Season 2, part 5

Season 2, part 5

𝘉𝘦𝘯𝘣𝘪,,

شب توی ایستگاه پلیس ساکت بود.صدای خش‌خش کاغذها و کلیک‌های موس هیسونگ تو سکوت شب می‌پیچید. هیسونگ روی یه صندلی چرخ‌دار پشت میزش لم داده بود و انگشتاش با سرعت روی کیبورد لپ‌تاپش می‌رفتن، در حالی که لیست گمرک و وسایل وارداتی از ژاپن تو بندر اینچئون رو چک می‌کرد. صفحه لپ‌تاپ نور آبی سردی روی صورتش می‌انداخت، و خطوط عمیق روی پیشونیش نشون از فشاری بود که انگار داشت استخوناشو می‌شکست. چند نفر دیگه تو بخش بودن، ولی بیشترشون سرشون تو کاغذها یا مانیتورها بود، و صدای زمزمه‌های خسته‌شون تو پس‌زمینه گم می‌شد.

صدای قدم‌های سنگین و آروم، سکوت رو شکست. سونگهون، موهاش شونه‌شده بود، ولی حلقه‌های تیره زیر چشاش نشون می‌داد که شب سختی داشته. با دیدن هیسونگ یه لحظه مکث کرد، انگار انتظار نداشت این موقع شب کسی اینجا باشه. نفس عمیقی کشید و با قدم‌های آهسته به سمت میز هیسونگ اومد.

سونگهون: هنوز اینجایی؟

هیسونگ بدون اینکه سرشو از لپ‌تاپ بلند کنه، زیر لب غرغر کرد: خواب ندارم.

انگشتاش روی کیبورد مکث کرد، و یه لحظه به صفحه زل زد.

هیسونگ: یه چیزایی تو بندر اینچئون مشکوکه.

سونگهون اخم کرد و یه صندلی فلزی رو از کنار میز کشید و نشست. صدای خراش فلز روی کفپوش بتنی تو سکوت پیچید.

سونگهون: چی پیدا کردی؟

هیسونگ نفس عمیقی کشید و صفحه لپ‌تاپ رو چرخوند سمت سونگهون.

هیسونگ: اینو ببین. تعداد زیادی دستگاه مقطر و مایکروویو از ژاپن وارد اینچئون شدن. اینا باید از بوسان ترخیص می‌شدن، ولی به‌جاش از اینچئون سر درآوردن. کامیونایی که اینا رو حمل کردن هم پلاکاشون فیکه.

انگشتش روی یه ردیف از لیست گمرک اشاره کرد، و نور آبی لپ‌تاپ روی انگشتاش برق زد.

هیسونگ: هانا آشپزخونشو آورده سئول

سونگهون سرشو تکون داد و دستشو روی پیشونیش کشید: هیسونگ، این کار خطرناکه. اگه دنبال آشپزخونه بری، ممکنه خودتو بندازی تو دردسر بزرگ.

صداش پر از نگرانی بود، و انگشتاش دور لبه میز سفت شد.

سونگهون: از کجا این اطلاعاتو آوردی؟

هیسونگ مکث کرد. چشاش به صفحه لپ‌تاپ زل زده بود، و انگشتاش دور یه خودکار پلاستیکی روی میز پیچید. سکوتش سنگین بود. سونگهون اخم کرد و صداشو پایین آورد.

سونگهون: هیسونگ... منبع تو کیه؟

هیسونگ نفسشو با صدا بیرون داد و سرشو بلند کرد.

هیسونگ: یونجون.

کلمه مثل یه سنگ تو سکوت اتاق افتاد. چشای سونگهون گرد شد، و یه لحظه انگار نفسش بند اومد.

سونگهون: یونجون؟ دیوونه شدی؟ گوشیش مدام چک می‌شه! اگه یکی بفهمه باهات در ارتباطه، هر دوتون مردین!

صداش پر از عصبانیت و نگرانی بود، و دستشو محکم روی میز کوبید. صدای کوبش تو فضای خالی بخش جنایی پیچید. هیسونگ با کلافگی سرشو تکون داد.

هیسونگ: فکر کردی من احمقم؟ یه گوشی اضافی بهش دادم. فقط باهاش چت می‌کنم. کسی نمی‌فهمه.

ولی صداش یه کم میلرزید، انگار خودش هم مطمئن نبود. سونگهون به پشتی صندلی لم داد و زیر لب فحشی داد.

سونگهون: هیسونگ، این یه بازی ساده نیست. تو داری خودتو وسط یه طوفان می‌ندازی... چرا انقدر به خودت فشار میاری؟

هیسونگ یه لحظه ساکت شد. انگشتاش دور خودکار سفت‌تر شد، و چشاش به یه نقطه دور زل زد. یه خاطره کوتاه تو ذهنش جرقه زد؛ اون شب وقتی برادرش، جونگ‌هان، با یه لبخند شیطون تو هال خونه‌شون وایستاده بود. موهاش ژولیده بود، و یه کوله‌پشتی رو شونه‌ش بود. "هیسونگ، نگران نباش. زود برمیگردم"
هیسونگ یادش اومد که فقط سرشو تکون داده بود و گذاشته بود جونگ‌هان تنهایی بره.
حس سردی تو کمرش دوید، و عذاب وجدان مثل یه سم تو رگاش پخش شد. چشاش پر از اشک شد، و صداش وقتی حرف زد، شکست.

هیسونگ: باید پیداش کنم... آخرین بار پیش هانا بود... شاید هنوزم پیش هاناست، شاید برای هانا کار میکنه

سونگهون خشکش زد. چشای هیسونگ حالا خیس بود، و نور مهتابی‌ها تو اشکاش برق می‌زد. هیسونگ ادامه داد: همه جا دنبالش گشتم. کل بچه‌های دانشگاه گشتن. آخرش هانا از رو دلسوزی یه مجسمه سر درست کرد و گذاشت تو دانشگاه. انگار... انگار خواست بهم دلداری بده.

صداش پر از خشم و غم بود، و انگشتاش خودکارو محکم فشار داد تا جایی که پلاستیک ترک خورد.

هیسونگ: امکان نداره زیر اون مجسمه‌ها... سرای واقعی‌ باشن. جونگ‌هان... اون... سوجین و بومگیو اشتباه میکنن.

سونگهون نفس عمیقی کشید و دستشو روی شونه هیسونگ گذاشت. حس گرمای دستش روی شونه هیسونگ، مثل یه لنگر تو دریای طوفانی افکارش بود.

سونگهون: بازم تو نمی‌تونی خودتو اینجوری نابود کنی. اگه هانا پشت اینه، باید با احتیاط بری جلو.

صداش پر از نگرانی دوستانه بود، ولی یه سایه تردید توش بود، انگار می‌دونست نمی‌تونه هیسونگ رو متقاعد کنه. هیسونگ سرشو تکون داد و اشکاشو با پشت دست پاک کرد.

هیسونگ: نمی‌تونم وایستم. باید تمومش کنم.
---
حدود ساعت دو بعدازظهر بود، و مرکز خرید مثل همیشه شلوغ بود. اتاق جلسه، با میز شیشه‌ای بزرگ و صندلی‌های چرم مشکی، پر چیده شده بود. صدای بومگیو کنار پروژکتور وایستاده بود، با یه کت‌وشلوار خاکستری مرتب و موهایی که با ژل شونه شده بود. گوشواره نقره‌ایش زیر نور لامپ‌ها برق می‌زد، و انگشتاش با عجله کابل‌های پروژکتور رو مرتب می‌کرد.

هانا و یونجون وارد اتاق شدن. هانا با یه بلوز سفید و شلوار مشکی، موهاش تو یه گوجه شلخته جمع شده بود. چشاش قرمز و خسته بود، و هر چند لحظه، انگشتاشو به شقیقه‌هاش می‌کشید، انگار درد چشماش داشت دیوونش می‌کرد.

یونجون پشت سرش با قدم‌های محکم راه می‌رفت، با همون کت و شلوار مشکی همیشگیش. چشای تیرش اطراف رو می‌پایید، انگار داشت هر گوشه رو با دقت اسکن می‌کرد. انگشتاش دور یه کلاسور کوچیک تو جیبش سفت شده بود، و یه لحظه، نگاهش به بومگیو افتاد، پر از یه حس عجیب که انگار نمی‌تونست تعریفش کنه. هانا با یه لبخند طعنه‌آمیز به بومگیو زل زد.

هانا: وای، منشی چوی، تنهایی؟ رئیس خوشگلت کجاست؟

صداش پر از تمسخر بود، ولی یه لرزش توش بود، انگار اعصابش خورد بود.

بومگیو بدون اینکه نگاهش کنه، با یه لبخند محو گفت: رئیس چوی یه کار واجب داشت. گفت شروع کنیم.

انگشتاش روی ریموت پروژکتور فشار آورد، و نور پروژکتور روی دیوار سفید افتاد، یه نمودار فروش که خطوط قرمز و آبی‌اش زیر نور انگار زنده بودن. قلبش تندتر زد، ولی سعی کرد خونسرد بمونه. یه حس عجیب تو دلش بود، انگار می‌دونست چیزی داره تو تاریکی نزدیک می‌شه.
چوی جین‌هو، با کت‌وشلوار آبی تیره و موهای جوگندمی شونه‌شده، وارد اتاق شد. بوی عطر تلخ و چوبی‌اش تو فضا پخش شد، و صداش وقتی حرف زد، محترم ولی سرد بود.

جین‌هو: خب، شروع کنیم. چوی سوبین کجاست؟

بومگیو نفس عمیقی کشید و گفت: یه اتفاق تو یکی از مغازه‌ها افتاده. گفت بدون ایشون شروع کنیم.

نگاهش یه لحظه به یونجون افتاد، و بوی عطرش یه خاطره مبهم تو ذهنش آورد؛ نور نئون‌های آبی و قرمز تو بار ایته‌وون، و حس گرمای یه دست روی گونه‌ش. سرش گیج رفت، ولی سریع خودشو جمع کرد.
وسط ارائه، صدای زنگ گوشی هانا بلند شد. اول نادیده گرفت، ولی وقتی دوباره زنگ خورد، اخم کرد و زیر لب غرغر کرد.

هانا: لعنتی...

انگشتاش با عصبانیت دور گوشی سفت شد، و نور صفحه گوشی روی صورتش افتاد. یونجون هم گوشیش زنگ خورد، و یه بادیگارد با کت مشکی که گوشه اتاق وایستاده بود، دستش به جیبش رفت. هانا با عصبانیت گوشی رو برداشت و با صدای تیز گفت.

هانا: چی می‌خوای؟

بومگیو، که داشت درباره آمار فروش حرف می‌زد، یه لحظه به هانا نگاه کرد و وقتی رنگ صورتش پرید، یه نیشخند ریز زد، انگار یه لحظه از کنترل هانا لذت برد.
---
همزمان، کای تو استودیوی شبکه خبر بود. نور تند دوربین‌های استودیو روی صورتش می‌افتاد، و بوی پلاستیک گرم تجهیزات الکتریکی تو فضا پر بود.
صدای زمزمه تکنسین‌ها و تیک‌تاک ثانیه‌شمار برنامه زنده مثل یه ضربان قلب تو گوشش می‌پیچید. ته گلوش می‌سوخت، انگار یه تیغ داغ توش گیر کرده بود.
عرق سرد روی پیشونیش نشسته بود، و انگشتاش دور کاغذهای خبر سفت شده بود. با روشن شدن چراغ قرمز دوربین، لبخند مصنوعی روی لباش نشست، و با صدای صاف شروع به خوندن سرخط خبرها کرد.

کای: امروز، کشف مقدار زیادی مواد مخدر تو شرکت داروسازی CJ شوک بزرگی به...

صداش یه لحظه لرزید. حس کرد ماهیچه‌های حنجرش دارن سفت می‌شن، انگار یه دست نامرئی گلوشو فشار می‌داد. چند ثانیه ساکت شد، سرفه کرد، و با زور ادامه داد.

کای: رئیس شرکت، چوی سوبین، خودش این موضوع رو به پلیس گزارش داده.

چشاش به دوربین زل زده بود، ولی قلبش تندتر می‌زد. بوی تند گریم و نور داغ دوربین داشت دیوونش می‌کرد. حس کرد گلوش داره بسته می‌شه، ولی لبخندشو نگه داشت. این اولین بار تو این مدت بود که صداش می‌گرفت، انگار گلوشو حس نمیکرد، انگار که بدو تولد لال بود. اونقدر نگران و ترسيده درباره حنجرش بود که حواسش به اخبار هانا نبود.
---
هانا با قدم‌های کوتاه و سریع تو راهروهای مرکز خرید راه می‌رفت، دستاش میلرزید، و انگشتاش با عجله شماره آدماشو می‌گرفت. بالاخره یکی از آدماش گوشی رو برداشت، ولی صدای سوبین از اون طرف خط اومد، پر از طعنه و شوخی.

سوبین: چیزی شده، مادام چوی؟

هانا با حرص گفت: سوبین... این چه مسخره‌بازیه؟

صداش پر از خشم بود، ولی یه لرزش توش بود، انگار داشت کنترلشو از دست می‌داد. انگشتاش دور گوشی سفت شد، و ناخن‌هاش تو پوست کف دستش فرو رفت.

اون طرف خط، سوبین تو سالن بزرگ شرکت داروسازی قدم می‌زد. نور سفید مهتابی‌ها روی کفپوش بتنی می‌افتاد، و بوی مواد شیمیایی و پلاستیک تو فضا پر بود. پلیس‌ها با دستکش و ماسک، بسته‌های نیروسکای رو تو کارتن‌های آبی‌رنگ می‌ذاشتن، و صدای خش‌خش پلاستیک و قدم‌های سنگین‌شون تو سالن می‌پیچید. چند تا از کارمندای شرکت، با دستبند، کنار دیوار وایستاده بودن، و چشای پر از ترسشون به سوبین زل زده بود.

سوبین: مثل سوپرمن پریدم وسط و جلوی جرم و جنایتو گرفتم! چطور بود؟

هانا پشت گوشی جیغ کشید: تو گند زدی به همه‌چیز، چوی سوبین!

و گوشی رو محکم قطع کرد. با بادیگاردش از مرکز خرید خارج شد، و باد سرد بیرون به صورتش خورد، ولی قلبش هنوز تند می‌زد. نفس‌هاش کوتاه و تند بود، و حس کرد دنیا داره دور سرش می‌چرخه.
---
بومگیو تو اتاق مدیرکل نشسته بود، پشت یه میز چوبی بزرگ، و با آرامش عجیبی آمارها رو مرتب می‌کرد. انگشتاش با دقت کاغذها رو جابه‌جا می‌کرد. انگار هیچ‌چیز بیرون از این اتاق براش مهم نبود، ولی قلبش تندتر می‌زد، انگار یه طوفان تو سینش داشت شکل می‌گرفت.

در با صدای تیزی باز شد، و یونجون با قدم‌های سریع وارد شد. بوی عطر خنک چوب و نعناش مثل یه موج سرد تو اتاق پیچید، و چشای تیرش پر از نگرانی و خشم بود. موهاش کمی ژولیده بود، و کت مشکیش روی شونه‌هاش کمی کج شده بود، انگار با عجله اومده بود.

یونجون: پس بخاطر همین اون شب اونجا بودی... 

صداش تیز و پر از عجله بود، ولی یه حس عمیق توش بود، انگار داشت با یه ترس بزرگ می‌جنگید. قدم‌هاشو سریع‌تر کرد و به میز بومگیو رسید. بومگیو سعی کرد خودشو خونسرد نشون بده و از پشت میز بیرون اومد و رو به روش ایستاد.

بومگیو: نمی‌دونم درباره چی حرف می‌زنی.

ولی قلبش تندتر زد. بوی عطر یونجون باعث میشد سرش گیج بره. انگشتاش ناخودآگاه به گوشواره نقره‌ایش پیچید. فلز سرد زیر انگشتاش یه حس عجیب بهش داد.
یونجون اخم کرد و با چند قدم بهش نزدیک‌تر شد. فاصلشون به کمتر از یه متر رسید، و بوی عطرش مثل یه طلسم داشت بومگیو رو گیج می‌کرد.

یونجون: بوم، بس کن... برای اینکه جای موادها رو پیدا کنی رسما خودتو انداخته بودی تو دردسر!

صداش پر از نگرانی بود، ولی یه حس خشم توش بود، انگار داشت با خودش می‌جنگید که فریاد نزنه. دستشو بلند کرد و با یه حرکت سریع، پشت گردن بومگیو گذاشت. انگشتاش گرم و محکم بود، و حس گرمای پوستش روی گردن بومگیو مثل یه شوک الکتریکی بود.
بومگیو رو به خودش نزدیک کرد، و فاصلشون به چند سانت رسید. نفس گرم یونجون روی صورت بومگیو حس شد، و بوی عطرش حالا قوی‌تر بود، مثل یه موج که داشت بومگیو رو غرق می‌کرد.
بومگیو خشکش زد. چشای یونجون، که حالا فقط چند سانت از چشای درشتش فاصله داشت، پر از یه حس عمیق و متناقض بود.

بومگیو: تو... چرا نگران منی؟

صداش پر از عصبانیت و تردید بود، ولی قلبش داشت فریاد می‌زد. بوی عطر یونجون، گرمای انگشتاش روی گردنش، و حس نفسش که حالا نزدیک‌تر شده بود، داشت دیوونش می‌کرد. خاطرات توی بار توی ذهنش پررنگ تر میشدن؛ تو بار، تو تاریکی، انگشتای یونجون تو موهاش، و حس گرمای لباش که روی لباش فشار می‌آوردن. تصویر مبهم بود، مثل یه خواب که نمی‌تونست کامل به خاطر بیاره، ولی قلبش تندتر زد.

بومگیو: اون شب تو بار... تو به هیسونگ زنگ زدی

صداش میلرزید، و انگشتاش دور لبه میز سفت شد. یونجون نفس عمیقی کشید، و چشاش یه لحظه پر از غم شد.

یونجون: من ازت دور نشدم که خودت تنهایی بری تو دردسر

صداش آروم‌تر شد، ولی هنوز پر از نگرانی بود. دستشو از پشت گردن بومگیو به سمت فکش کشید، و انگشتاش آروم روی پوستش حرکت کرد، مثل یه نوازش که پر از تناقض بود.

یونجون: هر کاری میکنم تا تو رو از خطر دور کنم و تو هم همش بپر تو خطر

لباش وقتی حرف می‌زد، یه لحظه به لبای بومگیو خورد، و بومگیو حس کرد قلبش داره از سینش می‌زنه بیرون. گرمای نفس یونجون، بوی عطرش، و حس انگشتاش که حالا روی گونش بود، داشت عقلشو می‌گرفت. یه لحظه حس کرد داره تو یه گرداب غرق می‌شه، و احساساتی که ماه‌ها سرکوب کرده بود، مثل یه موج داشت می‌ریخت بیرون.

بومگیو: یونجون، بس کن! چی میگی؟!

بومگیو با عصبانیت گفت، ولی صداش ضعیف بود، و لپاش داغ شده بود.

بومگیو: تو ازم دور شدی چون بازیت باهام تموم شده بود، یادت رفته؟!

سعی کرد عقب بکشه، ولی یونجون دستشو روی پهلوی بومگیو گذاشت و محکم به خودش چسبوندش. گرمای بدن یونجون از زیر بلیز سفیدش حس می‌شد، و بومگیو حس کرد زانوهاش دارن می‌لرزن.

بومگیو: داری چیکار می‌کنی؟

صداش پر از خشم و تردید بود، ولی چشاش به لبای یونجون زل زده بود، انگار نمی‌تونست نگاهشو بکشه.

یونجون زمزمه کرد: این چیزیه که من باید بپرسم، تو داری چیکار میکنی؟

صداش پر از یه حس عمیق و دردناک بود، و نفسش داغ روی صورت بومگیو حس می‌شد.

یونجون: توی لعنتی برای یذره پودر آبی داشتی میرفتی زیر هر ننه قمری!

دستشو محکم‌تر روی پهلوی بومگیو فشار داد، و یه لحظه، انگار کل دنیا فقط تو چشای تیرش خلاصه شده بود.
بومگیو حس کرد داره از احساساتش دیوونه می‌شه. بوی عطر یونجون، گرمای بدنش، و حس لباش که حالا فقط چند میلی‌متر از لباش فاصله داشت، داشت عقلشو می‌گرفت. تو این لحظه، حس کرد قلبش داره می‌شکنه.

بومگیو: یونجون... چرا نمی‌تونی واضح حرفتو بزنی؟

صداش پر از درد بود، و انگشتاش دور بازوی یونجون سفت شد. قبل از اینکه یونجون جواب بده، صدای زنگ گوشیش لحظه رو شکست. بومگیو با یه حرکت سریع یونجونو به عقب هل داد و گوشی رو برداشت. صدای سونگهون از اون طرف خط اومد، پر از عجله.

سونگهون: از تیم خبری چیزی داری؟

بومگیو نفس عمیقی کشید و سعی کرد صداشو آروم نگه داره: صبح تهیون رد کامیونارو گرفت.

ولی یه حس عجیب تو دلش بود، انگار چیزی درست نبود. سونگهون ادامه داد: احتمال اینکه سوجین بره دنبال آشپزخونه چقدره؟

بومگیو مکث کرد. قلبش تندتر زد، و یه لحظه حس کرد یه تیکه از پازل داره سر جاش می‌ره.

بومگیو: سونگهون، تو از کجا می‌دونی سوجین دنبال آشپزخونست؟

صداش پر از شک بود. سونگهون زیر لب فحشی داد و گوشی رو قطع کرد. بومگیو با اخم به گوشیش زل زد، و بعد از چند لحظه فکر، چشاش از ترس گرد شد. به یونجون نگاه کرد.

بومگیو: هانا کجاست؟

یونجون اخم کرد و با تردید گفت: حتماً رفته به آشپزخونش سر بزنه.

صداش آروم بود، ولی یه سایه نگرانی تو چشاش بود. بومگیو حس کرد یه سرمای عجیب تو کمرش دوید، و بدون حرف دیگه‌ای، با قدم‌های سریع از اتاق خارج شد. یونجون پشت سرش دوید، و صدای قدم‌هاشون روی کفپوش مرمر مثل یه ضربان عجول تو راهرو پیچید.
---
سونگهون با قدم‌های سریع به سمت شرکت داروسازی رفت. سوبین کنار یه کارتن آبی پر از بسته‌های نیروسکای وایستاده بود، با یه لبخند شیطون که انگار از نقشش راضی بود.

سونگهون: سوبین، فکر می‌کنی هانا الان چیکار می‌کنه؟

سوبین شونشو بالا انداخت و با یه لبخند گفت: حتماً رفته به آشپزخونش سر بزنه. می‌خواد گندشو جمع کنه.

صداش پر از طعنه بود، ولی یه حس عجله تو چشای کشیده‌ش بود.

سونگهون حس کرد بدنش یخ کرده. با صدای ضعیف گفت: مامانت اونجا رو پیدا کرده.

سوبین خشکش زد. لبخندش محو شد، و چشاش پر از وحشت شد.

سوبین: چی؟

صداش پر از ناباوری بود، با شنیدن کلمه مامان یاد خاطره ای افتاد؛ سوبین کوچیک، تو حیاط خونه قدیمی، که تو بغل سوجین نشسته بود و به ستاره‌ها زل زده بود. "مامان، ستاره‌ها چرا نمیوفتن؟"
---
سوجین و هیسونگ تو یه ساختمون نیمه‌کاره تو طبقه سوم قایم شده بودن. پارچه‌های نایلونی سفید دور یه بخش بسته شده بود، و صدای خش‌خش قدم‌ها و زمزمه‌های آدما از پشتش می‌اومد. بوی تند مواد شیمیایی مثل یه سم تو فضا پخش شده بود، و صدای باد که از پنجره‌ها می‌اومد، پارچه‌های نایلونی رو تکون می‌داد، انگار یه روح نامرئی داشت تو ساختمون پرسه می‌زد.

سوجین و هیسونگ پشت یه ستون بتنی قایم شده بودن، و دوربین کوچیک سوجین با صدای تیک‌تیک ضعیف داشت از صحنه فیلم می‌گرفت. انگشتاش دور دوربین سفت شده بود، و نفس‌هاش کوتاه و آروم بود. آدما با لباس‌های سفید مخصوص و ماسک، بسته‌های نیروسکای رو تو کارتن‌ها می‌ذاشتن، و صدای خش‌خش پلاستیک‌ها تو سکوت شب مثل یه زمزمه شوم بود. هانا با قدم‌های سریع وارد شد.

هانا: زود باشین! همه‌چیزو جمع کنین!

صداش تیز و پر از عجله بود، مثل یه تیغ که داشت هوا رو می‌برید. آشپزها با سرعت بسته‌ها رو بهش تحویل دادن، و صدای قدم‌هاشون روی کف بتنی مثل یه رژه نظامی بود. سوجین نفسشو حبس کرد، و انگشتاش دور دوربین سفت‌تر شد.
وقتی همه بسته‌ها جمع شد، بادیگارد هانا یهویی تفنگشو درآورد و به سمت آشپزها شلیک کرد. صدای شلیک‌ها مثل انفجار تو فضا پیچید، و بوی باروت با گردوخاک قاطی شد. بدن‌های آشپزها یکی‌یکی روی زمین افتاد، و خون گرمشون روی بتن پخش شد. سوجین و هیسونگ با چشای گرد شده به صحنه زل زدن.

هیسونگ زیر لب زمزمه کرد: لعنتی...

دستش به ستون چسبید، و حس سردی بتن زیر انگشتاش یه تضاد عجیب با گرمای وحشت تو دلش داشت. صدای فریاد سوبین لحظه رو شکست.

سوبین: داری چیکار می‌کنی؟

با قدم‌های سریع وارد شد، و چشاش پر از خشم و ناباوری. هانا با یه لبخند سرد بهش نگاه کرد و تفنگو از بادیگاردش گرفت.

هانا: همه‌چیز تقصیر توئه!

صداش پر از نفرت بود، و انگشتش دور ماشه سفت شد. نور مهتاب روی فلز تفنگ برق زد، و چشای هانا انگار داشت سوبینو می‌سوزوند.

هانا: تو همیشه فکر کردی می‌تونی منو بندازی کنار...

سونگهون پشت سر سوبین وارد شد و تفنگشو به سمت هانا گرفت.

سونگهون: چوی هانا، تفنگو بنداز!

صداش پر از عجله بود، ولی یه لرزش توش بود، انگار می‌دونست داره تو یه موقعیت بی‌بازگشت قدم می‌ذاره. دستش دور تفنگ سفت شد، و عرق سرد روی پیشونیش نشسته بود. هانا خندید، یه خنده سرد و شوم که تو فضای ساختمون پیچید.

هانا: سونگهون چرا دنبال این بازنده میدوی؟

صداش پر از تحقیر بود، و انگشتش روی ماشه فشار آورد.

هانا: سوبین، تو همیشه یه بازنده‌ای.

سوجین از پشت ستون نگاه کرد و فشار دست هانا رو روی ماشه دید. قلبش تندتر زد، حس کرد نمی‌تونه بذاره سوبینو ازش بگیرن. بدون فکر، با تمام سرعتش به سمت سوبین دوید.

سوجین: سوبین!

فریادش تو فضا پیچید، و تو یه لحظه، سوبینو تو بغلش گرفت. بدنش دور سوبین پیچید، مثل یه سپر که می‌خواست همه‌چیزو نگه داره. ثانیه بعد، درد تیزی تو قفسه سینش پیچید، انگار یه چاقوی داغ تو قلبش فرو رفته بود. خون گرم سر خورد، و نفسش بند اومد. حس کرد پاهاش دارن زیرش خالی می‌شن، ولی بازم سوبینو محکم تو بغلش نگه داشت.
سوبین با چشای گرد به مادرش زل زد. دستاش ناخودآگاه دور سوجین حلقه شد، و گرمای خون رو زیر انگشتاش حس کرد.

سوبین: م... مامان...؟

صداش پر از وحشت و غم بود، و اشک تو چشای کشیدش جمع شد. حس گرمای خون سوجین روی دستاش، مثل یه کابوس بود که نمی‌تونست ازش بیدار بشه. بوی خون و باروت تو فضا قاطی شده بود، سوبین حس کرد قلبش داره می‌شکنه.
چشمای اشکی مامانش باعث شد آخرین شبی که سوجین پیشش بود یادش بیاد؛ وقتی سوجین با چشمای اشکی براش قصه ستاره‌ها می‌گفت و موهاشو نوازش می‌کرد.
سوجین روی زمین افتاد، و سوبین کنارش زانو زد. چشای سوجین پر از درد بود، ولی لبخند بی‌جونی زد.

سوجین: بالاخره... بهم گفتی مامان.

صداش ضعیف بود، و نفس‌هاش کوتاه و دردناک. انگشتاش آروم روی دست سوبین کشیده شد، و حس سردی پوستش زیر انگشتاش مثل یه خداحافظی بود. چشاش بسته شد، و دستش از دست سوبین لیز خورد.

سوبین فریاد زد: مامان!

اشکاش روی صورت سوجین چکید، و حس کرد مغزش قفل شده. بوی خون و گردوخاک، گرمای بدن سوجین که حالا داشت سرد می‌شد، و صدای نفس‌های ضعیفش، مثل یه کابوس تو سرش می‌پیچید. دستاش دور سوجین سفت‌تر شد، انگار اگه محکم‌تر نگهش داره، می‌تونه جلوی مرگو بگیره.
هانا با یه لبخند سرد به بادیگاردش اشاره کرد، و اونا با سرعت از ساختمون خارج شدن. هیسونگ و سونگهون دنبالشون دویدن، و صدای قدم‌هاشون تو راه‌پله‌های بتنی مثل یه ریتم شوم پیچید. سوبین به هانا نگاه نکرد، چشاش فقط به سوجین بود، انگار دنیا دورش گم شده بود.
صدای دویدن از راه‌پله اومد، و بومگیو و یونجون نفس‌نفس‌زنان وارد شدن. بومگیو با دیدن سوجین تو بغل سوبین خشکش زد. چشاش بین سوبین و سوجین می‌چرخید، و قلبش تندتر زد. اولین بار بود که اشک سوبینو می‌دید، و حس کرد یه تیکه از قلبش داره می‌شکنه. یونجون دوید سمتشون و سوبینو تکون داد.

یونجون: چوی سوبین، به خودت بیا!

کتشو درآورد و دور بدن سوجین بست، ولی خون هنوز از زیرش بیرون می‌زد. بوی باروت و خون تو فضا پر بود، و صدای نفس‌های ضعیف سوجین مثل یه زمزمه غمگین تو گوششون می‌پیچید.
بومگیو با چشای پر از اشک به صحنه زل زده بود. حس کرد پاهاش دارن زیرش خالی می‌شن، و بوی خون تو بینی‌ش پیچید.

یونجون: بوم، کمک کن!

صداش پر از عجله بود، و دستشو روی شونه بومگیو گذاشت. سوبین هنوز به سوجین زل زده بود، و اشکاش روی صورتش سر می‌خوردن.

Report Page