسته بود، دستای بی‌جون مادرشو تو دستاش گرفته بود.
پیشونیشو به لبه تخت تکیه داد، و چشاشو بست.

تو ذهنش، تصویر بومگیو بود؛ بومگیو با لبای آویزون پشت میز شرکت... یا بومگیو تو بغل یونجون. حسادت مثل یه سم تو وجودش پخش شده بود، ولی زیرش یه حس عمیق‌تر بود. یه نیاز به اینکه بومگیو مال اون باشه.

ناگهان، حس کرد انگشتای سوجین تو دستش تکون خوردن. نفسش بند اومد، و سرشو بالا گرفت. چشای سوجین باز بود، و با یه نگاه پر از اشک به سوبین زل زده بود. سوبین چشاش گرد شد، و زیر لب زمزمه کرد.

سوبین: مامان؟

سوجین فقط پلک زد، و یه قطره اشک از گوشه چشمش سر خورد. سوبین دکمه پرستارو زد و روی زانوهاش کنار تخت افتاد. دست سوجین رو محکم گرفت و گریه کرد.

سوبین: بیدار شدی... تو بیدار شدی.

صداش پر از درد و شادی بود. سوجین تو سکوت گریه می‌کرد، و انگشتاش آروم دست سوبین رو فشار دادن. تو اون لحظه، سوبین حس کرد دنیا دوباره رنگ گرفته.

Report Page