Season 2, part 6
𝘉𝘦𝘯𝘣𝘪,,هوای بیمارستان سنگین بود، صدای بوقهای یکنواخت دستگاههای مانیتور قلب انگار داره روحشو میخراشه. نور کمفروغ چراغ رومیزی کنار تخت، سایههای لرزون روی دیوارهای سفید میانداخت. سوجین روی تخت دراز کشیده بود، بیهوش، زیر نور دستگاهها مثل سنگ سرد بود. لولههای اکسیژن به بینیش وصل بود، و نفسهای ضعیفش با بوقها هماهنگ شده بود اما حالش پایدار بود.
سوبین روی یه صندلی فلزی کنار تخت نشسته بود، چشاش بسته، و دستای بیجون سوجین تو دستاش بود. بلیز سفیدش خونی بود، آستیناش تا آرنج بالا زده شده بود، و انگشتاش دور انگشتای سرد مادرش پیچیده بود، انگار میترسید اگه ولش کنه، برای همیشه گمش کنه. بعد از ۲۱ سال، بالاخره مادرشو از نزدیک دیده بود. یاد لحظه ای افتاد؛ سوجین، تو حیاط خونه قدیمی، که سوبین پنجساله رو بغل کرده بود و زیر ستارهها زمزمه کرده بود "چون فرشته ها ستاره ها رو محکم گرفتن" حالا، انگار همون فرشته سقوط کرده بود و سوبین حس کرد قلبش داره زیر فشار حسرت میشکنه.
در با صدای آروم باز شد، و یونجون پشت سوبین وایستاد. بوی عطر خنک چوب و نعناش تو فضا پیچید، و سایهش روی دیوار افتاد. صداش آروم بود، ولی پر از عذاب.
یونجون: هانا فرار کرده...
سوبین با شنیدن اسم هانا فکشو منقبض کرد، و نفسشو با خشم بیرون داد. اگه دستش به هانا میرسید، نمیدونست چطور خودشو نگه داره. ولی با همه خشمش، هانا خواهرش بود. یه تیکه از قلبش هنوز نمیتونست ازش متنفر بشه.
از گوشه چشم به یونجون نگاه کرد. نور چراغ رومیزی تو چشای تیره یونجون برق میزد، و سوبین حس کرد یه بار گناه تو نگاهشه.
سوبین: چرا گذاشتی هانا اینجوری بشه؟ مگه همیشه سایش نبودی؟
یونجون نفسشو حبس کرد، و انگشتاش تو جیبش فرو رفت و گوشواره نقرهایشو توی دستش گرفت.
سوبین اشکاش روی گونههاش سر خوردن و با صدای شکسته گفت: من فقط مامانمو دارم... فقط اونو. و حالا اونم داره از دستم میره...
یونجون به زمین زل زد، و صداش پر از درد بود.
یونجون: آیپدو پیدا برمیگردونم فقط بخاطر اینکه همه چی تموم شه.
یونجون یاد موقعی افتاد که مادرش روی تخت بیمارستان، با دستی که دیگه گرم نبود. تازه فهمیده بود وقت اینو نداشت که برای مرگ مادرش زیاد گریه کنه، شاید بخاطر کلی مشکلات و اتفاقات هم بود و یا شاید حضور بومگیو کنارش باعث شد همه چی راحت تر بگذره.
سوبین: فقط برو،. سوجین زندست. نگرانش نباش. ولی اگه آیپدو پیدا نکنی، خودم هانا رو پیدا میکنم.
یونجون: مراقب خودت باش فعلا...
و از اتاق رفت. سوبین فقط یه هوم آروم گفت، و چشاش به مادرش دوخته شد.
هوای بیرون بیمارستان سرد بود، و بوی برگهای خیس تو فضا پر بود. بومگیو و هیسونگ زیر یه سایبون فلزی وایستاده بودن، و صدای چکههای بارون رو سایبون مثل یه فریاد خاموش بود.
بومگیو با شوک و خشم به هیسونگ زل زده بود. قلبش تند میزد، و حس کرد یه راز داره ازش فرار میکنه. خاطرات تو بار ایتهوون، یونجون که با چشای پر از ترس زمزمه کرده بود "بوم، برو. تو نباید اینجا باشی." یادش اومد. حالا، اون لحظهها انگار یه زخم باز شده بود.
هیسونگ با کت خاکستری خیس، با گوشه ناخنش بازی میکرد، و چشاش به زمین بود. بومگیو با صدای تیز گفت: چرا بدون آمادگی رفتین دنبال آشپزخونه؟ چرا جلوی سوجینو نگرفتی؟ فکر کردی این بچه بازیه؟
هیسونگ سرشو بلند کرد: نمیتونستم جلوی سوجینو بگیرم. اون لجبازه، مثل تو. نمیفهمی؟
بومگیو نزدیکتر شد، و حس کرد عرق سردی روی پیشونیش نشسته: اصلا از کجا مدرک پیدا کردی؟ کی بهت گفت آشپزخونه کجاست؟ بگو یا قسم میخورم خودم میفهمم!
هیسونگ لبشو گزید: یونجون... اون مدارکو فرستاد.
بومگیو خشکش زد، و یه خنده تلخ و شکسته از گلوش بلند شد.
بومگیو: یونجون؟ همونی که بهمون خیانت کرد؟
هیسونگ با کلافگی گفت: تو از خیلی چیزا خبر نداری...
بومگیو: چی باعث میشه که یونجون بی گنا-
هیسونگ: یونجون مجبور بود. هانا تهدیدش کرد. اگه آیپدو نمیداد، تو الان مرده بودی.
بومگیو حس کرد قلبش یه لحظه ایستاد. الان حرفای یونجون یادش اومد؛ یونجون تو بار، که گفته بود "بوم، هانا میخواست تو رو بکشه."
خشم و غم مثل یه طوفان تو سینش بلند شد. یقه هیسونگ رو گرفت، و اشکاش روی گونههاش سر خوردن.
بومگیو: چرا گذاشتی از یونجون متنفر شم؟
هیسونگ با صدای لرزون گفت: یونجون اینو میخواست. میخواست تو ازش دور بمونی، تا زنده بمونی...
بومگیو با خشم داد زد: نمیفهمم؟ تو انقدر احمق بودی که به حرف یونجون گوش دادی؟!
بومگیو خواست مشتی بهش بزنه، ولی سونگهون از راه رسید و بینشون پرید.
سونگهون: چتونه شما دوتا؟!
دستشو روی شونه بومگیو گذاشت، و بومگیو با نفسهای تند عقب کشید. حس کرد قلبش داره زیر فشار خرد میشه. زیر لب فحشی داد و سونگهون رو به عقب هول داد و داخل بیمارستان رفت.
با قدمهای لرزون به سمت اتاق سوجین رفت. دو تا پلیس جلوی در وایستاده بودن، با چشای بیحالت. در رو باز کرد، ولی اتاق خالی بود، فقط تخت سوجین و دستگاهها. ذهنش درگیر یونجون بود، و حس گناه و سردرگمی مثل یه سم تو وجودش پخش شده بود.
--
سوبین ماشینشو جلوی عمارت پدریش پارک کرد. بوی خاک خیس تو هوای شب پر بود، و نور کمفروغ لامپهای حیاط روی سنگفرشهای خیس سایه میانداخت.
قدمهاش سنگین بود، انگار هر قدم یه بار عاطفی رو به دوش میکشید. در چوبی عمارت رو با فشار باز کرد، و صدای لولای در مثل یه فریاد تو سکوت شب پیچید. خدمتکارا با چشای ترسیده بهش نگاه کردن، ولی سوبین بیتوجه در اتاقها رو یکییکی باز کرد، دنبال هانا گشت. اثری ازش نبود. هر در که باز میکرد، حس کرد یه تیکه از قلبش داره کنده میشه. هانا کجا بود؟ چرا همیشه از دستش فرار میکرد؟
آخرین در، اتاق کار جینهو بود. بوی چوب قدیمی و کاغذ کهنه تو فضا پر بود، و نور یه آباژور برنزی روی میز چوبی بزرگ، سایههای تیز روی دیوارهای تیره میانداخت.
جینهو پشت میز نشسته بود، با کتوشلوار آبی تیره که انگار بخشی از وجودش بود. چشای سردش به یه برگه زل زده بود، و حتی با ورود سوبین سرشو بلند نکرد. سوبین حس کرد قلبش داره زیر فشار خشم و حسرت خرد میشه.
سوبین: هانا کجاست؟
جینهو حتی سرشو بلند نکرد. صداش سرد و بیتفاوت بود، مثل یه دیوار یخی.
جینهو: نمیدونم. فکر کردی میتونی بیای اینجا و منو تهدید کنی؟ برگرد خونت.
سوبین یه قدم نزدیکتر شد، و حس کرد خشمش داره قلبشو میسوزونه. نفسهاش تند و سنگین بود، و صداش میلرزید.
سوبین: نمیدونی؟ یا نمیخوای بگی؟ هانا داره آدما رو میکشه! زن قبلیت تیر خورد، هانا یه بچه رو زیر گرفته، و تو هنوز داری ازش دفاع میکنی؟
یه قطره اشک از گوشه چشمش سر خورد، ولی با عصبانیت پاکش کرد.
سوبین: فقط اینو جواب بده. چرا هانا؟ چرا همیشه هانا برات مهمتر بود؟
جینهو بالاخره سرشو بلند کرد، و چشای سردش مثل تیغ تو چشای سوبین فرو رفت.
جینهو: چون تو فقط یه اشتباه بودی.
صداش مثل یه چکش بود، هر کلمه یه ضربه به قلب سوبین. حس کرد نفسش بند اومد. یه تکخنده تلخ کرد، ولی صداش پر از درد بود.
سوبین: یه اشتباه؟ منم بچه توام! من این زندگیو انتخاب نکردم! تو منو خواستی!
اشکاش حالا آزادانه روی گونههاش سر میخوردن، و صداش شکست.
سوبین: تمام عمرم سعی کردم برات کافی باشم. هر کاری گفتی کردم. شرکتو من نگه داشتم، حتی وقتی هانا همهچیزو خراب کرد. ولی تو هیچوقت منو ندیدی. چرا؟
جینهو با خونسردی گفت: چون تو همیشه سایه هانایی. کی میخوای قبول کنی؟
انگشتاش خودکارو سفتتر گرفت، و نور آباژور روی چشای بیاحساسش برق زد.
سوبین با خشم داد زد: یه سایه؟ من برات سایم؟ پس چهار سال پیش، وقتی هانا تصادف کرد، چرا نذاشتی من گردن بگیرم؟ چرا من رو هم نجات دادی؟ من میتونستم تمومش کنم! میتونستم جای هانا باشم!
صداش پر از حسرت بود. شب تصادف، تو همین اتاق، که جینهو با صدای سرد گفته بود "تو فقط ساکت باش."
جینهو پوزخند کمرنگی زد: نمیخواستم حاشیهای تو خونوادم باشه.
سوبین با ناباوری بهش زل زد: حاشیه؟
صداش میلرزید، و حس کرد قلبش داره زیر فشار خرد میشه.
سوبین: تمام عمرم داشتم به چیزی تبدیل میشدم که تو میخوای. برای اینکه یه بار، فقط یه بار، بهم نگاه کنی و بگی که منم برات مهمم. ولی تو هیچوقت منو نخواستی. هیچوقت!
اشکاش حالا مثل سیل روی صورتش میریختن، و دستاش میلرزیدن: هانا داره همهچیزو نابود میکنه، و تو هنوز پشتشی. چون من برات هیچم.
جینهو با همون خونسردی گفت: چرا هنوز اینجایی؟ برو، سوبین.
سوبین یه قدم عقب رفت، و حس کرد انگار یه تیغه تو قلبش فرو کردن. یه نفس عمیق کشید، و صداش پایین اومد، پر از یه خشم سرد.
سوبین: باشه. تو بردی.
جینهو با چشای بیتفاوت بهش نگاه کرد. سوبین بدون کلمه دیگهای، عقبگرد کرد و از اتاق رفت. نفسهاش تند و سنگین بود، و حس کرد قلبش داره زیر فشار سالها حسرت و طردشدگی میترکه. در رو با صدا بست، و صدای بسته شدنش تو راهروی خالی عمارت پیچید.
---
پنتهوس سوبین غرق تاریکی بود و این به بومگیو نشون میداد که هنوز سوبین برنگشته. بومگیو با قدمهای خسته وارد اتاق کار سوبین شد، و حس تنهایی مثل یه تیغ تو قلبش فرو میرفت.
همه جا رو گشته بود، ولی سوبین نبود. ترسش از این بود که سوبین بلایی سر هانا بیاره، یا بدتر، خودش گم و گور بشه. نور سرد مانیتور روی میز تو تاریکی میدرخشید. انگشتشو روی دکمه مانیتور کشید و خاموشش کرد. تو سکوت، دستش به یه دکمه مخفی زیر میز خورد، و یه کشو با صدای خشخش باز شد.
چراغ رومیزی رو روشن کرد، و نور زردش روی پروندهها افتاد. عکسای خودش بود، از بچگی تا حالا، با جزئیات زندگیش؛ روزای مدرسه، زندان، حتی عادتای کوچیکش مثل چرخوندن گوشواره نقرهای یا خوردن قهوه تلخ. قلب بومگیو تندتر زد، و عرق سردی روی پیشونیش نشست. ترس و سردرگمی مثل یه طوفان تو سینهش میچرخید. چرا سوبین این همه دربارهش میدونست؟ انگار زندگیشو زیر میکروسکوپ گذاشته بود.
چراغ اتاق ناگهان روشن شد، و بومگیو با وحشت سرشو بالا گرفت. سوبین تو چهارچوب در وایستاده بود، با بلیز سفید خونی و کروات شلوشل. موهاش ژولیده بود، و چشای خستش پر از یه حس عجیب بود؛ یه ترکیبی از خشم، حسرت، و چیزی که بومگیو نمیتونست اسمشو بذاره.
با قدمهای شل اومد نزدیک، و بومگیو از ترس کاغذها رو پشتش قایم کرد. قلبش اونقدر تند میزد که انگار داشت از سینش میزنه بیرون. بوی عطر سوبین با بوی خون قاطی شده بود، و فضا رو سنگینتر میکرد.
سوبین با صدای خسته و گرفته گفت: بالاخره فهمیدی، نه؟ فکر کردی فقط تو منو میشناسی؟
بومگیو با صدای لرزون، انگار که داره با یه طناب دور گلوش حرف میزنه، گفت: برای چی زیر نظرم داشتی؟
سوبین یه لبخند نرم و خطرناک زد، انگار داشت یه راز ممنوعه رو باز میکرد.
سوبین: زیر نظر؟ نه، بومگیو. من فقط میخواستم تو رو بفهمم. تو یه پازلی، و بعدش... من نمیتونستم از حل کردنت دست بکشم.
با یه قدم دیگه نزدیکتر شد، و دستشو آروم پشت بومگیو برد. انگشتاش کاغذها رو از دستای لرزون بومگیو گرفت و با خونسردی روی میز گذاشت.
بعد، دستاشو دو طرف میز، کنار شونههای بومگیو، تکیه داد و اونو تو یه قفس نامرئی گیر انداخت. نفس گرمش روی صورت بومگیو بود، و چشای تیرهش انگار دارن روحشو میخونن.
سویین: هر چی تو دلته بپرس. نترس. من چیزی ازت قایم نمیکنم. نه امشب.
صداش پر از یه حس تشنگی بود، انگار سالها منتظر این لحظه بوده. بومگیو آب دهنشو قورت داد، و حس کرد تپش قلبش بلندتر از صدای سوبینه.
بومگیو: کجا بودی؟
سوبین لبخند تلخی زد، و یه لحظه چشاش به زمین افتاد.
سوبین: چاگیا... نگرانم شدی؟ پیش بابام بودم. فقط یه گپ ساده با مردی که هیچوقت منو نخواست.
صداش پر از حسرت بود، و یه سایه غم تو چشاش برق زد.
بومگیو با صدای لرزون گفت: چند وقته ازم اطلاعات داری؟ چرا من؟
قلبش تندتر میزد، و حس کرد ترس و خشم دارن تو وجودش میجنگن. سوبین به لبای بومگیو زل زد، و صداش پایین اومد، مثل یه زمزمه خطرناک.
سوبین: از وقتی چوی هانبینو کشتی. هانا ازت میترسید، فکر میکرد اگه بفهمی چیکار کرده، تو میکشیش. فقط نمیخواستم اشتباهی دیگه تکرار شه... اول میخواستم مراقبت باشم اما بعد...
صداش شکست، و یه لحظه انگار داشت با خودش حرف میزد. بومگیو سرشو پایین انداخت.
بومگیو: حتی اگه واقعتیو میدونستم نمیتونستم هانا رو بکشم.
صداش پر از درد بود، و لحظه ای که با ماشین به هانبین زد از جلوی چشماش رد شد و بوی خونو دوباره حس کرد. سوبین بهش نزدیکتر شد، و حالا فاصلهشون اونقدر کم بود که بومگیو گرمای بدنشو حس میکرد.
سوبین: چاگیا میخوای برات بکشمش؟ مگه تایپت نیست؟ یکی که هم استاکره، هم قاتل؟ مثل یونجون؟
صداش پر از طعنه و حسادت بود، ولی زیرش یه حس نیاز عمیق پنهان شده بود. بومگیو با چشمای گرد شده بهش خیره شد، واقعا سوبین از همه چی خبر داشته انگار که سوبین ناظر کل زندگیش بود.
بومگیو خواست چیزی بگه، ولی قبل از اینکه کلمهای از دهنش دربیاد، لبای سوبین روی لباش نشست. گرمای لباش مثل یه شوک الکتریکی بود، و بومگیو حس کرد داره تو یه گرداب عمیق غرق میشه.
سوبین با تشنگی بوسیدش، انگار تمام حسرت و تنهایی سالهاشو تو اون لحظه خالی میکرد. دستش پشت کمر بومگیو رفت و محکم به خودش چسبوندش، تا فاصله بینشون صفر بشه.
بدن بومگیو میلرزید، و قلبش اونقدر تند میزد که انگار میخواست از سینش بپره. گرمای نفس سوبین روی لباش بود، و بوی عطرش با حس گرمای پوستش قاطی شده بود، انگار داشت پوست بومگیو رو میسوزوند.
انگشتای سوبین تو موهای بومگیو فرو رفتن، و با یه فشار نرم سرشو نزدیکتر کرد، انگار میترسید بومگیو از دستش فرار کنه. لباش نرم و گرم بود، ولی یه حس خطرناک توش موج میزد، مثل یه طوفان که نمیتونستی ازش چشم برداری.
بومگیو تو یه لحظه گم شده بود. بدنش ناخودآگاه به سوبین جواب میداد، ولی ذهنش پر از یونجون بود؛ یونجون که تو بار ایتهوون با چشای پر از گناه بهش زل زده بود و گفته بود "بوم، من نمیتونم تو رو نگه دارم." حس ترس و هیجان تو وجودش قاطی شده بود، و تضاد بین قلب و ذهنش داشت دیوونش میکرد.
دستاشو روی شونههای سوبین گذاشت و با یه فشار ناگهانی ازش جدا شد. نفسهاش تند و بریدهبریده بود، و چشاش پر از اشک و سردرگمی.
بومگیو: داری چیکار میکنی؟
صداش میلرزید، انگار داشت با خودش میجنگید.
بومگیو: من یون...
مکث کرد، و حس کرد قلبش داره از سردرگمی میترکه.
بومگیو: این کار اشتباهه...
سوبین با چشای درشت بهش زل زد، لباش هنوز خیس بود، و نفسهاش تند و نامنظم. یه قدم عقب رفت، و صداش پر از درد شد.
سوبین: یعنی انقدر یونجونو دوست داری؟ اون که تنهات گذاشت؟ اون که بخاطر هانا تو رو فروخت؟ فکر کردی من نمیفهمم چطوریه وقتی یکی تو رو نمیخواد؟
بومگیو نفسش بند اومد. اشکاش روی گونههاش سر خوردن، و حس کرد قلبش داره زیر فشار خشم و گناه خرد میشه.
سوبین با صدای شکسته گفت: من تو هیچ بازی نیستم، بوم. وقتی برادرزادتو کشتن، قرار بود من مرگشو گردن بگیرم. فکر میکردم بابام جلومو گرفت چون دوستم داره. ولی نداشت.
یه قطره اشک از چشمش سر خورد، و صداش پایین اومد.: من هیچوقت آدمی نبودم که دوستش داشته باشن. نه بابام، نه هانا، نه حتی تو. ولی تو... تو کلی آدم داری که دوستت دارن. یونجون، هیسونگ، حتی سوجین.
بومگیو خواست چیزی بگه، ولی سوبین پرید وسط حرفش.
سوبین: خوش به حالت، بومگیو. تو هیچوقت تنها نبودی.
صداش پر از حسرت بود، و یه لحظه چشاش به زمین افتاد: فکر کردم اگه تو رو داشته باشم... شاید یه لحظه حس کنم زندم.
بومگیو به میز تکیه داد، و حس کرد قلبش داره زیر فشار غم و سردرگمی خرد میشه.
بومگیو: سوبین... من...
صداش شکست، و نتونست ادامه بده. سوبین یه نگاه طولانی بهش انداخت، انگار داشت برای آخرین بار صورتشو به خاطر میسپرد. بعد، بدون کلمه دیگهای، از اتاق رفت. بومگیو تنها موند، با طعم بوسه سوبین روی لباش و تصویر یونجون تو ذهنش.
---
خونه یونجون سرد بود، و بوی سیگار سوخته تو فضا پر بود. یونجون روی تخت نشسته بود، با تیشرت مشکی و موهای ژولیده. سیگارشو روشن کرد، و دودش تو هوا پیچید. خاطرات بومگیو توی خونش، که این چهاردیواری سردو زنده کرده بود توی سرش میچرخید. حسرت مثل یه تیغ تو قلبش بود.
لپتاپشو روشن کرد، و نور آبی روی صورتش افتاد. به هانا پیام داد.
یونجون: باید همو ببینیم.
---
صبح بود، و نور خاکستری از ابرهای سئول رد میشد. سوبین و بومگیو تو ماشین بودن، ولی خبری از شیطنتهای سوبین نبود. سوبین با کتوشلوار مشکی و اخم، روی تبلتش مینوشت. بوی عطرش تو ماشین پر بود. بومگیو بهش زل زده بود، و حس کرد دلش برای سوبین شاد تنگ شده. سوبین تبلتو بهش داد.
سوبین: کارای شرکت دست توئه. من میرم بیمارستان.
بومگیو با صدای آروم گفت: چشم.
بومگیو فکر کرد که بعد از حرفای دیشبشون سوبین اینطوری رفتار میکنه اما از نگاه های دزدکی سوبین به خودش خبر نداشت.
---
سوبین وارد اتاق سوجین شد و با دیدن کای کنار تخت مکث کرد. کای با کت خاکستری و موهای شلخته، لبخند کمرنگی زد.
کای: فقط اومدم به سوجین سر بزنم.
سوبین سرد گفت: میدونم کاری باهاش نداری. ولی چیزی ازم میخوای، نه؟
قلبش تند میزد، و حس کرد خشمش داره قلبشو میسوزونه. کای به سوجین نگاه کرد.
کای: یادته بابابزرگم چطور مادرمو کتک میزد؟
لحظه ای که مادرش تو وان، که دست و پا میزدو یادش اومد. پدربزرگش سر مادرشو توی وان آب داغ فرو برده بود و سوجین با سری که ازش خون میومد، دستاشو روی گوش کای گذاشته بود.
کای: اگه مامانت دیر میرسید، شاید منم تموم بودم. سوجین ناجیم بود. برای همین نمیتونم ببینم اینجوری رو تخت افتاده.
سوبین با حرص گفت: پس برای همین سر پدربزرگتو کندی؟
کای: اون بهت سیلی زد.
سوبین: بهونت برای جونگهان چیه؟ برای بقیه نمیفهمم... تو چه هیولایی هستی؟
کای تکسرفهای کرد، و لبخندش سردتر شد.
کای: من هیچوقت از دوست پسرت خوشم نمیاومد، سوبین. اون دیگه زیادی بهت نزدیک بود. نمیتونستم تحمل کنم... و البته ویدیو هم دستش بود.
صداش پر از یه حس بیمارگونه بود. سوبین زبونشو به دیواره لپش کشید.
سوبین: هر کی به من نزدیک شده رو کشتی. چرا؟ چون حسودی میکردی؟ چون نمیتونستی تحمل کنی من یکیو داشته باشم؟
کای با خونسردی گفت: چون تو اگه عاشق بشی، برای عشقت میکشی.
گلوش اذیتش میکرد و کای نمیتونست طولانی پشت هم حرف بزنه.
کای: جونگهانو من نکشتم. یونجون بود. با چکش سرشو له کرد، چون هانا ازش خواست.
سوبین پوزخند زد: این دروغا هنوز کار میکنه؟ تو جونگهانو کشتی، چون ویدیوت دستش بود. نه یونجون. فکر کردی نمیفهمم؟ تو یه مریضی، کای.
کای خندید، یه خنده سرد و خطرناک.
کای: باهوشی، چوی سوبین.
سوبین با عصبانیت، با دست به در اشاره کرد و کای با همون لبخند بلند شد.
کای: تا بعد، سوبین. مواظب سوجین باش. اون تنها چیزیه که برات مونده. اگه اونم از دست بدی...
مکث کرد، و با یه نگاه بیمارگونه از اتاق رفت.
---
هانا تو ویلای جنگلیشون بود، و صدای باد تو برگهای خیس مثل یه فریاد خاموش بود. تو آشپزخونه، بوی قهوه تو فضا پر بود. چشاش تار میدید، و دستاش میلرزید وقتی قهوهسازو روشن کرد.
یونجون، پنج سال پیش، تو آشپزخونه عمارت، که با خنده گفته بود "قهوتو بد درست کنی، دیگه نمیذارم دست بزنی!" حالا، قهوش تلخ بود، و حس کرد هیچچیز جای یونجونو نمیگیره.
گوشیش زنگ خورد، و پیام کای رو دید.
کای: باید همو ببینیم.
کای: آیپدو هم بیار.