Season 2, part 2
𝘉𝘦𝘯𝘣𝘪,,آخر هفته بود و سئول زیر نور خاکستری صبح غرق یه سکوت سنگین بود، انگار شهر تو یه خواب عمیق فرو رفته بود. بومگیو روی کاناپه خاکستری خونه ویلاییش لم داده بود، عروسک جونگمینو تو بغلش فشار میداد، و بوی پارچه کهنش تو بینیش پیچید، یه بوی نرم و غمگین که انگار داشت قلبشو میفشرد.
یه تیشرت گشاد خاکستری و شلوار ورزشی مشکی تنش بود، پارچه نرم تیشرت زیر انگشتاش لیز میخورد. نور کمرنگ صبح از پنجرههای قدی میریخت تو، روی کفپوش چوبی سایههای مواج مینداخت، و صدای جیرجیر پرندههای حیاط مثل یه آواز غمگین تو گوشش زمزمه میکرد. گوشواره نقرهایش زیر نور کمرنگ برق میزد.
تو ذهنش سرنخها رو دوره میکرد؛ دعوای سوبین و کای تو سال ۲۰۱۸، مجسمه سر مسی، تماس ژاپنی کیم جونسو، و مقتولایی که انگار یه نخ قرمز به سوبین وصلشون میکرد. بلند شد، کیف چرم مشکیشو برداشت و به سمت خونه سوجین راه افتاد، نسیم خنک بهاری بوی شکوفههای گیلاس و خاک خیس رو تو هوا پخش میکرد، و صدای بوق ماشینها تو خیابونای سئول مثل یه سمفونی ناکوک تو گوشش میپیچید.
تو خونه سوجین، هیسونگ کنار یه تخته وایتبرد وایستاده بود، با یه ماژیک قرمز تو دستش خطهای شلخته میکشید. موهاش شلخته بود، یه تیشرت مشکی گشاد تنش بود. تهیون روی کاناپه لم داده بود، یه توپ بادی کوچیک تو دستش فشار میداد، و هر بار که توپ جیرجیر میکرد، انگار داشت درد دستشو مسخره میکرد. گچ دستشو دیگه باز کرده بود، موهاش ژولیده بود، و چشای خستش زیر نور لامپ برق میزد. جای خالی سونگهون بینشون حس میشد اما بهش پرونده جدید داده بودن و دیگه بینشون نبود.
سوجین پشت یه میز پر از کاغذ و لپتاپ نشسته بود، موهاشو با یه کش ساده بسته بود، و گردنبند صلیب نقرهایش زیر نور لامپ برق میزد، چشای جدیش انگار داشت همهچیزو اسکن میکرد. بومگیو در رو آروم بست، و صدای کلیک قفل تو سکوت خونه پیچید. تهیون با یه لبخند شیطون سرشو بلند کرد.
تهیون: سلام تن تن، میبینم از چوی سوبین دست کشیدی
صداش پر از طنز بود، و بومگیو با یه پوزخند جواب داد: آره، توام هنوز ادای دست دردا رو درمیاری
تهیون توپو سمتش پرت کرد و گفت: بیا خودت امتحان کن، ببین چقدر درد داره!
بومگیو با خنده توپو گرفت. سوجین فقط اخم کرد.
سوجین: بس کنین، بچهها! هیسونگ میخواد حرف بزنه
صداش محکم بود، ولی یه تهمزه مهربونی توش داشت، مثل یه مامان که داره بچههاشو دعوا میکنه. هیسونگ چشماشو چرخوند.
هیسونگ: بعد از آتش سوزی انبار داکسی، انبارای نیروسکای معلوم نیست کجان. انگار هانا یه شبکه زیرزمینی داره که ردشو گم و گور میکنه. ولی اگه بخوایم پیداشون کنیم، باید از مهندسی معکوس استفاده کنیم.
تهیون با یه پوزخند توپشو فشار داد و گفت: مهندسی معکوس؟
هیسونگ با یه لبخند کج گفت: خیلی سادهست. فرض کن یکی تو خیابون نیروسکای میفروشه. ما ازش میپرسیم از کی خریده، بعد میریم سراغ پخشکننده، بعد تولیدکننده. الان هم یه بار تو ایتهوونه که رد نیروسکای رو گرفتم. بخش بزرگی از مواد اونجا پخش میشه، و حدس بزنین مدیریتش دست کیه؟
مکث کرد، و نگاهش به بومگیو افتاد.
هیسونگ: چوی یونجون.
سکوت مثل یه پتوی سنگین روی خونه افتاد. بومگیو خشکش زد. بوی عطر خنک چوب و نعنای یونجون تو سرش زنده شد، و یه لحظه حس کرد انگار داره تو یه کابوس غرق میشه. سوجین با یه صدای تند پرید وسط.
سوجین: چوی بومگیو، مثل گاو سرتو ننداز پایین و نرو تو بار! فکر نکنم بتونی با یونجون روبهرو شی و گند نزنی؟
صداش پر از نگرانی بود، و بومگیو با یه خنده تلخ گفت: آرامش داشته باش، سوجین! من که دیگه وقت این کارا رو ندارم. سوبین داره روانیم میکنه.
تهیون خندید و گفت: مگه اینکه سوبین آدمت کنه
هیسونگ به تخته اشاره کرد و گفت: چیزی پیدا کردی؟
بومگیو نفس عمیقی کشید و بلند شد و به تخته نزدیک شد، یه نخ قرمز از قفسه کتاب برداشت و شروع کرد به وصل کردن سرنخها.
بومگیو: سوبین و کای صمیمی بودن. خیلی صمیمی. مثل برادر. ولی وقتی کای سال ۲۰۱۸ از آمریکا برگشت، یه دعوای گنده بینشون شد. سوبین دیگه باهاش حرف نزد.
یه نخ قرمز به یه یادداشت پین کرد که نوشته بود: "دعوای ۲۰۱۸".
بومگیو ادامه داد: پرونده سرها فقط به هانا ربط نداره. سوبینم وسطشه. یکی از مقتولا پسر ارشد رئیس اتومبیلسازی بود، دوست صمیمی سوبین. یکی دیگه مدام دنبال سوبین بود، انگار یه چیزی ازش میدونست. حتی تو ده تماس آخر کیم جونسو، یه تماس از ژاپن بود که مالکش سوبین بوده.
تهیون: امکانش هست آخرین دیدارشون با سوبین باشه؟
بومگیو: دقیقا! همه مقتولا یه وجه مشترک دارن؛ آخرین بار با سوبین دیده شدن و یا در تماس بودن
تهیون: ولی چرا این آدما؟ کای چرا براش مهم بوده؟
بومگیو: هنوز نفهمیدم... سوبین گذشتشو قایم کرده، انگار عمداً نمیذاره چیزی ازش بفهمم.
بومگیو نیم نگاهی به سوجین انداخت که توی فکر رفته بود و خودکارشو توی دستش میچرخوند.
تهیون با یه صدای کلافه گفت: خب، هیونگ، تو که منشیشی! نمیتونی یه کم بیشتر فضولی کنی؟ مثلاً یه دفترچه مخفی پیدا کنی که روش نوشته ‘رازای کثیف سوبین’؟
بومگیو خندید:آره، حتماً زیر تختش یه گاوصندوق داره که روش نوشته ‘فقط برای بومگیو’!
سوجین با یه لبخند ریز گفت: این هفته برنامه سوبین چیه؟
بومگیو مکث کرد، بوی قهوه سرد تو لیوانش انگار داشت بهش طعنه میزد.
بومگیو: قراره بره شرکت تلویزیونی، به کای سر بزنه.
سوجین ابروهاشو بالا برد و گفت: فقط کای...؟
بومگیو شونههاشو بالا انداخت: باور کن خودمم شوکه شدم. سوبین مث یه معمای لعنتیه. یه روز شوخی میکنه، یه روز انگار داره نقشه یه قتل رو میکشه.
دوشنبه صبح، بومگیو جلوی پنتهوس سوبین وایستاده بود. انتظار داشت باز یه پسر غریبه با موهای شلخته و یه لبخند خجالتی ببینه، ولی در که باز شد، سوبین بیدار بود. یه بلیز سفید ساده و شلوار کتونی مشکی تنش بود، موهاش هنوز خیس از دوش بود، و بوی شامپوی نعناییش تو فضا پیچیده بود.
سوبین با یه لبخند شیطون بهش زل زد و گفت: چاگیا، چی شده؟ فکر کردی باز یکی تو تختمه؟
صداش پر از طنز بود، و بومگیو با یه اخم ساختگی گفت: آره، فکر کردم باید یه پسر دیگه رو بندازم بیرون! میخواستم ایندفعه با جارو بزنمش.
سوبین خندید: وای، چاگیا، تو زیادی بامزهای! شاید دفعه بعد خودت رو دعوت کنم!
بومگیو چشماشو چرخوند و گفت: آرزو بر جوانان عیب نیست!
صدای خنده سوبین مثل یه زنگوله تو پنتهوس پیچید، و بومگیو حس کرد قلبش یه لحظه تند زد، انگار داره تو یه بازی خطرناک غرق میشه.
تو ماشین، نور آفتاب از پنجرهها روی صورت بومگیو میافتاد، گرمایش مثل یه دست نرم روی پوستش میکشید. سوبین ساکت بود، فقط یه موزیک آروم از اسپیکرها پخش میشد، نتهای نرم پیانو مثل یه نوازش تو گوش بومگیو میپیچید. بومگیو به گوشواره نقرهایش دست کشید، و توی فکر بود.
سوبین یهو سرشو بلند کرد و گفت: منشی چوی چرا با بقیه پر حرفی ولی به من میرسه ساکتی
بومگیو با یه پوزخند گفت: شاید چون تو زیادی حرف میزنی!
سوبین خندید: وای، منشی چوی، این بود ضربه نهایی؟ قول میدم امروز ساکت باشم... شاید!
بومگیو چشماشو چرخوند، ولی یه لبخند ریز گوشه لبش نشست. وقتی به شبکه تلویزیونی رسیدن، سالن اصلی پر از شلوغی بود.
رئیس کل، یه مرد میانسال با موهای جوگندمی و کتوشلوار خاکستری، با یه لبخند چاپلوسانه به سوبین نزدیک شد. رئیس وقتی بومگیو رو پشت سوبین دید، ابروهاشو بالا برد.
-: ت...تو اینجا؟...
سوبین با یه لبخند سرد و یه تهمزه شوخی گفت: منشی چوی، رئیس انقدر بهت زل زده، فکر کنم مجذوب زیباییت شده!
رئیس هیستریک خندید و دستپاچه گفت: نه، نه، فقط... غافلگیر شدم! فکرشو نمیکردم دوباره اینجا ببینمش
سوبین خندید و گفت: ببخشید که بهترین کارمندتونو گرفتم
رئیس با یه خنده زورکی گفت: خب، بفرمایین بریم اتاق جلسه.
رئیس سعی کرد سوبینو تنهایی به اتاق ببره، ولی سوبین با یه صدای محکم گفت: بدون منشیم جایی نمیرم. منشی چوی همهچیزو یادداشت میکنه.
رئیس لبخند زوری زد و گفت: البته، البته! فقط... معمولاً منشیها تو جلسههای مهم نمیان.
سوبین با یه لبخند شیطون گفت: خب، منشی چوی یه آدم معمولی نیست.
بومگیو احساس کرد وارد یه بازی خطرناک میشه و سوبین بهش اجازه فرار نمیداد. تو اتاق، رئیس روی یه مبل تکنفره نشست، بوی چرم تازه مبل تو فضا پخش بود. سوبین و بومگیو روی یه مبل دو نفره نشستن، و روبهروشون کای و رئیس بخش خبر وایستاده بودن.
کای با یه کتوشلوار مشکی و موهای مرتب، چشاش مثل دو تیغه تیز بود، و بوی عطر تندش، با تهمزه مشک، تو فضا پر بود. رئیس بخش خبر، یه زن میانسال با موهای کوتاه و عینک، بوی کاغذ یادداشتاش تو فضا پخش میکرد. رئیس کل شروع کرد.
-: خب، آقای چوی، درباره مراسم جایزه تو سالن اجتماعات CJ صحبت کنیم. قراره هفته بعد باشه، و ما میخوایم کای حسابی بدرخشه.
صداش پر از چاپلوسی بود، و بومگیو حس کرد انگار داره به یه مار زل میزنه. کای فقط یه لبخند ملیح زد.
کای: من فقط میخوام مراسم ساده باشه. مردم باید روی کارای خیرم تمرکز کنن، نه زرقوبرق.
ولی چشاش به سوبین بود، انگار داشت یه طعنه پنهان پرت میکرد. سوبین با یه لبخند شیطون جواب داد.
سوبین: آره، کای، تو که همیشه خیرخواه بودی، نه؟ مخصوصاً وقتی حرف جون آدمیزاد وسطه.
کای لبخندش سفت شد و گفت: سوبین، تو هنوزم فکر میکنی همهچیز شوخیه؟
سوبین شونههاشو بالا انداخت و گفت: شوخی؟ نه، فقط دارم یاد گذشته میافتم. یادته؟ وقتی همهچیز... سادهتر بود؟
رئیس دستپاچه پرید وسط و گفت: خب، خب، بیاین درباره جزئیات مراسم حرف بزنیم! مثلاً غرفهها، مهمونا، برنامهها...
رئیس بخش خبر با یه صدای آروم گفت: آقای چوی قبلا برنامشو فرستاده بودن، صد تا اینفلوئنسر از توییتر به صورت رندوم انتخاب میشن و بقیه مهمونا از روسای شرکتن. غرفه ها هم هدایای کوچیک از برند های لوکس میدن، مگه نه؟
سوبین با یه لبخند کج سرشو با معنی تایید تکون داد. بومگیو وسط حرفا گوشیش زنگ خورد، و با یه معذرتخواهی سریع گفت.
بومگیو: ببخشید، باید جواب بدم.
و از اتاق رفت بیرون. تنش بین سوبین و کای مثل یه طناب کشیده شده بود تا اینکه سوبین حرف زد.
سوبین: دوست دارم دفتر مموریز رو ببینم.
رئیس مکث کرد.
-: البته... ولی قراره بهزودی بسته شه.
سوبین ابروشو بالا برد و گفت: چرا؟ برنامه بدی نیست.
رئیس دستپاچه گفت: خب، از وقتی چوی بومگیو... منشیتون بخاطر قتل اخراج شد، بودجه کمتری براشون در نظر گرفته شده و یه برنامه بهتری به جاش در نظر گرفته شده.
سوبین با یه لبخند سرد گفت: جالبه. از کجا میدونین برنامه خوب نیست؟ چون یه قاتل توش بود؟
کای فقط لبخند زد، ولی انگشتاش دور لیوان قهوهش سفت شد، و بوی قهوه تلخ تو فضا پخش شد.
سوبین: خیلی مطمئنین فقط بومگیو قاتل بوده؟
و به کای زل زد. کای با یه صدای آروم گفت: آقای چوی، شما خیلی خیال پردازین.
سوبین خندید و گفت: خیال؟ نه، کای. من فقط چیزایی که دیدم رو یادم میاد.
رئیس سعی کرد بحثو عوض کنه و گفت: خب، بیاین درباره بودجه مراسم حرف بزنیم...
سوبین: چقدر برنامه پول میخواد؟
-: چی؟
سوبین: من اسپانسرشون میشم.
بومگیو تا خواست وارد اتاق بشه، با سر رفت تو سینه سوبین. سوبین با یه خنده شیطون نگاهش کرد.
سوبین: منشی چوی، دوست داری بهم نشون بدی دفتر مموریز کجاست؟
بومگیو با تعجب به صورت خندون سوبین و رئیس و کای که عصبی به نظر میاومدن نگاه کرد.
بومگیو: پس جلسه چی؟
سوبین با یه چشمک گفت: دیگه کسل کننده شد.
دفتر مموریز پر از بوی کاغذ کهنه و قهوه سرد بود. همکارای قدیمی بومگیو با ذوق دورش جمع شدن. یه دختر با موهای بلند بهش نزدیک شد.
-: بومیییی، دلمون برات تنگ شده!
بومگیو خندید و گفت: منم همینطور
یه پسر با عینک و بوی قهوه تو نفسش گفت: واو برای چوی سوبین کاری میکنی؟ چطوریه؟
بومگیو با یه پوزخند گفت: با کلی صبر قابل تحمله
همه خندیدن، و بوی قهوه سرد روی میز انگار داشت بهش یادآوری میکرد که چقدر از اون روزا دور شده. سوبین با ذوق با تهیهکنندهها حرف میزد، ولی وقتی سوجین از دور پیداش شد، حرفشو قطع کرد.
سوجین با قدمهای شمرده نزدیک شد، گردنبند صلیبش زیر نور برق میزد. با یه لبخند محترمانه دستشو به سوبین داد.
سوجین: جئون سوجین، رئیس مموریز.
سوبین دستشو گرفت، چشاش برق زد، و گفت: چوی سوبین، اسپانسر برنامتون. خوشحال میشم اگه بتونم کمک کنم.
سوجین با یه لبخند ریز گفت: اسپانسر؟ فکر کردم فقط اومدین فضولی کنین.
سوبین: فضولی؟ نه، من فقط عاشق برنامههای خوبم... مثل برنامه یه کارآگاه.
نگاهشون یه لحظه قفل شد، انگار یه راز قدیمی بینشون بود.
بومگیو از دور بهشون خیره شده بود و متوجه نگاه های عجیب اون دو نفر به هم شده بود. از همه عجیب تر، چهره های شبیه به همشون بود؛ چشم های کشیده بزرگ، لبهای خرگوشی و صورت کشیده. چیزی که به فکرش رسیده بود باعث شد بترسه اما این مدت کلی چیزای عجیب دیده بود که به همه چی شک میکرد. سریع گوشیشو درآورد و به تهیون پیام داد.
بومگیو: نیاز دارم یه چیزیو چک کنی.
بومگیو: فقط به کسی نگو.
هفته بعد، یه شب قبل از مراسم، بومگیو با سوبین به پنتهوس برگشت. نور غروب از دیوارای شیشهای میریخت تو، و منظره شهر مثل یه تابلوی نقاشی زنده بود. سوبین تو اتاق خوابش داشت لباس عوض میکرد، یه خدمتکار با یه کتوشلوار خاکستری گرونقیمت وارد شد.
سوبین کتو به بومگیو داد و گفت: این مال توئه، بومگیو. برای شام امشب.
بومگیو با یه اخم ساختگی گفت: باید مراقب باشم کثیفش نکنم! این گرونتر از حقوقمه!
سوبین: هدیست. قبولش کن، مگه اینکه دوست داشته باشی گوشواره هدیه بگیری.
بومگیو ساکت شد، انگشتاش دور گوشواره نقرهایش پیچید، و فلز سردش انگار داشت قلبشو میفشرد.
بومگیو: نه ممنون
سوبین: پس کتو بپوش.
بومگیو با دیدن گردنبند صلیب نقرهای که سوبین از کشوی میز آرایشش برداشت، چشماش گرد شد.
بومگیو: این... خوشگله. از کجا گرفتی؟
سوبین اخم ریزی کرد و گفت: یه هدیه از بچگیه. یه جورایی... یادگاری.
بومگیو با کنجکاوی گفت: یادگاری؟ از کی؟
سوبین شونههاشو بالا انداخت و گفت: چقدر فضولی! فقط بپوش و بیا بریم.
تو رستوران لوکس هتل، فضای شام کاری پر از زرقوبرق بود. نور شمعها روی میزای چوبی سایههای رقصان مینداخت، و بوی گوشت گریلشده و شراب قرمز تو فضا پر بود. صدای پیانو آروم مثل یه نوازش تو گوش بومگیو میپیچید.
سرمایهدارا و مالکای مغازهها با کتوشلوارای گرون و عطرای تند دور میزا جمع شده بودن. کای و هانا کنار هم وایستاده بودن، هانا با یه لباس مخملی قرمز و گردنبند الماس که زیر نور شمع برق میزد.
یونجون پشتشون بود، بوی عطر خنک چوب و نعناش انگار داشت قلب بومگیو رو میبرید. هانا با یه لبخند سرد به بومگیو خیره شد.
هانا: میبینم سوبین اونقدری بهت پول میده که این لباسا رو بخری.
بومگیو با یه لبخند کمرنگی گفت: حداقل کار قانونی میکنم
هانا خندید و نزدیک یونجون شد.
هانا: وقتی بهت گفتم باید اون موقع میکشتیش بخاطر همین بود. الان برام دهن باز کرده.
یونجون فقط سرشو پایین انداخته بود اما نیم نگاهی به بومگیو کرد، به اینکه چقدر توی اون لباس زیبا شده، چقدر دلش براش تنگ شده.
سوبین با مالکا حرف میزد، ولی نگاهش به بومگیو بود. وقتی دید چند نفر، از جمله یونجون، دارن به بومگیو زل میزنن، نیشخندی زد، دستشو دور شونه بومگیو انداخت، و کنار گوشش زمزمه کرد.
سوبین: چاگیا، چیزی نمیخوای؟ شراب؟ غذا؟ یا یه گرگ برای گاز گرفتن؟
گرمای نفسش روی گوش بومگیو مثل یه جریان برق بود، و بومگیو غرغر کرد: دستتو بردار، دیوونه!
سوبین فقط خندید. یونجون از دور زل زده بود، مشتشو گره کرد، و بوی عطرش انگار داشت از فاصله دور به بومگیو طعنه میزد. کای با چشای تیز به بومگیو نگاه کرد. بومگیو حس کرد قلبش تند زد، و نگاه کای انگار داشت پوستشو میسوزوند.
وقتی به پنتهوس برگشتن، سوبین دو لیوان شراب قرمز ریخت، و بوی الکل تندش تو فضا پخش شد. روی مبل چرمی نشستن، و بوی چرم تازه زیرشون انگار داشت بهشون خوشآمد میگفت.
سوبین: اون سرمایهدار چاقه امشب زیادی عرق کرده بود، نه؟ فکر کنم از هانا میترسید!
بومگیو خندید و گفت: آره، یا شاید از تو! تو که امشب داشتی همه رو دیوونه میکردی.
سوبین لیوانشو بالا برد و گفت: به سلامتی دیوونگی! تو چی؟ از امشب خوشت اومد؟
بومگیو شونههاشو بالا انداخت و گفت: خب، غذا خوب بود، ولی کای داشت با چشاش منو میخورد!
سوبین خندید: حق داره، تو زیادی خوشمزه به نظر میرسی! باید مراقبت باشم!
بومگیو چشماشو چرخوند و گفت: آره، شما فقط مراقب باش شرابت نریزه!
بومگیو یه لحظه مکث کرد و گفت: شما... چرا با کای خوب نیستی؟
لبخند سوبین محو شد، انگشتاش دور لیوان شراب سفت شد، و بوی الکل تندتر تو فضا پخش شد. با یه صدای آروم گفت: کای مثل برادرم بود. هر دومون بچه بودیم، خانوادمون سخت میگرفتن. پدربزرگ کای دستاشو با چوب میزد، یه بار انقدر محکم که خون اومد.
مکث کرد، و بومگیو حس کرد صداش یه لحظه لرزید.
سوبین: همیشه هوای همو داشتیم. کای بین من و هانا وساطت میکرد. وقتی برای دبیرستان برگشت کره، همهچیز خوب بود. تا اینکه...
سوبین به لیوانش زل زد، و بوی شراب انگار داشت غمشو فریاد میزد.
سوبین: بهم اعتراف کرد. گفت عاشقمه. ولی من نمیتونستم بهش به چشم یه عاشق نگاه کنم. برام برادر بود. وقتی ردش کردم، عوض شد. کارایی کرد که هیچوقت فکرشو نمیکردم.
بومگیو خشکش زد، قلبش تند زد. انگار سوبین بالاخره داشت به جواب نزدیک ترش میکرد.
بومگیو: چی کار کرد؟
سوبین شونههاشو بالا انداخت و گفت: یه روز تو مدرسه دفتر مدیر رو آتیش زد. گفت تقصیر منه که دلشو شکستم. بعدش بدتر شد... حتی...
مکث کرد، و صداش پایینتر رفت.
سوبین: چهارسال پیش دوست پسرم گم شد و دیگه ازش خبری نبود. فکر کنم کار کای بوده.
بومگیو با چشای گرد گفت: چی؟ تو مطمئنی؟
سوبین با یه لبخند غمگین گفت: چاگیا، من فقط مطمئنم که کای دیگه اونی که میشناختم نیست.
بومگیو حس کرد قلبش تنگ شد، و گفت: متاسفم... فکرشو نمیکردم.
سوبین لیوانشو سر کشید و چیزی نگفت.
عصر روز مراسم، سالن اجتماعات CJ پر از زرقوبرق بود. نور لامپهای کریستالی روی دیوارای سفید مثل ستاره میدرخشید، و بوی عطرای گرونقیمت و شامپاین تو فضا پر بود. غرفههای بیرون سالن پر از آدمای شلوغ بود که خرید میکردن، و صدای خنده و زنگولههای کادوها مثل یه سمفونی شاد تو هوا میپیچید.
سوبین گوشه سالن وایستاده بود، یه لیوان شامپاین تو دستش بود، و بوی الکل ملایمش تو فضا پخش میشد. کای روی سکو بود، با یه کتوشلوار مشکی و موهای مرتب، و یه لوح طلایی تو دستش برق میزد. صداش محکم بود.
کای: این جایزه فقط یه شروعه مسیر حرفه ای کارمه. من فقط نمیخوام یه مجری ساده باشم، میخوام حرف دل مردمو-
موقع حرف زدن چشاش به سوبین بود، انگار داشت یه جنگ خاموشو شروع میکرد ولی سوبین اصلا حواسش نبود که کای دقیقا چی میگفت. بومگیو به سوبین نزدیک شد.
بومگیو: رئیس، چرا اخم کردی؟ چیزی به میلت نیست؟
سوبین به کای زل زده بود و گفت: نمیدونم... یه کم گیجم. انگار یه چیزی درست نیست.
بومگیو با یه لبخند گفت: شاید چون کای زیادی داره ادای خیرخواها رو درمیاره!
سوبین خندید و گفت: وای، منشی چوی، تو دیگه کی شدی؟ منتقد؟
ولی صداش یه تهمزه غم داشت.
سوبین: همیشه فکر میکردم شیطان شاخ داره و زشته. تا وقتی دیدم کای چی کارا میکنه.
یهو یه سطل خون از سقف باز شد، و روی کای ریخت. لباساش غرق خون شد، بوی تند و فلزی خون تو فضا پخش شد، و همه تو سالن جیغ زدن. کای وسط سکو ساکت شد، چشاش گرد شد، ولی از جاش تکون نخورد. هانا دستشو جلوی دهنش گرفت و زمزمه کرد.
هانا: این... چی بود؟
یونجون با دهن باز زل زده بود. بومگیو میلرزید، بوی خون انگار داشت خفش میکرد. یاد شبی افتاد که تو خونه یونجون به یکی شلیک کرد، بوی خون و باروت تو سرش زنده شد.
سوبین خونسرد بود، به حرفش ادامه داد: ولی بعد فهمیدم من از کای بدترم.
بومگیو بهش زل زد، قلبش تند میزد، و بوی خون داشت مغزشو فلج میکرد. سوبین یه دستمال پارچهای از جیبش درآورد، بوی عطر گرمش ازش بلند شد، و جلوی بینی بومگیو گرفت.
سوبین: تو روی بوها حساسی، نه؟ بگیر، نفس بکش.
بومگیو نفس عمیقی کشید، و عطر سوبین انگار داشت لرزششو آروم میکرد. زیر لب گفت.
بومگیو: تو... اینو از کجا میدونی؟
سوبین فقط لبخند زد و گفت: منشی چوی، من همیشه حواسم بهت هست.
چشاش زیر نور کریستالها برق زد، انگار یه راز دیگه تو سرش بود.