Season 2, part 14
𝘉𝘦𝘯𝘣𝘪,,نور خورشید از لای پردههای خاکگرفته اتاق بومگیو سرک کشید، مثل یه مهمان ناخونده که انگار زورش به تاریکی غمانگیز اتاق نمیرسید. ملافههای تخت چروک و بههمریخته بودن، بوی عطر کهنه یونجون هنوز تو هوا مونده بود، مثل یه روح که نمیخواست خونه رو ترک کنه.
روی میز کنار تخت، یه قاب چوبی بود، با عکسی از بومگیو و یونجون. تو عکس، یونجون دستشو دور کمر بومگیو حلقه کرده بود، لبخندش مثل ستاره میدرخشید، و بومگیو با چشای درشتش به دوربین زل زده بود، انگار دنیا مال اونا بود.
حالا ولی، شش ماه بعد از اون شب لعنتی تو بندر اینچئون، بومگیو چشماشو باز کرد و به سقف خیره شد. دنیا براش خاکستری بود، انگار رنگاش با خون یونجون شسته شده بودن. قلبش سنگین بود، مثل یه سنگ که هر صبح انگار یه تیکه دیگه بهش اضافه میشد.
نمیخواست از تخت بلند شه، نمیخواست نفس بکشه. فقط میخواست تو تاریکی گم بشه، جایی که شاید بتونه یه لحظه دیگه یونجونو ببینه. حس گناه مثل یه سم تو وجودش پخش شده بود، فکر میکرد اگه اون شب نبود، اگه فرار نکرده بودن، یونجون هنوز زنده بود.
شش ماه پیش، تو بندر اینچئون، دنیا براش تموم شده بود. تو یه لحظه دیوونگی، بومگیو تفنگو از دست یونجون کشیده بود، لولشو به سمت سر خودش گرفته بود و زمزمه کرده بود.
بومگیو: من نمیتونم بدون تو، هیونگ.
دستاش میلرزید، انگار تمام وجودش داشت التماس میکرد که تموم بشه. یهو سوبین دوید سمتش، دستشو محکم گرفته بود و تفنگو کشیده بود زمین.
سوبین: نه! تو نمیتونی این کارو کنی!
صداش پر از وحشت بود، انگار داشت با مرگ میجنگید. بومگیو تو بغلش فرو ریخته بود، گریههاش بندر رو پر کرده بود.
بومگیو: بذار برم! من باید پیشش باشم! نمیتونم!
اشکاش روی کت سوبین میریختن، و سوبین فقط محکمتر بغلش کرده بود. بومگیو فقط گریه کرده بود، انگار تمام دنیاش با اون شلیک غرق خون شده بود.
بعد از اون شب، بومگیو با سوبین و سونگهون برگشته بود سئول. پلیس چند جلسه روانشناسی اجباری براش گذاشته بود، و سوبین، با یه رشوه حسابی به دکتر، کاری کرده بود که تو پرونده بومگیو بنویسن یونجون اونو شستوشوی مغزی داده تا باهاش فرار کنه.
وقتی بومگیو اینو شنید، انگار قلبش دوباره پاره شد. تو خونه دو طبقه قدیمیش، وسط هال پر از خاطرات، داد و بیداد راه انداخته بود.
مبل قدیمی که یونجون همیشه روش لم میداد، انگار هنوز گرمای بدنشو داشت. عکسای جونگمین و سویون روی دیوار، و صدای خندههای یونجون که تو ذهنش اکو میشد، انگار داشتن خفش میکردن.
بومگیو: تو چرا این کارو کردی، چوی سوبین؟
فریاد زده بود، چشاش قرمز و پر اشک.
بومگیو: یونجون منو شستوشو نداده بود! اون عشقم بود! تو چطور جرئت کردی این دروغو بسازی؟
سوبین سعی کرده بود توضیح بده، ولی بومگیو مثل یه وحشی بهش حمله کرده بود، مشتاشو به سینه سوبین کوبیده بود. سوجین جلوی بومگیو رو گرفته بود، بغلش کرده بود و موهاشو نوازش کرده بود.
سوجین: بومگیو، آروم باش، عزیزم. سوبین فقط میخواست نجاتت بده.
بومگیو تو بغلش فرو رفته بود، روی زمین افتاده بود و گریه کرده بود.
بومگیو: تو نباید اون شب نجاتم میدادی... باید میذاشتی بمیرم. من نمیخواستم زنده بمونم.
گرمای بغل سوجین مثل یه پناهگاه بود، ولی بومگیو فقط دردشو فریاد میزد. تو حیاط، زیر نور سرد ماه، سوبین به دیوار تکیه داده بود، سیگارشو روشن کرده بود و اشکاش آروم روی زمین چکیدن.
هر کلمه بومگیو مثل یه چاقو تو قلبش فرو میرفت، ولی نمیتونست چیزی بگه. حس گناه مثل یه سم تو وجودش پخش شده بود، انگار خودش یونجونو کشته بود.
حالا شش ماه گذشته بود. سوبین دیگه تو پنتهوس شیک و لاکچریش زندگی نمیکرد. خونه دو طبقه بومگیو رو انتخاب کرده بود، یه جای قدیمی پر از خاطرات. عکسای جونگمین و جونگهو روی دیوار، یه لیوان شکسته تو آشپزخونه که یونجون یه بار روش شوخی کرده بود و گفته بود "بوم، این لیوان مثل خودته، یه کم شکسته، ولی هنوز قشنگه."
صدای باد تو پنجرههای کهنه زوزه میکشید، انگار داشت خاطراتو بیدار میکرد. سوبین تصمیم گرفته بود پیش بومگیو بمونه، حتی اگه بومگیو هیچوقت عشقشو قبول نکنه. فقط میخواست مطمئن شه بومگیو هنوز نفس میکشه، حتی اگه هر نفسش پر از درد باشه.
ساعت دو بعدازظهر بود که سوبین از شرکت برگشت. بادی، سگ گلدن رتریوری که چند ماه پیش خریده بود تا بومگیو باهاش سرگرم شه، با دیدنش از خوشحالی پارس کرد و دورش چرخید، دمش مثل یه پرچم تو هوا تکون میخورد. سوبین خندش گرفت.
سوبین: آروم، بادی! میدونم خوشحالی منو دیدی!
صداشو بلند کرد، انگار میخواست مطمئن شه بومگیو صداشو بشنوه.
سوبین: بومگیو! من برگشتم! امروز رامن تند درست میکنم.
ولی مثل همیشه، جوابی از طبقه بالا نیومد. بومگیو خودشو تو اتاقش زندانی کرده بود، انگار دیوارای اتاق تنها چیزی بودن که میتونستن غمشو تحمل کنن.
سوبین رفت آشپزخونه، قابلمه رو پر کرد و شروع کرد به درست کردن رامن. بوی سس سویا و فلفل قرمز تو خونه پیچید، ولی سوبین میدونست بومگیو شاید حتی یه قاشق هم نخوره. معدش دیگه نمیکشید، انگار غم تمام وجودشو پر کرده بود. سوبین سینی غذا رو برد طبقه بالا، پشت در اتاق بومگیو گذاشت.
سوبین: امروز با بابات حرف زدم. دلش برات تنگ شده. شاید بهتر باشه بریم دیدنش.
مکث کرد، منتظر یه صدا، یه نفس، ولی فقط سکوت بود. آهی کشید.
سوبین: یه کم بخور، بوم. فقط یه کم، باشه؟
بعد برگشت پایین. بومگیو در رو آروم باز کرد، سینی رو برداشت و دوباره درو بست. به رامن نگاه کرد، بخارش بلند میشد، ولی انگار غذا براش زهر بود. حس گناه مثل یه سایه سیاه دنبالش بود.
فکر میکرد اگه اون شب تو بندر نبود، یونجون هنوز زنده بود. خودشو تو اتاقش مجازات کرده بود، انگار زنده موندن یه خیانت به یونجون بود.
شب که شد، بومگیو رو تختش دراز کشید، چشماشو بست و تو خواب غرق شد. تو رویاش، یه ساحل بود زیر نور ماه، موجها آروم به ساحل میخوردن، و بوی نمک دریا تو هوا پر شده بود.
یونجون کنارش راه میرفت، دستش تو دست بومگیو قفل شده بود، گرم و واقعی. موهاش با باد تکون میخوردن، و لبخندش مثل یه ستاره قلب بومگیو رو گرم میکرد.
یونجون: ستاره من، همیشه پیدات میکنم.
صداش نرم بود، مثل یه لالایی غمگین. بومگیو محکم بغلش کرد، انگار اگه ولش کنه، برای همیشه گمش میکنه.
بومگیو: نرو، هیونگ. من بدون تو هیچیم.
اشکاش روی گونههاش سر خوردن، و یونجون دستشو روی صورتش گذاشت، انگشتاش گرم و نرم.
یونجون: من همیشه پیشتم.
ولی یهو بدنش شروع کرد به محو شدن، انگار داشت تو مه غرق میشد. بومگیو فریاد زد.
بومگیو: نه! نرو! هیونگ!
دستشو دراز کرد، ولی فقط هوا رو گرفت. با گریه از خواب پرید، صورتش خیس اشک بود. نفسش بند اومده بود، انگار قلبش داشت تو سینش میترکید. در اتاق باز بود، و بادی با چشای درشتش بهش زل زده بود.
سوبین هیچوقت در رو باز نمیکرد، حتی با اینکه کلید داشت. بومگیو اخم کرد، خواست درو ببنده، ولی چشمش به یه فلش مموری روی میز افتاد. قلبش تند زد، انگار یه حس عجیب بهش میگفت این فلش مال یونجونه. فلشو برداشت، با انگشتای لرزون تو دستش چرخوند و به لپتاپش وصل کرد.
ویدیوی اولو پخش کرد. تصویر یونجون رو صفحه زنده شد، و نفس بومگیو بند اومد. یونجون تو اتاقش بود، نور کم لامپ سقفی سایههای نرم روی صورتش انداخته بود. یه لیوان قهوه سرد روی میز بود، و صدای بارون از پنجره میاومد.
یونجون: بوم، من بهت دروغ گفتم.
صداش لرزید، انگار داشت با گناهش میجنگید.
یونجون: آیپدو... به هانا دادم، ولی نمیتونستم به چشات نگاه کنم و اینو بگم. ببخشید، ستاره من.
بومگیو اشکاشو پاک کرد، انگار قلبش دوباره داشت میشکست. ویدیوی بعدیو پخش کرد. یونجون تو پارک بود، زیر بارون، با یه لبخند غمگین.
یونجون: امروز دلم برات تنگ شده، بوم. کاش میتونستم بغلت کنم... مثل وقتی که تو خواب بودی و من موهاتو نوازش میکردم... انگار تمام دنیا تو دستام بود.
بومگیو گریش شدت گرفت، انگار داشت گرمای دستای یونجونو رو پوستش حس میکرد. هر ویدیو یه تکه از روح یونجون بود، انگار دفترچه خاطراتشو برای بومگیو ضبط کرده بود.
تو یه ویدیو، یونجون تو خونه قبلیش بود، بومگیو پشتش روی تخت خوابیده بود، و یونجون با لبخند کمرنگ به دوربین نگاه کرد.
یونجون: تو دبیرستان یه دوستپسر داشتم... خانوادم وقتی فهمیدن، گفتن اشتباهه. منو سرزنش کردن، مجبورم کردن ازش جدا شم. همیشه سعی کردم پسر خوب خانوادم باشم، ولی وقتی هانا اومد، فکر کردم شاید حق با بابام بوده... شاید من هیجوقت یه پسرو دوست نداشتم... شاید دارم بخشیده میشم. ولی تو، بوم... تو نشون دادی عشق هیچوقت اشتباه نیست... حتی اگه اشتباه باشه، من ترجیح میدم نابخشوده باشم، ولی تا آخرین نفس عاشق تو باشم.
بومگیو اشکاشو با آستین پاک کرد، انگار داشت قلب یونجونو تو دستاش لمس میکرد. انگشتاش روی صفحه لپتاپ کشیده شد، انگار میخواست یونجونو از تو صفحه بکشه بیرون.
آخرین ویدیو، یونجون تو یه اتاق تاریک بود، چشاش پر اشک، انگار داشت با مرگ دستوپنجه نرم میکرد.
یونجون: بوم، حس میکنم این آخر خطه. ولی به خاطر تو میجنگم. نمیخوام ازت جدا شم...
صداش لرزید، بغضش شکست.
یونجون: امیدوارم هیچوقت این ویدیوها رو نبینی، ولی اگه اتفاقی برام افتاد، امیدوارم تهیون یا سوبین پیداشون کنن و بهت برسونن.
به دوربین خیره شد، انگار مستقیم به بومگیو نگاه میکرد.
یونجون: خیلی دوستت دارم، بومگیو.
بومگیو اون ده ثانیه آخر رو مدام تکرار کرد، به ستارههای تو چشای یونجون زل زد، به صداش گوش داد که میگفت.
"خیلی دوستت دارم، بومگیو."
گریههاش بلند شد، انگار تمام خونه داشت با دردش میلرزید. فریاد زد.
بومگیو: ببخشید هیونگ... ببخشید...
دستاشو تو موهاش فرو کرد، انگار میخواست خودشو پاره کنه. صدای گریههاش به طبقه پایین رسید. سوبین پشت میز آشپزخونه بود، داشت کارهای شرکتو انجام میداد. گوشیشو برداشت و به تهیون پیام داد.
سوبین: بومگیو ویدیوها رو دید... امیدوارم کار درستو کرده باشیم...
سعی کرد روی کارش تمرکز کنه، ولی اشکاش آروم روی کاغذای جلوش چکیدن. قلبش پیش بومگیو بود، تو اون اتاق تاریک که پر از درد بود.
فردا صبح، سوبین تو آشپزخونه بود، داشت برای خودش قهوه درست میکرد. صدای قدمهای آرومی شنید و سرشو برگردوند. بومگیو وایستاده بود، موهاش آشفته، چشای قرمز و پفکردش انگار یه شب کامل گریه کرده بودن. لباسش یه هودی کهنه بود که یه روز یونجون تنش کرده بود.
بومگیو: یه کم گرسنمه...
صداش آروم بود، انگار داشت یه قدم به سمت زندگی برمیداشت، ولی پر از تردید. سوبین خشکش زد، ولی سریع لبخند زد، انگار یه معجزه دیده بود.
سوبین: بشین، الان برات صبحونه درست میکنم!
با عجله تخممرغ و کیمچی سرخ کرد، و بومگیو آروم نشست، به بشقابش زل زد و یه قاشق خورد. سوبین قلبش تند میزد، ولی نمیخواست چیزی بگه که بومگیو رو فراری بده. فقط بهش نگاه کرد، انگار داشت یه پرنده زخمی رو میدید که داره بال میزنه.
چند ماه بعد، بومگیو کمکم بیشتر از اتاقش بیرون میاومد. با سوبین غذا میخورد، گاهی باهاش حرف میزد، و به اصرار تهیون دوباره تراپی رو شروع کرده بود.
تو جلسات، اول با اکراه حرف میزد، انگار هر کلمه براش درد داشت. ولی کمکم شروع کرد به باز شدن، انگار داشت زخماشو به زور باز میکرد. سوبین بعد هر جلسه میبردش یه کافه یا پارک، بستنی شکلاتی براش میخرید.
سوبین: قدمهای کوچیکم مهمن، بوم. فقط ادامه بده.
بومگیو فقط سرشو تکون میداد، ولی چشاش هنوز پر از غم بود، انگار هیچوقت نمیتونست یونجونو پشت سر بذاره.
یه روز، بومگیو گوشوارههای نقرهای رو از کشوی میز درآورد. یکیشون هنوز لکههای خون داشت، انگار یه زخم کهنه که هیچوقت خوب نمیشد. یه جعبه چوبی قدیمی که یونجون روش یه ستاره نقاشی کرده بود، برداشت و گوشوارهها رو توش گذاشت.
قلبش تند میزد، انگار داشت یه تیکه از روحشو قفل میکرد. جعبه رو تو عمق کمد گذاشت و درشو بست، ولی اشکاش آروم سر خوردن.
بومگیو: ببخشید، هیونگ. نمیتونم دیگه با خودم ببرمت.
انگار داشت با یونجون خداحافظی میکرد، ولی قلبش هنوز تو بندر، کنار بدن بیجونش گیر کرده بود.
اون شب، تو حیاط خونه، زیر نور سرد ماه، بومگیو و سوبین روی صندلیهای چوبی نشسته بودن. بوی کلوچههای تازهای که سوبین درست کرده بود تو هوا بود، ولی انگار هیچچیز نمیتونست غم بومگیو رو کم کنه.
نسیم خنک روی چمنها میوزید، و صدای زوزه باد تو درختا مثل یه لالایی غمگین بود. بومگیو به سوبین نگاه کرد، چشاش پر از سوال و درد.
بومگیو: چرا پیشم موندی، سوبین؟ من... فقط یه تیکه شکسته از چیزیم که بودم.
صداش لرزید، انگار داشت خودشو سرزنش میکرد. سوبین نفس عمیقی کشید، به ماه زل زد.
سوبین: چون دوستت دارم، بومگیو. حتی اگه تو هیچوقت آماده نباشی، من فقط میخوام دوستت داشته باشم.
بومگیو سکوت کرد، اشکاش آروم سر خوردن.
بومگیو: باید انرژیتو برای یکی بذاری که سالمتره، سوبین. من... من دیگه کامل نیستم.
سوبین خندید، ولی خندهش پر از غم بود.
سوبین: عشق سالم برای ما دو تا قدغنه، بوم. ما هر دو پر از زخمیم.
بومگیو بهش نگاه کرد، یه لحظه چشاش برق زد، ولی نه از شادی، از یه حس تلخ و عمیق. اشکاش تو نور ماه برق زدن.
سکوت بینشون سنگین شد، انگار هر دو داشتن با زخماشون نفس میکشیدن. بومگیو به ماه نگاه کرد، انگار داشت دنبال ستاره یونجون میگشت، ولی فقط یه آسمان خالی دید.
قلبش هنوز تو بندر بود، تو اون لحظهای که یونجون برای همیشه خاموش شد. شاید یه روز میتونست ادامه بده، ولی حالا فقط یه سایه از خودش بود، پر از گناه و عشقی که هیچوقت برنمیگشت.
حق با سوبین بود.
عشق سالم برای اونا غدغنه.
چون اونا هم نابخشودن.
سوبین به اندازه بومگیو کارهای نابخشودنی ای انجام داده بود.
و بومگیو هم به اندازه یونجون نابخشوده بود.
The End