Season 2, part 3
𝘉𝘦𝘯𝘣𝘪,,نور کم لامپها تو اتاق پشت صحنه سالن اجتماعات سوسو میزد. بوی تند خون و مواد شوینده تو فضا پیچیده بود، و کای جلوی یه آینه کثیف وایستاده بود، با یه دستمال مرطوب سعی میکرد خون رو از صورتش پاک کنه. لکههای قرمز مثل یه نقاشی شلخته روی پوست سفیدش پخش شده بودن، و هر چی بیشتر میکشید، انگار خون بهش چسبیده بود. چشاش پر از خشم و وحشت بود. دستاش میلرزیدن، و هر بار که دستمال رو روی گونهش میکشید، انگار داشت پوستشو میکند.
کای زیر لب غرغر کرد: لعنتی... چرا نمیره؟ این چه کثافتیه؟
صداش میلرزید، انگار داشت با یه هیولای درونی میجنگید. یه لحظه به آینه زل زد، و بازتاب چشای تیرش انگار داشت بهش طعنه میزد.
در اتاق با یه صدای تیز باز شد، و هانا با یه دست کتوشلوار مشکی تمیز تو دستش وارد شد. پشت سرش یونجون بود، با کتوشلوار مشکی مرتب و موهایی که یه رشتش روی پیشونیش افتاده بود. هانا کتوشلوار رو روی یه صندلی فلزی پرت کرد و با یه صدای تند گفت.
هانا: اینو بپوش. باید برگردیم اون بیرون و وانمود کنیم همهچیز عادیه.
کای چرخید سمتش، چشاش از خشم برق میزد.
کای: عادی؟ هانا، حداقل پنج لیتر خون از سقف ریخت روم! فکر کردی این عادیه؟ داداشت داره زیادهروی میکنه!
هانا مشتشو گره کرد و قدم تندی به سمتش برداشت.
هانا: خفه شو! سوبین فقط داره ادا درمیاره. همیشه همین کارو میکنه.
ولی صداش یه لرزش ریز داشت، انگار خودش هم مطمئن نبود. کای با یه خنده تلخ گفت: ادا؟ تو کوری؟ این دیگه شوخی نیست! سوبین از کنترل خارج شده.
هانا انگشتشو سمت کای گرفت و صداشو بالا برد.
هانا: تو خودت گند زدی، کای! اینکه خودی جلوی سوبین نشون بدی این چیزا رو هم داره.
کای نفس عمیقی کشید و سرشو تکون داد: فکر کردی من اینو میخواستم؟ سوبین... خیلی تغییر کرده
هانا یه لحظه ساکت شد، انگار داشت یه خاطره تاریک تو ذهنش زنده میشد. بعد با یه صدای آرومتر گفت: نمیتونیم بذاریم سوبین ادامه بده. باید یه راهی پیدا کنیم. یه چیزی... یه چیزی که نابودش کنه.
یونجون که تا حالا ساکت بود، یه قدم جلو اومد و یه قوطی قرص سفید از جیبش درآورد. آروم گذاشتش روی میز کنار سینک. کای به قوطی زل زد، دستاش هنوز میلرزیدن. قرصی که هر یه روز درمیون برای اعصابش میخورد ولی الان با دیدنشون عصبی تر میشد.
کای: فکر میکنی الان موقعشه؟
یونجون شونههاشو بالا انداخت: نمیدونم. ولی اگه بخوای اینجوری ادامه بدی، خودت به خودت شلیک میکنی.
هانا به کای زل زد و گفت: کای، بس کن. فقط قرصتو بخور و خودتو جمع کن.
کای با یه غرغر قوطی رو برداشت، درشو باز کرد، و دو تا قرص سفید رو کف دستش ریخت. با یه لیوان آب که روی میز بود، سر کشید.
یونجون بدون یه کلمه دیگه چرخید و از اتاق رفت بیرون. صدای قدمهاش روی کفپوش فلزی مثل یه ضربان قلب تو سکوت پیچید. هانا به کای نگاه کرد و صداشو پایین آورد.
هانا: باید یه فکری کنیم. سوبین داره زیادی خطرناک میشه. از طرفی اون نویسنده احمق هم پیششه...
کای با یه لبخند تلخ گفت: بومگیو؟ اون اصلا خطرناک نیست. سوبین داره ازش استفاده میکنه، هانا.
هانا انگشتاشو دور گردنبند الماسش سفت کرد و زمزمه کرد.
هانا: شاید وقتشه یه کم نیروسکای به سوبین بدیم. بذار ببینیم وقتی خودش تو قفسشه، چیکار میکنه.
بیرون از اتاق همه چی فرق میکرد؛ مغازه های لوکس اطراف سالن پر از آدمای شلوغی بود که خرید میکردن یا با خندههای بلند حرف میزدن. نور لامپهای کریستالی مثل ستارههای کوچیک روی دیوارای سفید میرقصید، و صدای زنگولههای کادوها مثل یه آهنگ شاد تو هوا پخش میشد.
سوبین خیلی ریلکس بین غرفهها راه میرفت. انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود. بومگیو پشت سرش راه میرفت. هنوز تو فکر صحنه خون بود، بوی تند و فلزی خون تو سرش میچرخید، و چشای پرخشم کای انگار داشت از تو ذهنش بهش زل میزد.
سوبین یهو وایستاد، به یه مغازه پر از ساعتهای گرونقیمت نگاه کرد.
سوبین: منشی چوی، نظرت چیه؟ این رولکس بهم میاد یا زیادی پر زرقوبرقه؟
صداش پر از شیطنت بود، انگار داشت سعی میکرد بومگیو رو از فکر و خیال بکشه بیرون. بومگیو با یه اخم ساختگی گفت: رئیس، فکر کنم اول باید یه عقل بخری، بعد ساعت!
سوبین خندید، یه خنده بلند که چند نفر اطرافشونو چرخوند سمتشون.
سوبین: وای، منشی چوی، خیلی بامزهای! میخوای با هم ساعت ست بخریم؟
بومگیو چشماشو چرخوند و گفت: این ساعتا خیلی برق میزنن نمیخوام.
سوبین با یه چشمک گفت: امکان نداره! فقط تویی که میدرخشی، مثل یه ستاره.
بومگیو یه لحظه خشکش زد. کلمه "ستاره" انگار یه چاقو تو قلبش فرو کرد. یاد یونجون افتاد، شبی که بهش گفته بود "لاو، تو ستارمی." سریع سرشو پایین انداخت و سعی کرد لبخند بزنه.
بومگیو: فعلا روانیم، روانی.
سوبین خندید و گفت: نشنیدم چی گفتی، بهم فحش دادی؟
ولی قبل از اینکه بومگیو جواب بده، یه سایه سنگین کنارشون افتاد. چوی جینهو، با یه نگاه سرد به سوبین زل زد.
جینهو: تو چطور میتونی انقدر ریلکس باشی؟ نامزد خواهرت غرق خون شد، و تو داری اینجا ساعت نگاه میکنی؟ این چه مسخرهبازیه؟
سوبین: بابا، حل میشه. فقط یه کم خون بود. کای که نمرده. چرا انقدر دراماتیکش میکنی؟
جینهو مشتشو گره کرد و صداشو بالا برد.
جینهو: دراماتیک؟ تو همیشه همینجوری بودی. درست مثل مادرت. فکر میکنی همهچیز شوخیه، نه؟
سوبین یه لحظه ساکت شد، انگار یه چیزی تو چشاش برق زد. بعد با یه صدای آروم گفت: میبینم نمیتونی از مامانم مووآن کنی.
جینهو با یه نگاه تیز گفت: م-من ولش کردم، ولی تو... تو درست مثل اونی.
بومگیو خشکش زد. نگاهش بین سوبین و جینهو چرخید، و قلبش تندتر زد. سوبین فقط خندید، ولی خندش یه کم تلخ بود. وقتی جینهو با قدمهای سنگین رفت، سوبین زیر لب زمزمه کرد.
سوبین: بخاطر پنج لیتر خون داره دراما راه میندازه. مسخرست.
بومگیو با کنجکاوی بهش زل زد و گفت: پنج لیتر؟
سوبین یه لحظه مکث کرد, انگار داشت بومگیو رو میسنجید. بعد با یه لبخند سرد گفت: آره، منشی چوی. اندازه خونی که سر یه آدمو قطع کنی. ترسناکه، نه؟
بومگیو حس کرد یه سرمای عجیب تو کمرش دوید. سوبین با یه خنده شیطون گفت: تو چرا انقدر ترسیدی؟ یه شوخیه.
بومگیو سعی کرد لبخند بزنه، ولی قلبش تندتر زد. فقط سرشو تکون داد، ولی تو دلش داشت به پرونده سریالی سرها فکر میکرد. پنج لیتر خون... انگار سوبین داشت یه طعنه به قتلها میزد، یا شاید یه سرنخ عمدی بهش داده بود.
شب شده بود، و سئول زیر نور مهتاب و نورهای نئون خیابونها غرق یه سکوت عجیب بود. بومگیو تو هال خونه ویلاییش روی کاناپه خاکستری لم داده بود، یه تیشرت گشاد خاکستری و شلوار ورزشی مشکی تنش بود، و گوشواره نقرهایش زیر نور کم لامپ سقفی برق میزد.
صدای جیرجیر پرندههای حیاط مثل یه آواز غمگین تو گوشش زمزمه میکرد.
بومگیو تو فکر ماجرای امروز بود. بوی خون هنوز تو سرش بود، و چشای پرخشم کای انگار داشت بهش زل میزد. یهو در خونه با یه صدای نرم باز شد، و تهیون با یه تیشرت مشکی و شلوار جین پاره وارد شد. یه کیسه پر از چیپس و نوشابه تو دستش بود، و موهاش ژولیده بود.
تهیون با یه لبخند شیطون گفت: هیونگ، هنوز زندهای؟
بومگیو با یه پوزخند گفت: آره، هنوز نفس میکشم. ولی امروز... لعنتی، امروز انگار یه کابوس بود.
تهیون کیسه رو روی میز پرت کرد و روی کاناپه کنار بومگیو ولو شد. بوی چیپس نمکی تو فضا پخش شد.
تهیون: چیشده مگه؟
بومگیو نفس عمیقی کشید و شروع کرد: خون... از سقف ریخت روی کای. همه جیغ زدن، ولی سوبین... انگار نه انگار. فقط وایستاده بود و شامپاین میخورد. بعد باباش اومد و باهاش دعوا کرد. یه چیزی درباره مادرش گفت... و سوبین یه حرف عجیب زد. درباره پنج لیتر خون.
تهیون اخم کرد و گفت: هیونگ ریدی با تعریف کردنت! تو چطوری نویسندهای؟ بعدش سوبین همیشه عجیبه.
بومگیو سرشو تکون داد: نمیدونم، تهیون. ولی حس میکنم داره یه چیزی رو قایم میکنه. انگار داره منو بازی میده...
تهیون یه لحظه ساکت شد، انگار داشت فکر میکرد.
تهیون: حرف از سوبین شد... اون چیزی که خواستی رو پیدا کردم.
بومگیو با چشمای کنجکاو بهش زل زد: چی؟
تهیون نفس عمیقی کشید و گفت: آره... ولی سخت بود انگار همه چی پاک شده بود. سوجین... اون زن اول چوی جینهو بوده.
بومگیو خشکش زد. انگشتاش دور گوشواره نقرهایش پیچید، و قلبش تندتر زد.
بومگیو: یعنی... سوبین پسر سوجینه؟
تهیون سرشو تکون داد.: آره. وقتی سوجین از جینهو جدا شد، سوبین فقط هفت سالش بود... جینهو حضانتو ازش گرفت و اجازه نداد سوبینو ببینه حتی برای یه بار. سوجین هیچوقت دربارهش حرفی نزده، ولی حتما میدونه سوبین پسرشه.
بومگیو شقیقههاشو ماساژ داد. چرا همه چیز پیچیده تر شد؟ اون حس مادرانه سوجین بهش الکی نبود، سوجین واقعا یه مادر بود. بومگیو به دیوار پر از یادداشت نگاه کرد.
بومگیو: اگه سوجین مادرشه... فکر میکنی سوبین میدونه؟
تهیون با یه لبخند کج گفت: هیونگ، سوبین اگه چیزی بدونه، بهت نمیگه. تا وقتی نخواد، هیچی لو نمیده.
بومگیو نفس عمیقی کشید و گفت: لعنتی... حس میکنم دارم تو یه تله میافتم.
فردا صبح، بومگیو تو دفتر سوبین تو طبقه بالای برج هلدینگ وایستاده بود. نور آفتاب از دیوارای شیشهای میریخت تو، و منظره سئول مثل یه تابلوی نقاشی زیر پاش بود. کتوشلوار مشکی تنش بود، و گوشواره نقرهایش زیر نور برق میزد. سوبین پشت میزش نشسته بود، یه بلیز سفید ساده و شلوار کتونی مشکی تنش بود.
بومگیو بیشتر از همیشه بهش دقت میکرد. به اینکه چطور قهوشو با یه قاشق شکر میخوره، به اینکه چطور وقتی فکر میکنه، انگشتاشو روی میز میزنه. چشمهای کشیدش، لبهای خرگوشیش، حتی طرز خندیدنش... انگار داشت سوجینو تو یه نسخه جوونتر میدید.
سوبین یهو سرشو بلند کرد و گفت: منشی چوی، چرا انقدر زل زدی؟ عاشقم شدی؟
بومگیو: رئیس، امروز خیلی خوشحالین. دارم فکر میکنم چی باعث خوشحالیتون شده.
سوبین خندید و گفت: من؟ معلوم نیست چرا؟
بومگیو یه لحظه مکث کرد و گفت: انقدر از کای متنفرین؟
سوبین ابروشو بالا برد و گفت: اینکه همون کارایی رو که باهام کرده رو باهاش میکنم میشه تنفر؟
بومگیو ساکت شد، ولی تو دلش داشت فکر میکرد. سوبین بهش نگاه کرد، انگار داشت بومگیو رو میسنجید.
سوبین: بومگیو، تو راحت میتونی از کسی که عاشقشی متنفر بشی.
بومگیو چیزی نگفت. حق با سوبین بود، یونجونی که بهش گفت ولش نمیکنه در آخر بهش گفت همه چی یه بازی بوده. انگار همونقدر که سریع عاشقش شده، ازش متنفر شد. یا شاید هم هیچوقت عاشقش نبود.
آخر هفته، ساعت هفت شب، بومگیو تو هال خونش روی کاناپه لم داده بود. گوشواره نقرهایش زیر نور لامپ برق میزد، و یه لیوان آب تو دستش بود. تلویزیون روشن بود، و شبکه خبری داشت دوباره صحنه خون ریختن روی کای رو دوباره نشون میداد. چشای پرخشم کای، لباسای غرق خونش، و بوی فلزی خون که انگار هنوز تو سر بومگیو بود. یهو یه لحظه صورت یونجون رو گوشه تصویر دید، با همون کتوشلوار مشکی و چشای سردش.
قلبش درد گرفت. یاد شبی افتاد که یونجون تو خونهش بغلش کرده بود، بوی قهوه و عطر خنک چوب و نعناش تو فضا پر بود. یونجون بهش زل زده بود و گفته بود "همیشه کنارت میمونم." بومگیو چشماشو بست، و اشک گوشه چشمش جمع شد. "لعنتی... چرا هنوز نمیتونم فراموشت کنم؟"
دیگه طاقت نیاورد. سمت ایتهوون راه افتاد، و نسیم خنک شب بوی شکوفههای گیلاس و خاک خیس رو تو هوا پخش کرد.
بار تو یه کوچه شلوغ ایتهوون بود، پر از نورهای نئون آبی و قرمز که مثل ضربان قلب چشمک میزدن. موسیقی الکترونیک بلند بود، انگار داشت قلب بومگیو رو میلرزوند. بوی الکل، عطرهای تند، و دود سیگار تو فضا پر بود. بومگیو یه گوشه کنار بار وایستاد، یه نوشیدنی ساده سفارش داد، و با چشاش دنبال یونجون گشت. یه پسر با موهای بلوند و تیشرت گشاد خاکستری بهش نزدیک شد.
-: هی، تنهایی؟ یه کم خوش بگذرونیم؟
بومگیو اخم کرد و گفت: نه، مرسی. منتظر یکیم.
پسره ولکن نبود: آخ، چه حیف! یه پسر خوشگل مثل تو نباید تنها باشه.
بومگیو چشماشو چرخوند و گفت: گفتم نه. میتونی بری؟
پسره خندید و گفت: آروم باش، فقط دارم گپ میزنم!
ولی بومگیو که حواسش پرت بود، ندید که پسره یه پودر آبی ریز تو نوشیدنیش ریخت. بومگیو یه جرعه خورد، و یه مزه عجیب شیمیایی زیر زبونش حس کرد. اخم کرد، ولی بهش توجه نکرد.
چند دقیقه بعد، سرش گیج رفت. رنگهای نئون انگار زنده شدن، و موسیقی تو گوشش مثل یه سمفونی دیوونهکننده پیچید. یه لحظه توهم زد که جونگمینو وسط جمعیت دید.
جونگمین: عمو...
بومگیو میلرزید و به سمت دستشویی رفت. تو دستشویی، زیر نور کم لامپ فلورسنت، آب به صورتش زد. سرمای آب یه لحظه مغزشو بیدار کرد، ولی هنوز گیج بود. در باز شد، و یه نفر وارد شد. بومگیو فکر کرد یونجونه. چشای کشیده، موهای شلخته، و یه لبخند آشنا.
بومگیو: هیونگ... تو اینجایی؟
ولی بوی عطرش... نبود. یه بوی تند و شیمیایی داشت. بومگیو چشماشو تنگ کرد و گفت: تو... تو کی هستی؟
کم کم صورت یونجون از جلوی چشماش محو شد. پسره نزدیکتر شد و گفت: آروم باش، خوشگل. فقط میخوام یه کم خوش بگذرونیم.
بومگیو خواست هلش بده، ولی پاهاش میلرزید. یهو در دوباره باز شد، و این بار یونجون واقعی بود. با کتوشلوار مشکی و چشای پر از نگرانی.
یونجون: داری چیکار میکنی؟
پسره خواست چیزی بگه، ولی یونجون یه مشت محکم به صورتش زد که افتاد زمین. بومگیو میلرزید، چشاش پر از اشک بود. یونجون سریع بهش نزدیک شد.
یونجون: خوبی؟
بومگیو زیر لب هذیون میگفت و سرش روی شونه یونجون افتاد. یه بادیگارد تنومند وارد شد.
-: بارمن دیدش. این پسره نیروسکای تو نوشیدنی این آقا ریخت.
یونجون: خدایا... اینو بندازین بیرون.
بومگیو رو به کاسه توالت برد، روی زانوهاش نشوندش، و انگشتشو تو حلق بومگیو کرد. بومگیو بالا آورد، و بوی تند استفراغ تو فضا پخش شد. یونجون با یه دستمال مرطوب صورتشو پاک کرد.
یونجون: لاو، تحمل کن. درست میشه.
یونجون بومگیو رو به طبقه دوم بار برد، به یه اتاق با دیوارهای شیشهای دودی که از بیرون دید نداشت، ولی از داخل میتونستی کل طبقه پایینی بار رو ببینی. نورهای نئون آبی و قرمز از پایین مثل ستارههای رنگارنگ چشمک میزدن، و صدای موسیقی الکترونیک هنوز تو گوش بومگیو میپیچید، انگار ضربان قلبشو تندتر میکرد. اتاق ساده بود، فقط دو تا مبل چرمی بزرگ و یه میز چوبی وسطش.
بومگیو روی یکی از مبلهای چرمی ولو شد، بدنش داغ و سنگین بود، و چشاش پر از اشک. نیروسکای هنوز تو بدنش بود، و مغزش بین واقعیت و توهم گیر کرده بود. یه لحظه فکر کرد جونگمین کنارشه، با همون لبخند معصومش، و یه لحظه دیگه یونجونو تو گذشته دید، شبی که بغلش کرده بود. قلبش تندتر زد، و انگشتاش دور گوشواره نقرهایش پیچید، انگار داشت به یه لنگر عاطفی چنگ میزد. یونجون یه لیوان آب از روی میز برداشت و کنارش زانو زد.
یونجون: لاو، اینو بخور. باید حالت بهتر بشه.
صداش نرم بود، ولی یه لرزش عمیق توش داشت، انگار داشت با عذاب وجدان خودش میجنگید. بومگیو با چشای نیمهباز بهش زل زد، و نیروسکای باعث شده بود چشای یونجون براش مثل دو تا دریاچه عمیق به نظر بیان. دستشو پس زد و اخم کرد.
بومگیو: نمیخوام...
یونجون نفس عمیقی کشید و گفت: بوم، من فقط میخوام کمکت کنم. تو حالت خوب نیست.
بومگیو با یه حرکت ناگهانی بلند شد، پاهاش میلرزید، و مشتهای بیجون به سینه یونجون زد.
بومگیو: کمک؟ تو منو فروختی! تو... نکنه تو هم جونگمینو کشتی، مگه نه؟
صداش میلرزید، هیستریک خندید و اشکاش روی گونههاش سر میخوردن، مثل مرواریدای شکسته. یونجون یه قدم عقب رفت، چشاش پر از درد بود، ولی سعی کرد سرد و بیتفاوت بمونه.
یونجون: بوم، آروم باش... من جونگمینو نکشتم.
بومگیو داد زد: تو حتی گوشوارتو درآوردی، چوی یونجون! گفتی من ستارتم... تو گفتی ستاره ها رو نمیکشی ولی به جاش داری زجرم میدی!
یونجون خشکش زد. انگشتاش تو جیبش دور گوشواره نقرهای خودش پیچید، و صداش وقتی حرف زد، شکسته و پر از غم بود.
یونجون: لاو... من... من چاره دیگهای نداشتم.
بومگیو روی مبل نشست، زانوهاش میلرزید، و چشاش پر از اشک بود.
بومگیو: چاره دیگهای نداشتی؟ فکر کردی میتونی با این حرفا درستش کنی؟ من... من هنوز شبا خوابتو میبینم، هیونگ. هنوز بوی عطرت تو سرمه. چرا این کارو کردی؟
یونجون زانو زد جلوش، دستشو روی صورت بومگیو گذاشت، و انگشتاش روی گونش کشیده شد، انگار داشت یه اثر هنری لمس میکرد.
یونجون: بوم... هانا میخواست تو رو بکشه. اگه آیپد رو نمیدادم، تو الان مرده بودی.
بومگیو با چشای گرد بهش زل زد. نیروسکای هنوز تو بدنش بود، و مغزش گیج بود، ولی حرفای یونجون انگار داشت یه تیکه از پازل رو سر جاش میذاشت. بومگیو ریز خندید.
بومگیو: چی...؟
یونجون سرشو پایین انداخت، و اشک گوشه چشمش برق زد.
یونجون: منو مجبور کرد. فکر کردم اگه دور شم، حداقل زنده میمونی.
بومگیو میلرزید، اشکاش روی انگشتای یونجون میریخت.
بومگیو: پس چرا... چرا بهم نگفتی؟
یونجون با یه صدای شکسته گفت: چون لیاقتتو ندارم، لاو... تو اگه یه نفرو کشتی من صد نفرو کشتم...
بومگیو یه لحظه ساکت شد، قلبش تندتر زد، و نیروسکای هنوز تو بدنش بود، ولی یه حس عمیق عشق تو وجودش شعله کشید. با یه حرکت ناگهانی دستشو دور گردن یونجون حلقه کرد و لباشو روی لبای یونجون گذاشت.
بوسش پر از خشم، درد، و عشق بود، انگار داشت همه زخمهای قلبشو تو اون لحظه خالی میکرد. لبای یونجون گرم و نرم بود، و بوی عطر خنک چوب و نعناش تو بینی بومگیو پیچید، مثل یه مخدر که داشت همهچیزو درست میکرد.
یونجون اول شوکه شد، ولی بعد دستاشو دور کمر بومگیو حلقه کرد و بوسشو عمیقتر کرد. لباشو محکمتر روی لبای بومگیو فشار داد، و زبونش آروم لبههای لب بومگیو رو نوازش کرد. بومگیو نالهای از ته گلوش دراومد، و دستاشو تو موهای یونجون فرو برد، انگشتاش بین تارهای نرم موهاش گم شد. گرمای بدن یونجون مثل یه موج داغ بهش برخورد کرد، و نیروسکای تو بدنش انگار داشت این لحظه رو رویاییتر میکرد.
یونجون لباشو از بومگیو جدا کرد و زمزمه کرد: لاو... من هیچوقت نمیتونم تو رو فراموش کنم. هر شب... هر شب تو رویاهامی.
بومگیو با چشای پر از اشک بهش زل زد و گفت: پس چرا اینقدر اذیتم میکنی؟
یونجون انگشتشو روی لبای بومگیو کشید و گفت: ببخشید بوم ولی مجبورم...
بومگیو تا خواست حرفی بزنه، یونجون دوباره لباشو روی لبای بومگیو گذاشت، این بار وحشیانهتر، انگار داشت همه حسرتها و عذاب وجدانشو تو این بوسه خالی میکرد. دستاشو زیر تیشرت بومگیو برد، و انگشتاش روی پوست گرم و نرمش کشیده شد. بومگیو نفسش بند اومد، و بدنش زیر لمس یونجون میلرزید. دکمههای پیراهن یونجون رو با انگشتای لرزون باز کرد، و وقتی پوست گرم سینش زیر دستاش حس شد، یه ناله دیگه از گلوش دراومد.
یونجون شلوار جین بومگیو رو آروم پایین کشید، و وقتی پنتی توری نازک مشکی زیرشو دید، یه نیشخند شیطون رو لبش نشست.
یونجون: این چیه؟
بومگیو با چشای نیمهباز و یه لبخند خجالتی گفت: فکر کردم... شاید امشب ببینمت.
یونجون خندید، صداش پر از عشق و شیطنت بود. لباشو روی گردن بومگیو گذاشت، و بوسههاش مثل یه آتش سوزان بود که داشت پوست بومگیو رو میسوزوند. آروم دندوناشو روی پوست نرم گردنش کشید، و بومگیو با یه ناله بلند سرشو عقب برد. دستای یونجون روی رونهای بومگیو کشیده شد، انگشتاش با یه ریتم آروم و تحریککننده روی پوستش حرکت میکرد، انگار داشت یه آهنگ عاشقانه مینواخت. بومگیو دستشو تو موهای یونجون فرو برد و زمزمه کرد.
بومگیو: هیونگ... لطفا نرو
یونجون لباشو روی لاله گوش بومگیو کشید و زیر لب گفت: متاسفم...
تو چشمای یونجون یه سایه از عذاب وجدان بود، انگار میدونست این لحظه فقط یه آرامش قبل از طوفانه. بومگیو بدنشو به یونجون نزدیکتر کرد، و گرمای بدنشون انگار داشت همه دیوارای بینشونو خراب میکرد. نیروسکای هنوز تو بدن بومگیو بود اما بومگیو هوشیارتر از قبل بود.
یونجون پاهای بومگیو رو از هم باز کرد و سرشو نزدیک پنتی مشکی پسر برد. آروم با دندوناش روبان کنار پنتیشو باز کرد. دستاش آروم روی رون بومگیو حرکت میکرد انگار که میخواست با کف دستش بدن بومگیو رو حفظ بشه.
بومگیو فقط روی مبل نشسته بود و سرشو به عقب خم کرده بود. وقتی دست یونجون رو دور دیکش حس کرد، به کمرش قوس داد. نیروسکای باعث شده بود بدنش حساس تر بشه. لمسای یونجون برای به کام رسیدن بومگیو کافی بودن اما وقتی بومگیو داغی دهن یونجونو دور دیکش حس کرد، نفسش حبس شد.
یونجون بین پاهاش نشسته بود و همینطور که دیک بومگیو رو مک میزد، با چشمای تیز و کشیدش به بومگیو خیره شده بود، انگار میخواست تموم ریکشنای بومگیو رو ببینه. بدن بومگیو میلرزید و با هر حرکت سر یونجون، احساس میکرد لذتش چندبرابر تر میشه. برای بومگیو سوال بود که یونجونی که تا حالا با مردی توی رابطه نبوده چطوری انقدر خوب بلده.
بومگیو چشماشو بسته بود و زیر لب ناله میکرد تا اینکه نوک انگشت سرد یونجون رو دور حفرش حس کرد. تا میخواست اعتراضی کنه، انگشت یونجون رو داخل خودش حس کرد. حفرش میسوخت اما طوری که یونجون انگشتشو حرکت میداد و همزمان دیک بومگیو رو ساک میزد، باعث میشد بومگیو دردو فراموش کنه و فقط ناله کنه.
یونجون: هنوز خیلی تنگی... میخوای بگی که بعد من کسی بهت دست نزده؟ حتی چوی سوبین؟
سرشو عقب گرفت و با نیشخند به بومگیو نگاه کرد که چقدر به انگشتش ریکت میده. انگشت دومشو هم وارد کرد، انگار بدن بومگیو رو حفظ بود و فقط به پروستاتش ضربه میزد.
بومگیو: هی... هیونگ... اذیت نکن...
یونجون: نمیکنم، نمیکنم...
یونجون دوباره دیک بومگیو رو توی دهنش برد و سرشو تند حرکت میداد. به بومگیو فرصت اینو نمیداد که فکر کنه و بومگیو فقط بلند ناله میکرد. بومگیو انکار نمیکرد، دلش برای این لحظه با یونجون تنگ شده بود.
موهای یونجون توی مشتش گرفته بود و وقتی که نزدیک کام شدنش بود عقب گرفت و کامش روی صورت یونجون ریخت. هر دوشون نفس نفس میزدن و انگشتای یونجون هنوز داخل بومگیو بود و بومگیو خودشو دور انگشتاش منقبض میکرد. کام سفید بومگیو از روی صورت یونجون، روی زمین ریخته میشد. یونجون خمار با لبای قرمز به بومگیو بی جون روی مبل نگاه کرد.
انگشتاشو بیرون کشید و صورتشو با دستمال پاک کرد و قبل از اینکه بومگیو از لذت و اثر نیروسکای داخلش بیهوش بشه، فک بومگیو رو محکم توی دستش گرفت و لبشو کوتاه بوسید.
یونجون: دوستت دارم چوی بومگیو، منظورم فقط از نظر رمانتیکی نیست... وحشی و کثیف ترین حالته... اونقدری که میخوام برات آدم بکشم.
اما بومگیو توی حال خودش نبود که بفهمه چی میگه.