Season 2, part 12
𝘉𝘦𝘯𝘣𝘪,,نور فلورسنتهای تیز و سرد اتاق بازپرسی مثل خنجر روی پوست تهیون میخراشید. دیوارهای خاکستری رنگورورفته، بوی کاغذ مرطوب و قهوه سوخته تو لیوانهای پلاستیکی، فضا رو سنگین و خفه کرده بود. تهیون با قدمهای لرزون از در آهنی بیرون اومد، زیر چشاش گود افتاده بود و موهای مشکیش مثل کلاف آشوب دور صورتش ریخته بود. صداش میلرزید، انگار یه شب کامل بیدار مونده بود و حالا فقط یه سایه از خودش باقی مونده بود.
تهیون: مین جونهیونگ ترسناکه. چشاش... انگار داره روحتو میخوره. وقتی حرف میزنه، انگار میدونه کجا باید ضربه بزنه.
سوبین، که با کت مشکی بلندش به دیوار تکیه داده بود، اخماش تو هم رفت. نگاهش پر از عصبانیت بود.
سوبین: نگران نباش.
صداش محکم بود، ولی یه لرزش ریز توش بود که تهیون گرفت. تهیون فقط سرشو تکون داد و با قدمهای سنگین تو راهروی سرد گم شد، انگار میخواست از این قفس فلزی فرار کنه. سوبین نفس عمیقی کشید، شونههاشو صاف کرد و در آهنی رو با یه فشار محکم باز کرد.
اتاق بازپرسی مثل یه سیاهچال بود، با یه میز فلزی پر از خط و خش وسطش. مین جونهیونگ پشت میز نشسته بود، صاف و بیحرکت، انگار یه شکارچی که منتظر طعمهست.
چشای گربهای و کشیدش زیر نور فلورسنت مثل دو تیغه تیز برق میزد. صورت مثلثیش، با گونههای برجسته و لبای باریک، انگار از سنگ سرد تراشیده شده بود. کت مشکیش بینقص روی شونههاش نشسته بود، و انگشتای بلندش با یه خودکار نقرهای بازی میکردن، یه تیک عصبی که انگار ریتم یه بازجویی بیرحمانه رو میزد.
نگاهش سرد و بیرحم بود، ولی یه هوش شیطانی توش موج میزد، انگار میتونست هر دروغی رو تو یه لحظه بو بکشه. سوبین روبهروش نشست، سعی کرد خونسرد به نظر بیاد، ولی ضربان قلبش تو گوشش میپیچید.
جونهیونگ بدون مقدمه گفت: خب، آقای چوی سوبین. درباره چوی یونجون چی میدونی؟
صداش مثل یه چاقوی تیز بود، آروم و خطرناک. سوبین شونهای بالا انداخت.
سوبین: زیاد نمیدونم. یه دوست قدیمی. چند سالیه که درست حسابی ندیدمش.
جونهیونگ خودکارشو یه لحظه نگه داشت و با یه لبخند کج نگاهش کرد.
جونهیونگ: دوست قدیمی؟ نباید دوست پسر خواهر مرحومتو بیشتر بشناسی؟ یا حداقل کسی که زیر دستت بود.
سوبین خندید، ولی خندهش یه کم عصبی بود.
سوبین: من و هانا زیاد از روابط هم خبر نداشتیم، کارآگاه. امکانش هست که من همه کارمندامو نشناسم... من خیلی سادم
جونهیونگ پوزخندی زد، چشاش تنگ شد.
جونهیونگ: آدم سادهای که ویلای لوکس داره و دوستاشو توش قایم میکنه؟
سوبین حس کرد قلبش یه لحظه ایستاد، ولی سریع خودشو جمع کرد.
سوبین: منظورتون چیه؟
جونهیونگ کاغذای جلوشو ورق زد، انگار داشت یه بازی رو شروع میکرد.
جونهیونگ: راستی از منشیتون چخبر؟ چوی بومگیو کجاست؟
سوبین ابروش پرید بالا، سعی کرد گیج به نظر بیاد.
سوبین: بومگیو؟ مرخصی گرفت...
صداش یه لحظه قطع شد، انگار داشت دنبال یه دروغ میگشت. جونهیونگ با یه نیشخند بهش خیره شد، انگار میتونست تکتک فکرای سوبین رو بخونه.
جونهیونگ: دوربینهای مداربسته این یه ماه آخر اون دو نفرو کنار هم نشون دادن. شاید الان یونجون و بومگیو با همن؟ یا شاید... تو ویلای تو قایم شدن؟
سوبین یه خنده هیستریک بلند کرد، انگار میخواست فضا رو بشکنه.
سوبین: واقعاً؟ فکر کردین من اینقدر احمقم که دو تا رو تو ویلام قایم کنم؟ مخصوصا یه فراری؟ کارآگاه، شما زیادی فیلم جنایی میبینی.
جونهیونگ خم شد جلو، چشاش مثل دو سوزن تو چشای سوبین فرو رفت.
جونهیونگ: من فیلم نمیبینم. من حقیقتو پیدا میکنم. و تو داری بدجوری عرق میکنی.
سوبین دستشو مشت کرد زیر میز، ولی لبخندشو نگه داشت.
سوبین: هوا گرمه، کارآگاه. چیزی به اسم کولر شنیدی؟
جونهیونگ خندید، یه خنده کوتاه و سرد که انگار یه تهدید بود.
وقتی سوبین از اتاق بیرون اومد، خندش هنوز روی لباش بود، ولی کمکم مثل یخ تو آفتاب آب شد. بوی تند قهوه و کاغذ هنوز تو بینیش بود، و قلبش تند میزد، انگار داشت تو یه قفس تنگ نفس میکشید. میدونست مین جونهیونگ یه شکارچی بیرحمه که نمیتونه جلوشو بگیره، ولی به بومگیو قول داده بود که از یونجون محافظت کنه.
حالا حس میکرد داره تو یه باتلاق غرق میشه، و هر قدمش فقط اوضاعو بدتر میکرد. نفس عمیقی کشید، کتشو صاف کرد و به سمت آسانسور رفت، ولی یه حس گناه سنگین تو سینش بود، انگار داشت بومگیو رو ناامید میکرد.
--
نور طلایی آفتاب از پنجرههای بزرگ ویلای سوبین تو هال میریخت، و بوی خاک خیس و گلهای یاس وحشی تو حیاط مثل یه عطر نرم تو فضا پخش بود. صدای پرندهها تو جنگل اطراف ویلا میپیچید، ولی یه سکوت عجیب تو خونه بود، انگار منتظر یه طوفان.
یونجون در ویلا رو باز کرد، و سوجین با یه لبخند گنده و دو کیسه پر از خوراکی وارد شد. موهاش تو یه دماسبی شلخته بسته شده بود، و تیشرت سفیدش زیر نور آفتاب برق میزد. کیسهها رو روی میز آشپزخونه گذاشت؛ پر از چیپس، شکلات، چند بسته رامن، و یه ظرف کیمچی خانگی که بوی تند و گرمش فضا رو پر کرد.
یونجون با کنجکاوی گفت: خبر جدیدی نیست؟
سوجین شونهای بالا انداخت و با لحن سردی که یه کم خوشحالی توش بود، گفت: فعلاً از بچهها بازجویی میکنن. جینهو هم به خاطر اختلاس از سمت رئیس کل برکنار شده. دو سال زندان براش بریدن.
یونجون ابروشو بالا انداخت و گفت: پس سوبین رئیس کل میشه؟
سوجین سرشو تکون داد و یه لبخند ریز زد.
سوجین: آره، بالاخره یکی باید جای جینهو رو بگیره. سوبین بدش نمیاد این فرصت رو بگیره.
یونجون خندید و گفت: بهتون تبریک میگم.
سوجین خندید، ولی یه سایه نگرانی تو چشاش بود که یونجون گرفت، ولی چیزی نگفت. انگار میدونست سوجین داره یه چیزی رو پنهان میکنه.
سوجین کیسهها رو ول کرد و رفت طبقه بالا. در اتاق بومگیو رو آروم باز کرد. نور خورشید از پنجرههای بزرگ روی تخت سفید با ملافههای کتان میریخت، و بومگیو دراز کشیده بود، با یه تیشرت گشاد که آستیناش روی شونههاش آویزون بود؛ مشخصاً مال یونجون بود.
موهاش دور صورتش ریخته بود، و چشای درشتش زیر نور آفتاب برق میزد. با دیدن سوجین، یه لبخند گنده رو لباش نشست، انگار یه لحظه تمام درداشو فراموش کرد. خواست از تخت پایین بیاد، ولی سوجین سریع جلوشو گرفت.
سوجین: هی، کجا؟ باید استراحت کنی.
بومگیو پوف کرد و گفت: من خوبم! فقط... یه کم ضعیف شدم.
صداش نرم بود، ولی یه لرزش ریز توش بود که سوجین متوجهش شد. کنار تخت نشست و دستشو روی دست بومگیو گذاشت، انگار میخواست گرمای خودشو بهش منتقل کنه.
سوجین: واقعا بهتر شدی؟
بومگیو خندید، ولی چشاش پر از تردید بود.
بومگیو: فکر کنم هنوز زندم. ولی... نمیدونم، سوجین. انگار دارم تو یه کابوس گیر کردم. یونجون... اگه ببرنش...
صداش شکست، و انگشتاش ملافه رو محکم گرفت. سوجین موهاشو آروم نوازش کرد.
سوجین: هی، تو و یونجون هیچوقت از هم جدا نمیشین. باورم کن...
بومگیو سرشو پایین انداخت و زمزمه کرد: ولی اگه ببرنش... من بدون اون نمیتونم نفس بکشم.
سوجین قلبش گرفت، ولی سعی کرد لبخندشو نگه داره.
سوجین نفس عمیقی کشید: موقع پخش زنده... وقتی ویدیوی کای تو تلویزیون پخش شد. تهیون هم ویدیوی تصادف جونگمین رو ناشناس تو اینترنت آپلود کرده. حالا همهجا پر شده از حرفای مردم درباره تو و یونجون...
بومگیو چشاش گشاد شد و سوجین گوشیشو به بومگیو داد. صفحه رو باز کرد و شروع کرد به خوندن.
"چ.یونجون فقط قربانی هانا بود، اون حق داره آزاد باشه!"
"چ.بومگیو و چ.یونجون یه تراژدی زندن. هانا دو تا خانواده رو نابود کرد."
"چ.یونجون یه قاتله! باید تا آخر عمرش تو زندان بپوسه!"
"من اون موقع توی دانشگاه یه سال از یونجون پایین تر بودم... چوی هانبین پدر یونجونه، ولی جرمی که نکرده رو گردن گرفته. یادمه اون موقع بچه ها امضا جمع کردن و یونجون الکی از دانشگاه اخراج شد... اینا قربانین، ولی عدالت باید اجرا بشه"
بومگیو اشک تو چشاش جمع شد، و زیر لب زمزمه کرد: نمیخوام یونجونو از دست بدم، سوجین...
سوجین سعی کرد آرومش کنه: بومگیو آروم باش. هیچکس یونجونو نمیبره.
اما بومگیو با زحمت از تخت پایین اومد، جلوی سوجین زانو زد و دستشو گرفت.
بومگیو: لطفا... یه کاری کن. میدونم یونجون میخواد خودشو تحویل بده. نمیخوام تنهام بذاره!
صداش پر از التماس بود، و اشکاش مثل مروارید روی گونههاش سر میخوردن، انگار تمام وجودش داشت فریاد میزد. سوجین قلبش فشرده شد، بومگیو رو تو بغلش کشید و مثل یه مادر موهاشو نوازش کرد.
سوجین: هی... یونجون جایی نمیره. قول میدم همهچیز درست میشه.
ولی بومگیو فقط گریه کرد، انگار تمام دنیا رو شونههاش سنگینی میکرد. چند دقیقه بعد، سوجین با قدمهای آروم اومد طبقه پایین. بوی رامن تند و سس سویا تو آشپزخونه پیچیده بود. یونجون با یه تیشرت مشکی داشت رامن درست میکرد، و موهاش آشفته دور صورتش ریخته بود.
یونجون: بوم چطوره؟
سوجین شونهای بالا انداخت و گفت:«زیاد حرفی نداره. فقط... نگرانه... واقعاً میخوای خودتو تحویل بدی؟
یونجون دستشو رو کاسه رامن نگه داشت، چشاش به زمین دوخته شد، و مشتاش زیر پیشبند سفت شد. سکوتش مثل یه دیوار سنگین بینشون بود. این قولی بود که به سوبین داده بود؛ وقت گذروندن با بومگیو، و بعد اعتراف به همهچیز. یونجون مردی نبود که از قولش بزنه.
سوجین ادامه داد: اگه خودتو تحویل بدی، حبس اب-
یونجون وسط حرفش پرید: حقمه. این چیزیه که باید بشه.
صداش محکم بود، ولی یه لرزش ریز توش بود. سوجین اخم کرد.
سوجین: بومگیو چی؟ اگه تو بری، اون چی میشه؟
یونجون نفس عمیقی کشید و گفت: بوم باید یکی رو پیدا کنه که همسطحش باشه. یکی که لیاقتشو داشته باشه.
ولی تو دلش، وقتی تصور کرد بومگیو با یکی دیگه میخنده، انگار قلبش آتیش گرفت. میخواست بومگیو فقط مال اون باشه، برای همیشه.
سوجین از نگاهش فهمید که حالش خوب نیست، خواست چیزی بگه که صدای قدمهای بومگیو از پلهها اومد.
بومگیو: چیشده؟
بومگیو با چشای کنجکاو و نگران بهشون نگاه کرد. سوجین سریع لبخند زد.
سوجین: هیچی! فقط فکر کردم وقتشه یه عکس درست حسابی ازتون بگیرم!
دوربینشو از کیفش درآورد و بحثو عوض کرد. چند دقیقه بعد، تو حیاط ویلا، زیر نور گرم آفتاب، بومگیو و یونجون کت و شلوار مشکی و قهوهای کلاسیک پوشیده بودن و روی دو صندلی چوبی کنار هم نشسته بودن.
حیاط پر از گلهای یاس و چمن سبز بود، و نسیم خنک بوی گلها رو تو هوا پخش میکرد. یونجون دستشو دور کمر بومگیو انداخت و آروم به خودش نزدیکش کرد. پوست گرم بومگیو زیر انگشتاش حس میشد، و بومگیو یه لحظه خجالت کشید، گونههاش صورتی شد، ولی لبخند گندهای زد و سرشو به شونه یونجون تکیه داد. قلبش تند میزد، انگار میخواست از سینش بپره، ولی گرمای بدن یونجون مثل یه پناهگاه بود. سوجین دوربینشو روی سهپایه گذاشت و مشغول تنظیمش شد.
سوجین: سه، دو، یک!
صدای کلیک دوربین تو فضا پیچید، و لحظهای که لبخندشون تو قاب جاودانه شد، انگار زمان برای یه لحظه ایستاد.
شب، وقتی ویلا غرق سکوت بود، بومگیو و یونجون تو اتاق خوابشون روی تخت دراز کشیده بودن. نور کمنور لامپ کنار تخت روی پوستشون سایههای نرم میانداخت، و بوی عطر گل و وانیلی بومگیو مثل یه افسون تو فضا پخش بود.
بومگیو عکسشونو تو دستش گرفته بود، انگشتاش آروم روی تصویر صورت یونجون میکشید، انگار میخواست خطوطشو تو قلبش حک کنه.
یونجون، با بالاتنه لخت و دستش زیر سر بومگیو، بهش خیره شده بود، چشاش پر از عشق و یه ترس عمیق که انگار داشت روحشو میخورد.
بومگیو با خنده گفت: هیونگ، به نظرت اگه الان از هم جدا شیم... بعدا همو پیدا میکنیم؟
یونجون خندید، انگشتشو روی گونه بومگیو کشید و گفت: ستاره من، تو هیچوقت گم نمیشی. من همیشه پیدات میکنم، حتی اگه آسمونو زیر و رو کنم.
بومگیو چشمغره رفت و گفت: آره، چون تو مثل سگ شکاری میمونی!
یونجون بلند خندید و موهاشو بههم ریخت. بومگیو با خنده از جاش بلند شد و رفت سمت کیف پارچهای کهنهای که سوجین آورده بود. یه جامدادی قدیمی و رنگورورفته از توش درآورد، پر از وسایل آرایش؛ خط چشم، رژلب قرمز، و چند تا چیز دیگه که بومگیو سر در نمیاورد.
یونجون با کنجکاوی نگاهش کرد. بومگیو با یه لبخند شیطون روی پاش نشست، خودشو به پایینتنه یونجون فشار داد، و گرمای بدنشون مثل یه جرقه تو فضا پخش شد. یونجون چشماشو روی هم فشار داد.
یونجون: بوم، داری چیکار میکنی؟
بومگیو با یه نگاه مظلوم گفت: میخوام برای هیونگم آرایش کنم!
خط چشمو درآورد و با لحن بازیگوش گفت: این برای چیه؟
انگار واقعاً نمیدونست. یونجون خندش گرفت: جدی نمیدونی، یا داری منو دست میندازی؟
بومگیو لباشو آویزون کرد و گفت: خب، برای چی باید بدونم؟
در خط چشمو باز کرد و با دقت روی شکم عضلانی یونجون نوشت "برای بومگیو". خطوط مشکی روی پوست برنزه یونجون مثل یه امضا بود، انگار بومگیو داشت ادعای مالکیت میکرد.
بومگیو: درست استفاده کردم؟
یونجون نفسشو آروم بیرون داد، سعی کرد خونسرد بمونه.
یونجون: آره، کاملاً درست!
بومگیو خندید و انگشتشو روی خطوط کشید، انگار داشت یه نقاشی زنده رو لمس میکرد. بعد یه رژلب قرمز از جامدادی درآورد.
بومگیو: اینو دیگه میدونم برای چیه!
رژو به لباش زد، و لبای قرمزش زیر نور کم لامپ مثل دو تا گلبرگ سرخ برق زد. یونجون محو لباش شد، آب دهنشو قورت داد.
یونجون: بوم، داری منو دیوونه میکنی.
بومگیو نیشخندی زد، خم شد و گونه یونجونو بوسید. جای بوسههای قرمز مثل ستارههای سرخ روی پوست یونجون پخش شد، انگار یه کهکشان عاشقانه بود.
بومگیو لبای یونجونو بوسید، و بوسشون عمیقتر شد، پر از یه اشتیاق سوزان که انگار میخواست تمام دنیا رو غرق کنه. یونجون آروم تیشرت و شلوار بومگیو رو درآورد، و پوست گرمشون زیر انگشتای همدیگه میسوخت.
وقتی برای نفس گرفتن از هم جدا شدن، بومگیو سرشو تو گودی گردن یونجون برد، و بوسههاشو از گردنش تا روی شکمش ادامه داد، هر بوسه مثل یه قول عاشقانه بود.
بومگیو آروم باکسر و شلوارک یونجونو پایین کشید و بوسه ای روی دیک یونجون زد. لباش هنوز قرمز بود و رد رژ لب روی دیک هارد شده یونجون معلوم بود. بومگیو نصف دیک پسر بزرگتر رو داخل دهنش کرد و آروم سرشو حرکت داد. حس گرما و تنگی لبای بومگیو باعث میشد یونجون دیوونه تر شه. این پسر واقعا خود بهشت بود.
یونجون با صدای بم گفت: ادامه بده...
بومگیو خندید و گفت: حتما هیونگ
بومگیو سرعت سرشو بيشتر کرد و یونجون زیر لب از لذت ناله میکرد. دستشو داخل موهای بومگیو برد و سر بومگید رو هدایت میکرد. کل صورت و بدنش پر از جای رژ لب بومگیو شده بود و بومگیو کم کاری نکرده بود و جایی که با خط چشم نوشته بود "برای بومگیو" رو گاز گرفته بود.
یونجون موهای بومگیو رو کشید تا ازش جدا شه و صاف نشست، به تاج تخت تکیه داد و بومگیو رو روی پاش نشوند و خودشو وارد بومگیو کرد.
برای بومگیو کمی دردناک بود اما انقدر هورنی شده بود که هیچ اهمیتی به درد نمیداد، بومگیو کل یونجونو میخواست داخلش حس کنه. یونجون خمار بهش خیره شده بود و دستاش روی پهلوهای بومگیو بود و بهش کمک کرد که روی دیکش حرکت کنه.
دوباره همو بوسیدن، و دستای یونجون روی کمر لخت بومگیو میکشید، انگار میخواست هر سانتیمتر از پوستشو به خاطر بسپره. گرمای بدنشون، بوی عطر بومگیو، و صدای نفسهای تندشون تو سکوت ویلا مثل یه سمفونی عاشقانه بود، پر از عشق و یه ترس پنهان که انگار فریاد میزد این لحظهها قراره تموم بشن. بومگیو سرشو داخل گودی گردن یونجون برد. عطر یونجون باعث میشد بیشتر بخواد داخل بغل پسر بزرگتر حل شه.
بومگیو: هیونگ... اگه این فقط یه خواب باشه... نمیخوام بیدار شم.
یونجون موهاشو نوازش کرد و گفت: این خواب نیست، ستاره من...
--
تو پنتهوس لوکس سوبین، نور شهر سئول مثل یه دریای ستاره زیر شیشههای بزرگ پنتهوس برق میزد. سوبین روی مبل چرم مشکی نشسته بود، یه لیوان ویسکی تو دستش، و چشاش به نورای لرزان شهر خیره بود.
بوی تند ویسکی و عطر چوب پولیششده پنتهوس تو فضا پیچیده بود، و سکوت مثل یه پتوی سنگین روش سنگینی میکرد. غرق غم و عصبانیت بود، انگار تمام دنیا داشت علیش میجنگید. صدای قدمهای سونگهون سکوتو شکست. سونگهون با یه کت خاکستری ساده کنارش نشست.
سونگهون: مین جونهیونگ داره حکم جستوجو برای ویلات میگیره.
سوبین پوف بلندی کشید، اخماش تو هم رفت.
سوبین: فردا به بچهها خبر میدم. وقتشه یونجون خودشو تحویل بده.
صداش خسته بود، انگار کلافه بود از فکر کردن به این موضوع.
سونگهون با نگرانی گفت: چی تو سرته؟ حالت خوب نیست.
سوبین لیوانشو محکمتر گرفت و گفت: وقتی یونجون خودشو تحویل بده، بومگیو از هم میپاشه. نمیدونم چطور قراره آرومش کنم.
تو ذهنش تصویر بومگیو بود، با چشای پر از اشک و فریادهای التماسآمیز، انگار داشت قلبشو پاره میکرد. سونگهون خواست چیزی بگه، ولی سوبین فقط سرشو تکون داد و به شهر خیره شد، انگار جواب همه سوالاش تو اون نورای لرزان بود.
--
تو ویلا، شب عمیقتر شده بود. بومگیو زیر یونجون دراز کشیده بود، دستاش دور گردن یونجون حلقه شده بود و پاهاش دور کمرش سفت پیچیده بود، انگار میخواست برای همیشه نگهش داره.
دستای یونجون کمر بومگیو رو محکم تو بغلش گرفته بود، و لباش آروم گردنشو میبوسید، هر بوسه مثل یه قول عاشقانه که تو پوستش حک میشد. نور کم لامپ روی پوستشون سایههای نرم میانداخت، و بوی عطر گلی بومگیو مثل یه افسون تو فضا بود.
انگشتای بومگیو تو موهای یونجون فرو رفت، و ضربان قلبشون انگار یه ریتم مشترک داشت. یهو بومگیو شروع کرد به گریه کردن، اشکاش بیصدا روی گونههاش سر خوردن، مثل مرواریدای شکسته.
یونجون با تعجب سرشو بالا گرفت و نگران گفت: بوم، چی شده؟ چرا گریه میکنی؟
بومگیو با صدای شکسته گفت: میدونم میخوای بری، هیونگ. میخوای خودتو تحویل بدی. من نمیخوام... نمیتونم بدون تو...
گریش شدیدتر شد، و حلقه پاهاش دور کمر یونجون سفتتر شد، انگار داشت با تمام وجودش بهش میچسبید. یونجون اشکای بومگیو رو با انگشتاش پاک کرد، ولی چشای خودش هم پر از اشک شد.
یونجون: این بهترین راهه، ستاره من.
ولی صداش پر از تردید بود، انگار خودش هم به این حرف باور نداشت.
بومگیو: بهترین راه؟ این وحشتناکه! نمیخوام تنهام بذاری! تو همهچیزمی، هیونگ!
گریههاش مثل یه طوفان بود، و التماسش قلب یونجونو پاره کرد. یونجون خودشو سرزنش میکرد، انگار تمام این دردا تقصیر خودش بود. لبای بومگیو رو محکم بوسید، مزه شور اشکاش زیر لباش پخش شد، و بومگیو رو تو بغلش فشار داد، انگار میخواست تمام وجودشو بهش ببخشه.
یونجون: باشه باشه، هر کاری بخوای میکنم، بوم. فقط تو خوشحال باشی.
صداش پر از یه تسلیم عاشقانه بود، و بومگیو تو بغلش آروم شد، ولی اشکاش هنوز روی سینه یونجون میریخت، مثل یه بارون غمگین که انگار نمیخواست تموم بشه.
--
صبح روز بعد، نور کمرنگ خورشید از پشت ابرای خاکستری روی ویلا افتاده بود، و سکوت جنگل یه حس ترسناک و سنگین داشت، انگار چیزی درست نبود. سوبین ماشینشو جلوی ویلا پارک کرد، اخم ریزی کرد و با قدمهای سنگین وارد شد. سکوت ویلا مثل یه فریاد تو گوشش بود.
سوبین: بومگیو؟ یونجون؟
صداش تو هال خالی پیچید، ولی جوابی نیومد. قلبش تندتر زد، و با عجله اتاقها رو گشت؛ اتاق خواب، آشپزخونه، حتی حمام. هیچکس نبود. برگشت وسط هال، نفسشو صدادار بیرون داد و دستشو تو موهاش فرو کرد. بومگیو و یونجون فرار کرده بودن.