Season 2, part 13
𝘉𝘦𝘯𝘣𝘪,,بازار سینپو تو اینچئون انگار قلبش هنوز میتپید، حتی تو غروب غمگین. نور نارنجی آفتاب روی غرفههای چوبی و خیابونای شلوغ پاشیده شده بود، و بوی کیمچی سرخشده، ماهی کبابی، و سس تند توکبوکی تو هوا میچرخید. صدای دستفروشا که با لهجه غلیظ مشتریا رو صدا میزدن، با آهنگای قدیمی و خشدار از بلندگوهای کهنه قاطی شده بود.
بومگیو و یونجون بین جمعیت راه میرفتن، شونههاشون گاهی به هم میخورد، انگار یه لحظه دنیا فقط مال اونا بود. یونجون یه کلاه بیسبالی مشکی رو تا روی پیشونیش کشیده بود، یه ماسک مشکی هم تا زیر چشاش بالا اومده بود، فقط چشای تیز و نگرانش معلوم بود که مدام اطرافو اسکن میکردن. انگار هر لحظه منتظر بود یکی از پشت یه غرفه بپره بیرون و بگیرتش.
بومگیو یه هودی خاکستری گشاد تنش بود، موهاش زیر کلاه هودی پخش شده بود، و یه لبخند شیطون رو لباش داشت، ولی چشای درشتش یه سایه نگرانی پنهان میکرد. دستش یه سیخ داکبال تند گرفته بود، و با ذوق گازش میزد، ولی وقتی تندیش زبونشو سوزوند، خندید و چشماش پر از اشک شد.
بومگیو: هیونگ، این چرا انقدر تنده؟ انگار فلفلو مستقیم قورت دادم!
بومگیو با خنده گفت و دستشو جلوی دهنش تکون داد. یونجون زیر ماسکش پوزخند زد، ولی نگاهش به یه مرد غریبه تو یه غرفه افتاد که انگار زیادی بهشون زل زده بود.
یونجون: ستاره من، تو عاشق چیزای تند بودی. حالا یه کم سوختی، چی شده؟
صداش آروم بود، ولی یه لرزش ریز توش بود که بومگیو گرفت. بومگیو سرشو کج کرد، با چشای براقش به یونجون نگاه کرد.
بومگیو: تو چرا انقدر استرسی، هیونگ؟ بیا یه دوکبوکی بخور، شاید قلبت یه کم آروم بگیره!
یه سیخ دوکبوکی پر از سس قرمز به سمت یونجون گرفت. یونجون سرشو تکون داد.
یونجون: نمیخوام، بوم. فقط... مراقب باش.
بومگیو پوف کرد، دست یونجونو گرفت و انگشتاشو تو انگشتای گرمش قفل کرد. پوست یونجون زیر انگشتاش داغ بود، انگار یه شعله خاموشنشدنی تو وجودش میسوخت.
بومگیو: هیونگ، فقط یه لحظه فکر کن هیچی جز منو تو نیست. فقط این بازار، این دوکبوکی، و ما.
یونجون به چشای بومگیو نگاه کرد، انگار تو عمقشون یه کهکشان گم شده بود. نفس عمیقی کشید و زیر لب گفت.
یونجون:سعیمو میکنم.
ولی تو سرش پر از طوفان بود. دو روز بود که از ویلای سوبین فرار کرده بودن و به اینچئون اومده بودن، با یه نقشه شلخته برای قاچاقی رفتن به ویهای چین. امشب قرار بود با یه قایق ماهیگیری برن، ولی یونجون هنوز مطمئن نبود. حس میکرد داره بومگیو رو به یه پرتگاه میبره، ولی لبخند بومگیو مثل یه طناب بود که نمیذاشت برگرده.
دیشب تو متل کهنهای که مونده بودن، همهچیز سنگینتر شده بود. متل یه جای ارزون بود با دیوارای زرد رنگورورفته که بوی سیگار کهنه و رطوبت توشون نفوذ کرده بود. تختای دو نفره با ملافههای نازک جیرجیر میکردن، و یه لامپ کمنور سقفی سایههای بلند رو دیوارا میانداخت.
یونجون وقتی چمدونای سبکشونو روی زمین گذاشت، نگاه مشکوک مدیر متل رو حس کرد؛ یه مرد چاق با عینک کثیف و موهای چرب که از پشت پیشخون مدام بهشون زل زده بود.
وقتی رفتن تو اتاقشون، یونجون روی تخت نشست، دستشو تو موهاش فرو کرد.
یونجون: بوم، فکر کنم این فرار اشتباهه. این... نمیدونم، شاید باید خودمو تحویل بدم.
صداش پر از تردید بود، انگار داشت با یه هیولای درونی میجنگید. بومگیو که روی تخت نشسته بود و موهاشو با انگشتای لرزون شونه میکرد، یهو بغض کرد. چشای درشتش پر از اشک شد، و با صدای شکسته به پسر بزرگتر گفت.
بومگیو: هیونگ، تو داری چی میگی؟ من بدون تو حتی یه ثانیه نمیتونم نفس بکشم! تو نمیتونی منو تنها بذاری! نمیتونی!
اشکاش مثل بارون روی گونههاش سر خوردن، و یونجون حس کرد قلبش داره تکهتکه میشه. زانو زد جلوی بومگیو، دستاشو گرفت و انگشتاشو روی پوست نرمش کشید.
یونجون: بوم، من فقط میخوام تو امن باشی. اگه این فرار تو رو به خطر بندازه...
بومگیو وسط حرفش پرید: خطر اینه که تو ازم دور باشی! من بدون تو میمیرم، هیونگ! نمیتونم تصور کنم یه روز صبح بیدار شم و تو نباشی!
گریش شدت گرفت، بدنش میلرزید، و یونجون دیگه نتونست مقاومت کنه. بومگیو رو تو بغلش کشید، صورتشو تو موهای نرمش فرو کرد و بوی عطر گلی و وانیلیشو نفس کشید.
لباشو آروم روی پیشونی بومگیو گذاشت، و بومگیو تو بغلش آروم شد، ولی اشکاش هنوز روی تیشرت یونجون میریختن، مثل یه نقاشی غمگین.
یونجون: باشه، ستاره من. هر چی تو بخوای.
یونجون میدونست فرار اشتباهه، میدونست کل کره دنبالشه و هیچکس اونو نمیبخشه، ولی وقتی بومگیو گریه میکرد، انگار تمام دنیا محو میشد. فقط میخواست بومگیو بخنده، حتی اگه به قیمت جونش تموم بشه.
تو بازار، بومگیو یه بشقاب هوپانگ پر از کرم کاستارد گرفت و با ذوق به یونجون تعارف کرد.
بومگیو: هیونگ، اینو بخور! انگار داری ابر میخوری!
یونجون زیر ماسکش خندید، ولی چشاش هنوز اطرافو میپایید. یه تیکه از هوپانگ رو گاز زد.
یونجون: خب، قراره کجا بریم؟
بومگیو خندید، دستشو دور بازوی یونجون حلقه کرد.
بومگیو: هر جا که تو باشی، همون بهشته.
یونجون قلبش تپید، انگار تمام دنیا تو چشای بومگیو خلاصه شده بود. یه لحظه تو شلوغی بازار ایستادن، و یونجون ماسکشو یه کم پایین کشید تا بومگیو رو ببوسه. لباشون به هم رسید، نرم و گرم، مثل یه قول عاشقانه تو وسط طوفان. بومگیو خجالت کشید، گونههاش صورتی شد.
بومگیو: هیونگ، اینجا پر آدمه!
یونجون پوزخند زد و گفت: که چی؟
بومگیو خندید، ولی یه سایه نگرانی تو چشاش بود. انگار میدونست امشب قراره همهچیز عوض بشه.
---
ساعت شش عصر، تو شرکت سوبین، نور فلورسنتهای سفید سقف دفتر رو روشن کرده بود، ولی فضا سرد و بیروح بود.
سوبین پشت میزش نشسته بود، داشت با منشی جدیدش؛ جیهی، یه دختر جوون با موهای صاف و عینک بزرگ، سر و کله میزد. جیهی داشت یه گزارش شلخته رو مرتب میکرد، ولی سوبین کلافه بود.
سوبین: این چرا انقدر طول کشید؟ منشی قبلی این کارو تو پنج دقیقه درست میکرد.
جیهی سرشو پایین انداخت و زیر لب گفت: ببخشید، رئیس.
سوبین پوف کرد، کتشو از روی صندلی برداشت و آماده بود بزنه بیرون که سونگهون هراسون از در وارد شد. موهاش بههمریخته بود، نفسنفس میزد، و کت خاکستریش چروک شده بود.
سونگهون: مین جونهیونگ پیداشون کرد!
سوبین یه لحظه خشکش زد، کتش از دستش لیز خورد و افتاد روی زمین.
سوبین: چی؟ کجا؟ چطور؟
صداش پر از وحشت بود، انگار یه چیزی تو سینهش داشت خرد میشد. سونگهون نفس عمیقی کشید.
سونگهون: صاحب متلی که تو اینچئون مونده بودن، جاشونو لو داده. ظاهراً یونجونو شناخته. مین جونهیونگ با تیمش داره میره بندر اینچئون.
سوبین دستشو مشت کرد، قلبش تند میزد.
سوبین: فاک... چطور انقدر سریع؟
بدون یه کلمه دیگه، کتشو از زمین برداشت و با سونگهون به سمت پارکینگ دوید. تو ماشین، سوبین فرمانو محکم گرفته بود، چشاش به جاده خیره بود، ولی ذهنش پر از تصویر بومگیو بود، چشای پر اشکش، لبخند گندهش، و قولی که بهش داده بود. حس عذاب وجدان مثل یه سم تو وجودش پخش میشد.
سوبین: اگه بهشون برسه... نمیتونم خودمو ببخشم.
سونگهون فقط سرشو تکون داد و گفت: فقط گاز بده، سوبین. هنوز وقت داریم.
---
ساعت نه شب، بندر اینچئون غرق تاریکی بود. نورهای پراکنده فانوسهای کشتیها روی آب سیاه میلرزیدن، و بوی نمک دریا و ماهی کهنه تو هوا پیچیده بود. صدای موجها با زمزمههای دوردست آژیر پلیس قاطی شده بود، و یه باد سرد از روی آب میوزید که تن آدمو میلرزوند.
بومگیو و یونجون با دو تا کولهپشتی سبک بین کانتینرهای فلزی غولپیکر حرکت میکردن. تو کولههاشون فقط چند تیشرت، یه شلوار، و یه عکس از همون روزی که سوجین تو ویلا ازشون گرفته بود بود؛ یونجون با دست دور کمر بومگیو، و بومگیو با لبخند گنده که انگار تمام دنیا رو داشت.
بومگیو یه کاغذ مچاله تو دستش داشت، شماره قایق ماهیگیری که روش نوشته شده بود رو زیر نور کم فانوسها چک میکرد.
بومگیو: شماره ۴۷... باید همینجا باشه.
صداش پر از هیجان و ترس بود. یونجون پشتش راه میرفت، قلبش سنگین بود، انگار یه سنگ غولپیکر تو سینش گیر کرده بود. هنوز صدای مدیر متل تو سرش بود، اون نگاه مشکوک که انگار میگفت "من میدونم تو کی هستی."
صبح همون روز بومگیو شنیده بود که صاحب متل گزارششونو به پلیس داده، و اونا حتی وقت نکرده بودن وسایلشونو کامل جمع کنن. فقط کولههاشونو برداشتن و فرار کردن.
بومگیو یهو ایستاد، چشاش برق زد.
بومگیو: اونجاست!
یه قایق ماهیگیری کوچیک کنار اسکله لنگر انداخته بود. یه مرد میانسال با ریش ژولیده و یه کلاه پشمی کهنه کنار قایق وایستاده بود، داشت یه طنابو باز میکرد. بومگیو دست یونجونو گرفت و سمت قایق دوید.
بومگیو: هی، کیم!
کیم با لبخند دندوننمایی سرشو بلند کرد.
کیم: چوی بومگیو، بچه! فکر نمیکردم دوباره ببینمت.
صداش گرم بود، انگار داشت با پسرش حرف میزد. بومگیو تو زندان باهاش آشنا شده بود، وقتی کیم به جرم قاچاق انسان دستگیر شده بود. یه شب که بومگیو از ترس و تنهایی تو سلول میلرزید، کیم براش یه داستان از دریا تعریف کرده بود، از قایقی که تو مه گم شده بود و آخرش راهشو پیدا کرده بود.
بومگیو هیچوقت فکر نمیکرد یه روز به کیم زنگ بزنه، ولی برای یونجون حاضر بود هر کاری بکنه. کیم به یونجون نگاه کرد.
کیم: این همونه؟ آمادهاید؟
یونجون فقط سرشو تکون داد، ولی چشاش پر از تردید بود، انگار داشت با خودش میجنگید.
صدای آژیر پلیس بلندتر شد، انگار از همه طرف نزدیک میشد. بومگیو با عجله کولهها رو روی قایق پرت کرد و به کیم گفت.
بومگیو: زود باش، باید برین!
یونجون پاشو روی قایق گذاشت، ولی یه لحظه مکث کرد. بومگیو پشتش وایستاده بود، ولی سوار نشد. یونجون برگشت، اخم کرد.
یونجون: بوم، بیا بالا!
بومگیو لبخند کمرنگی زد، یه لبخند غمگین که انگار قلب یونجونو چنگ زد.
بومگیو: هیونگ... کیم فقط برای یه نفر جا داره. تو باید بری. من بعداً میام دنبالت.
یونجون خشکش زد، انگار دنیا دور سرش چرخید.
یونجون: چی داری میگی؟... من بخاطر تو قبول کردم! من بدون تو جایی نمیرم
صداش پر از خشم و ترس بود. صدای آژیر پلیس حالا نزدیکتر شده بود، و نور چراغقوهها بین کانتینرها میچرخید. بومگیو با چشای پر اشک به کیم گفت.
بومگیو: برو! حالا!
کیم موتور قایقو روشن کرد، ولی یونجون دستشو دراز کرد تا بومگیو رو بگیره. دو تا از خدمه قایق بازوهاشو گرفتن و نگهش داشتن. یونجون داد زد.
یونجون: نه! بوم!
بومگیو اشکاشو پاک کرد، لبخند کمرنگش هنوز رو لباش بود، و بعد برگشت و بین کانتینرها گم شد، انگار داشت خودشو به پلیس تحویل میداد.
---
مین جونهیونگ کنار یه کانتینر وایستاده بود، همون کت خاکستری تیره تنش بود، و یه سیگار نیمهسوخته بین انگشتاش داشت دود میکرد. نور مهتاب روی صورت مثلثی و چشای گربهایش سایههای تیز انداخته بود.
کلافه بود، انگار شکارش داشت از دستش درمیرفت. همکاراش با عجله کانتینرها رو چک میکردن، از ناخداها سوال میپرسیدن، و صدای بیسیماشون تو فضا میپیچید. جونهیونگ یه پک عمیق به سیگارش زد و دودشو تو هوای سرد بیرون داد، انگار داشت عصبانیتشو با دود خالی میکرد.
یهو چشمش به اون طرف کانتینر افتاد؛ بومگیو، با هودی خاکستری و موهای آشفته، مثل یه روح زیر نور مهتاب وایستاده بود. چشاشون به هم قفل شد. چشای گربهای جونهیونگ مثل دو تیغه تیز تو روح بومگیو فرو رفت، انگار داشت تکتک رازاشو میخوند.
بومگیو حس کرد قلبش یخ کرد، ولی نمیتونست چشم ازش برداره. انگار تو چشای جونهیونگ یه سیاهچال بود که میخواست بومگیو رو ببلعه. چند ثانیه سکوت بینشون بود، انگار زمان متوقف شده بود. بومگیو خواست قدمی به جلو برداره، ولی یهو دستش کشیده شد.
یونجون بود. از قایق پریده بود پایین و حالا دست بومگیو رو گرفته بود و بین کانتینرها میدوید. بومگیو داد زد.
بومگیو: هیونگ! تو اینجا چیکار میکنی؟ باید میرفتی!
یونجون نفسنفسزنان گفت: بدون تو جایی نمیرم، بوم! نمیتونم!
صداش پر از التماس بود، انگار داشت با تمام وجودش فریاد میزد. صدای آژیر پلیس از هر طرف بلندتر میشد، و نور چراغقوهها مثل شکارچیایی که دنبال طعمهان، بین کانتینرها میچرخید.
کانتینرها مثل یه هزارتوی فلزی بودن، تاریک و تنگ، با سایههای بلند و صدای فلز که زیر پاشون اکو میشد. بومگیو و یونجون نفسنفسزنان به چپ و راست میپیچیدن، ولی هر جا میرفتن، انگار راه بسته بود.
به یه تقاطع رسیدن، سمت راست دو تا پلیس با تفنگ وایستاده بودن. عقبعقب برگشتن، به چپ پیچیدن، ولی اونجا هم یه پلیس دیگه با بیسیم وایستاده بود. گیر افتاده بودن. یونجون نفسشو با لرز بیرون داد، دست بومگیو رو محکمتر گرفت. بومگیو زمزمه کرد.
بومگیو: هیونگ... دیگه تمومه.
یونجون یهو تفنگشو از شلوارش کشید بیرون، یه کلت قدیمی که تو ویلا پیداش کرده بود. بومگیو رو جلوی خودش نگه داشت و لوله تفنگو کنار سر بومگیو گذاشت. بومگیو نترسید چون میدونست یونجون هرگز بهش آسیب نمیزنه.
چشاش به پلیسا قفل شده بود. پلیسا تفنگاشونو به سمتشون گرفتن، ولی هیچکس جرات شلیک نداشت. مین جونهیونگ خونسرد جلوتر از بقیه وایستاد، سیگارشو زیر پاش له کرد و با لحن آروم گفت.
جونهیونگ: چوی یونجون، عاقل باش. بذار بومگیو بره. نمیخوای همهچیز بدتر بشه.
یونجون با صدای لرزون گفت: هیچجا بدون اون نمیرم.
بومگیو زیر لب زمزمه کرد: هیونگ، باید میرفتی... چرا برگشتی؟
یونجون تفنگو محکمتر به سرش فشار داد و گفت: چون من با تو میخواستم فرار کنم نه بدون تو
بومگیو: دقیقا بخاطر من باید فقط میرفتی!
یهو یونجون نگاهش به دور افتاد. یه ماشین مشکی اون طرف کانتینرها پارک کرده بود، و سوبین و سونگهون با عجله ازش پیاده شدن.
سوبین با وحشت به صحنه نگاه کرد؛ یونجون با تفنگ کنار سر بومگیو، پلیسا که دورشون حلقه زده بودن، و مین جونهیونگ که مثل یه گرگ خونسرد وایستاده بود. سوبین حس کرد قلبش تو سینش متوقف شد.
سوبین: نه...
صداش زیر فشار ترس شکست. سونگهون کنارش وایستاد، دستشو روی شونش گذاشت، ولی هیچی نگفت، انگار خودش هم تو شوک بود.
یونجون به اطراف نگاه کرد. راه فراری نبود. نفسشو با لرز بیرون داد، انگار تمام دنیا روی شونههاش سنگینی میکرد. یه لحظه چشاش به بومگیو افتاد، به پسری که همیشه براش مثل یه ستاره میدرخشید.
باید چیکار میکرد؟ تفنگو زمین بذاره و خودشو تحویل پلیس بده؟ در بهترین حالت حبس ابد میگرفت و بازم از بودن پیش بومگیو محروم میشد. یا... باید زندگی خودش و بومگیو رو تموم کنه؟ راحت ترین کار ولی... میتونست بومگیو رو بکشه؟
دستای یونجون که تفنگو نگه داشته بود، میلرزید. نفساش تند و بریده بود، و بوی عطر گلی بومگیو هنوز تو بینیش بود، انگار داشت برای آخرین بار نفسش میکشید.
بومگیو هنوز اون گوشواره نقرهای ستارهای به گوشش بود، هدیهای که یونجون پارسال بهش داده بود، موقعی که بومگیو باید از دست یونجون فرار میکرد چون یه هیولا بود ولی موند.
حالا دستشو آروم به سمت گوش بومگیو برد، گوشواره نقرهای ستارهایشو باز کرد. گوشواره تو دستش برق میزد، مثل یه ستاره کوچیک تو تاریکی، مثل بومگیو.
یونجون: دیگه بهم نیازی نداری، ستاره من.
بومگیو خشکش زد، چشاش پر از اشک شد.
بومگیو: هیونگ، چی داری میگی؟
صداش میلرزید، انگار داشت التماس میکرد. یونجون لبخند غمگینی زد، چشاش پر از اشک بود، ولی همینطور پر از عشق.
یونجون: دوستت دارم، چوی بومگیو.
قبل از اینکه بومگیو بتونه چیزی بگه، صدای شلیک بلند شد، مثل یه رعد که سکوت بندر رو پاره کرد. بومگیو حتی برنگشت، نمیتونست. بدنش میلرزید، انگار تمام وجودش یخ کرده بود.
هیچ پلیسی شلیک نکرده بود. یونجون تفنگو به سمت سر خودش گرفته بود و ماشه رو کشیده بود. خون قرمز مثل یه رودخونه روی زمین پخش شد، و گوشواره نقرهای تو دستش، غرق خون، هنوز زیر نور مهتاب میدرخشید.
بومگیو آروم سرشو چرخوند، چشاش به دریای خون قفل شد. گریههاش شدت گرفت، اسمشو فریاد زد.
بومگیو: یونجون! نه! هیونگ!
بومگیو روی زمین افتاد، دستاشو تو خون یونجون فرو کرد، انگار میخواست با لمس خونش، یونجونو برگردونه. دستاشو دور بدن بیجون یونجون حلقه کرد، ولی یونجون تکونی نخورد. صورتشو تو سینه یونجون فرو کرد، بوی عطرش هنوز تو لباسش بود، ولی حالا با بوی تند خون قاطی شده بود.
بومگیو: نه... تو قول دادی... گفتی همیشه پیشمی...
گریههاش مثل یه طوفان بود، بدنش میلرزید، انگار تمام دنیاش با اون شلیک فرو ریخته بود. گوشواره نقرهای از دست یونجون لیز خورد و روی زمین افتاد، کنار یه گودال خون، و نور مهتاب روش سوسو میزد، انگار داشت برای همیشه خداحافظی میکرد.
بومگیو سرشو بلند کرد، چشاش به مین جونهیونگ افتاد که هنوز خونسرد وایستاده بود، ولی حتی تو چشای سردش یه سایه غم بود. پلیسا با احتیاط نزدیک شدن، ولی بومگیو فریاد زد.
بومگیو: دور شید! حق ندارید بهش دست بزنید!
صداش پر از درد بود، انگار داشت روحشو از دست میداد. بومگیو سر یونجونو به سینش چسبوند، انگشتاشو تو لباسش فرو برد و زمزمه کرد.
بومگیو: بیدار شو، هیونگ... تو نور منی... نمیتونی خاموش شی...
ولی سکوت بندر تنها جوابی بود که شنید. ستارههای تو چشای یونجون برای همیشه خاموش شده بودن، و بومگیو حس کرد قلبش هم با اون شلیک متوقف شده.